فيروز زنوزي جلالي در سال 1330 متولد شد. او نويسندگي را از سال 1352 با چاپ اولين داستانش با عنوان «يک لحظه بيش نيست» در مجله فردوسي و فيلمسازي را از سال 1370 با ساخت فيلم بلند تلويزيوني «آلفا هنوز زنده است» آغاز كرده و همچنان در اين دو حوزه فعال است. از آثار داستاني او ميتوان به مجموعه داستان «سياه بمبک» رمانهاي «مخلوق» و «قاعده بازي» و دو اپيزود از سهگانهاي درباره جنگ به نامهاي «توپ پاشنه، سمت ساعت دو»، «سکان، سمت ميانه اروند» اشاره کرد؛ وي در حال حاضر به عنوان كارشناس قصه و رمان در حوزه هنري به فعاليت مشغول است. در دفتر شعر حوزه هنري با او درباره آثارش، ادبيات دفاع مقدس، وضعيت نقد در عرصه ادبيات داستاني و مشکلات نويسندگان ايراني به گفتوگو نشستهايم. نوشتن براي هر نويسندهاي از جايي آغاز ميشود. آغاز نوشتن براي شما از کجا بود؟ در دوره دبيرستان زنگهاي انشاء را خيلي دوست داشتم و زباني که به آن مينوشتم زباني آهنگين بود و از طرف معلم ادبيات بسيار مورد تشويق قرار ميگرفتم؛ اگر چه زنگهاي انشاء در آن زمان مترادف با زنگ ورزش بود. به هر حال از همان زمانها دغدغه اصلي من نوشتن بود و از همان انشاها و نوشتهها کار نوشتن را به صورت غير حرفهاي شروع کردم.اولين داستانم «يک لحظه بيش نيست» بود که در مجله فردوسي در سال 1352 به چاپ رسيد. اما چون در بندر بوشهر نظامي بودم و داستانهايم را از بندر بوشهر براي چاپ به تهران ميفرستادم و در آن زمان نوشتن براي نظاميها ممنوع بود و کاري سياسي به حساب ميآمد بعد از نوشتن هفده هجده داستان در مجله فردوسي و مجله کاريکاتور وقتي متوجه شدند که من مينويسم جلوي کارهايم را گرفتند و گفتند در صورتيکه بخواهيد داستان و مطلبي بنويسيد و چاپ کنيد نوشتههايتان بايد اول اينجا خوانده شود و بعد از اينکه ما تشخيص داديم که خوب است و مشکلي از نظر سياسي ندارد اجازه ميدهيم کار را براي مطبوعات بفرستيد. ديدم داستاني که بخواهد از طرف ارتش شاه مورد بررسي و ارزيابي قرار بگيرد چگونه کاري خواهد شد و اين شد که ديگر مطلب و داستاني ننوشتم و اولين دوران نوشتن من به همين جا ختم شد؛ البته بسيار مطالعه ميکردم؛ تا اينکه انقلاب پيروز شد و دوستي که از سابقه من در امر نوشتن خبر داشت جويا شد که چرا نمينويسم و مرا بسيار ترغيب کرد که نوشتن را از نو شروع کنم. من با فرستادن داستان «لکلکها» براي گاهنامه حوزه هنري دوباره کار داستاننويسي را آغاز کردم و متعاقب آن داستانهاي «سالهاي سرد» «روزي که خورشيد سوخت»، «مردي با کفشهاي قهوهاي»، «سياه بمبک»، «آينه و مرداب» و. . . به چاپ رسيد. درباره سهگانهاي که يک اپيزود از آن اخيراً به چاپ رسيده است براي خوانندگان ما توضيح بفرماييد. آخرين اثرم «سکان، سمت، ميانه اروند» که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده است. اين داستان سهگانهاي است مربوط به جنگ، در ارتباط با نيروي دريايي. در ادبيات دفاع مقدس بيشتر آثار در زمينه نيروي زميني و سپاه است و درمورد ناو جنگي- که تخصص خود من هم هست که ناخداي کميسر هستم کار نشده و در اين زمينه داستاني نداريم؛ اين بود که من داستان سه اپيزودي به نامهاي «توپ پاشنه، سمت ساعت دو»، «سکان، سمت ميانه اروند» و «خرمشهر خرمشهر» نوشتم که در حال تکميل آخرين اپيزود از اين سهگانه هستم. پيش از آن رمان «قاعده بازي» از شما به چاپ رسيده بود که توانست در جشنواره جايزه قلم امسال جزو برترينهاي سال 1386 باشد. درباره اين رمان بفرماييد، طرح «قاعده بازي» چگونه شکل گرفت و چطور تکميل شد؟بعد از نوشتن رمان مخلوق که جهان و سبک و سياق خاصي دارد با زباني ويژه، اصرار داشتم دنياي متفاوتي با دنياي «مخلوق» خلق کنم چون ارتباط با مخلوق از نظر واژهها و جهان خاصي که ميطلبيد و زبان بيهقيوارش کمي مشکل بود، بنابراين در «قاعده بازي» خواستم شخصيتي امروزي را به تصوير درآورم که درگير با مسائل زندگي عادي است. شکلگيري «قاعده بازي» يکي به دليل تقابل اين دو متن يکي متني بسيار فخيم و ديگري متني در ظاهر با زباني ساده و دليل ديگر اين بود که ما در ادبيات داستانيمان، داستاني که موقعيتهايي را تحليل جدي کند و جنبه روانشناختي افراد را به شکل گسترده در نظر داشته باشد يا نداريم يا بسيار کم به اين عرصه پرداخته شده است که بايد در اين فضا بيشتر کار کرد.از اين رو رمان «قاعده بازي» در حقيقت واکاوي روحي و رواني و دروني شخصيتي است به نام داور علتخواه که در اين داستان سعي من بر اين بوده که گذشتههاي اين شخصيت را واکاوي کنم و به اين شکل طرح کلي رمان «قاعده بازي» شکل گرفت. اين رمان را در چه ژانر ادبي قرار ميدهيد؟به نظر من رمان قاعده بازي رماني اعترافي روانشناختي، فلسفي و اجتماعي است و در ضمن مايههاي سياسي هم دارد. داستان داور علتخواه جستوجو براي پيدا کردن و کشتن «او» است. در هر انساني «او»يي وجود دارد، «او»هايي که دوست داريم و «او»هايي که آنها را دشمن ميداريم و اين «او»يي که داور علتخواه به دنبالش ميگردد از همين جنس است. در چهرههاي مختلف به دنبال اين «او» ميگردد، گاه فکر ميکند اين «او» همسرش «شمسي» است گاه در وجود پدر يا برادرش يحيي به دنبالش ميگردد، گاه اين «او»را رئيس اداره ضايعات - ادارهاي که داور علتخواه کارمند آن است و اين «او»هايي که در طول اثر مدام تغيير ميکند و چون اين شخصيت جستوجوگر است مرتب اين «او»ها را واکاوي ميکند تا سرانجام با «او»ي درون خودش مواجه و متوجه ميشود کسي که چهار روز است به دنبالش ميگردد تا بکشدش، آن چهره پلشتي که به شدت مورد تنفرش است کسي نيست جز داور علتخواه. شخصيت داستان گر چه شخصيت پلشتي دارد اما در انتهاي داستان به استحالهاي عميق رسيده است. حقيقت اين است که همه ما آدمها «او»هايي داريم و ممکن است در گذشتههاي خودمان مرتکب اشتباهات و گناهاني شده باشيم اما هميشه در بيرون از وجود خودمان به دنبال مسبب و مقصر ميگرديم، اما داور علتخواه شجاعت به خرج ميدهد و با مرور گذشته و شخصيتهايي که وقايع زندگياش را ساختهاند و واکاوي روح خودش به اينجا ميرسد که «او» را بايد در خودش پيدا کند. اين بسيار مهم است که ما از نظر روحي به جايي برسيم که وقتي به واکاوي گذشتههاي خود ميپردازيم احساس کنيم چيزي به نام عذاب وجدان ما را دچار رنج ميکند و داور علتخواه به نوعي روشنگري رسيد که خيلي از ما ممکن است تا پايان عمر هرگز به آن دست پيدا نکنيم. در اين داستان گاه خواننده احساس ميکند که روايتها بدون اينکه دريچهاي تازه در برابرش بگشايند تکرار ميشوند و اين تنها به طولاني شدن اثر ميانجامد. درباره اين روايتها توضيح بفرماييد. در روايتها گاهي واقعيت و رؤيا در هم خلط ميشوند و جوش ميخورند، خواننده نميفهمد کجا رؤياست و کجا واقعيت و خود علتخواه هم در جاهايي اعتراف ميکند و ميگويد من نميدانم اين روايتهايي که ميکنم آيا واقعاً اتفاق افتاده يا تنها در تصور من بوده است. عدم تفکيک دنياي واقع و وهم باعث ميشود ما در دنياي سرگرداني باشيم. در واقع وقتي داور علتخواه در چهار روز به چهار محل در گذشته خودش قدم ميگذارد، يکي باغي که پدرش و يحيي بردار ناتنياش و زن پدرش در آن زندگي ميکردهاند و در اين بخش دوران کودکي او را به ياد ميآوريم و با توجه به خاطراتش به نقاط ضعف و ضربههاي روحي مهلکي که خودش، پدر و يحيي وارد ميشود. و بعد به خانه مادرش ميرودپيرزني که تنها گوشه خانه از کار افتاده است و حتي قادر به نظافت خودش نيست و ضربههاي روحي که از برخورد مادر و همسرش به او وارد شده را بررسي ميکنيم؛ بعد به سراغ سليم جابليق ميرود و شرح ماجراي نبات به گونهاي که خودش در ماجرا بيتقصير است که البته در جايي ديگر از داستان و در اعترافاتي که با خودش دارد آن روايت را به گونهاي ديگر شرح ميدهد که در واقع خودش با بلوچها بر سر فروش نبات و حتي اصغر سياه و برادرش کمال معامله کرده است که اين دو روايت کاملاً متفاوتند.بعد به سراغ حسن کوري ميرود که با او هم درگير است و در همه اين خاطرات سعي در تبرئه کردن خودش دارد. اين گرانيگاهها خلاءهاي روحي است که داور علتخواه از آنها در رنج است. من با تکرار اين روايتها در حقيقت ريشهيابي روانکاوانهاي از اين شخصيت و تفکراتش درباره زنش، دامادش که مورد پذيرش او نيست و از نظر او مردي بيعرضه و بيدست و پاست و دخترش و. . . دادهام. گر چه اين مسائل و اين خاطرات کوچک و پيش پا افتاده به نظر ميرسند اما همين مسائل کوچک و بياهميت هستند که شخصيت آدمها را شکل ميدهند. در رمان «مخلوق» جايي از قول «نويسا» يا همان نويسنده گفتهايد: «داستان، عرصه کوچک شده زندگي، باورها و خلقيات نويسنده است» به عنوان نويسنده تا چه حد به اين امر اعتقاد داريد؟ بله واقعاً همينطور است کافي است نگاهي به داستانها و رمانهاي نويسندگان مختلف بيندازيم، در واقع اينها اعترافات نويسندگانش هستند امروزه در دنيا براي شناخت وضعيت روانشناختي يک نويسنده به بررسي آثارش ميپردازند. خواننده اگر کنجکاو باشد با خواندن آثار يک نويسنده پي به شخصيتش ميبرد. اگر نگاه نويسنده به زندگي نگاهي روشن باشد خواننده اين روشنايي را در جهان داستانها و آثار آن نويسنده ميبيند. به عنوان مثال اوج کار، کار هدايت در بوف کور است. در اين اثر خواننده با جهاني وهمي و هراسناک مواجه است، همه در حال تهديد هستند، پيرمرد خنزرپنزري، زنان لکاته؛ راوي از همه طرف در معرض تهديد قرار دارد؛ اين جهان وهمي برايند ذهن هدايت است و بديهي است که چنين آدمي با چنين ذهنيتي ميتواند به مرگ و خودکشي هم فکر کند، همانطور که هدايت فکر ميکند. همينطور نگاه نويسندهاي مانند سالينجر، نگاه روانکاوانه و خاصي که در داستانهايش دارد شخصيت زمختي از او ميسازد. در واقع هر نويسندهاي پيرنگ آثارش را با توجه به دغدغههاي زندگي خودش شکل ميدهد. جايي در رمان «تقديرات» - که جلد دوم رمان «مخلوق» است - زن داستان از خالق خودش ميپرسد که آيا زن داري و آيا زنت را دوست داري؟ و وقتي نويسنده ميپرسد چرا اين سوال را ميپرسي زن پاسخ ميدهد اگر تو به هر دليلي زنت را دوست نداشته باشي و مجبور به زندگي با او شده باشي واي به حال زنهاي داستانت، چرا که بيزاري تو از زنت باعث بيزاري و بدرفتاري تو به عنوان خالق، با ما خواهد شد. ما چون به عنوان يک نويسنده يک طول عمر مشخص بيشتر نداريم معمولاً گفته ميشود هر نويسنده يک شاهکار بيشتر ندارد و آن زندگي خود او، برآيند تجربيات اوست. در دنيا کمتر نويسندهاي را داريم که توانسته باشد از اين قاعده بگريزد. من در کلاسهاي آموزش داستاننويسي هم به نويسندگان جوان هشدار ميدهم که متوجه اين خطر باشند که مرتب خود را تکرار نکنيد.به نظر من يکي از راههايي که ميتواند نويسنده را از درافتادن به ورطه تکرار نجات بدهد آگاه بودن به اين مساله است که نويسنده به عنوان يک انسان دغدغههاي ويژهاي دارد که ميخواهد در آثارش عنوان کند و اين خودآگاهي نويسنده نسبت به احتمال تکرار دغدغههاي ذهنياش ميتواند به او کمک کند تا طرح داستانش را به گونهاي ديگر دراندازد. با توجه به نقدهايي که بر آثار نويسندگان ديگر نوشتهايد از جمله «باران بر زمين» سوخته که بررسي انتقادي آثار احمد محمود است، وضعيت نقد ادبي و به خصوص نقد در حوزه ادبيات داستاني را چگونه ارزيابي ميکنيد؟ متأسفانه عرصه نقد در ايران مصيبتي است؛ ما ايرانيها مردمي هستيم که بيشتر با عواطفمان زندگي ميکنيم و از عقلمان کم مدد ميگيريم، دريچههاي ذهن و خرد ما معمولاً بسته است و بيشتر با دل تصميم ميگيريم که کاري را انجام بدهيم يا نه. و آدمهاي اطرافمان را هم بر اين اساس دو گروه دوستان و دشمنان مطلق شکل ميدهد و در ميانه اين دو گروه کمتر کسي را قرار ميدهيم. همين مساله در نقد ما هم خود را نشان ميدهد. نويسندگان ما عادت کردهاند تنها محاسن و نکات قوت آثارشان ديده و ذکر شود و حتي نويسندگان حرفهاي ما از نقدهايي که در آنها به ضعفهاي اثرشان اشاره شده، آزرده ميشوند و معمولاً منتقد را دشمن ميپندارند و از خواندن و توجه به نقد آثارشان رويگردان هستند و اين اولين آفت کار هر نويسندهاي است و باعث ميشود نقاط ضعفش را در آثارش تکرار کند.به من نظر من اگر منتقدي به وجوه مثبت و منفي اثري اشاره ميکند بايد سپاسگزار منتقد هم باشيم چرا که منتقد براي نوشتن يک نقد درست و کامل حداقل بايد دوبار اثر را بخواند و يادداشت بردارد. متأسفانه خود من به تعداد نقدهايي که بر آثار دوستان نوشتهام تقريباً به همان تعداد دشمن پيدا کردهام و اين در حالي است که در دنياي غرب گاه بر يک رمان دويست صفحهاي دوهزار صفحه نقد نوشته ميشود. بسياري از نظريهپردازان دنيا يکي از وجوه امتياز غرب را بر شرق؛ نقدپذيري گروههاي مختلف ميدانند. در يک کشور پيشرفته امر نقدپذيري را در عرصههاي سياسي، اجتماعي، هنري و ادبي ميتوان ديد اما در جوامع ناموفق گروههاي مختلف نقد را برنميتابند. آيا نوشتن نقد بر آثار ديگران باعث شده نوع نگاهتان به داستانهاي خودتان تغيير کند و به طور کلي اين مسأله چه تأثيري بر فعاليت نويسندگيتان داشته است. من زماني که نقد نمينوشتم خيلي راحتتر به سراغ دنياي داستان ميرفتم اما از زماني که در عرصه نوشتن نقد جديتر مشغول کار شدم، نوشتن برايم مشکلتر شده است. براي نمونه 10 صفحه اول رمان «برج 110» را تقريباً سي بار بازنويسي کردهام. و فعاليت در عرصه نقد در برخي مواقع دست و پاگير ميشود اما نويسندهاي که از دغدغههاي نقد رها باشد طراوت و دلنوازي اثرش بيشتر خواهد شد اگر چه ممکن است از نظر مکانيکي و فنون داستاننويسي اشکال داشته باشد. اما نويسندهاي که به صورت جدي به کار نقد ميپردازد آثار کم ولي درخور توجهي را خلق خواهد کرد. وضعيت ادبيات دفاع مقدس از نظر شما چگونه است؟ ادبيات جنگ به دو دسته قابل تقسيم است؛ ادبياتي که در دوران جنگ نوشته شده که بدون تعارف ادبياتي شعاري، هيجاني و احساسي است که نبايد از نظر دور داشت که اين گونه ادبيات در همه جنگها وجود دارد؛ در دوران جنگ همه چيز در راستاي ايجاد تکاپو و هيجان است و اين ويژگي، منحصر به ادبيات جنگ در ايران نيست. و در اين دوره کمتر اثر درخور توجهي در عرصه ادبيات داستاني ميبينيم. درباره همه وقايع اين گونه است، يعني بهترين آثار درباره آن واقعه با فاصله گرفتن از زمان آن خلق شدهاند.اما بعد از جنگ و به خصوص در دهه سوم کارهاي خوبي در حال شکلگيري است به اين دليل که موقعيتها شکل تحليلي به خود ميگيرند و از کليگوييها و درافشانيهاي کلامي و خوابهاي طلايي و خطکشيهاي ثابت و بدون انعطاف دور ميشويم هر چند که هنوز هم از نقطه مطلوب فاصله داريم. اتفاقات بسياري در زمان جنگ رخ داده که هنوز داستاني نشدهاند و در ادبيات جنگ مايههاي بسيار خوبي براي کار وجود دارد. به نظر شما چرا ادبيات دفاع مقدس و انقلاب نتوانسته به خوبي با خواننده امروز ارتباط برقرار کند؟متأسفانه اعتماد خواننده از آثار ما سلب شده است، بزرگترين کاري که بايد در اين زمينه صورت بگيرد، جلب اعتماد خواننده است، اگر اين اتفاق بيفتد، «باورپذيري» نيز اتفاق دور از انتظاري نيست. متأسفانه ما در داستانها و رمانهاي خود زياد شعار دادهايم، به تعبيري آدمها را در نور خفه کردهايم، به همين دليل نسلي که شاهد واقعيتهاي بيروني است، چون خود و باورهايش را در فضاي رمان ما پيدا نميکند، دچار نوعي از خود بيگانگي با اثر ميشود، اگر ما بتوانيم زمينه و بستر اعتماد را دوباره به وجود بياوريم، قطعا ميتوانيم حرفهايمان را بزنيم اما لجاجت در پارامترهاي شخصي ما را به جايي نميرساند و فاصلهها و شکافها را بيشتر ميکند. بايد مخاطب قسمتي از باورها و آدمهاي افراد خودش را در رمانهاي ما پيدا کند و با ما احساس خويشاوندي کند، اما متأسفانه به دلايلي که ذکر آنها در اين مجال کوتاه امکانپذير نيست، روز به روز فاصله مؤلف و خواننده بيشتر ميشود. البته در