«رؤیای نیمهشب» از نقطهای دراماتیک آغاز میشود؛ از عشق فتاح و تلما در حله روزگار اولجایتو و از جهانی که در آن یک انتخاب عاطفی میتواند به مسئلهای مذهبی، خانوادگی و حتی سیاسی تبدیل شود. جوان آنلاین: «رؤیای نیمهشب» داستان یک جوان سنی و یک دختر شیعه و خانوادههای مخالف، تعصبات مذهبی و راهی پرسنگلاخ برای رسیدن به وصال را روایت میکند. این استخوانبندی را پیش از این بارها در شکلهای مختلف دیدهایم. آنچه به این قصه امکان تبدیل شدن به یک اثر جدیتر میدهد، جغرافیای تاریخی و ایدئولوژیک آن است؛ حله در عصر ایلخانان، زمانی که مذهب فقط امر شخصی نبود و سیاست میتوانست از شکافهای مذهبی برای قدرتسازی استفاده کند. «رؤیای نیمهشب» نمیگوید اختلاف مذهبی وجود ندارد یا تفاوت اعتقادی بیاهمیت است؛ اتفاقاً برعکس، تمام کشمکش از همین تفاوت آغاز میشود. حرف مهمتر این است که تفاوت عقیده نباید مجوز سلب انسانیت طرف مقابل باشد. این همان جایی است که سریال میتواند از یک ملودرام تاریخی به اثری درباره امروز تبدیل شود، بدون اینکه شعار امروز را روی لباس قرنهای گذشته بنویسد.
چالشهای ساختن جهانی تاریخی
یکی از مهمترین آزمونهای سریال تاریخی، ساختن «جهان» است. جهان تاریخی زمانی شکل میگیرد که طراحی صحنه، لباس و گریم این عناصر وارد منطق رفتار آدمها شوند. اینکه فتاح کجا میایستد، تلما چگونه به یک نگاه واکنش نشان میدهد، یک عالم مذهبی چگونه سخن میگوید، مردم شهر از شنیدن یک خبر چگونه میترسند و حاکم چگونه از اختلاف مذهبی بهره میگیرد، همه بخشی از بازسازی تاریخ است. به همین دلیل، موفقیت بصری «رؤیای نیمهشب» را باید بیشتر در میزانسن جستوجو کرد تا در تزئینات. در بهترین لحظات، قاب سریال میتواند شبیه یک نقاشی تاریخی باشد؛ آدمها در دل معماری، سایهها در امتداد دیوارها و شخصیتها در میان جمعیت گم میشوند. در بخش فیلمنامه، اقتباس آزاد از رمان «رؤیای نیمهشب» مظفر سالاری یک فرصت و همزمان یک خطر است. فرصت از این جهت که سریال میتواند از ظرفیت تصویری و دراماتیک تلویزیون استفاده کند و خطر از آن جهت که هرچه پیرنگها بیشتر شوند، امکان از دست رفتن ستون اصلی قصه هم افزایش پیدا میکند.
ستون اصلی «رؤیای نیمهشب» فتاح و تلما هستند. اگر مخاطب در میانه راه دیگر نگران سرنوشت این دو نباشد، تمام حوادث فرعی، طراحی صحنه و مناقشات سیاسی هم کارکرد خود را از دست میدهند. اینجا یک اصل ساده، اما بیرحمانه درام باید جدی گرفته شود: مخاطب برای پیام تلویزیون نمیبیند، برای سرنوشت آدمها تلویزیون میبیند. پیام باید از دل سرنوشت آدمها بیرون بیاید. اگر سریال بگوید «وحدت خوب است»، ممکن است مخاطب سر تکان دهد و فراموش کند، اما اگر مخاطب برای فتاحی که میان عشق و تعلق خانوادگی گیر افتاده یا برای تلما که باید میان ایمان، خانواده و انتخاب شخصیاش تصمیم بگیرد، دلش بلرزد، آنوقت مفهوم وحدت دیگر شعار نیست و تجربه است. این تفاوت میان یک اثر پیاممحور و یک اثر دراماتیک است.
اهمیت پرداختن به شخصیت علامه حلی
حضور علامه حلی در چنین قصهای از نظر ایده بسیار جذاب است، اما انتخاب درست آن است که شخصیت تاریخی او تمام روایت را نبلعد. اگر سریال میخواست زندگی علامه را به شکل یک زندگینامه مستقیم تعریف کند، اساساً با اثر دیگری روبهرو بودیم. «رؤیای نیمهشب» انتخاب کرده است که تاریخ بزرگ را از دریچه زندگی آدمهای کوچکتر ببیند. بنابراین علامه میتواند بیش از آنکه «شخصیت اصلی» باشد، مرکز ثقل فکری جهان قصه باشد. این انتخاب از منظر ساختاری قابل دفاع است، چون تاریخ همیشه با قهرمانان بزرگ ساخته نمیشود؛ گاهی باید نشان داد اندیشه یک عالم چگونه در زندگی آدمهای معمولی رسوب میکند. در اینجا علامه حلی اگر قرار باشد درست استفاده شود، نباید فقط در چند صحنه ظاهر شود و دیالوگهای حکیمانه بگوید. حضور او باید اثر بگذارد؛ باید مناسبات را تغییر دهد، آدمها را به فکر وادارد و حتی در غیابش، رد اندیشهاش در جهان داستان باقی بماند. شخصیت تاریخی خوب، فقط دیده نمیشود، اثرش دیده میشود.
یکی از جذابترین ظرفیتهای سریال، خود مفهوم عشق است. عشق فتاح و تلما قرار نیست یک رابطه بیدردسر و شاعرانه باشد. این دو در جهانی عاشق یکدیگر میشوند که عشقشان هزینه دارد. همین هزینه است که عشق را دراماتیک میکند. اگر فتاح فقط نگاه کند و تلما فقط دلتنگ شود، سریال به ملودرامی معمولی سقوط میکند. عشق زمانی درام میشود که انتخاب بسازد. فتاح باید چیزی را از دست بدهد. تلما باید تصمیمی بگیرد. خانواده باید هزینه مخالفت خود را بپردازد. قدرت باید وارد بازی شود. وگرنه تعصب فقط یک مانع تزئینی خواهد بود. پیرنگهای جانبی نیز زمانی ارزش پیدا میکنند که فشار بر محور اصلی را بیشتر کنند، نه اینکه فقط تعداد اتفاقات سریال را بالا ببرند.
بازی قابل قبول بازیگران
در میان بازیگران، سعید شریف در نقش فتاح یکی از مهمترین بارهای سریال را بر دوش دارد. دلیلش ساده است: فتاح نباید فقط «عاشق» دیده شود، باید مردی دیده شود که میان چند هویت گیر افتاده است. جذابیت نقش در همین کشمکش است. او باید همزمان جوانی عاشق، عضوی از یک خانواده، انسانی مؤمن و فردی گرفتار مناسبات اجتماعی زمانه خودش باشد. آیدا ماهیانی نیز در نقش تلما با چالش دشوارتری روبهروست؛ تلما نباید صرفاً «دختر شیعهای که عاشق یک جوان سنی شده» باشد. هرچه انتخابها و شخصیت مستقل او جدیتر گرفته شود، رابطه عاشقانه مرکزی سریال از کلیشه فاصله بیشتری خواهد گرفت. تلما میتواند یکی از مهمترین نقاط قوت سریال باشد، به شرط آنکه شخصیتش فقط در واکنش به فتاح تعریف نشود. در کنار این دو، حضور بازیگرانی، چون حسن معجونی، روزبه حصاری، نادر سلیمانی، محسن قصابیان، بهاره افشاری، نسیم ادبی، مهلقا باقری و دیگر بازیگران، به جهان سریال وزن بیشتری میدهد، اما باز هم معیار اصلی باید خود شخصیت باشد، نه فقط نام بازیگر. بازیگر خوب الزاماً شخصیت خوب نمیسازد. اگر شخصیت در فیلمنامه عمق نداشته باشد، بهترین بازیگر هم فقط میتواند آن خلأ را موقتاً پنهان کند.
در کارگردانی حسن آخوندپور، مهمترین مسئولیت ایجاد تعادل میان شکوه تاریخی و صمیمیت عاشقانه است. این دو معمولاً دشمن یکدیگرند. تاریخ، قابهای بزرگ میخواهد؛ عشق، جزئیات کوچک. تاریخ به میدان و جمعیت نیاز دارد؛ عشق گاهی فقط به دو چشم در سکوت یک اتاق. کارگردان باید بتواند از یک میدان شلوغ به یک نگاه برسد از سیاست به احساس از شمشیر به دست لرزان یک عاشق. اینجا مسئله فقط میزانسنهای پرخرج یا قابهای زیبا نیست. مسئله این است که هر قاب چه اطلاعاتی درباره شخصیت و جهان قصه به مخاطب میدهد. ریتم نیز صرفاً سرعت نیست. ریتم یعنی ضربان تغییر. اگر شخصیت بعد از یک حادثه همان آدم قبلی باشد، حتی اگر در پنج دقیقه، ۱۰ اتفاق رخ داده باشد، درام پیش نرفته است. سریال تاریخی موفق باید اجازه دهد اتفاقات، آدمها را تغییر دهند. «رؤیای نیمهشب» در بهترین لحظات خود یک ویژگی جذاب دارد: تاریخ را از بالا نگاه نمیکند؛ آن را به سطح زندگی آدمها میآورد. جنگها و حکومتها و اختلافات مذهبی در نهایت زمانی برای مخاطب اهمیت پیدا میکنند که ببینیم این مناسبات با قلب یک انسان چه میکنند. اینجا حله فقط یک شهر تاریخی نیست، یک آزمایشگاه انسانی است. جایی که اعتقاد، خانواده، قدرت و عشق مدام یکدیگر را پس میزنند و دوباره به هم میرسند.
ضعفهای اجرایی سریال
باید همچنان بیرحمانه به سریال نگاه کرد. «رؤیای نیمهشب» موضوع مهمی دارد و موضوع مهم، مجوز ضعف در اجرا نیست. اگر فیلمنامه در بخشهایی بیش از حد توضیح بدهد، اگر شخصیتها به جای زندگی کردن، حامل پیام شوند، اگر ریتم با شتاب اشتباه گرفته شود، اگر طراحی صحنه فقط ویترین تاریخی باشد و اگر عشق فتاح و تلما نتواند در سطح تجربه حسی و عاطفی مخاطب بنشیند، تمام ظرفیت ایده از بین میرود. اتفاقاً، چون موضوع سریال ارزشمند است، باید از آن بیشتر مطالبه کرد، نه کمتر. «رؤیای نیمهشب» درباره انسانی است که پیش از آنکه دیده شود، دستهبندی میشود. فتاح و تلما در جهانی زندگی میکنند که دیگران برایشان هویت تعیین کردهاند، اما عشق از آنها میخواهد برای نخستین بار خودشان انتخاب کنند. همین جاست که قصه عاشقانه به یک مسئله اخلاقی تبدیل میشود: آیا میتوان دیگری را با تمام تفاوتهایش دید، بیآنکه او را دشمن تصور کرد؟ و آیا میتوان به اختلاف اعتقادی احترام گذاشت، بدون آنکه انسان مقابل را تحقیر کرد؟
اگر «رؤیای نیمهشب» بتواند پاسخ این پرسش را نه با دیالوگهای شعاری، بلکه با رفتار شخصیتها، سکوتها، انتخابها و هزینههایی که میپردازند نشان دهد، آنوقت ارزش آن فراتر از یک سریال تاریخی عاشقانه خواهد رفت. آنوقت علامه حلی فقط یک شخصیت تاریخی نیست؛ نشانهای از جهانی فکری است که میتواند در برابر تعصب بایستد. حله فقط یک لوکیشن تاریخی نیست؛ آیینهای است که امروز را هم در خود نشان میدهد. فتاح و تلما فقط دو دلداده نیستند؛ دو انسانی هستند که در میان دیوارهایی که دیگران ساختهاند، راهی برای دیدن یکدیگر پیدا میکنند. شاید معنای عنوان «رؤیای نیمهشب» نیز همین باشد: نیمهشب، زمانی است که مرزها در تاریکی فرو میروند و چشم، دیگر به برچسبها اعتماد نمیکند. در آن تاریکی شاید آدمها برای نخستین بار بتوانند یکدیگر را نه با نام مذهب، نه با نام خانواده و نه با نام قبیله، بلکه با چهره انسانیشان ببینند؛ و اگر سریال بتواند همین تصویر را تا پایان زنده نگه دارد، رؤیای نیمهشب دیگر فقط نام یک سریال نخواهد بود؛ رؤیای جهانی خواهد بود که در آن اختلاف، الزاماً به دشمنی ختم نمیشود و عشق، پیش از آنکه داستان دو نفر باشد، تمرین دیدن «دیگری» است.