کد خبر: 199581
تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۸۸ - ۰۶:۰۰
مدتی بود که شهر لیمای پرو در وحشت فرو رفته و افراد زیادی پس از خروج از خانه دیگر بر نمی‌گشتند. هیچ کس نمی دانست چه بلایی سر ناپدیدشدگان آمده، حتی پلیس هم در حل این مساله عاجز شده بود و راه حلی برای آن نداشت. در بین مردم شایعه شده بود که شیاطین «موسرخ» آنان را به دام انداخته و اسیر کرده‌اند. شش سال گذشت، طی این مدت پرونده ناپدیدشدگان به چند کارآگاه با تجربه سپرده شد اما هیچیک نتوانستند این معما را حل کنند آنان نیز کم‌کم داشتند باور می‌کردند، «موسرخ» وجود دارد.
یک روزبه جرج میجیا خبر داده شد مردی به نام هری پس از مشاجره با همسرش از خانه خارج شده و دیگر بازنگشته است.
ماریا هنگام بازجویی، کیف همسرش را که یکی از همسایه در خیابان پیدا کرده بود روی میز کارآگاه گذاشت. جرج هنگام برداشتن احساس کرد دستش چرب شد، بی‌توجه به آن، کیف را خوب نگاه کرد اما سرنخی پیدا نکرد چند روز بعد به دستور او کیف به آزمایشگاه فرستاده شد تا لکه چربی روی آن آزمایش شود، نتیجه وحشتناک بود لکه چربی، روغن انسان بود. چند روز بعد مردی به نام سراپیو که با یک بطری در ایستگاه اتوبوس منتظر بود دستگیر و مشخص شد داخل بطری نیز پر از روغن انسانی بود.
با کشف این موضوع، پلیس با گروهی ویژه به شرکتی که سراپیو گفته بود رفتند اما هیچکس آنجا نبود و شرکت تخلیه شده بود. معلوم شد پای یک گروه تبهکار حرفه در میان است و افراد آنها همه جا را زیر نظر دارند. صبح روز بعد وقتی کارآگاه به اداره رفت شخصی ناشناس با او تماس گرفت و گفت:دخترتان را هم به لیست ناپدیدشدگان اضافه کنید چون دیگر او را نمی بینید. و تلفن قطع شد. . .
و اینک ادامه ماجرا

این امکان نداشت، «موسرخ» اینبار سراغ دختر کارآگاه شهر رفته بود. گیج شده بود. تنها دخترش در دام تبهکاران بود. در همین هنگام برایان وارد شد و جرج از او خواست سراپیو را پیش او ببرند:
- سراپیو می‌دونی توی اون بطری چی بود؟
- اونا گفتن روغن یه حیوونیه که شکارش ممنوعه.
- اما تو اون بطری روغن بدن انسان بود می‌فهمی! روغن بدن انسان، حالا خوب فکر کن ببین غیر از تو کس دیگه‌ای هم بود که واسطه خرید و فروش این باند باشه.
سراپیو با شنیدن روغن بدن انسان بر جایش میخکوب شد و به فکر فرو رفت. سپس همانند کسی که چیز مهمی کشف کرده باشد گفت: کاستیلیجس! یکی از دوستامه که خودم به این گروه معرفی کرده بودم. او چند وقتی برای این شرکت کار می‌کرد اما به دلایلی که هیچ وقت نفهمیدم آنجا را رها کرد.
- خیلی خب می‌دونی اون الان کجاست؟
- فکر کنم بدونم آخرین بار اونو توی رستورانی که پاتوقش بود دیدم.
- اسم اون رستوران چی بود؟
- رستوران مک دونالد.
جرج آرام و قرار نداشت، هر لحظه ممکن بود دخترش هم قربانی اهداف شوم باند تبهکار شود، بلافاصله به همراه ماموران به خیابانی که رستوران در آنجا قرار داشت رفتند. خوشبختانه کاستیلیجس همان روز در پاتوقش دستگیر شد.
او در بازجویی گفت: مدتی برای این شرکت کار می‌کردم اما بعد از مدتی دچار بیماری پوستی شدم اونها هم به من گفتن که دیگه نیا چون ممکنه به محصولاتشون آسیب بزنم و غیرقابل استفاده بشن.
جرج پرسید: محصولات اون شرکت چی بود؟ می‌دونی؟
- می‌گفتن محصولات آرایشی و زیبایی پوست بود.
- می‌دونی از چی تهیه می‌شد؟
- از روغن یه حیوون آفریقایی که کشتنش ممنوعه.
جرج در حالی که سعی می‌کرد خشمش را پنهان کند گفت: اما چیزی رو که تو رد و بدل می‌کردی روغن بدن انسان بود.
کاستیلیجس مات و مبهوت مانده بود، باورش نمی شد. جرج ادامه داد: حالا ازت می‌خوام جایی که روغن را از اونجا تهیه می‌کردی به ما نشون بدی.
مرد گفت: اونجا توی یه جنگل بود. . .
***
کارآگاه به همراه گروه ویژه‌ای رهسپار جنگلی که کاستیلیجس گفته بود شدند. جنگل تاریک بود، هر چه جلوتر می‌رفتند کمتر نتیجه می‌گرفتند تا اینکه دودی که از دودکش یک خانه جنگلی بزرگ خارج می‌شد توجه‌شان را به خود جلب کرد. آنها درست رفته بودند. جرج یواشکی وارد خانه شد، ناگهان دخترش را دید که بیهوش در گوشه‌ای افتاده بود. در آن لحظه نمی‌توانست کاری کند اول باید جانیان را پیش از آنکه موفق به فرار شوند، پیدا و دستگیر کند.
ماموران در یک عملیات ضربتی به خانه ریختند و پنج نفر را دستگیر کردند. سپس جرج وارد یکی از اتاق‌ها شد، ناگهان پایش به چیزی برخورد. آنچه را می‌دید باور نداشت، احساس کرد حالش به هم می‌خورد؛ پایش به سر فاسد شده یکی از قربانیان خورده بود.
سعی کرد به خودش مسلط باشد. بلافاصله خود را به اتاقی که الیزا را در آنجا دیده بود رساند. خوشبختانه او هنوز زنده بود و نفس می‌کشید.
***
هیلاریو کودنا 56 ساله که بیش از سه دهه انسان‌ها را سلاخی می‌کرد در دادگاه لیما محاکمه شد. او و همدستانش جرائم دیگری از جمله قاچاق مواد مخدر را نیز در پرونده ننگین خود داشتند. هیلاریو در دادگاه توضیح داد که چگونه سر طعمه‌هایش را بریده، بازو و دست و دیگر ارگان‌ها را جدا و سپس نیم تنه را با چنگک آویزان می‌کردند. او در برابر چشمان وحشت زده حاضران گفت که چگونه زیر جنازه‌های آویزان شده آتش روشن می‌کردند تا روغن آن داخل ظرف ریخته شود.
پروفسور نیل سادیک متخصص پوست می‌گوید: روغن بدن انسان در درمان چروک پوست موثر است اما این روغن از شکم یا کفل همان بیمارانی که نیاز به درمان دارند گرفته می‌شود و اگر روغن بدن انسانی را برای انسان دیگر استفاده کنند ممکن است بدنش واکنش نشان دهد و حتی منجر به مرگ شود.
دکتر لیزا دونوفریو، متخصص پوست نیز گفت: در این تجارت که به آن تجارت سیاه گفته می‌شود روغن انسان از طریق دلالان به شرکت‌های تولیدی لوازم آرایشی فروخته می‌شود تا محصولات زیبایی و مراقبت از پوست از آن ساخته شود این در حالی است که این روغن را می‌توان از به رضایت خود بیماران و از بدن خود آنها تهیه کرد و نیازی به قربانی کردن انسان‌های بی گناه دیگر نیست.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار