کد خبر: 1377943
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۳:۲۰
رهبر شهید و حکایتش از حضور وحدت آفرین در تبعیدگاه ایرانشهر
به علمای اهل سنت گفتم نباید به نبش قبر گذشته‌ها پرداخت رهبر شهید: «در فروردین، هوای ایرانشهر گرم شد. در همین ایام، خانواده برای دیدار من به ایرانشهر آمدند. در آن روزها، میثم شش ماهه بود. برای خانواده، امکان ماندن با من در ایرانشهر وجود نداشت، چون از اوایل تابستان، هوا در این شهر به شدت گرم می‌شد و تا ۵۳ درجه می‌رسد! در خانواده کودکان خردسال داشتیم و خانه تجهیزات سرمایشی و وسایل آسایش نداشت، دو تا از بچه‌ها هم باید به مدرسه می‌رفتند، بنابراین پس از دو هفته به مشهد بازگشتند...» 
 محمدرضا کائینی

جوان آنلاین: خوانش تحلیلی ما از خاطرات شهید آیت‌الله العظمی خامنه‌ای در دوران مبارزات نهضت اسلامی، به حضور سازنده و وحدت آفرین آن بزرگ در تبعیدگاه ایرانشهر رسید. روایت دیدار با شخصیت‌هایی که از دور و نزدیک به دیدار وی و همگنانش می‌آمدند، تلاش برای توسعه تبلیغ دینی و اهتمام به ایجاد وحدت شیعه و سنی از سرفصل‌های اقدامات و کنش‌های امام شهید در دوره اقامت اجباری در این شهر سنی‌نشین قلمداد می‌شود. در مقال پی آمده، این مقولات به مدد بازگفت‌های تاریخی سیدشهیدان انقلاب اسلامی بسط یافته‌اند. 
 
 در حلقه یاران همدل
علما و شخصیت‌های انقلابی در دوره نهضت اسلامی و به ویژه در سالیان منتهی به پیروزی آن، به دیدار و تفقد از مبارزان تبعید شده، اهتمامی فراوان نشان می‌دادند. شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای نیز از اندیشمندان مجاهدی بود که در دوره تبعید به ایرانشهر، میزبان بسا علاقه‌مندان و دوستداران شد. وی در یادمان‌های خویش، اینگونه به شمه‌ای از این دیدار‌ها اشارت برده است:
«سه- چهار روز در خانه آقای رئوفی ماندم، سپس من و آقای حجتی - با وجود اصرار آقای رئوفی بر اینکه در خانه‌اش بمانیم - تصمیم گرفتیم به خانه‌ای دیگر برویم؛ خانه مورد نظر را پیدا کردیم. درصدد انتقال به آن خانه بودیم که هیئتی ۲۰ نفره از زاهدان برای دیدن ما آمد. در رأس این هیئت، شیخ معین الغربا - از علمای معروف زاهدان در آن ایام - بود. به آنها گفتیم قصد انتقال به منزل جدید را داریم، آنها هم در نظافت و آماده‌سازی خانه با ما مشارکت کردند. در این خانه چند ماه ماندیم و سپس به خانه بهتری نقل مکان کردیم. آقای معین الغربا، دومین نفری بود که در تبعیدگاه به دیدن ما آمد. اولین نفر آقای کریم پور بود که وقتی در خانه رئوفی بودیم، نیمه شب به سراغ ما آمد و در زد. صاحبخانه در خانه نبود. وقتی صدای در زدن را شنیدم، احساس خاصی به من دست داد. پس از آنکه در مشهد شبانه به خانه ما ریختند، هر بار که شب در خانه را می‌زدند، ناخودآگاه این احساس شبیه به ترس به من دست می‌داد! آقای حجتی در را باز کرد، جوانی افتاده و آراسته وارد شد. فهمیدیم که از بستگان آقای رئوفی است و به زندانیان و تبعیدی‌ها علاقه عجیبی دارد. این جوان برای کار در راه خدا، همتی فوق‌العاده داشت. طرحی را برای فعالیت اسلامی با ما در میان گذاشت. وی بعد‌ها در جنگ تحمیلی به شهادت رسید؛ رحمت‌الله‌علیه. اولین کسی که از مشهد به دیدار من آمد، حاج علی‌آقا شمقدری بود. او نماینده قشر خاصی از شاگردان من بود که تحصیلکرده نبودند، اما فرهنگ اسلامی بالایی داشتند و به حدی آگاهی از حقیقت اسلام داشتند که شاید فرهیختگان و اهل علم از آن بی‌اطلاع بودند! روح آنها از مفاهیم انقلابی اسلام سیراب شده بود و در نتیجه با تمام وجود خود با اسلام زندگی می‌کردند. حاج شمقدری، همه جلسات مرا در مشهد با دقت و توجه پیگیری می‌کرد و مفاهیم عمیق اسلامی را می‌نوشت. در دومین روز نقل مکان به خانه اول، این مرد به اتفاق فرزندان کوچک و برادرانش به دیدن من آمد. بعد‌ها پسرش و برادرش هم در راه خدا و دفاع از دین خدا به شهادت رسیدند. از دیگر کسانی که در تبعیدگاه - وقتی در خانه دوم بودیم - به دیدن ما آمد، آیت‌الله صدوقی بود که بعد از انقلاب به شهادت رسید. عده‌ای از جمله آقای راشد هم با او بودند. این دیدار اندکی پیش از نوروز، در اواخر ماه اسفند صورت گرفت. آنان سپس به چابهار رفتند که آیت‌الله مکارم شیرازی در آنجا تبعید بود. بعد به خاطر علاقه‌ای که به من و آقای حجتی داشتند، در بازگشت هم یک شب دیگر پیش ما ماندند....» 

