
سمیه اسلامی
زندگی روزانه ما سرشار از اتفاقات و برخوردهای تصادفی میان آدمها و رویدادهای اطرافمان است. برخوردهای تصادفی برای هر کس در هر زمان و مکان میتواند به گونههای مختلف اتفاق بیفتد. گاهی این اتفاقات جزئی از روزمرگی زندگی است و گاه تا همه عمر زندگی انسان را تحت تأثیر قرار میدهد و چیزی را در زندگی به انسان میبخشد و یا از انسان میگیرد که نسیان آن ممکن نیست. چرا که تصادف زمانی اتفاق میافتد که دو رویداد نامنتظر در یک زمان به وقوع میپیوندند.
حتماً برای همه شما هم نظیر این اتفاقات روی داده است. اینکه فقط اتفاق است که آن را میتوان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرورت روی میدهد، آنچه انتظارش میرود و روزانه تکرار میشود چیزی ساکت و خاموش است. تنها اتفاق است که سخنگوست و همه میکوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند.
همه این را بازگو کردم که شرح یک اتفاق را برایتان بازگو کنم. اتفاقی که کاش هیچ گاه در زندگی من روی نمیداد. باران شبانگاه داشت کمکم فروکش میکرد که شهریار به ناگاه احساس کرد که چقدر دوست دارد برای گردش به بیرون از خانه برود. من در خانه ماندم و شهریار، پریا را با خود برد. من تا دم در خانه همراهشان رفتم. هوا را مه گرفته بود و پریا و پریسا مدام به بالا و پایین میپریدند. پس از چند دقیقه آنها سوار ماشین شدند و هیکل شبح مانند ماشین به طور مبهم دیده میشد که از مقابل چشمهایم دور شدند.
به خانه بازگشتم و در سکوت خانه بود که تردید در ماندن در تنهایی به سراغم آمد و آرزو کردم که ای کاش با آنها رفته بودم.
خودم را در سکوت کشنده خانه مشغول کردم و در ذهنم زمان بازگشت آن را تصور میکردم. زمان میگذشت و آنچه با گذشت آن وجودم را سرشار میکرد اضطراب بود. دلشورهای از دیر آمدن یا نیامدن که چند بار با تلفن همراه شهریار تماس گرفتم و هرگز پاسخی از آن سو دریافت نکردم.
نمیدانم شما در زندگی خود وحشت را تجربه کردهاید یا نه، اما اگر بگویم که وحشت حالت یک ضربه را دارد با من هم عقیده خواهید شد. برای من آن زمانی بود که دریافتم شهریار در راه تصادف کرده و با پریا در بیمارستان بستری شده است و آن وحشت لحظهای است که انسان هیچ چیز نمیبیند و فاقد هر گونه اثر زیبایی است و تنها پرتو شدید رویداد ناشناختهای را میبیند که انتظار میکشد. من گرفتار حزن و اندوه بسیار شدم و میدانستم که چه خبر است و آرزو میکردم که درخشش این وحشت فروکش میکرد و جهان در یک روشنایی آبیرنگ و ملایم آشکار میشد. جهانی که تا پیش از این اتفاق سرچشمههای زیبایی را به من نشان داده بود.
زمانی که به بیمارستان رسیدم صورت شهریار غرق خون بود و صدای نفس او به گوش میرسید. او فریاد میزد چنان که پرستار خودش را از او دور میکرد و زمانی که فریادش آرام شد او به خواب ابدی فرو رفته بود و آن لحظه بود که خود را با عشق او تنها احساس کردم در حالی که لبخند حزن انگیزی بر لب داشت.
در آن لحظه از تصور اینکه جهانی بدون خانوادهام برایم در یک لحظه شکل گرفته و انگار مجبور هستم در آن زندگی کنم به خود لرزیدم.
پریا پس از مدتی طولانی در بیمارستان به هوش آمد. من روی تخت او خم شدم. به او گفتم که دیگر نمیخواهم از کنار او دور باشم و گفتن این حرف پس از آن اتفاق ناگواری که روی داده بود چقدر دشوار بود. من تنها به فکر میکردم و هرگز نمیخواستم هیچ کس دیگر را ببینم. دلم میخواست فریاد بزنم اما با ترس پی بردم که قادر به حرف زدن نیستم پس با نگاهی سرشار از عشق به او نگاه کردم.
تصور اینکه مطلقاً کاری از دست من ساخته نیست مرا گیج میگرد و در عین حال امید به زندگی کودکم بود که مرا تسکین میداد.
تمام مدت را در بیمارستان گذراندم و او هم تنها بود. فقط دلم خوش بود که او در این جهان است و میتوانم با او زندگی کنم.