حوزه رمان جنگ، به تازگي کارهايي صورت گرفته که تا اندازهاي قابل اعتنا هستند، اما گستردگي جنگ هشت ساله ما روي آنها هم سايه مياندازد و ما را متوجه اين نکته مهم ميکند که هنوز به نقطه مطلوب و قلهاي که در ادبيات پايداري انتظارش را داشتهايم، نرسيدهايم، بارها گفتهام که به ازاي هشت سال جنگ، هشت رمان خوب نداريم! آثاري که تا امروز با اسم ادبيات پايداري يا ادبيات جنگ خلق شده، در قد و قامت جنگ ما نبوده و نيستند، با اين آثار کوتوله نميتوان ادعا کرد که صاحب آثار جنگ هستيم، هرچند همين آثار براي نويسندگان خود که توانستهاند به اين نقطه هم برسند، نقطه عطف است. البته بخشي از اين غفلت و کمکاري نيز به مشکلات اقتصادي جامعه و سياستهاي غلط مسؤولان فرهنگي کشور برميگردد، در نشر و توزيع کتاب هم مشکلات عمدهاي وجود دارد، يعني در مقدماتيترين نقطه فرهنگ، مشکل داريم! با وضع موجود چگونه ميتوانيم به موضوعات ديگر بپردازيم، متأسفانه تا همين امروز، هرچه گفته شده، فقط در حد «حرف» باقي مانده است. جايي مانند وزارت ارشاد بايد در حوزه کتاب و ادبيات، به آسيب شناسي جدي بپردازد، ابتدا بايد جراحتها را نشان بدهيم، سپس در فکر درمان باشيم، متأسفانه مسؤولان فرهنگي به آمار دل خوش کردهاند! در ادبيات دفاع مقدس، ادبيات انقلاب و به طور کلي در ادبيات داستاني ايران نويسنده در بسياري موارد با خط قرمزهايي خاص مواجه است. جهتگيري نويسنده در برابر اين خط قرمزها بايد چگونه باشد؟ در اين مورد بايد بگويم که بسياري از نويسندههاي ما دچار خودسانسوري هستند. براي من نويسنده مهم اين است که چه حرفي دارم و ابزار بيان من چيست. چگونه گفتن براي نويسنده بسيار مهم است؛ در کتاب «باران بر زمين سوخته» که مجموعهاي از نقدهاي من است بر آثار احمد محمود به رابطهاي که خالد با بلور خانم در رمان همسايهها دارد، اشاره شده است و درباره خط قرمزها و چگونه گفتن بحث کردهام. گاهي نويسنده قصد شيطنت دارد و گاه حرفي براي گفتن که اين دو مورد با هم تفاوت دارند. اصلاً تعريف کار هنري اين است که هنرمند بتواند غيرمستقيم حرفش را بزند، هنر اگر بخواهد عريان بيان کند، چه در مورد مسائل مثبت و چه در مورد مسائل منفي، تبديل به اثري شعاري ميشود. من فکر ميکنم اگر نويسنده توانا باشد هر حرفي که داشته باشد به صورت نمادين و تمثيلي در اثر ميتواند بگويد. اصلاً نمادها و تمثيلها در تاريخ ادبيات دنيا و همچنين در کشور خودمان زماني پيدا ميشوند که مانعي بر سر گفتن حرف به صورت مستقيم وجود دارد. به هر حال هر اجتماعي خط قرمزهايي دارد، وظيفه نويسنده در درجه اول شناخت اين خط قرمزها و بعد ارائه تعريف درستي از ادبيات است که چه چيزهايي را ميطلبد. در داستانهاي دفاع مقدس شخصيتها زنده و باورپذير نيستند، آنقدر خوب و متعالي تصوير ميشوند که خواننده باور نميکند چنين آدمهايي را اطراف خود ببيند. مثلاً رزمندهها اصلاً نميترسند حتي در درونيترين لايههاي ذهنشان در حالي که ترس از مرگ براي هر انساني بسيار طبيعي است. به نظر شما اين مسأله بزرگترين آسيبي نيست که نويسنده از نظر شخصيتپردازي به داستانش ميزند؟بله، اصلاً شايد پرداختن به اين ماجرا ابعاد بيشتري به شخصيتها ببخشد و آنها را ملموستر كند. چراكه اگر ترس از مرگ وجود نداشته باشد، مردن آنها ارزشي نخواهد داشت و به نوعي خودكشي محسوب ميشود. ما قبلاً آدمها را در داستان تطهير ميكنيم و بعد آنها را به جبهه ميفرستيم. نتيجه اين است كه يكسري آدمهاي يكدست داريم كه مخاطب حرفهاي آنها را نميپذيرد. طبق اشاره شما، موجودي كه هيچ هراسي از مرگ ندارد و هيچ تقابلي در ميان نيست، چه عمل داستاني را ميتواند انجام دهد؟ شخصيت داستان با يك نگاه كليشه شده، در انتها شهيد ميشود و خانوادههايشان هم در مورد آنها درست فكر ميكنند. بنابراين اين جنس آدمها را ميتوان در يك سطح قرار داد كه تقريبا از قبل مشخص است كه چه فكر ميكنند و چه اتفاقي ممكن است برايشان بيفتد و تنها شكل شهادتشان متفاوت است. مشکلات نويسنده ايراني در مقايسه با نويسندگان نقاط ديگر دنيا از نظر شما کدامند؟مشکلات فراوان است، به دليل بررسي همين مشکلات من کتابي را در حال نگارش دارم. در اين کتاب سي سال وضعيت ادبيات داستاني معاصر را تجزيه و تحليل کردهام. در عرصههاي نقد، کلاسهاي داستاننويسي، جوايز ادبي، چاپ، نشر، پخش، منسوبين فرهنگي، حضور نويسندگان زن و... نويسنده از لحظه شروع به نوشتن تا جستوجوي براي ناشر و پخش اثر دچار مشکل است. آمار نشان ميدهد هفت يا هشت هزار جلد کتاب در سال منتشر ميشود اما در ارزيابي اين کتابها و آثار تعداد کمي اثر درخور اعتنا وجود دارد، چون حق الزحمه نويسنده اندک است براي گذران امور زندگياش مجبور ميشود هر چيزي را چاپ کند، نويسنده بايد سالها مرارت را تحمل کند تا بتواند از هيچ، جهاني داستاني خلق کند اما وقتي حمايت نشود ناچار دست به کتابسازي ميزند.نگاه مسؤولان به اهل قلم نگاه حقيرانهاي است. در همين سازمان فرهنگي - هنري شهرداري تهران که متولي فرهنگي شهر است با اهل قلم، با مدرسان رفتار در خور شأني نميشود، اين سازمان هنوز ضابطه اجرايي براي پرداخت حقالزحمه مدرسان و استادانش ندارد. در ساير نقاط دنيا نويسنده درجه دو، با درآمد حاصل از چاپ دو تا از داستانهايش عمري زندگياش را اداره ميکند، حرمت اجتماعي نويسنده هم محفوظ ميماند. اما در ايران متأسفانه حرمت اجتماعي نويسنده رعايت نميشود، من در يک سوم از کتاب آسيبشناسي ادبيات معاصر به بررسي وضعيت متوليان فرهنگي پرداختهام؛ وضعيت نويسنده واقعاً وضعيت اسفناکي است. از آثار در حال نگارش يا در دست چاپتان بفرماييد. يکي کتاب آسيبشناسي ادبيات داستاني معاصر است که در حال نگارش آن هستم همچنين در حال نوشتن رمان برج 110 هستم که موضوعي ديني- فلسفي دارد و تقريباً دو سوم از نگارش آن تمام شده و «خرمشهر خرمشهر» که اپيزود سوم از سهگانهاي است که قبلاً به آن اشاره کردم. البته رماني را هم دارم که ده سال از نوشته شدن جلد اول آن ميگذرد به نام «خورشيد پنهان» و دستنويس جلد دوم آن هم آماده است که فعلاً بنا بر دلايلي چاپ نشده است. بسيار سپاسگزارم از وقتي که در اختيار روزنامه «جوان» قرار داديد. من هم متشکرم و به اميد روزي که نويسنده ايراني بتواند در فضايي بهتر به خلق دنياي داستاني خود بپردازد.