 آغاز دوستی با آقای راشد یزدی
تبعیدگاه ایرانشهر برای آیت‌الله خامنه‌ای، محمل دوستی‌های ماندگاری شد که تا پایان حیاتش ادامه یافت. در این زمره، آشنایی، مراوده و صمیمیت فراوان با حجت‌الاسلام والمسلمین محمدکاظم راشد یزدی بود که خود اینگونه آن را واگویه کرده است:
«آقای راشد یزدی از جهت خوش مشربی و لطیفه گویی معروف است. با وجود علم و ادبی که دارد، مرد شوخ طبعی است که خنده از لبانش و نکته و لطیفه از زبانش جدا شدنی نیست. برای نخستین بار با او آشنا شدم و انس گرفتم. او هم با من مأنوس شد و از من خوشش آمد. هنگام بازگشت به یزد، مرتباً می‌گفته چقدر دلم می‌خواهد به ایرانشهر تبعید شوم تا در کنار آقای خامنه‌ای بمانم! نکته خیلی جالب اینجاست که تقریباً دو هفته پس از آنکه آنان از پیش ما رفتند، یک افسر پلیس آمد و برگه‌ای آورد و به من داد. دیدم نوشته‌ای به امضای آقای راشد است و در آن به من اطلاع می‌دهد که در پاسگاه پلیس است! فوراً به پاسگاه رفتم. دیدم ایشان نشسته و هشت افسر او را دوره کرده‌اند و او برایشان لطیفه می‌گوید و آنها غرق در خنده‌اند! پرسیدم برای چه اینجا آمده‌اید؟ معلوم شد در روز دهم فروردین که چهلم شهدای تبریز بوده به این مناسبت در یزد منبر رفته، آنها هم او را بازداشت کرده و با آمبولانس مستقیماً به ایرانشهر آورده‌اند. او را به خانه بردم و پس از آن در فعالیت‌هایی که در این شهر داشتیم، با یکدیگر همکاری می‌کردیم. باید یادآور شوم که آقای حجتی در اوایل نوروز و پیش از آمدن آقای راشد، تبعیدگاهش تغییر کرد و از ایرانشهر به سنندج - که در آن فصل هوای خنک و لطیفی دارد- منتقل شد. وقتی در سنندج بود، برایم نامه‌هایی می‌فرستاد و در آنها می‌نوشت وقتی شما در گرمای ایرانشهر زندگی می‌کنید، این هوای لطیف بر من حرام است!....» 

 سفر خانواده‌ام به ایرانشهر در فروردین گرم تبعیدگاه
پس از تبعید رهبر شهید به ایرانشهر و برای نخستین بار، خانواده او در فرودین ۱۳۵۷ به دیدارش شتافتند. با این همه و به دلیل مشکلات متعدد، آنان نتوانستند در آن خطه اقامت کنند. ایشان در یادمان‌های خویش، موضوع را به ترتیب پی آمده بازگفته است:
«در فروردین، هوای ایرانشهر گرم شد. در همین ایام، خانواده برای دیدار من به ایرانشهر آمدند. در آن روزها، میثم شش ماهه بود. برای خانواده، امکان ماندن با من در ایرانشهر وجود نداشت، چون از اوایل تابستان، هوا در این شهر به شدت گرم می‌شد و تا ۵۳ درجه می‌رسد! در خانواده کودکان خردسال داشتیم و خانه تجهیزات سرمایشی و وسایل آسایش نداشت، دو تا از بچه‌ها هم باید به مدرسه می‌رفتند، بنابراین پس از دو هفته به مشهد بازگشتند....» 

 کلید زدن فعالیت تبلیغی در تبعیدگاه
بی‌تردید دغدغه شهید خامنه‌ای در ایجاد آگاهی عمومی، همواره و حتی در تبعیدگاه با او بود. هم از این روی و با همکاری همراهانش، درصدد برآمد تا ارتباط با بدنه مردم در ایرانشهر را کلید بزند. به این ترتیب، جلسه با عده‌ای از جوانان آن خطه آغاز شد و نیز تبلیغ در مناطق اطراف تبعیدگاه:
«در اوایل با مردم شهر مراوده‌ای نداشتیم با رئوفی و برادرش و تعداد کمی دیگر از افراد، جلسه کوچکی تشکیل می‌دادیم و بحث می‌کردیم. هر از چندگاه هم افرادی از زاهدان، قم و مشهد به دیدن ما می‌آمدند. پس از مدتی، تماس‌های فردی را با اشخاص، به ویژه جوانان شروع کردم. نخستین کسی از جوانان ایرانشهر که با او آشنا شدم، جوانی بود به نام آتش‌دست. او دانش‌آموز دبیرستانی بود و حدود ۱۶ سال داشت. پدرش، از کسبه خرده‌پای شهر بود. از طریق او، با جوانان همفکرش آشنا شدم. با آنها جلسه‌ای تشکیل دادیم تا رفتن من از ایرانشهر ادامه داشت. البته آتش دست، بعد‌ها تحصیلاتش را ادامه داد و وارد دانشگاه شد. پس از انقلاب، با خانواده و نامزدش پیش من آمد و من عقد ازدواج‌شان را خواندم. بعد‌ها به جبهه رفت و به شهادت رسید؛ رحمت‌الله‌علیه. پدرش، هنوز هم گاهی نزد من می‌آید. تلاش کردم تا دایره فعالیتم را به بیرون از شهر گسترش دهم، چون در شهر چنین کاری مجاز نبود. از سوی مردم بزمان - که شهری در ۱۰۰ کیلومتری ایرانشهر است - زمینه‌ای فراهم شد؛ بنابراین به اتفاق آقای حجتی و با ماشین یکی از دوستان به آنجا رفتیم. سفر ما به آنجا، هفتگی یا دو هفته یک‌بار ادامه یافت. در آنجا، نماز جماعت می‌خواندم و سخنرانی کوتاهی می‌کردم. مقامات محلی حساس شدند و راننده را زیر فشار قرار دادند! صاحب اتومبیل این موضوع را به ما نگفت، اما فهمیدیم او در مخمصه افتاده و لذا برنامه رفتن به بزمان را قطع کردیم....» 

 گفت‌و‌گو‌های وحدت بخش با عالمان اهل سنت
آنان که با اندیشه سربلندی مسلمانان انس داشته باشند، در هر منطقه‌ای از بلاد اسلام که سکونت کنند، در پی ایجاد تقریب مذاهب اسلامی و ایجاد صفی واحد از آنان هستند. امام شهید نیز از این قاعده مستثنی نبود و در طول مدت تبعید به خطه‌ای سنی‌نشین آن را پی می‌گرفت:
«یکی از نخستین کار‌های من در ایرانشهر، احیای مسجد آل‌الرسول بود؛ چون مسجد به حالت تعطیل درآمده بود. علت این مشکل، آن بود که بانی مسجد در ایرانشهر اقامت نداشت، بلکه در دهه اول محرم هر سال می‌آمد و مجلس روضه‌ای برپا می‌کرد و بعد از دهه برمی‌گشت و مسجد بدون استفاده قابل توجهی معطل باقی می‌ماند. متأسفانه انقسام مذهبی در ایرانشهر، باعث شده بود که مساجد اهل سنت از مسجد شیعیان جدا شود. اهل سنت مساجد کوچکی داشتند که هر کدام تعدادی نمازگزار داشت، اما شیعیان یک مسجد داشتند (مسجد آل الرسول) که در طول سال معطل می‌ماند. من پیشنهاد احیای مسجد را دادم و خیلی‌ها تأیید کردند. با همکاری آقای راشد، به اقامه نماز جماعت در آن پرداختم. پس از نماز، ۱۰ -۱۵ دقیقه برای مردم صحبت می‌کردم و در صحبتم، مطالب را کوتاه و گویا می‌گنجانیدم. نماز و این صحبت کوتاه، از بلندگو پخش می‌شد و نقش مهمی در احیای روحیه دینی در میان شیعیان داشت؛ کما اینکه در میان مؤمنان اهل سنت نیز - که پایبندی به نماز و قرائت فصیح آن و تنوع سوره‌های قرآنی پس از حمد را می‌دیدند- تأثیر مثبت داشت. سپس به مردم پیشنهاد کردم که نماز جمعه برپا کنیم و این کار را هم کردیم. مردم در نماز جمعه شرکت می‌کردند؛ چنانکه بزرگ‌ترین نماز جمعه ایرانشهر بود. آقای راشد به دلیل علاقه شدیدش به این نماز، خود شخصاً اذان می‌گفت. به تدریج، روابط خوبی با علمای اهل سنت پیدا کردیم. من به یک نقشه عملی برای رفع موانع ذهنی میان‌سنی و شیعه شهر از طریق یک همکاری دینی مشترک می‌اندیشیدم. باب گفت‌و‌گو را با یکی از علمای اهل سنت ایرانشهر به نام مولوی قمر‌الدین گشودم که امام جماعت مسجد نور بود. به او گفتم مسئولیت دینی ایجاب می‌کند تا به آینده اسلام و خطراتی که آن را تهدید می‌کند و موانعی که در برابر آن است، نظر داشته باشیم و همه مسلمان‌ها- صرف‌نظر از وابستگی مذهبی خود- در این نگاه آینده‌نگرانه، مسئولیت‌های خطیری بر عهده دارند، اما اگر به نبش قبر گذشته‌ها بپردازیم و در کتاب‌های پیشینیان به دنبال موارد اختلاف باشیم، نتیجه‌ای جز تشدید کینه و نفرت و تحریک احساسات نخواهد داشت و این مسئله، به هیچ وجه به مصلحت اسلام و مسلمین نیست. همچنین به او گفتم این بدان معنی نیست که ما پیوندمان را با گذشته قطع کنیم، زیرا موجودیت فکری و عقیدتی ما به همین گذشته وابسته است، اما همکاری ما باید بر پایه آینده و نگاه آینده‌نگر باشد. در واقع محور گفت‌و‌گوی من با همه برادران اهل سنت - که با آنها برخورد و دیدار داشتم- همین بود. افراد مخلص آنها پاسخ مساعد و مثبتی به این ایده دادند....» 

 جشن ولادت رسول اکرم (ص) و تغییر شرایط جوی
تبعیدی پرشور ایرانشهر در گفت‌و‌گو با عالمان آن منطقه و در دوره پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، نخستین آیین هفته وحدت را پی ریخت. با این همه در اثنای مراسم، شرایط جوی تغییر یافت و و اتفاقی غیرمترقبه روی داد:
«در چارچوب این دیدگاه (همکاری دینی)، طرح عملی ساده‌ای را ارائه کردم. برپایی یک مراسم مشترک بین سنی و شیعه از ۱۲ ربیع‌الاول که به روایت اهل سنت سالروز میلاد پیامبر اکرم (ص) است تا ۱۷ ربیع‌الاول که به روایت شیعه سالروز میلاد شریف آن حضرت است بر این امر توافق کردیم. مسجد آل‌الرسول را برای برگزاری مراسم جشن آماده کردیم. زمان با ایام داغ تابستان مصادف بود؛ گرمای هوا در آفتاب به ۶۳ درجه و در سایه به ۵۳ درجه می‌رسید! در آن زمان یکی از دشوارترین کار‌ها برای ما این بود که هنگام ظهر به دستشویی برویم! دستشویی در حیاط قرار داشت و باید ۲۰ متر فاصله را طی کنیم تا به آن برسیم. گرمای خورشید، طاقت‌فرسا بود. چهره را کباب می‌کرد و پوست را می‌سوزاند! در سراسر روز، هوا همچنان داغ بود. در ساعت ۱۰ شب، انسان یک رشته باریک نسیم لطیف را حس می‌کرد. بعد این رشته‌ها افزایش می‌یافت و با هم جمع می‌شد و هوا را لطیف و نشاط‌آور می‌کرد، اما زمین همچنان ملتهب می‌ماند و هر قدر روی زمین رختخواب و تشک می‌انداختی، باز نمی‌شد به راحتی روی آن نشست! ولی در عصر روز جشن هوا کاملاً متفاوت بود. ابر‌هایی در آسمان بالا آمد و جلوی حرارت خورشید را گرفت. سپس نسیم لطیفی که در آن ساعت‌ها سابقه نداشت، شروع به وزیدن کرد و به دنبال آن کمی قطرات ریز باران بارید! پیش‌بینی کردیم که شب جشن، شبی دلپذیر باشد. روز عید میلاد پیامبر اکرم (ص) و روز جشن با هوای خوب، معتدل و قطرات باران همراه شد. مردم گروه گروه بیرون آمدند تا از هوا لذت ببرند و راهی مسجد آل‌الرسول شوند که پر از نمازگزاران شده بود؛ شبستان و ایوان هم از جمعیت پر بود. همانطور که گفتم، شبستان با قالی‌های گرانبها فرش شده بود. در محراب به نماز مغرب ایستادم. در رکعت دوم نماز، صدای غریبی مانند صدای یک گاری شاخه‌های نخل (که سر شاخه‌ها به زمین کشیده شود) به گوش می‌رسید. صدا قطع نشد. اگر گاری بود، باید می‌گذشت و صدا قطع می‌شد. لحظاتی بعد که صدای تلاطم آب را شنیدم، فهمیدم که سیل به راه افتاده است....» 

