گربهها ترجمه: مريم حسيني و رنگ صورتي را خيلي دوست داشت. وارد اتاقش كه ميشدي تمام ديوارها و حتي پتويش صورتي بود، عكس چند بچه گربه ملوس روي ديوار اتاقش خودنمايي ميكرد روحيه لطيفي داشت و حساس بود همه شهر دوستش داشتند. «اليزابت اولتن» فقط 9 سال داشت. دختر زيبايي بود كه در يك خانواده كم جمعيت در شهر «مارتينز» ميسوري زندگي ميكرد. در اين شهر كوچك تنها صد خانواده زندگي ميكنند كه همه همديگر را ميشناسند و تنها دوست اليزابت كوچولو «آليسا باستامنتي» 15 ساله بود كه در همسايگي آنها زندگي ميكرد اگرچه اين دو در يك رده سني نبودند اما دوستان خوبي براي يكديگر بودند و بيشتر اوقات آليسا دخترك را به مدرسه ميرساند و گاهي هم با او بازي ميكرد. پدر اليزابت به خاطر شغلش دائم سفر ميكرد. بزرگترين مشكل دختر كوچولو ترس از تاريكي بود و همين مساله باعث شده بود تا مادر او را تنها در خانه رها نكند. يك شب كاترين، مادر اليزابت براي خريد ضروري از خانه بيرون رفت و گفت كه زود برميگردد. دختر كوچولو هم تنها در اتاقش عروسك بازي ميكرد كه ناگهان برق رفت و آن قدر جيغ كشيد كه از حال رفت. پس از آن ماجرا مادر بسيار مراقب بود كه لحظهاي او را تنها نگذارد. آن روز آليسا جلوي در خانه دوست كوچولويش رفت، منتظر شد اليزابت آماده شود تا او را به مدرسه ببرد: - دخترم داري ميري مراقب خودت باش.- باشه مامان.در همين حال آليسا به كاترين گفت: - اگه اجازه بديد امروز عصر بعد از مدرسه ميخوام برادر كوچولومو به جنگل ببرم و بگردونم اگه اشكالي نداره اليزابت رو هم با خودمون ببريم.- نه اشكالي كه نداره فقط خودت ميدوني اليزابت از تاريكي و تنهايي توي جنگل ميترسه خواهش ميكنم تنهاش نذار و مراقبش باش.- خيالتون راحت باشه خانوم كاترين.اليزابت به همراه آليسا به مدرسه رفت و بعد از تعطيلي منتظر شد تا دوستش بيايد و به همراه او به گردش بروند. خيلي خوشحال و حسابي ذوق زده بود. آليسا به همراه دني آمدند و آنها به سمت جنگل راه افتادند. ***كارآگاه «گريگ وايت» روي كاناپه دراز كشيده و در اين فكر بود كه امسال چگونه در تولد همسرش ژانت كه دو روز ديگر بود او را غافلگير كند. كارآگاه جوان هر سال آنقدر در پروندههاي كاري فرو ميرفت كه چنين روز خجستهاي را كه براي هر زني مهم بود فراموش ميكرد. «گريگ» در اين فكر بود فردا صبح زود و پيش از آنكه درگير پرونده ديگري بشود به جفرسون برود تا پس از سه هفته دوري از ژانت، او را خوشحال كند كه زنگ تلفن رشته افكارش را پاره كرد. - جناب گريگ به ما اطلاع دادند دختر 9 سالهاي به نام «اليزابت اولتن» ناپديد شده است. گريگ كه دلش نميخواست امسال هم مانند سالهاي پيش به خاطر مشغلههاي كاري همسرش را ناراحت كند با دلخوري از وضعيت به وجود آمده راهي خانه دخترك شد. كاترين مادر اليزابت با نگراني گفت: جناب كارآگاه دخترم بعدازظهر با دوستانش براي بازي به جنگل رفته بوده كه آليسا و دني او را گم ميكنند. گريگ نگاهي به دختر نوجوان كرد و پرسيد: ميتوني درست براي ما تعريف كني چه اتفاقي افتاد؟آليسا ناگهان زد زير گريه و گفت: ديشب از خانوم كاترين اجازه گرفتم بعد از مدرسه با برادرم دني و اليزابت براي گردش به جنگل برويم. وقتي كلاس اليزابت تعطيل شد باهم به سمت جنگل راه افتاديم. در طي راه متوجه مرد شكارچي شدم احساس كردم ما را تعقيب ميكرد. دست بچهها را محكم گرفتم و طوري كه آن مرد متوجه نشود تغيير مسير داديم و از يك ميانبر به طرف جنگل راه افتاديم. هر سه سرگرم چيدن گلهاي وحشي شديم اما يك لحظه حواسم پرت شد، برگشتم و ديدم اليزابت نيست، از دني سراغش را گرفتم گفت الان همين جا بود اما يهو غيبش زد.آليسا در حاليكه با گوشه دستمال اشكهايش را پاك ميكرد ادامه داد: من همه جا را خوب گشتم ميدانستم اليزابت از تاريكي و تنهايي ميترسد صداش كردم اما هيچ جوابي نيومد. جناب كارآگاه خواهش ميكنم يه كاري كنيد ميترسم كار همون شكارچي باشه و الي رو دزديده باشه.كاترين با شنيدن اين حرف آليسا فرياد كشيد و ناگهان زير گريه زد و گفت: كارآگاه خواهش ميكنم دخترم رو نجات بدين. گريگ خواست از دني هم چند سوال بپرسد بنابراين گفت: ميشه دني رو اينجا بياريد. آليسا دني را صدا كرد و وقتي گريك او را ديد نا اميد شد چون دني كوچولو فقط دو سال داشت. گريگ بهرغم ميل باطنياش رسيدگي به پرونده را در دستور كار خود قرار داد و با خود فكر كرد امسال هم ژانت چشم انتظار خواهد ماند. جايي نبود كه ماموران براي يافتن دختر بيچاره نگشته باشند خيابان به خيابان، كوچه به كوچه، خانه به خانه و حتي سنگ به سنگ ماموران تمام بيشه زارها و رودخانه را گشتند و صد نفر نيز داوطلب پيدا كردن دختر كوچولوي شهر شدند.پس از آنكه پليس محلي از يافتن اليزابت نااميد شد، نيروهاي اف بياي وارد عمل شدند. آنها از تكتك همسايهها بازجويي ميكردند حتي خودروهاي ويژه پليس در چند خيابان شهر گشت ميزدند و از هر شهروندي درباره دختر گم شده سوال ميكردند. ادامه تحقيقها تا آنجا پيش رفت كه يك بالگرد پليس كه مجهز به دوربينهاي قوي بود بر فراز شهر كوچك «مارتينز» پرواز ميكرد تا شايد نشانهاي از اليزابت بيابند. در اين ميان شهروندان نيز بيكار نماندند و به ياري پليس شتافتند اما انگار اليزابت آب شده و در زمين فرو رفته بود. با بينتيجه ماندن تحقيقها روزنههاي اميد براي پيدا شدن دختر كوچولوي شهر تنگتر ميشد. پليس به دنبال مرد ناشناسي ميگشت كه آليسا گفته بود با توضيحاتي كه دختر نوجوان داده بود شكارچي شهر چهرهنگاري و عكسش در ميان مردم مارتينز پخش شد اما كسي او را نميشناخت تا اينكه به گريگ خبر رسيد فردي را با مشخصات مرد ناشناس دستگير كردند. «پگي فلورنس» تحت بازجويي قرار گرفت و گريگ در حاليكه عكس اليزابت را به او نشان ميداد پرسيد: بگو ببينم اين دختر رو ميشناسي؟پگي نگاهي به عكس كرد و ناگهان جا خورد سپس خود را جمع و جور كرد و در حاليكه سعي ميكرد خود را بيتفاوت نشان دهد جواب داد: نه از كجا بايد اونو بشناسم؟گريگ عكس را برداشت و گفت: الان معلوم ميشه؛ و آليسا را صدا زد. دختر وارد شد و با ديدن مرد گفت: خودشه جناب كارآگاه همون مردي كه اون روز ما رو تعقيب ميكرد، سپس رو به شكارچي گفت: يادت مياد اونروز جلوي مدرسه ما رو تعقيب ميكردي نكنه، ميخواي خودتو به اون راه بزني؟پگي نگاهي به آليسا كرد و همانند كسي كه چيزي يادش آمده باشد گفت: آهان آره من شما رو تعقيب ميكردم