
زیبا بود این سان معراج انسانی
شنیدید بچههای جبهه، هر بار که از منطقه میآمدند، به خانوادههای دوستان شهیدشان سر میزدند؟ ما هم شنیدیم و قرار گذاشتیم هر چند وقت بهانهای پیدا کنیم و سری به آنها بزنیم. این هفته به دیدن خانواده شهید شاهدی رفتیم و تنها چند جمله مادر ایشان باعث نوشتن این مطلب شد. وقتی در مورد مزار شهدا صحبت شد با افسوس گفت: من سنگ قبر قبلی سعید را خیلی دوست داشتم و خیلی راحت بودم. نمیدانم چه کسی آن را عوض کرده؟ آخر چرا بدون اجازه؟!... چقدر بار غم از دوششان برمیداریم که به خاطر خوش آمدن دل خودمان دلشان را میرنجانیم!
ردیف آخر قطعه 29 ایستادهام، دوازده سال چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود که خاکها روی هم میغلتیدند و فضای خالی دو قبر را ترسیم کرده و با لحظه شماری، برای در آغوش کشیدن سعید و محمود از همدیگر سبقت میگرفتند. پیکرها بردستها به ذکر توحید بلند بودند و زمزمه خداحافظ سوار بر امواج قامت بلند سعید را در خاک گذاشتند و کمی بعد، دستها بر دسته گلهای روی مزار ترنم فاتحه داشت به امید شفاعت.
سعید داخل قبر رفت و با دستان خود شهید بصیریان را به خاک سپرد و در حالی که با تمام وجود، دستش را بالا و پایین میکرد، گفت: روایت است هرکس که میمیرد برایش از چهل نفر حلالیت و رضایت بگیرید اما شهدا فرق میکنند، باید از شهدا پرسید از ما راضی هستند یا نه؟
در تمام این مدت، نقش سنگ مزار او تعلقی بود که هربار مرا به آن سمت میکشید، وقتی از پایین قبر به سنگ مزار نگاه میکنم صدای سعید به گوشم میآید... تویوتا در جادهای خلوت به سمت شلمچه حرکت میکرد و سعید در بین بقیه بچهها در حالی که بادگیری پوشیده بود، پشت ماشین نشسته بود و همه با هم میخواندند:
باید گذشتن از دنیا به آسانی
باید مهیا شد از بهر قربانی
با چهره خونین سوی حسین رفتن
زیبا بود این سان معراج انسانی
باید گذشت... گذشتن از دنیا... به آسانی. اشک، کلمات نقش بر سنگ مزار را در چشمانم محو کرد. قامت مادر سعید بود که در کنار مزار جای میگرفت و سلام وعلیک و چه جایی برای خاطره گفتن از شهیدی، بهتر از سر مزار او. در خاطراتی که مادرش میگوید، غرق میشوم: سعید از آن بچگی هیچ وقت خوراکی به مدرسه نمیبرد، میگفت شاید یکی نداشته باشد و دلش بخواهد. دوست نداشت لباس نو بپوشد، یکبار که لباس نویی برایش خریده بودیم، پوشید، رفت بیرون وقتی به خانه برگشت، از لباس نو خبری نبود. پرسیدم: سعید لباست کو؟! گفت: کسی احتیاج داشت بخشیدم به او.
باز کلمات مزار است که جان بیشتری میگیرد؛ باید گذشتن... از دنیا... به آسانی.. به آسانی. زمان گذشت و سعید هم با گذشت زمان درس گذشت را سرمشق گرفت و کتاب و دفتر را برزمین گذاشت و به جبهه رفت. حدودا 13-14 سالش بود که شناسنامهاش را دستکاری کرد و بدون اینکه به ما بگوید رفت جبهه، بعد دوستانش آمدند دم در و دوچرخهاش را تحویل دادند وگفتند سعید رفت منطقه...
خوش به حالش خیلی راحت گذاشت و بعد هم گذشت و رفت. او از جسم خودش هم گذشت دوچرخه که چیزی نبود. در کربلای 5 و مرصاد مجروح شد. یک شب فهمیدم دارد درد میکشد رفتم کنارش، گفتم: سعید جان چیه؟ خیلی درد داری؟ گفت: مامان! من که اصلاً آه هم نکشیدم شما از کجا فهمیدی؟ گفتم: از صدای نفس هایت متوجه شدم...
رضا مؤمنی و سعید با هم پیمان اخوت بسته بودند. رضا میگفت: سعید، من نه پدر داشتم و نه برادر، ولی تو برایم هم پدری و هم برادر. بسیار به هم علاقه داشتند. وقتی رضا در کربلای 5 شهید شد با چهرهای پر از غم در حالی که قاب عکسی به دستش بود، به خانه آمد. گفتم: سعید چی شده؟ چرا این دفعه این قدر زود از منطقه برگشتی؟ گفت: مامان، رضا یتیم بود و یتیم دار هم شد. فرزند رضا سه ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد.
جنگ تمام شد و سعید چون عابری رهگذر بر این معبر تنگ جا ماند. راه را برگزید. در این میان همسفری را انتخاب کرد که طعم گذشت را بارها و بارها چشیده بود. هربار که فرزند کوچکش- یادگار شهید مؤمنی- را میدید، رمز گذشتن را تکرار میکرد تا فراموش نکند باید گذشت. محمدرضا پنج ساله بود که کلمه بابا را بر زبان آورد:... بابا... بابا سعید. اما چه کسی فکرش را میکرد که یک روز رضای کوچک باید آنقدر مرد شود که برای محمد صادق، هم برادر باشد و هم پدر.
همه چیز عادی بود و همه در پیچ و خم زندگی روزمره، هیاهوی رفت و آمدها را میشنیدند ولی در آن گذشتن دیده نمیشد... باید گذشتن... از دنیا... به آسانی.
انگار سالها پیش به او وعده شهادت داده شده بود و او از تحقق نیافتن آن رنج میبرد همچون پرندهای بزرگ در قفسی کوچک بال و پر میزد.
یک بنده خدایی بعد از سال 74 خواب سعید را میبیند که گفته بود: من در شلمچه کربلای 5 شهید شدم. شاید به این دلیل بود که هرجا میخواست بحثی را جمع کند یا یک مدعی را سرجایش بنشاند، میگفت: شلمچه کجا بودی؟ نمیدانم در شلمچه چه دیده بود. من احساس میکنم آنجا یک خبرهایی بوده. روی تابوتش هم نوشته بودند: سعید جان شلمچه کجا بودی؟
وقتی شنیدم میخواهد برای تفحص دو ماه برود منطقه، خیلی حالم گرفته شد، گفتم: سعید جان زن و بچههایت را میخواهی رهاکنی و بروی؟ آنها دلشان به تو خوش است...
فکه من مکه بود، منای من دوکوهه
دوستش را در دوکوهه دیده بود، او گفته بود: سعید، حلالم کن دارم میروم مکه. سعید هم به شوخی گفته بود: تو برو مکه، من هم میروم فکه، ببینیم کدام یک زودتر به خدا میرسیم!
تمام سالها خدا میدید که سعید میگذرد و او نیز میدانست که خدا میبیند ولی شاهدی نیاز بود و آن فکه بود که از اول شاهد خدایی شدن شهدا بود... و زمین و زمان فکه کربلا شد و صدای انفجار بال پرواز را گشود.
بدن سعید نقش برزمین شده بود و ترکشها بدنش را سوراخ سوراخ کرده بودند. درست نمیشد فهمید کجاها ترکش خورده است. حس وحالی نداشت، دست و پا میزد، لب جنباند ولی صدایی بیرون نمیآمد...
آهنگ صدای حاج خانم بغضآلود شده بود: همیشه هنگام روبوسی زیر گلویش را هم میبوسیدم، وقتی جنازهاش را دیدم که گلویش ترکش خورده بود به یاد گلوی علی اصغر(ع) افتادم. بازوی شکافته وسینه سوراخش نیز مرا به یاد حضرت زهرا (س) میانداخت. سعید عاشق اهل بیت (ع) و عاشق امام حسین (ع) بود.
حاج حسین سازور بعد از خاکسپاری شان اشکها را به نوای یاحسین(ع) وعده صبوری میداد:
بچه وقتی به دنیا میآید برایش قربانی میکشند، امروز هم روز ولادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است. این دو شهید هم قربانیهای آقا هستند. یمن قدوم آقا، کف بزنید...
و صدای دست زدنهایشان با صدای بال فرشتگان که «ادخلوها بسلام امنین» را تسبیح میکردند در هم پیچید و دل بر هجران، به سوگ نشست و راهیان کربلا به وصل مینگریستند.
تسبیح دردستم میچرخید و ذکر لااله الا الله را تکرار میکردم و نگاه آخر برآن تعلق ساده که انسان را از همه تعلقات میرهاند، انداختم:
... با چهره خونین سوی حسین رفتن زیبا بود این سان معراج انسانی
...سوی حسین رفتن... معراج انسانی
تا پسرتان را برنگردانم، برنمیگردم!
از سنگ مزار سعید تا میهمانی محمود فقط یک قدم فاصله بود و چه زود میشد به او نزدیک شد. از او هم حرفهای زیادی بود که باید میشنیدم: همه بچهها وارد مدرسه میشدند ولی او همچنان از مدرسه میترسید و میخواست پیش مادر باشد، به خاطر همین هر روز با مادرش به حیاط مدرسه میرفت تا اینکه عادت کرد و بالاخره به کلاس اول قدم گذاشت.
وقتی فهمیدم بالاخره ثبتنام کرده، چادرم را سر کردم و به مسجد رفتم، گفتم: او کوچک است و برایتان دست و پا گیر میشود. چرا اسمش را نوشتید؟ محمود وقتی شنیده بود با ناراحتی به خانه آمد و گفت: شما چرا این حرفها را زدهای؟ گفتم: تو کوچکی و نمیتوانی بجنگی، او هم گفت: هیچ کاری هم که نتوانم بکنم آب که میتوانم به دست رزمندهها بدهم یا مهماتی برسانم.
