
بخش دوم
مدتی بود که شهر لیمای پرو در وحشت فرو رفته و افراد زیادی پس از خروج از خانه دیگر برنمیگشتند. هیچ کس نمیدانست چه بلایی سر ناپدیدشدگان آمده، حتی پلیس هم در حل این مسأله عاجز شده بود و راه حلی برای آن نداشت. در بین مردم شایعه شده بود که شیاطین موسرخ آنان را به دام انداخته و اسیر کردهاند. شش سال گذشت؛ طی این مدت پرونده ناپدیدشدگان به چند کارآگاه با تجربه سپرده شد اما هیچیک نتوانستند این معما را حل کنند آنان نیز کمکم داشتند باور میکردند موسرخ وجود دارد.
یک روز جرج میجیا در اتاق خود نشسته و پروندهها را ورق میزد که به او خبر داده شد مردی به نام هری نیز پس از مشاجره با همسرش از خانه خارج شده و دیگر بازنگشته است. طی این چند سال او شصتمین نفری بود که ناپدید میشد و هیچ کس از جایش خبری نداشت.
ماریا هنگام بازجویی، کیف همسرش را که یکی از همسایه در خیابان پیدا کرده بود روی میز کارآگاه گذاشت. جرج هنگام برداشتن احساس کرد دستش چرب شد بیتوجه به آن، کیف را خوب نگاه کرد اما سرنخی پیدا نکرد چند روز بعد به دستور او کیف به آزمایشگاه فرستاده شد تا لکه چربی روی آن آزمایش شود، نتیجه وحشتناک بود. . . .
و اینک ادامه ماجرا
جرج وقتی جواب دکتر آزمایشگاه را شنید، بر جایش میخکوب شد. امکان نداشت حتماً اشتباهی شده، چطور ممکن بود جنایتکاران تا این اندازه بیرحم باشند که با کشتن انسانهای بیگناه، روغن بدنشان را کشیده و برای اهداف شوم خود استفاده کنند.
با کشف این ماجرای وحشتناک رسیدگی به پروندههای راکد وارد مسیر تازهتری شد. مأموران به طور نامحسوس منطقهای را که هری ناپدید شده بود زیر نظر گرفتند.
یک روز برایان با لباس مبدل به منطقه مورد نظر رفت تا گزارش مأموران را ببیند که مردی با یک بطری در ایستگاه اتوبوس نظرش را جلب کرد، رفتارش خیلی مشکوک بود جلو رفت و کنار آن مرد نشست. سپس از او پرسید: ببخشید تو این بطری چیه؟
مرد با دیدن برایان دست و پایش را گم کرد و جواب داد: به تو مربوط نیست، برو گمشو.
برایان اما پیش از آنکه مرد موفق به فرار شود او را دستگیر کرد و به اداره پلیس برد، سپس رو به جرج گفت: قربان این مرد در ایستگاه اتوبوس نشسته بود، وقتی از او درباره بطری که در دستش بود سوال کردم جواب نداد و میخواست فرار کند.
کارآگاه نگاهی به مرد انداخت و پرسید: اسمت چیه؟
اما او جواب نداد.
جرج به بطری که در دست برایان بود اشاره کرد و دوباره پرسید: توی این بطری چیه؟
او در برابر سکوت مرد ادامه داد: همین رفتار تو نشون میده که باید چیز مهمی توی این باشه که نمیخوای جواب بدی. سپس رو به همکارش گفت: برایان خیلی زود این بطری رو بده آزمایشگاه تا معلوم بشه داخلش چیه.
مرد با شنیدن این جمله به حرف آمد و گفت: صبر کنید میگم. رو به کارآگاه ادامه داد: اسمم سراپیو مارکوسه، من فقط یه دلالم، فروشنده یکی دیگه است. راستش من اصلا نمیدونم توی اون بطری چیه.
جرج پرسید: تو چه جور دلالی هستی که نمیدونی چی داری معامله میکنی؟ داری یه چیزیو از ما مخفی میکنی.
سراپیو گفت: راستش من برای یه شرکت تولید لوازم آرایشی کار میکنم، این بطریهای روغن رو براشون میبرم اما باور کنید نمیدونم توش چیه، فقط به من گفتن روغن یه حیوونه که شکارش ممنوعه و من هم باید با احتیاط اونو از آدمی به نام اندینا بخرم و برای اونا ببرم. رئیس اون شرکت گفته پلیس نباید از این ماجرا بویی ببره، وگرنه به جرم شکار غیرقانونی همه رو دستگیر میکنن.
جرج پس از شنیدن حرفهای سراپیو از جایش بلند شد، به طرف او رفت و پرسید: بهت نگفتن چه حیوونی؟
مرد سرش را تکان داد و گفت: نه.
بطری روغن به آزمایشگاه فرستاده شد، نتیجه همانند آزمایش کیف قهوهای وحشتناک بود؛ روغن داخل بطری، روغن انسانی بود.
با کشف این موضوع، پلیس با گروهی ویژه به آدرسی که سراپیو گفته بود رفتند. مأموران بهطور نامحسوس آن منطقه را کنترل کردند تا در فرصتی مناسب به شرکت حمله کنند.
نزدیک غروب شده بود، هیچ کس نه به آنجا وارد و نه خارج شد. جرج احساس کرد دیگر وقتش است و به همراه چند مأمور یواشکی وارد شرکت شد اما این امکان نداشت؛ او در کمال تعجب دید شرکت تخلیه شده و کسی آنجا نبود حتی آنها تمام وسایل را برده بودند تا سرنخی دست پلیس ندهند.
جرج خسته به اداره برگشت. با خود فکر کرد تبهکاران از کجا بو برده بودند پلیس به زودی به سراغشان خواهد رفت. کنار پنجره ایستاده و غرق در همین افکار بود که برایان وارد شد: قربان فهمیدیم موضوع چطوری لو رفته.
جرج پشت میزش نشست و پرسید: خب، اونها از کجا فهمیدن؟
برایان ادامه داد: ما با یک گروه تبهکار حرفهای روبه رو هستیم. افراد اونا همه جا هستند و به دقت همه چی رو کنترل میکنند. یکی از خبرچیناشون اون روز وقتی ما سراپیو را دستگیر کردیم، ماجرا را دیده و به سرکردهشون اطلاع داده، اونها هم بلافاصله با شرکت خریدار تماس گرفتند و ازشون خواستند هرچه زودتر اونجا رو تخلیه کنند.
کارآگاه مشتش رو روی میز کوبید: لعنتیا، حالا دیگه هیچ سرنخی نداریم تا بتونیم دستگیرشون کنیم، سراپیو هم که فقط یه واسطه بوده و از هیچی خبر نداره.
جرج حالا دیگر اطمینان داشت 60 شهروند ناپدید شده طی این سالها، قربانی اهداف شوم تبهکاران شدهاند اما هیچ سرنخی نبود که به او و همکارانش در دستگیری آنها کمک کند.
خسته به خانه برگشت و الیزا را دید که سر میز شام نشسته و منتظر اوست. الیزا یگانه دخترش و تنها یادگار همسر مرحومش بود که هر شب صبر میکرد تا پدر بیاید و با او شام را بخورد، اما جرج آن شب اشتها نداشت و لب به غذا نزد. تمام شب نیز این پهلو و آن پهلو کرد اما تا صبح خوابش نبرد.
کارآگاه صبح از الیزا خداحافظی کرد و به اداره رفت. همین که وارد اتاق شد، تلفنش زنگ خورد. صدای پشت خط نا آشنا بود:
- الو کارآگاه جرج.
- بله بفرمایید.
- دخترتون رو هم به لیست ناپدیدشدگان اضافه کنید چون دیگه اونو نمیبینید.
و تلفن قطع شد. . .
ادامه در شماره آینده