 فرونشاندن تلاطم سیل با توسل جستن به تربت حسینی (ع)
در لحظات روی دادن حوادث طبیعی، توسل به اولیای الهی و نیز انجام تدابیر لازم، موجب رفع خطر خواهد بود. راوی شهید نیز به گاه وقوع سیل ویرانگر ایرانشهر از این هر دو بهره گرفت و خدای نیز به کار او برکت بخشید؛ چنانکه خود نقل کرده است:
«پس از پایان نماز، دیدیم سیل شهر را فرا گرفته و آب بالا آمده تا جایی که به ایوان مسجد هم - که نیم متر از سطح زمین بلندتر بود- رسیده است. با صدای بلند از مردم خواستم تا با این حادثه مقابله کنند. ابتدا گفتم فرش‌های مسجد را جمع کنند و در جای بلندی بگذارند تا آب آنها را از بین نبرد. بعد از مردم خواستم که احتیاطات لازم را برای حفاظت از کودکان و زنان به عمل آورند. جریان سیل، دو سه ساعت ادامه یافت و در این مدت ما صدای آوار خانه‌ها را یکی پس از دیگری می‌شنیدیم! حتی ترسیدم که مسجد نیز خراب شود! همه چیز وحشتناک بود؛ تاریکی ناشی از قطع برق، سیل‌خروشان و بی‌امان، خراب شدن خانه‌ها و فریاد کمک خواهی مردم. در چنین حالت بحرانی و وحشتناکی، ذهن انسان فعال می‌شود و به دنبال هر وسیله‌ای برای مقابله با وضع موجود می‌شود. قبلاً این مطلب را شنیده بودم که برای رفع چنین خطر فراگیر گریز ناپذیری، می‌توان به تربت سیدالشهدا (ع) - به اذن خدای متعال - توسل جست. قطعه‌ای از تربت را - که خدا به برکت وجود ریحانه پیامبر اکرم (ص) بدان شرافت بخشیده- در جیب داشتم. آن را از جیب بیرون آوردم، به خدا توکل کردم و آن را در میان امواج پرتلاطم سیل پرتاب کردم. لحظاتی نگذشت که به لطف و فضل خدا سیل بند آمد! پس از آنکه سیل بند آمد، کمیته‌ای برای کمک به سیل‌زدگان تشکیل دادیم. آن شب فعالیت مهمی امکان‌پذیر نبود، بنابراین کار را به صبح فردا موکول کردیم. به خانه رفتم. خانه دو باب منزل بود که در بین آن دو، یک در مشترک وجود داشت. من و آقای راشد در یکی از این دو منزل و آقای رحیمی و آقای موسوی شالی، در منزل دیگر ساکن بودند. این دو نفر هم پس از آقای راشد به ایرانشهر تبعید شده بودند. آقای رحیمی پس از انقلاب و زمانی که نماینده مجلس بود به شهادت رسید. وقتی به خانه رسیدم، دیدم خانه سالم است و آب فقط تا نزدیکی آن رسیده. در شهر پیچید که خانه تبعیدی‌ها را آب نگرفته و این را کرامتی برای ما تلقی کردند! اما من به مردم توضیح دادم و گفتم اینکه آب وارد خانه ما نشده، به این دلیل است که خانه در جای بلند واقع شده و بنابراین معجزه و کرامتی در کار نیست....»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار