ترجمه: مریم حسینی . هر روز به محض اینکه از مدرسه به خانه میرفت پشت میز مطالعه نشسته و درس میخواند، تنها هدفش تحصیل در مقطع دکترا بود. پدر قول داده بود برای ادامه تحصیل او را به آمریکا بفرستد و او تمام تلاشش را میکرد تا به آرزویش برسد. گاهی که خسته میشد و سرش را روی میز میگذاشت در رؤیاهایش غرق میشد و خود را در روپوش پزشکی میدید. آن روز خسته از قیل و قال مدرسه به خانه برگشت و پشت رایانه شخصیاش نشست تا به دنیای مجازی سفر کند. گاهی به دنبال اطلاعات بیشتری درباره رشته تحصیلیاش میگشت، موضوعات جالبی در سایتهای مختلف به چشم میخورد، در حال گشت و گذار بود که ناگهان در صفحه یاهو مسنجر پیغامی ظاهر شد: «لورا پرایس» از هوستون، شما؟حوصله چت بازی نداشت مردد بود صفحه پیغام را بست و به جستوجو در صفحات وب ادامه داد دوباره پیغام ظاهر شد: «لورا پرایس» هستم از هوستون، شما؟بازهم جواب نداد ـ BUZZوقتی فهمید کاربر یک خانم است وسوسه شد و تصمیم گرفت جواب دهد با خود فکر کرد شاید برای سرگرمی بد نباشد کمی هم چت کند و جواب داد: ـ آندره کیم 16 ساله از کانادا. ... لورا و آندره ساعتهای طولانی با هم چت کردند پسرک وقتی به خود آمد ساعت دو بعد از نیمه شب بود تصمیم گرفت از فردا به هیچ کاربر اینترنتی فضای چت روم جواب ندهد و با این فکر به رختخواب رفت و خوابید. فردای آن روز از مدرسه به خانه رفت و مشغول مطالعه شد اینبار هم برای جمعآوری یکسری اطلاعات وارد اینترنت شد خواست صفحه یاهو مسنجر را ببندد که پشیمان شد و با خود گفت من که قرار نیست به کسی جواب دهم پس دلیلی ندارد که صفحه را ببندم. هنوز چند دقیقهای از ورودش به دنیای مجازی نگذشته بود که سر و کله «لورا پرایس» پیدا شد، به یاد دیشب افتاد که به جای درس خواندن ساعتها چت کرده بود خواست صفحه پیغام را ببندد که: ـ چطوری آندره؟ چه خبرناخواسته دستش به سمت کیبورد رفت و جواب داد: ـ خوبم تو چطوری؟ ـ من هم خوبم. راستی اگه سؤال درسی داشتی خوشحال میشم کمکت کنم.و آندره به خیال خود که چت کردن با این خانم جنبه درسی دارد به رابطهاش با او ادامه داد. دوستی دو کاربر اینترنتی چند ماه ادامه داشت. نمرات پایان ترم پسر نوجوان خبر از افت تحصیلیاش میداد. کمکم پدر و مادر به رفتار او مشکوک شدند: ـ آندره معلوم است چیکار داری میکنی. تو شاگرد اول مدرسه بودی اما الان توی چند تا درس افتادی؟ ـ سربه سرم نذار مامان. ـ نیازی به سر به سر گذاشتن نیست. اگه یه نگاهی به این برگه بندازی و نمرههای درخشانتو ببینی میفهمی. ـ اشکال نداره، شبا یه کم بیشتر بیدار میمونم و بیشتر درس میخونم. ـ من میدونم از وقتی پدرت موافقت کرد که رایانه رو در اختیارت بگذاره این وضع پیش اومده، قرار بود برای مشکلات درسی از اینترنت استفاده کنی؟ ـ خب الان هم دارم همین کار رو میکنم. ـ مطمئنی؟این سوال مادر ذهن او را بدجوری به خود مشغول کرده بود یعنی آنها بو برده بودند پسر یکی یکدانهشان در نوجوانی عاشق شده است. ... کتابش را باز کرد، آن را ورق زد اما حوصله خواندن نداشت. پیشنهاد «لورا» بدجوری ذهنش را مشغول کرده بود نمیدانست کار درستی میکند یا نه فقط 16 سال داشت و برای او زود بود که دست به چنین کاری بزند، اگر پدر و مادرش بفهمند چکار خواهند کرد، با این افکار به رختخواب رفت. ***صبح زود مادر از خواب برخاست و به اتاق آندره رفت تا او را برای مدرسه بیدار کند: آندره آندره پاشو میدونی ساعت چنده؟ بلند شو مدرست دیر میشه اما جوابی نیامد مادر پتو را کنار زد و در کمال تعجب به جای پسرش یک بالش زیر پتو دید با خود فکر کرد شاید شوخیاش گرفته که ناگهان چشمش به نامهای کنار تخت افتاد: «مادر و پدر عزیزم سلام وقتی شما این نامه رو میخونید من در اونتاریو نیستم، روم نمیشد که واقعیت رو بهتون بگم چون فکر میکردید دچار احساسات جوانی شدهام. راستش میخوام یه اعترافی بکنم، پسر یکی یکدانه شما عاشق شده است، آن هم عاشق کسی که تابهحال او را ندیده، من و لورا مدتهاست که به هم علاقهمند شدهایم و میخواهیم با هم ازدواج کنیم. میدونم که شما و پدر صددرصد مخالفت خواهید کرد برای همین ماجرا را بهتون نگفتم. برای خوشبختیمون دعا کنید.»پسر شما آندره.مادر احساس کرد سرش گیج میرود آخر چطور ممکن بود آندره که همش سرش توی درس و کتاب بود و وقت این کارهارو نداشت. او فقط 16 سال داشت...زن و شوهر کانادایی تصمیم گرفتند ماجرا را به پلیس گزارش دهند. چند گروه ویژه برای یافتن پسر عاشقپیشه دست به کار شدند اما خبری از او نبود. پلیس از تمام کشیشان بازجویی کرد اما هیچ یک مراسم ازدواجی برای عروس و دامادی با این مشخصات برگزار نکرده بودند. کمکم موضوع ناپدید شدن پسر کانادایی، در اونتاریو به فراموشی سپرده میشد که به پلیس خبر رسید پسر جوانی با مشخصات آندره در «اوریلیا» به همراه یک زن میانسال دیده شده است. با اعلام این خبر مأموران دست به کار شدند و پس از زیر نظر گرفتن منطقه توانستند او را به همراه لورا دستگیر کنند. ***«لورا پرایس» 45 ساله متولد و ساکن هوستون آمریکا بود. این زن که مادر چهار فرزند است در بازجوییها گفت: چند سال پیش همسرم من و بچههایم را ترک کرد از آن روز به بعد احساس تنهایی شدیدی میکردم به همین دلیل به چت کردن رو آوردم. با آدمهای زیادی دوستی اینترنتی داشتم اما در میان آنها با آندره خیلی احساس نزدیکی میکردم، او هم تنها بود و دوستی نداشت، خودش میگفت تنها سرگرمیاش درس خواندن است. درسته که آندره جای پسرم است و اختلاف سنیمان زیاد است اما ما به هم علاقهمند شده بودیم من تصمیم گرفتم برای دیدنش به کانادا بروم بنابراین سه فرزندم را به دست برادر بزرگشان سپردم و راهی اونتاریو شدم.با اعترافات لورا او به بازداشتگاه فرستاده و آندره نیز به خانوادهاش بازگردانده شد. پلیس پس از بررسی پرونده اعلام کرد لورا جرمی ندارد و نمیتواند او را به خاطر علاقه و عشق به یک انسان بازداشت کند. پسر بزرگ لورا که از شنیدن رابطه مادرش با یک پسر گمشده شوکه شده بود از هوستون عازم کانادا شد تا او را به کشور بازگرداند. به گفته یک کارشناس، استفاده از اینترنت بدون نظارت پدر و مادر گاهی این مشکلات را رقم میزند و خانوادهها باید مراقب فرزندانشان در استفاده از این تکنولوژی روز باشند.