کد خبر: 200283
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۸۸ - ۰۶:۰۰
جسیکا تصمیم خودش را گرفته بود می‌خواست حرف دلش را به او بزند اما تا قبل از آن ماجرا تردید داشت، ‌از وقتی متوجه اعتیادش شده بود در جواب رد به او مصمم تر شد. ‌پدر و مادرش هم با این ازدواج مخالف بودند دخترک فقط 17 سال داشت و می‌خواست برای ادامه تحصیل همراه پدرش به کانادا برود.
...«جسیکا مکاگ» وقتی 15 ساله بود شبی برای تولد دوستش به یک رستوران رفته بود که در آنجا با «استوارت بلکبرن» آشنا شد. ‌دوستی آنها دو سال ادامه داشت و طی این مدت با آن دنیای کودکانه برای خود قصر زیبایی ساخته بودند. ‌
پدر جسیکا وقتی متوجه رابطه دخترش با استوارت شد، تصمیم ‌گرفت او را به خارج از انگلستان بفرستد تا شاید هوای عاشقی از سرش بپرد. دختر جوان اما عاشق تر از آن بود که مرد رویاهایش را فراموش کند تا اینکه فهمیدن موضوعی او را دچار تردید کرد. یک شب پدر به اتاقش رفت و رو به او گفت: ‌دخترم تو چند وقته اون پسره رو می‌شناسی؟
جسیکا با این سؤال پدر از کوره در رفت و با حالتی عصبانی گفت: ‌پدر اون پسره اسم داره و اسمش هم استوارته.
پدر در حالی که سعی می‌کرد خود را آرام نشان دهد، پرسید: ‌خیلی خب، تو چند وقته استوارت رو می‌شناسی؟
دختر در چشمان پدرش خیره شد و جواب داد: اونقدر که بهش اعتماد دارم و می‌خوام تا آخر عمر در کنارش باشم.
پدر که نگرانی در چهره‌اش موج می‌زد به طرف پنجره رفت، ‌به بیرون نگاه کرد و بدون مقدمه چینی گفت: ‌هیچ می‌دونی اون اعتیاد داره؟
جسیکا نگاهی از خشم به پدرش کرد و گفت: ‌دروغه دروغ! شما برای اینکه من از اون دست بکشم این حرفا رو می‌زنی.
- اگه بهت ثابت بشه چی؟
اشک در چشمان جسیکا حلقه زد و گفت: ‌حتی اگه این موضوع راست هم باشه من به هیچ قیمتی حاضر نیستم از استوارت جدا بشم.
بحث پدر و دختر ادامه داشت و جسیکا همچنان در تصمیم خود در مورد ازدواج با پسر مورد علاقه‌اش مصمم بود تا بالاخره یک روز که سوار خودرو استوارت شده بود متوجه رفتار غیر عادی‌اش هنگام رانندگی ‌شد: ‌
- ببینم استوارت حالت خوبه؟
- آره خوبم
- پس چرا تعادل نداری نزدیک بود به اون پیرمرد بیچاره بزنی
- سربه سرم نذار جسی حالم خوبه فقط یه کم سرم درد می‌کنه لطفاً یه قرص از توی اون کیف بهم بده
جسیکا کیف استوارت را باز کرد و بسته قرص را برداشت به آن خوب نگاه کرد، اصلاً به نظر نمی‌رسید داروی مسکن باشد یک عدد از داخل بسته در آورد و وقتی متوجه شد او ‌حواسش نیست بسته را یواشکی برداشت و داخل کیفش انداخت.
عصر همان روز وقتی از استوارت خداحافظی کرد به داروخانه‌ای که پدر همکلاسی‌اش در آن کار می‌کرد رفت و قرص را به او نشان داد آقای جانسون نگاهی به بسته کرد و با حالتی متعجبانه ‌از او پرسید: ‌ببینم جسیکا این قرص رو از کجا آوردی؟
دختر که کمی دستپاچه شده بود، جواب داد: ‌راستش امروز که سوار ماشین شده بودم تا خونه برم سرم کمی درد می‌کرد یه خانومی که کنارم نشسته بود اونو بهم داد و گفت حالمو خوب می‌کنه
جانسون نگاهی به دختر کرد و با نگرانی پرسید: ‌ببینم تو که از اون نخوردی؟
جسیکا سرش را به علامت منفی تکان داد
مرد روی پیشخوان خم شد سپس با صدایی آرام که انگار نمی‌خواست کسی بشنود رو به دختر گفت: ‌کار خوبی کردی نخوردی این یه قرص مخدره
جسیکا با شنیدن این کلمه احساس کرد دنیا روی سرش می‌چرخد سعی کرد خودش را کنترل کند. از جانسون خداحافظی کرد و از داروخانه خارج شد.
***
در اتاقش نشسته بود تصمیم خودش را گرفته بود می‌خواست برای فراموش کردن استوارت به حرف پدرش گوش کند و برای تحصیل به کانادا برود. ‌فردای آن روز با او تماس گرفت و ماجرا را برایش تعریف کرد. ‌به او گفت چه تصمیمی دارد. استوارت وقتی فهمید از خشم و ناراحتی فریاد زد و جسیکا را تهدید کرد: ‌
- تو نمی‌تونی اینکارو با من بکنی جسی تو به من قول دادی
- آره به تو قول دادم اما اون موقع نمی‌دونستم تو قرص مخدر مصرف می‌کنی به هر حال من تصمیم رو گرفتم و تمام کارامو هم کردم، ‌فردا با پدرم به کانادا میرم
- مطمئن باش اگه ترکم کنی می‌کشمت ... ‌
و تلفن قطع شد
جسیکا روی لبه تخت نشست، قرار بود فردا همراه پدرش به کانادا برود تمام وسایلش را جمع کرده بود. ‌ خوابش نمی‌برد عکس استوارت را از کشوی میزش درآورد و به آن خیره شد به یاد روزهایی افتاد که با او به پارک می‌رفتند و برای آینده شان برنامه ریزی می‌کردند، بی‌‌اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. ‌سرش را روی بالش گذاشت و سعی کرد خوابش ببرد که ناگهان استورات را مقابل خودش دید، احساس کرد خواب می‌بیند اما نه واقعیت داشت. ‌چشم‌های پسر از خشم برق می‌زد، آمده بود تا تهدیدش را عملی کند. ‌جسی با دیدن او از ترس بر جایش میخکوب شد استوارت گالن بنزین را رویش خالی کرد جسی جیغ کشید پدر از صدای فریاد دخترش از خواب بیدار شد و خود را به اتاق او رساند اما دیر شده بود و استوارت کبریت را کشیده بود. ‌پسر جوان تلاش کرد تا مانع ورود او شود اما پدر وارد شد آنهم در حالی که ‌سر تا پای جسیکا در آتش می‌سوخت، ‌استوارت ‌فرار کرد. ‌پدر دخترش را لای پتو پیچاند تا آتش خاموش شود سپس او را در آغوش گرفت، ‌پتو را کنار زد تا صورت دخترک را ببیند صورتش اما کاملاً سوخته بود آخرین کلام جسیکا بر زبانش جاری شد: ‌پدر نمی‌خوام بمیرم می‌... ‌می‌خوام زنده بمونم د... ‌د... ‌دوست دارم ... ‌
و در آغوش پدر جان باخت.
***
استوارت با تلاش یکی از همسایگان هنگام فرار دستگیر شد. ‌پسر 18 ساله ‌در دادگاه لیوینگستون در برابر چشمان اشکبار پدر و مادر جسیکا به ‌جنایتش اعتراف کرد و گفت: ‌اون روز عصر وقتی جسی بهم گفت می‌خواد ترکم کنه خشم سراپای وجودم را گرفت نمی‌تونستم باور کنم به خاطر اعتیادم داره ترکم می‌کنه فکر می‌کردم شاید پای کس دیگه‌ای در میون باشه، تهدیدش کردم و وقتی دیدم اصلاً توجهی نمی‌کنه تصمیم گرفتم انتقام بگیرم برای همین شبانه از پنجره اتاقش وارد شدم، ‌بنزین را رویش خالی کردم و کبریت را کشیدم ... ‌
با اعترافات تکان دهنده استوارت دادگاه کینگستون او را به زندان ابد محکوم کرد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار