
قاسم رحمانی - آمریکا که عادت کرده بود در سالهای پس از جنگ جهانی دوم تا اواسط دهه 80 قرن بیستم با اشاره از دور به مقاصد خود در خاورمیانه دست یابد از سال 1987 به بعد رسماً حضور خود در این منطقه را اعلام کرد. این کشور که روزگاری به کمک شاه ایران، رژیم صهیونیستی و برخی حکام عرب همچون انورسادات و پس از آنها صدام، منطقه را کنترل میکرد در سالهای پایانی دهه 80 به این نتیجه رسید که باید حضوری مستقیم داشته باشد تا منافع خود را از دست ندهد. این مساله به زعم بسیاری از کارشناسان آغازی بود بر آشکار شدن ضعف کاخ سفید. در این نوشتار به مسیری که آمریکا از 31 سال قبل تاکنون طی کرده میپردازیم.
وقوع انقلاب اسلامی ایران و شکستهای عراق
تاریخ مداخله مستقیم آمریکا در منطقه خاورمیانه به سالهای ابتدایی دهه 80 مربوط میشود چرا که تا قبل از آن انگلستان نمیخواست سلطه خود بر ساحل نشینان جنوب خلیج فارس را از دست بدهد. وقوع انقلاب اسلامی ایران اما منافع آمریکا و متحدانش را به خطر انداخت و لازم بود در اقدامی هماهنگ با این پدیده برخورد شود. پس از ماجرای طبس که با شکست مواجه شد حمله نظامی به ایران، در دستور کار قرار گرفت و صدام جاه طلب این مسوولیت را برعهده گرفت. ماشین جنگی صدام اما در تابستان 1981 متوقف و روند عقب زده شدن آن از پاییز همان سال آغاز شد.
وقتی در بهار 1982 خرمشهر به دست نیروهای ایرانی افتاد و اسراییل هم از بیروت به دست نیروهای حزبالله عقب رانده شد، رامسفلد در سفری محرمانه به بغداد، کمکهای تسلیحاتی آمریکا را تقدیم صدام کرد اما دخالت واضح آمریکا در ماه مارس 1984 آغاز شد. زمانی که رزمندگان ایرانی قصد داشتند جزایر مجنون که دارای ذخایر عظیم نفتی است (7 میلیارد بشکه) را تصرف کنند. اگر چه آمریکا با هواپیماهایش خطوط رزمندگان ایرانی را بمباران کرد اما جزایر مجنون به دست ایران افتاد. ادامه روند پیروزیهای ایران در جبههها، شکلگیری و گسترش حوزه حزبالله لبنان و بروز نشانههایی از آغاز حرکتها در فلسطین، آمریکا را به این نتیجه رساند که با اتکا به صدام و رژیم صهیونیستی دیگر امکان مقابله ندارد و باید مستقیماً حضور یابد. در واقع آمریکا نه برای فروپاشاندن شوروی یا مقابله با تهدیدهای آتی چین بلکه برای جلوگیری از نفوذ انقلاب اسلامی وارد منطقه شد.
ایران پس از تصرف شبه جزیره فاو در فوریه 1986 و در سالگرد آن پیروزی، تصمیم به تصرف بصره یا تنها بندر عراق (امالقصر) گرفت تا با به دست آوردن یک برگ برنده برای غرامتها، پیشنهاد صلح صدام را بپذیرد.
در نهم ژانویه 1987 (19 دی ماه 1365) عملیات کربلای 5 از سوی ایران آغاز شد که دو مرحله داشت و تقریباً تا اوایل تابستان 1987 به درازا کشید. در تابستان 1987 انتفاضه فلسطین هم با پیام حضرت امام خمینی(ره) آغاز شد. حالا شکی نبود که باید جلوی ایران گرفته شود. ناوهای آمریکایی به بهانه حمایت از منافع خود به خلیج فارس آمدند و سکوهای نفتی ایران را هدف قرار دادند. حکومت آل سعود 400 حاجی از جمله 300 حاجی ایرانی را در شهر مکه به خاک و خون کشید، ضمن اینکه در داخل ایران برخی افراد ساده لوح بحث حق یا باطل بودن ادامه جنگ با عراق را مطرح کردند.
بهانههایی برای ماندن درخاورمیانه
ناوهای آمریکایی دیگر نرفتند و مهمانان ناخوانده خلیج فارس شدند. اما بهانهای هم برای ماندن نداشتند به ویژه آنکه یکی از آنها به نام «وینسنس» در تابستان 1988 هواپیمای مسافربری ایران با 290 مسافر را هدف قرار داد ضمن اینکه نقش نیروی دریای عراق را هم بازی میکرد. نیروی دریایی عراق توسط ایرانیها از بین رفته بود.
با پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، دیگر دلیلی برای حضور ناوگان آمریکا وجود نداشت تا اینکه اتفاقات جدید رخ داد.
در 1990 آلمان متحد شد و شوروی فروپاشید تا نظم جدیدی ایجاد شود. دولت بوش پدر، شرایط را برای برخی تغییرات در خاورمیانه مهیا دید بنابر این با چراغ سبز کاخ سفید، صدام به کویت حمله کرد تا بهانه حضور دائمی آمریکا در منطقه به وجود بیاید. آمریکایی ها برای ساقط کردن صدام هم خیز برداشتند اما وقتی با قیام ملت عراق مواجه شدند، این کار را به مصلحت خود ندیدند. بنابر این به تحریم این کشور بسنده کردند. بر اساس یک قرارداد استخراج و صدور 50 درصد از نفت کویت به مدت 25 سال به شرکتهای آمریکایی واگذار شد که نزدیک بود بر سر این مساله، میان آمریکا و متحدانش درگیری ایجاد شود.
علاوه بر آن، امریکا به گسترش پایگاههای نظامی خود در منطقه به ویژه در کشورهای ساحلی جنوب خلیج فارس روی آورد. بنابر نظر کیسینجر حمله به افغانستان باید در دهه 90 انجام میگرفت؛ چرا که او خطر چین را در سال 1995 متذکر شد اما اوضاع نابسامان اقتصادی آمریکا، به کلینتون جرأت این عمل را نداد. بوش پسر اما در زمانی روی کار آمد که کلینتون با برنامههای خدمات رفاهی، اجتماعی و کاهش بیکاری رضایتمندی در جامعه آمریکا را افزایش داده بود. وقوع حادثه 11 سپتامبر هم محملی شد تا برخی نظرسنجیها از موافقت 64 درصدی مردم ایالات متحده با حمله کشورشان به افغانستان خبر دهند. آمریکا برای ایجاد پایگاهی میان ایران، چین و روسیه به افغانستان لشکرکشی کرد و با ساقط کردن حکومت طالبان، بر این کشور مسلط شد اما از همان اول با مقاومت مردمی و همچنین گروههای شبه نظامی مواجه شد. با فرسایشی شدن جنگ و همچنین حمله آمریکا در سال 2003 به عراق، کار دشوارتر شد.
اگر چه حمله به عراق پس از 20 روز با اشغال بغداد به موفقیت انجامید اما خیلی زود شیرینی این پیروزی از بین رفت. آمریکا که برای برقراری یک حکومت با حاکم آمریکایی نقشه داشت تحت فشار گروههای مقاومت مردمی به ویژه شیعیان، مجبور شد تشکیل پارلمان و دولت مستقل عراقی را بپذیرد و با برقراری انتخابات طرفداران مرجعیت دینی اکثریت کرسیهای مجلس و همچنین پست حساس نخست وزیری را در دست گرفتند. به این ترتیب تلاش آمریکا با شکست مواجه شد به طوری که فرانسیس فوکویاما که از مشوقان بوش برای حمله به عراق بود بعدها گفت: «میشد با صدام معامله کرد» در واقع آنها به اشتباه بودن ساقط کردن صدام پیبردند اما دیگر دیر شده بود.
آغازی بر یک پایان
از اینجا به بعد دوران افول آمریکا آغاز میشود. آمریکا با فشار برایران برای توقف برنامههای هستهایاش قصد متوقف کردن آن را داشت. در برههای هم توقف برنامههای هستهای را شاهد بودند. اما 2 سال و اندی پس از حمله به عراق، دولت جدید ایران روی کارآمد و فعالیتهای هستهای را از سر گرفت.
در چنین احوالی اوضاع آمریکا در افغانستان و عراق روز به روز وخیمتر میشد. حالا آمریکا با فشار افکار عمومی داخلی و خارجی برای ترک این دو کشور هم مواجه شده بود. تلاشهای بوش و رایس برای دستیابی به صلح در فلسطین هم بینتیجه ماند. اسراییل در تابستان 2006 به لبنان حمله کرد اما پس از 33 روز کاری از پیش نبرد و با شکستی مفتضحانه جنگ را ترک کرد. نشانههای اوضاع نابسامان اقتصادی کمکم خود را در آمریکا نشان میداد اما بوش همچنان برطبل جنگ میکوبید. در اواخر دوران ریاست جمهوری بوش حملات هوایی آمریکا به پاکستان آغاز شد ضمن اینکه در آخرین روزهای حضورش در کاخ سفید اسراییل به غزه حمله کرد اما پس از 22 روز شکست خورد. شکست همه طرحهای آمریکا در خاورمیانه وضعیت بغرنجی برای کاخ سفید ایجاد کرد. اوباما آمد که وضعیت را بهتر کند اما با یک بن بست عجیب روبهرو شده است.
امروز در منطقه خاورمیانه آمریکا هر حرکتی بکند به ضررش تمام میشود. نیرو اضافه کند فقط هزینه تراشی کرده و نتیجهای نخواهد گرفت، اگر نیروهایش را ببرد هم شکست کامل را اعلام کرده است.
آمریکا که روزگاری برنامه 50 ساله برای دنیا میریخت امروز از تعیین یک برنامه کوتاه مدت برای اوضاع خود در افغانستان و عراق عاجز است. به همین دلیل تصمیمات جدیدی گرفته که بخشی از آن اجرا شد و بخش دیگری در راه است.
تصمیمات جدید کاخ سفید برای منطقه
از جمله تصمیمات انجام شده تلاش برای روی کار آوردن یک دولت اهل مصالحه در ایران بود؛ چرا که برخی تحلیلگران همچون فوکویاما روی کارآمدن افراد به اصطلاح میانه رو در ایران را به نفع غرب دانسته بودند. فوکویاما اعتقاد دارد که برای تغییر اوضاع خاورمیانه و متوقف کردن افراط گرایی (جنبشهای مقاومت مردمی) باید حکومت ایران را تغییر داد.
از دیگر تصمیمات اوباما روی آوردن به یک سیاست انگلیسی است. ابتدا آمریکا تلاش کرد خود را درگیر جنگ نکند و از طریق متحدان منطقهایاش وارد شود. بنابر این دولتهای یمن و عربستان را به جان حوثیها انداخت و از طرفی ارتش پاکستان را مأمور سرکوب طالبان کرد. با این حال عدم توفیق این طرح موجب ادامه و تشدید حملات هوایی آمریکا به پاکستان و دخالت آشکار و پردامنه در نبرد با شیعیان یمن شد و این پنهانکاری شکست خورد. برنامه دیگری که آمریکاییها در سر میپرورانند تشکیل حکومت آمریکایی در برخی کشورهای منطقه است.
ریچارد هالبروک نماینده ویژه آمریکا در افغانستان پیشنهاد استقرار یک ناظر بینالمللی برای حکومت افغانستان را مطرح کرده است. این طرح یعنی حضور کسی که به دولت کابل دستور بدهد و آگاهان مطمئن هستند که آن فرد، یک آمریکایی خواهد بود. نظیر چنین برنامهای را برای عراق دارند. به طوری که در مرحله اول باید یک دولت متمایل به آمریکا و خواهان شرکت دادن بعثیهای صدامی در قدرت روی کار بیاید سپس یک ناظر بینالمللی برای آن گذاشته شود تا دستورات آمریکا را انجام دهد؛ نظیر چنین سیستمی در کشورهای بحرین، عمان و کویت وجود دارد. در این کشورها حاکمان انگلیسی مستقر از پادشاهان این کشورها قدرت بیشتری دارند و هنوز هم به این کشورها حکم میرانند.
آمریکا برای یمن، پاکستان و لبنان هم چنین نقشههایی داشته و دارد اما در لبنان موفق نشد و در پاکستان با سد ارتش مواجه است و درباره یمن هنوز آثار موفقیت ظاهر نشده است.
در واقع آمریکا در بحث اشکال سلطه میخواهد سلطه نظامی و سیاسی را در برخی کشورها تلفیق کند حتی درباره عربستان سعودی، زمزمههای تغییرات اساسی به گوش میرسد اما تجربه عراق که موجب از دست رفتن این کشور شد، آمریکا را برای ایجاد تغییرات در ریاض نگران کرده است.
غافلگیری آمریکا و بیداری اسلامی
شاید برخی در ایران و دیگر کشورها باور نکنند اما واقعیت این است که آمریکا در منطقه خاورمیانه گیر افتاده است و طرحهایی چون اعزام 30 هزار نیروی جدید به افغانستان و ... دردی از آنها دوا نخواهد کرد. دقیقاً به همین دلیل است که استراتژیستهای آنها، دفع خطر ایران را به عنوان اولین راهکار تسلط بر خاورمیانه عنوان کردهاند. بنابر این مداخله در امور داخلی ایران و حمایت از آشوبگران با برنامه مهار تهران صورت گرفت.
شکستهای آمریکا از گیر افتادن در عراق شروع شد. جایی که کاخ سفید تصور نمیکرد با گروههای سازماندهی شده عراقی که سالها در ایران و برخی کشورهای دیگر کار تشکیلاتی کرده بودند و به یکباره پس از کنار رفتن صدام به عراق بازگشتند و ظرف یک سال، قدرت را از چنگ آمریکا خارج کردند روبهرو شود، اگر چه آمریکا هنوز در عراق نیروهایش را حفظ کرده و با کمک بعثیها و عربستان و برخی دولتمردان فعلی بغداد، در حال تلاش برای بازپسگیری زمام امور است اما آنچه آمریکاییها برای عراق در سر میپروراندند با آنچه امروز در این کشور میگذرد بسیار متفاوت است.
بوش اما این مساله را درک نکرد و با اصرار بر نبرد در عراق، موجب تضعیف موقعیت آمریکا شد. اکنون اوباما میخواهد به افغانستان توجه بیشتری نشان دهد و با 30 هزار نیروی جدید کار را یکسره کند اما کشته شدن 8 جاسوس سیا در آخرین روز سال 2009 نشان داد که او در سال 2010 کار بسیار سختی دارد و توان حل چالش افغانستان را نخواهد داشت. تمام مشکلات آمریکا از کبر و غرور سردمداران این کشور و البته بیداری اسلامی در منطقه خاورمیانه است.