اولین قدم را در عملیات والفجر مقدماتی، برخاکهای رملی فکه نهاد و پاهایش عهد بست که در این راه ثابت قدم باشد تا نصرت اسلام.
و این بار نیز محمود در سرمای زمستان، گرمای حضوری دیگر را پشت سر گذاشت.
گردانها آمده بودند تا نیروهای مورد نیازشان را انتخاب کنند و در بین آنها گردان تخریب هم بود. محمود اولین نفر از بین بچههای مسجد محل بود که برای تخریب داوطلب شد.
محمود اصلاً در جنگ بزرگ شد و در این مدت، زخمهایی به یادگار برای گذر ایام برتن پذیرفت.
هربار که مجروح میشد طوری رفتار میکرد که خانوادهاش اصلاً نفهمند کجای بدنش زخمی شده. حتی یکبار آنها برای ملاقاتش به بیمارستانی دراصفهان رفتند با دیدنشان بلند شده بود، میچرخید و میخندید و میگفت، ببینید، من سالمام. طوریم نیست. آخه مادر، از همان اول دائم به محمد- برادربزرگش- سفارش میکرد که مراقب محمود باش. یک وقت نرود دست وپایی از دست بدهد. همهاش نگران سلامتی او بود به همین خاطر هم محمود نمیگذاشت مجروحیتش او را آزرده کند.
بیشتر اوقات از همان بیمارستان برمیگشت منطقه و اگر هم به خانه میرفت، مدت کوتاهی میماند و برمیگشت.
هنوز مراسم شب هفت پدر تمام نشده بود که رفت و طولی نکشید که با دست مجروح برگشت.
محمود بعد از جنگ تصمیم به ازدواج گرفت.
مراسم خواستگاری انجام شد و قرار شد آن دو با هم صحبت کنند، گفت: من تخریبچی هستم و هر آنی که جنگ بشود و جبهه نیاز داشته باشد من همیشه درخدمت هستم. یعنی ازدواج هم که بکنم دست از کارم برنمی دارم و دنبال هدفم میروم.
با تمام انرژی با خودم تکرار میکنم که دست از هدفم برنمیدارم.
کمتراز 10 روز از ازدواجشان میگذشت که به بهشت زهرا(س) رفتند. همه به محمود اعتراض کردند که چرا اول زندگی مشترک به آنجا رفتهاید؟ بروید یک جایی گردش کنید و دلتان باز شود. محمود هم گفت: ما این جور جاها دلمان باز میشود.
قدمهای زمان تندتر پیش میرفت و محمود هم قدم به مرحله دیگری از تلاش وکوشش مینهاد؛ عرصه جهاد علمی.
درس و دفتر و کتابی را که رها کرده بود، بعد از جنگ، دوباره به سراغش رفت و با اراده محکم، شروع به خواندن کرد. آن زمان دخترش خردسال بود ولی با این وجود در همان فضای کوچک خانه توانست هفت سال تحصیلی را در مدت سه سال طی کند و دیپلم خود را بگیرد.
محمود معمولاً روزهای عید و میلاد، عطر میزد. همیشه مهر و تسبیح کربلا همراهش بود، طوری نماز را با آدابش انجام میداد که صفای خاصی داشت و آدم هوس میکرد دو رکعت نماز بخواند. او خیلی مؤدب با خدا ارتباط برقرار میکرد. با محبت بود. محب بود؛ محب اباعبدالله الحسین(ع).
محب اباعبدالله الحسین(ع)؟ این را از کجا میشود فهمید؟
در امر به معروف و نهی از منکر، اصلاً ترسی نداشت. همیشه میگفت: من باید وظیفهام را انجام دهم. میگفت باید امر به معروف و نهی از منکر کرد، امام حسین(ع) برای همین شهید شد.
یادم افتاد که سعید شاهدی هم به امر به معروف و نهی از منکر خیلی مقید بود و سر نترسی داشت و انگار راز جدیدی را کشف کرده باشم شوقی وصفناپذیر در وجودم پیچید، هردویشان روز ولادت اباعبداللهالحسین به خاک سپرده شدند، آمران به معروف و ناهیان ازمنکر، چه قدر زیبا خریده شدند.
آخرین باری که میخواست برای تفحص برود، به منزل یکی از شهدای مفقود محل رفت وگفت: من تاپسرتان را برنگردانم برنمیگردم...
آخرین بار که رفت هی میرفت و برمیگشت و من و دخترمان را نگاه میکرد. وقتی به خانه برگشتیم این بچه گریه میکرد و میگفت مامان برو جلوش را بگیر نذار بره، تو رو خدا برش گردون.
گمنامها بر رملهای فکه آرمیده بودند و منتظر جستجوگران نور
-محمود و سعید- قدم بر میداشتند که به استقبال شهدا بروند ولی گویا بدرقه زمان، دست تقدیر پرواز را رقم زد.
این سطر جادهها که به صحرا نوشتهاند یاران رفته با قلم پا نوشتهاند
لوح مزارها همه سربسته نامههاست کز آخرت به مردم دنیا نوشتهاند