نتیجه تربیت انسانهای تستی و دانشآموزان تستمحور، این میشود حتی گاهی افرادی که باید خودشان در حوزه ادبیات صاحبنظر باشند در خواندن درست شعر با مشکل مواجه میشوند. من به چشم خودم دیدهام که استاد ادبیاتم در دانشگاه، در برخی موارد نمیتوانست شعر حافظ را درست بخواند. بنابراین، وقتی چنین مسئلهای در سطح دانشگاه و میان استاد ادبیات اتفاق میافتد، دیگر نمیتوان صرفاً از دانشآموزان انتظار داشت، شعر کلاسیک را بهدرستی بخوانند و درک کنند جوان آنلاین: محمود اکرامیفر، شاعر، پژوهشگر حوزه فرهنگ و رسانه و دکترای مردمشناسی در گفتوگو با «جوان» میگوید: نتیجه تربیت انسانهای تستی و دانشآموزان تستمحور، در نهایت همین میشود که حتی گاهی افرادی که باید خودشان در حوزه ادبیات صاحبنظر باشند در خواندن درست شعر با مشکل مواجه میشوند. مشروح گفتوگو با وی را در ادامه میخوانید.
آقای اکرامیفر، چرا شعر و ادبیات فارسی که زمانی بخش جداییناپذیر از زندگی و حتی فضای خانوادگی ایرانیان بود و دیوان حافظ، سعدی و مولانا در بسیاری از خانهها جایگاه ویژهای داشت، امروز بهویژه در میان نسل جوان تا این اندازه کمرنگ شده است؟ آیا با یک تغییر طبیعی ذائقه فرهنگی مواجهیم یا باید از یک «شکست در انتقال میراث ادبی» سخن گفت؟
درست است، زمانی در کنار قرآن و نهجالبلاغه، دیوان حافظ و سعدی نیز در بسیاری از خانهها حضور داشت. به عبارتی، ما با رسانههای محدودی مواجه بودیم و رسانه کتاب برد و دامنه بیشتری داشت. در دورهای که نه رادیو وجود داشت، نه تلویزیون و نه فضای مجازی، تنها وسیله انتقال و دریافت پیام، کتاب بود. شاید تنها وسیلهای که انسان از طریق آن میتوانست با گذشتگان خود و با گروههای مرجع گذشته در ارتباط باشد، کتاب بود. امروز، اما در یک دنیای چندرسانهای و به عبارتی در یک سپهر رسانهای زندگی میکنیم. اطراف ما را رسانههای مدرنی فرا گرفتهاند که هم دسترسی به آنها آسانتر است و هم دریافت پیام از آنها راحتتر از رادیو و تلویزیون گرفته تا فضای مجازی، اینترنت، هوش مصنوعی، تبلیغات محیطی و سایر رسانهها. از سوی دیگر، انسانها ظرفیت مشخصی برای دریافت پیام دارند. برای مثال، ممکن است هر فرد در طول روز دو، سه یا چهار ساعت ظرفیت مشخصی برای دریافت پیام و محتوا داشته باشد. بخش قابل توجهی از این ظرفیت از طریق فضای مجازی، رادیو، تلویزیون و حتی رسانههای محیطی مانند بیلبوردها، دیوارنوشتهها و سایر ابزارهای ارتباطی پر میشود. در نتیجه، انسانها میزان پیام و محتوایی را که در طول روز برای زندگی روزمره خود نیاز دارند، بیشتر از طریق رسانههایی دریافت میکنند که سهلالوصولتر، کمهزینهتر و دارای قابلیتهایی مانند تحرکپذیری، ناهمزمانی و اتصالپذیری هستند. بنابراین، کتاب به دلیل اینکه نتوانسته است خود را بهروز کند و همگام با رسانههای مدرن پیش برود، اگر با همین روند ادامه دهد، بهتدریج از دایره مصرف مردم خارج خواهد شد. حتی امروز، اگر مردم بخواهند داستانی را دنبال کنند، بیشتر به سمت شنیدن داستان گرایش پیدا کردهاند زیرا میخواهند از زمان محدودی که در اختیار دارند، استفاده کنند و در عین حال به فعالیت دیگری نیز بپردازند؛ برای مثال رانندگی کنند، نجاری انجام دهند یا به یک فعالیت هنری مشغول باشند. در مقابل، مطالعه کتاب به شیوه سنتی نیازمند آن است که فرد فعالیتهای دیگر خود را کنار بگذارد و به مطالعه بپردازد. اما در دنیای چندرسانهای امروز، انسانها ضمن دریافت محتوا به