کد خبر: 200843
تاریخ انتشار: ۱۵ دی ۱۳۸۸ - ۱۷:۱۳
احمد طيبي روز خوبي را پشت سر نگذاشته بود. در دانشگاه بر سر مسأله‌اي كه به طور كامل آن را به ياد نمي‌آورد و علاقه‌اي نيز به فكر كردن به آن نداشت با سيما، صميمي‌ترين دوست خود مشاجره كرده و در نهايت موضوع با دلخوري آنها از يكديگر پايان يافته بود.اتوبوس از هر روز بيشتر دير كرده و به همين دليل ايستگاه پر شده بود از آدم‌هايي كه مسافران هر روز آن به شمار مي‌رفتند و شمار آنها آنقدر زياد شده بود كه بي‌شك بيشترشان مجبور مي‌شدند تا آمدن اتوبوس‌هاي دوم و سوم نيز منتظر بمانند. اتوبوس اول كه آمد ايستگاه كمي خلوت شد. چند دقيقه‌‌اي بيشتر نگذشت كه اتوبوس بعدي هم رسيد و به محض توقف در ايستگاه صف زنان براي سوار شدن به طور كامل به هم ريخت و سپيده كه در فشار جمعيت به پله‌هاي اتوبوس نزديك مي‌‌شد، ناگهان چشمش به سيما خورد كه شانه به شانه‌اش ايستاده و بدون آنكه او را ديده باشد، مترصد سوار شدن بود. سپيده لحظه‌اي درنگ كرد تا سيما سوار شد. آنگاه به سختي خود را از لابه‌لاي جمعيت بيرون كشيد و ترجيح داد كمي بيشتر منتظر بماند اما با سيما همسفر نشود. ايستگاه خلوت شده بود. سپيده نگاهي به صندلي‌هاي ايستگاه انداخت و وقتي چند قندلي را خالي ديد. برگشت و روي يكي از آنها نشست. آفتاب مستقيم به چشم سپيده مي‌زد و او ناچار شد براي جلوگيري از آن دستش را روي پيشاني‌اش بگذارد. سمت راست او، چند صندلي آن طرف‌تر زن ميانسالي نشسته بود كه چند دقيقه‌اي بود سپيده را زير نظر گرفته بود. وقتي سپيده متوجه اين امر شد، زير چشمي او را ورانداز كرد، يك زن ميانسال با چادري مشكي و قدي متوسط بود و از وسايلي كه در دست داشت مي‌شد حدس زد كه از خريد برمي‌گشت. اتوبوس بعدي رسيد و اين بار خبري از شلوغي نبود. سپيده سوار شد و روي اولين صندلي خالي نشست. زن ميانسال كه درست پشت سر سپيده سوار شده بود، بلافاصله روي صندلي كناري او نشست. اتوبوس به راه افتاد و هنوز به ايستگاه بعدي نرسيده بود كه زن سر صحبت را باز كرد.ـ «دانشجويي دخترم؟»لحن زن مهربانانه بود. سپيده لحظه‌اي غافلگير شد، اما بلافاصله دست و پاي خود را جمع كرد و پاسخ داد: «بله خانوم!»لبخندي بر لبان زن نشست. همه وسايلي را كه در دست داشت روي زمين گذاشت. كمي خود را روي صندلي جابه‌جا و دوباره رو به سپيده كرد و ادامه داد: «ما خونه‌مون همين نزديكي‌هاست. چند روز يه بار اين مسير رو ميرم و ميام. آخه نزديك دانشگاه شما يه بازارچه كوچيك هست. ديديش كه دخترم؟»سپيده كه حالا لبخند كمرنگي روي لب‌هاي او نيز نشسته بود، به آرامي پاسخ داد: «بله خانوم!»زن صحبت‌هايش را پي گرفت: «واسه خريد ميام. آخه خريد خونه رو خودم انجام مي‌دم. توي اين مسير دخترهاي دانشجوي زيادي رو ديدم. خيلي از اونها رو چند بار ديدم ولي تو رو اولين باره كه مي‌بينم. راستش از همون اول كه چشمم توي ايستگاه بهت خورد، فهميدم كه يه دختر نجيب و پاك جلوم ايستاده كه با بقيه دخترهايي كه ديده بودم فرق داره. ماشاءالله، ماشاءالله» زن سپس به او خيره شد. سپيده كه كمي خجالت كشيده بود، سرش را پايين انداخت و ساكت ماند. زن ميانسال پس از لحظاتي كه سكوت سپيده را ديد، گفت: «حالا اسم اين دختر خانوم ما چيه؟»