میثم رشیدی مهرآبادی - سال 43 بود كه پدرشان، دكتر میرشمسالدین به فرانسه رفت. هم فعالیتهای علمی در رشتههای مهندسی داشت و هم از همان روزها با نهضت امام خمینی(ره) همراه بود. همان جا با یك زن مسلمان فرانسوی ازدواج كرد و حاصلش شد 5 پسر یكی از یكی آقاتر. اما انگار میرسیفالدین و میرمجدالدین طور دیگری بودند. حال و هوایشان به كلی فرق داشت. خیلی با هم بودند، نه مثل دو برادر، مثل دو رفیق. بالاخره هم یك شب و یكجا آسمانی شدند. شب پنجم محرم الحرام 1426 (26 بهمن 1383) انگار با هم قرار داشتند، پرواز كنند تا یك بار دیگر اعضای خانواده دور هم جمع شوند. مادرشان برای تشییع جنازه با طیاره، نفهمید كه از پاریس تا تهران را چگونه آمد. 2 برادر دیگر هم كه ینگه دنیا رفته بودند، برگشتند. برادر كوچكتر، میر محیالدین هم كه پیش پدر بود. همان پدری كه حالا، مشكلات بزرگ كردن 5 پسر بچه، كمرش را خم كرده بود؛ كمری كه خم ماند ولی نشكست. دیشب كه به منزلش در شهرك غرب تهران رفتم، انگار حالش بهتر از 5 سال پیش بود. خدا صبری داده بود انگار كه دوری 2 جوان رشیدش را تحمل كند.پیرمرد از ظهر میدانست كه قرار است برای تهیه گزارش، راهی مجتمع هرمزان بشویم. از همان وقت نشسته بود پشت رایانه، عكسهای «سیفالدین» و «مجدالدین» را یكییكی اسكن كرده بود؛ میگفت انگار سر یاری نداشت این رایتر من، هر چه كردم نشد. خوشحال بود كه فلشی همراهمان بود تا همه عكسها و فیلمها را یكجا برایمان كپی كند. اینكه میدید بعد از پنج سال ، هنوز هم كسانی هستند كه یاد پسرانش را زنده كنند، خون را به چهرهاش دوانده بود.آنقدر انرژی داشت كه از روزهای قبل از انقلاب گفت. اینكه برخی نمیخواستند حضرت امام (ره) از پاریس به تهران بیایند و اینكه جیبهایش را پر از پول كرد و رفت دفتر هواپیمایی ایرفرانس ... امام (ره) را با همان هواپیمایی كه اجاره كرده بود به ایران آورد حتی پول بیمه هواپیما را هم یكجا پرداخت كرد.نمیخواست زیر دِین فرانسویها باشد. همان روزها بود كه یك بار با همسر و پسرها به دیدار آقا رفت. در همان باغ سیب معروف. پای همان درخت سیب فرانسوی. سیفالدین انگار بیقرارتر از بقیه بود. دست پدر را رها كرد و دوید. هنوز خودش را كامل در آغوش حضرت روحالله جاگیر نكرده بود كه دستان امام (ره) روی سرش رفت. تا زنده بود به آن نوازش، افتخار میكرد. چه حالی داشت وقتی این خاطرهها را برای بسیجیهای مسجد قدس میگفت و آنها هم كیف میكردند از این همه حس و حال.میرسیفالدین بعد از انقلاب هیچ وقت به آن سرزمین برنگشت. میگفت از كوچههای پاریس میترسم اما میرمجدالدین چند سال قبل از پروازش رفت. سه ماه نشده بود كه برگشت. به دوستانش میگفت: خسته شدم از بیهیأتی... طاقت دوری از خیمه اباعبدالله(ع) را نداشت... شب حادثه هم خیلی زود محل كارش را ترك كرد حتی یكی یكی با همكارانش خداحافظی میكرد و حلالیت میطلبید. انگار اصرار داشت هر طوری شده، سر اذان مغرب خودش را به مسجد ارك برساند. هنوز اذان نداده بودند كه میدان 15 خرداد را دید. میرسیفالدین هم كارهایش را در ریاست جمهوری زودتر از همیشه جمع وجور كرد. خداحافظی آن روزش با همكاران هم سابقه نداشت. هیچ كس نفهمید كه آخرین دیدار میرسیفالدین است. او هم عجله داشت تا از قافله عقب نیفتد انگار، نماز شروع نشده بود كه رسید به مسجد. تابلوی «حسینجان» بالای مسجد، انگار رنگ و روی دیگری داشت آن شب. مسجد هم شلوغتر بود.دكتر میرشمسالدین از آن شبی برایمان گفت كه یك مرد ناشناس از نگهبانی مجتمع تماس گرفت كه میخواهد من را ببیند. نمیشناختمش ولی راهش دادم به آپارتمان و گذاشتم حرفش را بزند. خلاصه كلامش این بود كه حلالیت بطلبد. میگفت دستهایی در كار بود كه خیمه سوزی عاشورای 61 یك بار دیگر در محرم 1426 تكرار شود. انگار باز هم یزیدی آمده بود كه نیت شومی داشت. دكتر هم كه متخصص مواد ناریه و منفجره بود، گمانهای قبلیاش به یقین تبدیل شد. چطور ممكن بودشعلههای چادر برزنتی تا این اندازه زبانه بكشد؟ تازه چه كسی دیده بود كه شعله شمع و پارافین، آبی بسوزد؟! مرد ناشناس، آن شب خیلی از سؤالهای بیپاسخ دكتر را ناگفته جواب داد و رفت. حالا دكتر مانده بود و غم بیپایان «میرسیفالدین» و «میرمجدالدین».نافشان را با هیأت بسته بودند. سهشنبهها كه میشد، حال دیگری داشتند انگار، پرچم هیأت را میبردند بالا، هر جا كه میشد. مسجد، خانهای و یا حتی در اتاقی تنگ و تاریك. میرمجدالدین نوحهسرایی میكرد و میرسیفالدین هم خادم هیأت بود. محال بود هیأتشان به تعطیلی بخورد پسرهای ایران مانده دكتر مجابی، سفرهایشان را هم طوری تنظیم میكردند كه روز سهشنبه تهران باشند. نام هیأتشان را هم گذاشته بودند «محبین شهادت». دلشان پر میكشید انگار وقتی حرف شهادت میشد.یا كاری را نمیكردند یا وقتی تصمیم میگرفتند، هیچ كسی جلودارشان نبود. حتی دوستانشان هم خسته میشدند از این همه پافشاری. قضیه هیأتشان هم همین بود. انگار هیچ كس و هیچ چیزی نمیتوانست تعطیل كند این عرض ارادت محبین شهادت را. انگار درونشان سوختهتر از بیرونشان بود. قسمتشان هم این شد كه در مجلس امام حسین (ع) بسوزند.دكتر میگفت: با اینكه حال روحی خوبی نداشتم و بیماری قلبی بیشتر از هر وقت آزارم میداد، ولی اصرار كردم كه جنازه پسرانم را ببینم. میرمجدالدین كاملاً سوخته بود؛ ولی در بدن میرسیفالدین هیچ اثری از سوختگی دیده نمیشد. كسی انگار با مادهای مثل آتشخاموش كن، خفهاش كرده بود. مجدالدین اما یك بار سالم از مسجد آمده بود بیرون. غیرتش اجازه نداد بود اما. همین شد كه رفت تا چند نفر دیگر را هم نجات بدهد. زبانههای آتش فسفری آنقدر سوزناك بود كه آب هم كارگر نبود بهشان انگار. نتوانست بیاید بیرون. ماند و سوخت و ...چه افتخاری میكردند این دو به جدشان «ابراهیم مجاب». اصلاً «مجاب» حكایتش این بوده كه هر وقت آقا ابراهیم به حرم شش گوشه امام حسین (ع) میرفته و سلام میداده، جواب سلام حضرت را نه تنها خودش كه همه میشنیدند. بعدها هم كنار مزار سیدالشهدا دفن كردند این مرد بزرگ را ...دل میبرد این یار گمنام امام وقتی میخندد و میگوید كه عاشقی این مشكلات را هم دارد. انگار با پوست و گوشت و خونش حس كرده درد فراق را. خوشحال است انگار كه «سیفی» و «مجدی» به معشوقشان حسینبنعلی پیوستهاند ... اما وقتی با سوز و گداز میپرسد كه شما بچه دارید؟ همه غمهایش را بیهوا میریزد به قلب خسته ما. میفهمیم منظورش را و اینكه چه سخت است با چنگ و دندان، بزرگ كردن پنج پسر بچه قد و نیم قد، بدون حضور مادر.میرسیفالدین تحصیلاتش را در رشته حقوق ادامه داد و با گرفتن مدرك كارشناسی، در اداره مبادلات خارجی نهاد ریاست جمهوری خدمت میكرد و كاملاً به زبان فرانسوی تسلط داشت. میرمجدالدین هم كه به زبان فرانسه مسلط بود در شركت فولاد مباركه كار میكرد.هنگام نماز، میرمجدالدین جزو اولین كسانی بود كه متوجه آتشسوزی شد و با اینكه میتوانست زودتر مسجد را ترك كند ولی برای باخبر كردن مردم اقدام كرد و تعدادی از نوجوانان را هم به بیرون مسجد رساند. برای نجات اشخاص دیگر خصوصاً برادرش میرسیفالدین به حیاط مسجد برگشت كه ... پنج سال پیش در چنین روزی، ساعت 45/17 وقتی نمازگزاران مسجد ارك تهران، مشغول خواندن ركعت دوم نماز مغرب بودند، شعلههای آتش قسمت شمالی شبستان زنان را فرا گرفت و به زودی گسترش یافت. تنگ و تاریك بودن راهروی خروجی زنانه و استرس ایجاد شده در جمعیت، بخشی از نمازگزاران را كه از آتش در امان بودند، زیر فشار جمعیت برد و آسیب زد. تعدادی هم در زبانههای آتش سوختند و شناسایی برخی نیز با مشكل روبهرو شد. در این حادثه جانسوز، 59 نفر آسمانی شدند و 233 نفر با یادگاری از زخمهای آن به زندگی ادامه میدهند. آن روزها مقام معظم رهبری هم در پیامی مرقوم فرمودند: «به یقین آنان كه در حال اقامه نماز در وقت فضیلت و جماعت بودند و برای برپایی عزای سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام و فراگیری معارف و تعظیم شعائر دین در خانه خدا گرد آمده و مشغول بهترین عبادات بودند اینك در جوار رحمت حق پر كشیده و میهمان سرور و مولای خویشند و عمری یا لیتنا كنا معكم را اینك ادراك كرده و عندالله متنعمند انشاءالله. مدیر عامل سازمان بهشت زهرا همان روزها اعلام كرد، از آنجا كه كشتهشدگان حادثه مسجد ارك در مسجد در مجلس عزای حضرت سیدالشهدا (علیهالسلام) جان خود را از دست دادهاند، این متوفیان در قطعه ویژهای با عنوان «قطعه عزاداران حسینی» نزدیك قطعه شهدا به طور رایگان دفن میشوند.مسجد ارك تهران در سال 1328 به پیشنهاد آیتالله بروجردی و به جای مسجد دفتر كه قبلاً دیوان محاسبات بوده، ساخته شد. مسجد دفتر در دوره قاجاریه بنا شده و بخشهای زیادی از آن تخریب شده بود كه بعدها مسجد ارك با وسعتی حدود هزار متر مربع در دو طبقه به جای آن ساخته شد. مسجد ارك یكی از اجزای مجموعه میدان ارك است و با توجه به اینكه این مجموعه در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده، مسجد ارك نیز كه در بدنه غربی میدان قرار دارد، جزو آثار ثبت شده به حساب میآید.