صورت تصویری و مطالعه دیداری، میتوانند فعالیت دیگری نیز انجام دهند یا محتوا و پیام را از طریق گوش دریافت کنند و همزمان به فعالیت دیگری بپردازند. بنابراین، میتوان گفت رسانههای موازی با کتاب، به دلیل سهلالوصولتر، کمهزینهتر و راحتتر بودن و همچنین به دلیل اینکه در شرایط مختلف میتوانند پیام را در اختیار مخاطب قرار دهند، موجب کاهش اقبال عمومی نسبت به کتاب شدهاند. از سوی دیگر، رسانههای نوین و روزآمد شرایط متفاوتی را برای مخاطب فراهم کردهاند. مخاطب میتواند پیامی را که میشنود، به صورت تصویری نیز مشاهده کند و از قابلیتهایی مانند تبدیلپذیری، اتصالپذیری، ناهمزمانی و تحرکپذیری بهره ببرد. کتاب تاکنون نتوانسته است خود را متناسب با این قابلیتها و شرایط جدید بهروز کند و همین مسئله موجب کاهش استقبال از کتاب شده است.
امروز با جوانانی مواجهیم که حتی در میان قشر تحصیلکرده، گاهی توانایی درستخواندن یا فهمیدن یک بیت شعر کلاسیک را ندارند. این مسئله را تا چه اندازه ناشی از عملکرد نظام آموزشی میدانید؟ آیا شیوه آموزش ادبیات در مدارس، به جای ایجاد علاقه و لذت ادبی، شعر را به مجموعهای از قواعد، آرایهها و مطالب امتحانی تبدیل کرده است؟
قطعاً نظام آموزشی با مشکل مواجه است. نظام آموزشی ما انسانها را برای شهروند مطلوب بودن تربیت نمیکند، بلکه عمدتاً آنها را برای قبولی در کنکور آماده میکند. در واقع، بخش قابل توجهی از نظام آموزشی به این اختصاص یافته است که دانشآموزان را از سد کنکور عبور دهد. حتی یکی از معیارهای موفقیت مدارس این است که چه تعداد از دانشآموزان آن مدرسه در دانشگاه پذیرفته شدهاند و به عبارتی، چه تعداد از آنها توانستهاند از سد کنکور عبور کنند. طبیعی است که وقتی دانشآموزان را برای عبور از سد کنکور تربیت میکنیم، هدف اصلی آنها نیز به جای درک و فهم متون، پیدا کردن پاسخ صحیح برای سؤالات آزمون خواهد بود. حتی اگر متون را مطالعه کنند، لزوماً به پیام و محتوای آنها توجه نمیکنند، بلکه بیشتر به این توجه دارند که چه آرایهای در یک متن یا شعر به کار رفته است و چه نکتهای ممکن است در آزمون مورد سؤال قرار بگیرد. در نتیجه، ما با نظام آموزشیای مواجه هستیم که انسانها را برای باسواد شدن، درک متن و فهم پیامهای کتابهای درسی تربیت نمیکند، بلکه آنها را برای عبور از یک آزمون تربیت میکند؛ آزمونی که البته مشخص نیست همه سؤالات آن تا چه اندازه استاندارد و تا چه اندازه برای دانشآموزان مفید و ضروری باشد. نظام آموزشی متأسفانه شهروند مطلوب، انسان باسواد و فردی را که بتواند متن را بخواند، بفهمد و پیامهای درونمتنی و فرامتنی آثاری مانند گلستان و بوستان را درک کند تربیت نمیکند. برای این نظام آموزشی چندان مهم نیست که شما شعر حافظ را چگونه و با چه کیفیتی میخوانید؛ مهم این است که بدانید در کدام بیت چه آرایهای به کار رفته و چه آرایهای به کار نرفته است. به هر حال، نتیجه تربیت انسانهای تستی و دانشآموزان تستمحور، در نهایت همین میشود که حتی گاهی افرادی که باید خودشان در حوزه ادبیات صاحبنظر باشند نیز در خواندن درست شعر با مشکل مواجه میشوند. من خودم به چشم خویشتن دیدهام، استاد ادبیاتم در دانشگاه، در برخی موارد نمیتوانست شعر حافظ را درست بخواند. بنابراین، وقتی چنین مسئلهای در سطح دانشگاه و میان استاد ادبیات اتفاق میافتد، دیگر نمیتوان صرفاً از دانشآموزان انتظار داشت که شعر کلاسیک را بهدرستی بخوانند و درک کنند.
ادبیات کلاسیک فارسی فقط مجموعهای از اشعار و متون قدیمی نیست، بلکه حامل بخش مهمی از جهانبینی، حافظه تاریخی و هویت ایرانی است. به نظر شما فاصله گرفتن نسل جوان از حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی چه پیامدهایی برای هویت فردی و ملی ما دارد؟ آیا میتوان از «شکاف ادبی» بهعنوان یکی از مصادیق شکاف هویتی سخن گفت؟
بله، یکی از کارکردهای ادبیات گذشته ما، انتقال پیام، تاریخ و حافظه شفاهی و کتبی مردم از نسلهای گذشته به حال و آینده بوده است. اما من معتقد نیستم نسل جدید ما بخواهد با حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی خداحافظی کند. اگر نسل جدید کمتر به سراغ این بزرگان میرود، دلیل آن را باید در جای دیگری جستوجو کرد. بخشی از کسانی که امروز با حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی محشورند و در این حوزهها تخصص دارند، همچنان در همان فضای گذشته باقی ماندهاند و انتظار دارند نسل زد نیز مانند نسلهای قبل، سعدی و مولانا و فردوسی را بخواند و همان برداشتی را از حافظ داشتهباشد که نسلهای گذشته داشتهاند؛ برای مثال، همچنان با همان شیوه به سراغ حافظ برود و برای فال گرفتن دیوان او را باز کند. در حالی که نسل جدید نیازهای جدیدی دارد. حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی باید بتوانند به نیازهای جدید جوانان پاسخ دهند و البته این ظرفیت را نیز دارند. اگر اشکالی وجود دارد، بیشتر متوجه کسانی است که حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی را تدریس میکنند و هنوز به معنای اشعار این بزرگان و صنایع و آرایههای ادبی آنها اکتفا میکنند. نسل امروز نیز ادبیات را دوست دارد و به سعدی، فردوسی، حافظ و دیگر بزرگان ادبیات علاقهمند است، اما اگر کمتر به سراغ آنها میرود، به این دلیل است که تصویری که از سعدی، حافظ و مولانا به او ارائه میشود، پاسخگوی نیازهای او نیست. اگر این آثار بتوانند نیازهای نسل جدید را برآورده کنند، یا از منظر مکتب فونکسیونالیسم (کارکردگرایی)، اگر شعرهای این بزرگان برای جوانان کارکرد و فایده داشته باشد، حتماً به سراغ آنها خواهند رفت. به نظر من، استادان ادبیات باید خودشان را بهروز کنند. من یک روز به شوخی میگفتم حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی برای بعضی از این آقایان حکم چاهنفت را دارند؛ یعنی افرادی که بهرهبرداریهای خاصی از این بزرگان میکنند و از طریق خوانش، تدریس و پرداختن به آثار آنها به شهرت رسیدهاند. این افراد باید شیوه خود را تغییر دهند و به جای توقف در ظاهر آثار، به پیامهای حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی توجه کنند و این پیامها را به شیوهای مدرن منتقل کنند. ضرورتی ندارد که این پیامها حتماً از طریق کتاب منتقل شوند. میتوان در فضاهای جدید و با مهندسی پیام، پیامهای مناسب و متناسب با نیاز جوانان را از دیوان و آثار این بزرگان استخراج کرد، آنها را در قالب محتوای چندرسانهای تولید کرد و در اختیار مخاطبان قرار داد تا جوانان در معرض پیامهای این بزرگان قرار بگیرند. نباید استادان و مدرسان ادبیات انتظار داشته باشند، نسل جدید که بومی اینترنت است، مانند نسلهای گذشته که مهاجران به فضای اینترنت محسوب میشوند، به حافظ، سعدی و مولانا نگاه کند. اگر قرار باشد با همان روش گذشته و همان شیوه انتقال پیام پیش برویم، قطعاً نسل جدید به سراغ آنها نخواهد رفت. بنابراین، استادان و مدرسان ادبیات باید شیوه تدریس و شیوه انتقال پیام خود را اصلاح کنند و به این باور برسند که باید به مخاطب احترام بگذارند، سواد مخاطب را در نظر بگیرند و متناسب با نیازها و خواستههای مخاطبان، پیام تولید و منتقل کنند.
برخی معتقدند فقر ارتباط با ادبیات فاخر، در درازمدت به فقر واژگان و حتی فقر اندیشه منجر میشود؛ چون زبان ابزار فکرکردن و تحلیلکردن است. از منظر یک شاعر و روزنامهنگار، آیا میان کاهش مطالعه ادبی و محدود شدن قدرت تفکر، تخیل و بیان نسل جوان ارتباطی میبینید؟
اگر منظور شما از مطالعه، صرفاً خواندن کتاب باشد، این تعریف دیگر تعریف کاملاً دقیقی نیست. مطالعه به معنای خواندن کتاب، تعریفی قدیمی است که امروزه دیگر پاسخگوی شیوههای جدید دریافت محتوا نیست. وقتی شما یک پادکست گوش میکنید، در واقع در حال مطالعه هستید. وقتی کتاب صوتی گوش میکنید، مطالعه میکنید. وقتی فیلمی را میبینید که در واقع چکیده و بازآفرینی یک فیلمنامه یا اثر ادبی است، باز هم با نوعی مطالعه مواجه هستید. برای مثال، وقتی سریال «بینوایان» را میبینید، عملاً با محتوای کتاب «بینوایان» از طریق تصویر، دیالوگ، صحنهها و مونولوگها ارتباط برقرار میکنید. وقتی سریال «پاپیون» را میبینید، به همین شکل با محتوای کتاب ارتباط برقرار میکنید. بنابراین، نمیتوان مطالعه را صرفاً به خواندن کتاب محدود کرد. انسانهای امروز شاید به اندازه گذشته کتابخوان نباشند، اما لزوماً انسانهای کممطالعهای هم نیستند. ممکن است بخش قابل توجهی از مطالعات آنها به پیامها، پیامکها، محتوای فضای مجازی، شعرهای سست و مطالب مشابه اختصاص پیدا کند، اما به هرحال، درحال دریافت و مطالعه محتوا هستند. کسی که روزانه ۴ ساعت پیامهایی را که برایش ارسال شده میخواند و محتواهای مختلف را دنبال میکند، نمیتوان گفت انسان کممطالعهای است. اما مسئله مهم این است که آیا این نوع مطالعه برای زندگی او مفید است؟ آیا موجب پیوند او با گذشتگانش میشود؟ آیا به انتقال فرهنگ کمک میکند؟ آیا مانع گسست نسلی و ایجاد شکاف میان نسلها میشود یا خیر؟ این بحث دیگری است. با این حال، من با شما همداستانم که اگر مطالعه به معنای دریافت محتوای عمیق و ارزشمند کاهش پیدا کند، حتماً توانایی برقراری ارتباط کلامی کاهش مییابد و حتی قدرت فکرکردن و تخیل نیز محدود میشود. اما چیزی که امروز من میبینم، این نیست که نسل جدید با نسل گذشته ارتباط ندارد، بلکه نوع ارتباطی که نسل جدید با ادبیات و میراث گذشته برقرار میکند با آن چیزی که نظام دانشگاهی و آموزشوپرورش انتظار دارد؛ متفاوت است. اگر منظور از کاهش مطالعه، کاهش ارتباط با محتوای عمیق و ارزشمند باشد، قطعاً این کاهش میتواند به کاهش توانایی تفکر، تخیل و در نهایت کاهش توانایی تجزیهوتحلیل، برقراری ارتباط و اقناع منجر شود.
فضای مجازی را معمولاً یکی از عوامل فاصلهگرفتن جوانان از مطالعه کتاب و متون کلاسیک میدانیم؛ اما آیا همین فضای مجازی نمیتواند به فرصتی برای بازگرداندن شعر به زندگی روزمره تبدیل شود؟ اگر قرار باشد حافظ، سعدی یا فردوسی را برای نسلی که با ویدئوهای کوتاه و شبکههای اجتماعی زندگی میکند، دوباره جذاب کنیم، چه شیوههایی را پیشنهاد میکنید؟
نسل جدید، اصطلاحاً بومیان اینترنت هستند. ما در عصری زندگی میکنیم که از آن به عنوان عصر «انسانرسانه» یاد میشود؛ یعنی انسانها توانایی مهندسی پیام دارند. آنها میتوانند آزادانه پیام مورد نظر خود را تعیین کنند، آن را به صورت چندرسانهای تولید کنند، متناسب با سواد، دانش، مخاطبشناسی و سواد رسانهای خود پیام را دروازهبانی کنند، سپس آن را منتشر کنند و حتی بازخورد پیام خود را نیز ببینند. این قابلیت را نمیتوان از مردم گرفت، بلکه روزبهروز شرایط برای شکلگیری و گسترش «انسانرسانه» بیشتر فراهم میشود و افراد با افزایش سواد رسانهای و مخاطبشناسی، توانایی بیشتری برای مهندسی پیام پیدا میکنند. بنابراین، آموزش و انتقال پیامهای ادبی دیگر صرفاً در اختیار استادان، دانشگاهها و آموزشوپرورش نیست. این نهادها تنها یکی از کانالهای متعدد جامعهپذیری، تربیت اجتماعی و انتقال پیام هستند و اتفاقاً شیوه انتقال پیام در آنها نیز همیشه شیوه مطلوبی نیست و بیشتر از آنکه اقناعی باشد، القایی است. اگر قرار باشد پیامهای درونمتنی و فرامتنی آثار سعدی، حافظ، فردوسی و دیگر بزرگان ادبیات را به نسلزد و نسلآلفا منتقل کنیم، باید این پیامها را متناسب با شرایط، نیازها و ویژگیهای این نسل انتخاب و تولید کنیم. هیچ اشکالی ندارد که یک بیت خوب از حافظ را انتخاب کنیم و آن را به یک کلیپ تبدیل کنیم. ضرورت ندارد، این بیت صرفاً در قالب متن ارائه شود. میتوان یک داستان کوتاه و جذاب از گلستان انتخاب کرد و آن را به صورت یک پیام چندرسانهای تولید کرد. همچنین میتوان یکی از صحنههای نبرد یا گفتوگوهای جذاب در شاهنامه را انتخاب و در قالب یک محتوای کوتاه یک یا دو دقیقهای، به صورت انیمیشن، فیلم یا قالبهای دیگر تولید کرد. نسل جدید، چون خودش به نوعی صاحب رسانه است، برای ارتباط با آن باید از شیوهها، ابزارها و نگاههای جدید استفاده کرد. ما نباید انتظار داشته باشیم نسل جدید بنشیند و از ابتدا تا انتهای شاهنامه را بخواند. احتمالاً چنین اتفاقی رخ نمیدهد، چون این نسل حوصله و فرصت چنین مطالعهای را ندارد. البته این لزوماً یک ایراد نیست، بلکه بخشی از اقتضائات زندگی جدید است. اما اگر قرار است نسل جدید با شاهنامه آشنا شود، میتوان این اثر بسیار ارزشمند را به صدها یا حتی هزاران محتوای کوتاه تبدیل کرد و آنها را در اختیار جوانان قرار داد تا خودشان انتخاب و پیام مورد نظر را دریافت کنند. همین کار را میتوان درباره داستانها و حکایتهای متعدد گلستان یا حتی برخی ابیات دیوان حافظ انجام داد. بسیاری از این ابیات خودشان ظرفیت تبدیلشدن به یک فیلم کوتاه یک یا دودقیقهای را دارند. درباره آثار مولانا و دیگر بزرگان ادبیات نیز همین ظرفیت وجود دارد. به نظر من، نسل جدید نسبت به این پیامها بیعلاقه نیست بلکه میخواهد این پیامها را به شیوه خودش، با ابزار خودش، با نگاه خودش و از طریق رسانهای که در اختیار دارد دریافت کند. حتی امروز بسیار کم اتفاق میافتد که نسل جدید پای تماشای تلویزیون بنشیند، بلکه بیشتر با تلفن همراه خود درگیر است. بنابراین، باید پیامها را به گونهای تولید کرد که قابلیت دریافت در تلفن همراه را داشته باشند؛ یعنی برای رسانههای همراه و رسانههایی طراحی شوند که قابلیتهایی مانند تحرکپذیری، تبدیلپذیری، ناهمزمانی و اتصالپذیری دارند. اگر بتوانیم پیامهای ادبی را با این ویژگیها تولید و عرضه کنیم، فضای مجازی نهتنها عامل فاصله گرفتن نسل جوان از ادبیات نخواهد بود، بلکه میتواند به یکی از مهمترین ابزارهای بازگرداندن شعر و ادبیات به زندگی روزمره نسل جدید تبدیل شود.
اگر امروز به شما مأموریت داده شود یک برنامه ملی برای آشتیدادن نسل جوان با شعر و ادب فارسی طراحی کنید، اقدام پیشنهادی شما چه خواهد بود؟ نقش آموزشوپرورش، رسانهها، خانوادهها و نهادهای فرهنگی مانند فرهنگسراها در این برنامه چه باید باشد و از کجا باید شروع کنیم؟
به نظر من ابتدا باید ساز آموزشوپرورش، رسانهها، خانوادهها و نهادهای فرهنگی مانند فرهنگسراها را دوباره کوک و تنظیم کنیم. با آموزشوپرورشی که اهداف اصلی آن به کنکور و قبولی در دانشگاه گره خورده است، نمیتوان انتظار داشت نسل جدید بنشیند و مثنوی مولوی را از ابتدا تا انتها بخواند. وقتی مدرسه موفق، مدرسهای تلقی میشود که تعداد بیشتری از دانشآموزان آن در کنکور پذیرفته شوند و حتی کلاسهای فوقبرنامه آن نیز عمدتاً به کلاسهای کنکور اختصاص پیدا کند، نمیتوان انتظار داشت دانشآموز به صورت طبیعی به سمت مطالعه آثار کلاسیک برود. بنابراین، آموزش و پرورش باید شیوه آموزشی خود را تغییر دهد. البته منظور من از شیوه قدیمی و کلاسیک، بار معنایی منفی نیست؛ منظور، شیوهای است که متناسب با شرایط امروز نیست. با این شیوه و با معلمانی که گاهی سواد رسانهای آنها از دانشآموزانشان کمتر است، نمیتوان انتظار داشت یک تحول اساسی در شیوه دریافت و انتقال پیام در آموزشوپرورش ایجاد شود. گاهی حتی معلم کلاس سوم ابتدایی از نظر سواد رایانهای، سواد رسانهای و مهندسی پیام از دانشآموز کلاس سوم ابتدایی خود اطلاعات کمتری دارد. طبیعی است با چنین شرایطی نمیتوان انتظار ایجاد یک تحول جدی در آموزشوپرورش داشت. خانوادهها نیز باید خودشان را بهروز کنند. امروز فرزندان در زمینه سواد رایانهای و سواد رسانهای در بسیاری از موارد از والدین خود جلوتر هستند. در بسیاری از مواقع، پدرومادرها حتی برای دانلود یا آپلود یک پیام به سراغ فرزندان خود میروند. این مسئله به صورت ناخودآگاه جایگاه علمی، دانشی و مرجعیت خانواده را نزد فرزندان کاهش میدهد. بنابراین، خانوادهها باید خود را به دانش روز و رسانههای روز مجهز کنند تا همچنان بتوانند جایگاه مرجع و مورد پذیرش خود را در برابر فرزندان حفظ کنند. نهادهای فرهنگی از جمله فرهنگسراها نیز با مسئله مشابهی مواجه هستند. معمولاً بخش قابل توجهی از بودجه این نهادها صرف فعالیتهای مناسبتی میشود و از آنها نیز بیشتر انتظار میرود، به مناسبتهای مختلف پاسخ دهند. به همین دلیل، برنامههای آنها عمدتاً مناسبتمحور است؛ امروز یک مناسبت، هفته آینده مناسبت دیگر و به همین ترتیب، برنامههایی متناسب با اتفاقهایی که رخ داده یا قرار است رخ دهد، تولید میکنند. درحالی که هدف اصلی باید تربیت انسان برای آینده باشد. ما باید انسانها را برای فردا تربیت کنیم و این اتفاق نیز بدون آیندهپژوهی مناسب امکانپذیر نیست. بنابراین، اگر قرار است نسل جدید را با شعر و ادب فارسی آشتی دهیم، باید در کنار تغییر شیوههای انتقال پیام، آموزشوپرورش را نیز از نظامی که عمدتاً برای کنکور تعریف شده، به نظامی تبدیل کنیم که هدف اصلی آن تربیت انسان باشد.