سپيده كه هنوز سرش را بلند نكرده بود، گفت: «سپيده».اتوبوس پشت چراغ قرمز ايستاده بود. زن كه حسابي سپيده را به حرف گرفته بود، در ميان صحبت‌هايش بسياري از مشخصات خانوادگي سپيده و حتي محل سكونتشان را پرسيد، هر چند سپيده بيشتر شنونده بود و پرسش‌هايش را با چند كلمه پاسخ مي‌داد.دوباره سكوت بين آنها حاكم شد. خيابان شلوغ بود و هنوز چند ايستگاه ديگر مانده بود تا سپيده پياده شود. باز هم زن ميانسال براي صحبت كردن پيش‌قدم شد. او اين بار از خود و خانواده سه‌نفره‌شان گفت. سپيده همه ماجراهاي آن روز در دانشگاه را فراموش كرده بود و تنها به صحبت‌هاي زن گوش مي‌داد. زن گفت كه با شوهر و پسرش در خانه‌اي كه فاصله زيادي هم با خانه سپيده نداشت زندگي مي‌كند. سپيده كه تا آن لحظه حدس خاصي درباره منظور زن از نزديك شدن به او و برقرار كردن ارتباط با او نمي‌زد و شايد گمان مي‌كرد او مانند برخي زن‌هايي است كه قصد دارد دقايقي را كه در اتوبوس خواهد بود، با صحبت كردن بگذراند، پس از آنكه اصرار زن را در تعريف كردن از پسرش و دادن تمام مشخصات او ديد، تازه متوجه شد كه قصد زن از ابتدا چه بوده است. سپيده متوجه گذر زمان نشده بود. نگاهي به بيرون انداخت و گفت: «ببخشيد خانوم!‌ من ايستگاه بعدي بايد پياده شم. از صحبت كردن باهاتون خيلي خوشحال شدم.»زن كه هنوز لبخند بر لب داشت، حرف‌هاي او را قطع كرد و گفت: «سپيده جان!‌ احتمالاًَ حدس مي‌زني الان چي مي‌خوام بگم. مي‌خوام تو رو براي پسرم خواستگاري كنم.»رنگ صورت سپيده مثل گچ سفيد شد. زن سپس شماره تلفن خانه را از سپيده خواست تا موضوع را با پدر و مادر او در ميان بگذارد. سپيده با دستي عرق كرده و لرزان شماره تلفن را روي برگه كاغذي كه از كيفش بيرون آورده بود، نوشت و آن را به زن داد، سپس خداحافظي كرد و پياده شد. او كه حدس مي‌زد، زن از شيشه اتوبوس به او خيره شده است، ‌ترجيح داد بدون آنكه به پشت سرش نگاه كند، وارد كوچه شده و راه خانه را در پيش بگيرد. پنج دقيقه بعد به جلوي در خانه رسيد و زنگ را فشرد اما هر چه منتظر ماند كسي در را باز نكرد. كليد را از جيبش خارج و در را باز كرد و وارد خانه شد. كسي در خانه نبود. سپيده يك راست به اتاق خواب رفت و بي‌آنكه حتي لباس خود را عوض كند روي تخت دراز كشيد. اتفاقات دانشگاه را فراموش كرده بود و هر آنچه را در اتوبوس رخ داده بود، در ذهن خود مرور مي‌كرد، حتي چهره زن ميانسال را به درستي نمي‌توانست به خاطر بياورد ولي حرف‌هايش در ياد او مانده بود. غرق در افكارش شده بود كه صداي باز شدن در را شنيد. مادر سپيده سبزي به دست از در وارد شد و به آشپزخانه رفت. چشمش افتاد به كيف سپيده كه جلوي در اتاقش افتاده بود. صدا زد: «سپيده! سپيده جان برگشتي؟»سپيده بلند شد و روي تخت نشست. آنگاه به آرامي پاسخ داد: «آره مامان!‌تازه اومدم.» مادر به كنار در اتاق آمد و گفت: «امروز دير كردي. وقتي ديدم نيومدي گفتم تا سر كوچه برم و يه كمي چيز ميز بخرم.»ـ «آره مامان! خيابون‌ها يه كمي شلوغ بودن. ديرتر اومدم.»مادر كه از رفتار سپيده حدس زد چيزي را از او پنهان مي‌كند، گفت: «چيزي شده دخترم؟» سپيده با دستپاچگي گفت: «نه، نه. چيزي نشده. چطور مگه؟»مادر نگاه معناداري به او انداخت و گفت: «هيچي، همين جوري.»آنگاه برگشت و به آشپزخانه رفت و مشغول پاك كردن سبزي شد. هنوز 10 دقيقه نگذشته بود كه سپيده در حالي كه لباس خود را نيز عوض كرده بود، به آشپزخانه آمد و با روي خندان گفت: «راستش، راستش چرا مامان! يه چيزي هست.»مادر گفت: «خب، اينو كه من از همون نگاه اول فهميدم. حالا بيا تعريف كن ببينم دخترم!»سپيده جلوتر رفت. سرش را پايين انداخت و همه اتفاقات آن روز را تعريف كرد. مادر نيز پس از شنيدن ماجرا سپيده را در آغوش گرفت و گفت كه شب همه چيز را براي پدر سپيده تعريف خواهد كرد. آن شب پدر سپيده نيز از موضوع خبردار شد. چند روز بعد، پس از تماس زن ميانسال اولين قرار آشنايي گذاشته شد. زن به همراه شوهر و پسرش كه شاهرخ نام داشت به خانه آمدند و پس از دو ساعت شب‌نشيني جلسه آشنايي پايان يافت. ظاهر موجه شاهرخ و خانواده‌اش باعث شد تا پدر و مادر سپيده نگاهي مثبت به آنها پيدا كنند و به رخدادهايي كه در راه بود، خوشبين باشند اما سپيده كه هيچ شناختي از شاهرخ نداشت، مثل پدر و مادرش فكر نمي‌كرد. با گذشت چند روز دو خانواده به سراعت به هم نزديك شدند و 20 روز پس از آنكه مادر شاهرخ سپيده را از خانواده‌اش خواستگاري كرد، پدر و مادر سپيده كه خانواده شاهرخ را خانواده خوبي شناخته بودند، تصميم گرفتند تا پاسخ مثبت خود را اعلام كنند. سپيده كه هنوز هم شاهرخ را به درستي نمي‌شناخت، از تصميم شتابزده پدر و مادرش متعجب شد. ـ «بابا! فكر نمي‌كنيد براي جواب دادن خيلي زوده؟ من هنوز شاهرخ رو نمي‌شناسم.»ـ «مهم خانواده است كه خانواده خوبي‌ هستن.»***سپيده روي يكي از صندلي‌هاي خالي اتوبوس نشست. فقط چهارماه از ازدواج او گذشته بود هرگز فكر نمي‌كرد در همين مدت كوتاه زندگي كردن با شاهرخ آنقدر بر او سخت شود كه براي صدور حكم طلاق لحظه‌شماري كند. سپيده به فكر فرو رفت و روزهايي را به ياد آورد كه بدون هيچ شناختي از شاهرخ نظر پدر و مادرش را پذيرفت و به ازدواج با او راضي شد. هنوز يك هفته از زندگي مشتركان نگذشته بود كه هر دو فهميدند در انتخاب خود دچار اشتباه شده‌اند و از همان روزهاي اول بدرفتاري‌هاي شاهرخ و كم‌تحملي‌هاي سپيده ادامه زندگي را دشوار و به تدريخ غيرممكن كرد. سپيده حالا يك تجربه شكست‌خورده در زندگي داشت. اشك در چشم‌هايش حلقه زده بود كه اتوبوس به ايستگاه مقصد رسيد. سپيده پياده شد و راه دادگاه را در پيش گرفت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار