کد خبر: 201089
تاریخ انتشار: ۱۸ دی ۱۳۸۸ - ۱۵:۵۶
* مریم عبدالکریمی صورت ریز و استخوانی‌اش به زحمت از زیر چادر دیده می‌شود. با آن قد و قامت کوتاه قدم‌هایش را به تندی بر می‌دارد. گاهی به دور و برش نگاهی می‌کند، زمانی نگاهی به پشت سرش می‌اندازد و دوباره تند و تند به راهش ادامه می‌دهد. ساک دستی‌اش را چند بار از این دست به آن دست می‌دهد. جلوی در آهنی‌ رنگ‌ورورفته‌ای می‌ایستد. کلید را از گردنش درمی‌آورد. داخل قفل می‌چرخاند. قدم به داخل حیاط می‌گذارد: «پناه بر خدا! این آت و آشغال‌ها از کجا اومده، آخه من پیرزن مگه چقدر جون دارم.»ساکت دستی‌اش را زمین می‌گذارد. بند ساک رد قرمزی روی دستش گذاشته است. توی ساک را خوب نگاه می‌کند: «این سند خونه، شناسنامه، برگه انحصار وراثت، قبض آب، برق، تلفن، اینم دسته کلیدم.»نفس راحتی می‌کشد. ساک را بر می‌دارد و داخل اتاق می‌شود: «انگار بازم کسی تو خونه بوده».سری به آشپزخانه می‌زند: «حتماً روی اجاق کسی چیزی پخته! می‌رفتم بیرون تمیزش کرده بودم».خودش را روی صندلی می‌اندازد. به صدای جیرجیر صندلی عادت کرده است. صدای صندلی با صدای تلفن در هم می‌شود: «ای بابا، این دیگه کیه؟ حتماً بازم فهمیدند من اومدم خونه، زنگ زدند، اذیتم کنند. الهی جز جگر بزنند.»دستش را به کمر می‌گیرد و بلند می‌شود: «الو ... الو ... سلام داداش شمایی، ترسیدم!» چه حالی، چه احوالی... مگه بچه‌های حاجی خدا بیامرز می‌ذارن نفس بکشم. باز من نبودم اومدم خونه رو گشتند.نمی‌‌دونم چی از جونم می‌خوان،‌ آره بابا، همه مدارک پیش خودمه! می‌دونی که تا سر کوچه هم با خودم می‌برمشون.آخه چندبار بگم من خیالاتی نشدم، زن همسایه هم امروز برگشته می‌گه حاج خانم گمونم از ما بهترون تو خونه‌ات رفت و آمد دارند. اینم شد حرف آخه. اینا از هیچی خبر ندارند. آره، آره می‌دونم بچه‌های حاجی ایران نیستند ولی خوب حتماً کسی رو اجیر کردند. ببین داداش درسته اجاقم کوره ولی بچه‌هاشو مثل بچه‌های خودم دوست داشتم. اما اونا هیچ وقت با من نساختند.باشه داداش باشه دیگه نمی‌گم، می‌دونم باورت نمی‌شه، مواظب خودم هستم، تونستی یه سری بهم بزن. گوشی را سر جایش می‌گذارد: «راست راستی خان داداشم بود؟»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار