یکی از همکاران همسرم میگفت: «شهید زهدی اخیراً وارد رده شغلی شده بود که ما فکر میکردیم حقوقش بیشتر از رده قبلیاش است. بعد مدیران گفتند نه، اینطور نبوده! آقای زهدی فقط به این خاطر وارد این شغل شد که کارش در آنجا مفیدتر بود.» شهید مقید بود که حتماً کارش مفید باشد و نگاه مادی نداشت جوان آنلاین: همسر شهید جنگ تحمیلی رمضان «علیرضا زهدی» میگوید بنده ۱۶۰ شب بعد از شهادت علیآقا تصاویر پیکرش را دیدم. تنها بخشی از آن قطعات برایم آشنا بود. قربان صدقه پیکر قطعهقطعه رفتم و گفتم «پیش بانویمان حضرت زینب (س) رو سفیدمان کردی!» شهید زهدی نخبه علمی بود و کارمند ستادکل نیروهای مسلح. یک روز بعد از شهادت رهبر شهید، او هم آسمانی شد. شهادتی که حقش بود. آنقدر روحیات خاصی داشت که وقتی دورهم با بچههایش مینشستند، بچهها به او میگفتند: «بابا شما شهید میشوید!» حتی در فامیل میگفتند از رفتارش پیدا بود که نهایتاً به شهادت میرسد. او با تقوا بود. حتی در حرف زدن اجازه نمیداد درباره کسی حرف ناحقی زده شود. خط قرمزش غیبت و قضاوت بود. میگفت: «مواظب باشید وقتی درباره کسی حرف میزنید، قضاوت نابجایی نکنید!» همیشه دنبال کسب روزی حلال بود. همه اینها نشان میداد که او آماده شهادت بود. همین آمادگی برای شهادت علیآقا کمک کرد به صبور شدن همسر و فرزندانش. در ششمین ماه از شهادت «علیرضا زهدی» پای صحبتهای نرجس حسنپور مینشینیم. بانویی که از شب شهادت همسرش تا امروز خیابان را خالی نگذاشته و با فرزندانش در این مسیر ایستادگی میکند.
از شروع این زندگی مشترک بگویید. زندگیای که با فراز و نشیبهایی نهایتاً ختم به شهادت همسرتان شده است.
من دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران بودم و علیآقا لیسانس خود را از دانشگاه شریف گرفته بود و در رشته مهندسی کامپیوتر نرمافزار، دانشکده مهندسی برق و کامپیوتر دانشگاه تهران، برای فوقلیسانس تحصیل میکرد. آشنایی ما کاملاً سنتی و از طریق خانوادهها بود و جلسات خواستگاری برگزار شد. با توجه به اینکه ما دنبال زندگی ساده و به دور از تجملات بودیم، در تمام مراحل ازدواج این سبک را پیاده کردیم. مثلاً مهریه من ۱۴ سکه بود. مراسم عروسیمان را در منزل برگزار کردیم. در واقع سعی کردیم با امکانات حداقلی زندگیمان را شروع کنیم، در حالی که خانواده من و علیآقا وضعیت مالی خوبی داشتند و میتوانستیم مراسم ازدواج تشریفاتی برگزار کنیم. ما سال ۱۳۸۷ عقد کردیم و تقریباً یک سال بعد، در اردیبهشتماه مراسم عروسیمان برگزار شد.
در واقع از ابتدای زندگی مشترک یک نقشه راهی داشتید که قرار بود با هم ادامه دهید؟
بله، همینطور است. تلاش ما بر این بود که در هر برههای از زندگی مشترکمان، بهترین کاری را که میتوانیم انجام دهیم؛ الگوی ما هم فرمایشات حضرت آقا بود؛ چه در بحث سبک زندگی ایرانی - اسلامی، چه در بحث فرزندآوری. علیآقا در ستادکل نیروهای مسلح کارمند بود. با اینکه شغل او خیلی ارتباطی به کارهای فرهنگی نداشت، اما همیشه تأکید میکرد که باید کارهای فرهنگی انجام دهیم. مثلاً ما عید نوروز سال اول عقدمان، به اردوی جهادی رفتیم و در آنجا تدریس میکردیم. همین مسیر ادامه داشت، حتی زمانی که صاحب فرزند شدیم، به اردوهای راهیان نور میرفتیم. بعد به این فکر کردیم که برای تداوم کارهای فرهنگی، به شهرستان ورامین برویم؛ با توجه به نزدیکی ورامین به تهران، انگار علیآقا گمشدهاش را برای پیگیری مستمر کارهای جهادی پیدا کرده بود. در طول سال با آنجا ارتباط داشتیم. همسرم حافظ ۲۰ جزء از قرآن کریم بود. او با دیگر دوستان جهادی در ورامین هم کمک ارزاقی داشتند و هم اینکه طرح حافظان نور را اجرا میکردند. همسرم معتقد بود که هرچقدر کودکان و نوجوانان این منطقه را به قرآن نزدیک کنیم، آنها کمتر تحت تأثیر محیط نامناسب قرار میگیرند؛ ضمن اینکه جوایز مادی را برای حافظان قرآن در نظر میگرفت تا کمک مالی هم به این بچهها کرده باشد.
شما با اینکه بچههای خردسال داشتید، با همسرتان همراهی میکردید؟
بله، من و همسرم با بچههای قد و نیمقد در طول سال به این اردوی جهادی یکروزه میرفتیم. در واقع همسرم از شنبه تا پنجشنبه سر کار بود. فقط جمعهها تعطیل بود که آن روز را هم به این کار اختصاص میداد، چون خیلی دغدغه فرهنگی داشت و برایش تلاش میکرد. تا سالها همین مسیر را ادامه دادیم و تا زمان کرونا این طرح را اجرا کردیم و خیلی خوب هم استقبال شد.
این مأنوس بودن با قرآن را در زندگی مشترکتان چطور پیاده کردید؟
یادم هست تازه عقد کرده بودیم. با هم تصمیم گرفتیم در هر دیداری، یک حزب قرآن بخوانیم. شاید اولین تصمیم مشترکمان بود. گاهی به آیهای که میرسیدیم، علیآقا قرآن را ورق میزد و دو سه جای مشابه را به من نشان میداد و درباره هممعنایی آیاتش صحبت میکرد. آن زمان، من بیشتر از تسلط شهید زهدی روی آیات قرآن تعجب میکردم.
بعدتر که به واسطه علیآقا، پایم به جلسات حاجآقا قاسمیان باز شد، دلیل این تسلط را فهمیدم. در این جلسات، قرآن مثل کتاب درسی، در دست شاگردان بود. البته همسرم شاگرد دقیقی بود. چه جلسات نابی بود برای ما. اینقدر که تا همین اواخر، با وجود بچهها و بیشترشدن مشغلههای کاری علیآقا، تلاشمان بر شرکت در این کلاس تفسیر قرآن هفتگی بود. این ورودیهای عمیق اعتقادی بر پایه قرآن، برای همه ما برکات زیادی داشت.
در پیامرسانها کانالی با عنوان «روزهای زیبای ما» دارید که خیلی فعال هستید. شهید هم در این کانال همراهیتان میکرد؟
بله، علیآقا نظارت مستقیم به کانال داشت و اگر چند روزی پیام نمیگذاشتم، به من یادآوری میکرد. همسرم معتقد بود که ما میخواهیم یک سبک زندگی اسلامی و فرزندآوری را تبلیغ کنیم.
علیآقا کلاً شخصیتی آرام و بیهیاهو بود. در مراحل مختلف برای من و تکتک بچهها بنا به استعدادهایمان وقت میگذاشت و برنامهریزی میکرد. یکی از برنامههای من هم بهروز کردن محتوای کانال بود. الان هم که در کنار بچهها در اجتماعات حاضریم، از بهروزرسانی کانال غافل نیستم.
وقتی زندگی شهدا را مرور میکنیم، یک شاخصهای داشتند. برای شما کدام ویژگی شهید زهدی جالب بود؟
علیآقا خوبیهای زیادی داشت. جالبترین شاخصه او تواضعش بود. از همان اوایل ازدواج هر اتفاقی میافتاد، خودش را مقصر میدانست و به نفس خودش بدبین بود. در چالشهای زن و شوهری میگفت: «این ایراد از من است.» خیلی جالب بود و نفس خودش را متهم میکرد. خیلی شجاعت میخواست که در هر اتفاقی خودش را مقصر میدانست، به عیوب دیگران نمیپرداخت و خودش را رشد میداد. اصلاً نمیگفت من لیاقت شهادت دارم. خیلی متواضع بود. همین بود که خدا او را خرید.
امسال تلخترین روز برای مردم ایران و آزادیخواهان جهان، اعلام خبر شهادت رهبر معظم انقلاب بوده. از حال آن روز شهید زهدی برایمان بگویید.
همسرم وقتی خبر شهادت حضرت آقا را شنید، خیلی گریه کرد. علیآقا میگفت: «نکند ما کاری کرده باشیم که خداوند این نعمت را از ما گرفته باشد!» کمی با هم صحبت کردیم و به او گفتم: «آقا از ملت راضی بودند. امیدوارم این خون مطهر و بزرگ، نشانه فتح بزرگی باشد.»
همان روز ۱۰ اسفند، قرار شد در تجمع میدان انقلاب شرکت کنیم. اما هنوز بچهها اطلاعی از خبر شهادت حضرت آقا نداشتند. با همسرم صحبت کردیم که اگر بچهها بیدار شوند و این خبر را بشنوند، طول میکشد تا کمی آرام شوند و برویم میدان انقلاب. به همین خاطر دیر میشود. به علیآقا گفتم: «تجمع امروز را به نیابت ما شرکت کن و برای تجمعات بعدی با هم میرویم.» همسرم لباس مشکیاش را پوشید و رفت. میخواست برود، دختر شیرخوارهام هم بیدار شد. دوباره برگشت و گفت: «میخواهی با هم برویم؟» خیلی اصرار داشت با هم برویم که من هم بهخاطر شرایط بمباران تهران و ترس بچهها گفتم این تجمعات ادامه دارد، دفعه بعد با هم میرویم. علیآقا خداحافظی کرد و رفت.
آن روز علیآقا فیلمی از حضور مردم در میدان انقلاب برایم فرستاد. من هم متنی آماده کردم و نوشتم که «انشاءالله این داغ سنگین بر دلهای ما تبدل به خشم مقدسی شود که با مشتی آهنین دهان استکبار را خرد کند.» بعد همسرم پیام را باز ارسال کرد و نوشت: «پروردگارا! این غم سنگین در قلبهای ما را تبدیل به خشم مقدسی کن که با مشتی آهنین دندانهای استکبار جهانی را در دهانش خرد کند.» من هم ویرایش را زدم و این آخرین مکالمه پیامکی ما بود و بعد هم یک مکالمه تلفنی داشتیم که گفت: «با دوستان اداره میخواهیم جلسهای برویم و جای امنی میرویم.» همان روز ۱۰ اسفند، علیآقا و دوستانش با هم به شهادت رسیدند.
خبر شهادت را کی متوجه شدید؟ و واکنش بچهها چطور بود؟
من از بعدازظهر با علیآقا تماس گرفتم و جواب نداد؛ پیش خودم گفتم: حتماً جلسه هستند. پیامک دادم، باز هم جواب نداد. پیش خودم گفتم: شاید جلسه تا افطار طول بکشد، باز هم صبر میکنم. به خودم تسکین میدادم که نماز مغرب را بخواند، گوشی را چک میکند. تا نزدیک افطار که خبری نشد، به شوهر خواهرم سپردم که پیگیر شود. دخترم ریحانه میگفت: «من میدانم برای بابا اتفاقی افتاده!» انگار خدا دلهایمان را آماده کرده بود. آن شب با بچهها به میدان هروی رفتیم و در تجمع شرکت کردیم. کسی از علیآقا خبر نداشت. میدیدم ریحانه خیلی هوای من را دارد و پیش خودم گفتم: «نکند علیآقا شهید شده و به دل دخترم افتاده که اینطوری هوای من را دارد؟!» تا اینکه شب به منزل پدرم رفتیم. خواهر و برادرها جمع بودند. از من پرسیدند: «از علیآقا خبر داری؟» گفتم: «نه، بیخبریم.»
تا اینکه پدرم نشست کنار من و رو به جمع، شروع به صحبت راجع به حضرت آقا کرد. در ادامه از علیآقا گفت که از او خبری نیست و پیگیر ایشان هستیم. من در دل گفتم زحمت رساندن خبر را از دوش بابا بردارم؛ لذا سریع گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون.» پدر به گریه افتاد. برای همه عجیب بود که من چطور بیتابی نکردم. احساس کردم خداوند صبر و سکینهای از قبل به من داده بود؛ چون من به لحاظ عاطفی خیلی به همسرم وابسته بودم. بین خواهرها معروف است که خیلی عاطفیام. در آن لحظات دختران و پسرانم آرامآرام گریه کردند.
آخرین وداع چطور گذشت؟ توانستید پیکر شهید را ببینید؟
برای وداع که رفتیم، پای پیکرش حس میکردم آنقدر ارتباط روحیام با همسرم زیاد است که دیگر شرایط پیکرش برایم مهم نیست و آن روز، من برای روضه امام حسین (ع) گریه میکردم. پیکر شهید را ندیدم. یعنی اجازه ندادند ببینیم. چون بخش زیادی از پیکر نبود. حتی صورتی نداشت که او را ببینیم. دو پا و یک قفسه سینه داخل تابوت بود. تحمل داشتم، اما، چون بچهها بودند، نگذاشتند پیکر او را ببینیم. بعدها گاهی ذهنم درگیر این میشد که دقیقاً چه مقدار از پیکر همسر شهیدم و به چه نحوی باقی مانده است؟ اما شاید جسارت دیدن آن را نداشتم. اما تصاویری از پیکر شهید گرفته بودند و نمیدانستم که با دیدنش چه حسی پیدا میکنم؟
بنده ۱۶۰ شب بعد از شهادت علیآقا تصاویر پیکرش را دیدم. تنها بخشی از آن قطعات برایم آشنا بود. قربان صدقه پیکر قطعهقطعه رفتم و چشمانم را با عتاب خطاب کردم که: «چشمانم! شما چطور توانِ دیدن قطعات خاکی و خونآلود محبوبم را دارید؟!»
نمیدانم، اما چه رمزی است در مصیبت اباعبدالله (ع) که وقتی به یادشان میافتم، سختیها نه تنها قابل تحمل، بلکه مثل عسل، شیرین میشود. بعد با یاد کربلا نجوا کردم و به تصاویر پیکر همسرم گفتم: «آفرین به غیرتت عزیزم! چه زیبا پرکشیدی. حالا که قطعهقطعه شدنت را در راه حق با چشمانم سیر کردم، با تمام وجود تو را میستایم. پیش بانویمان حضرت زینب (س) رو سپیدمان کردی.»
یکی از نکات جالب در زندگی مشترک شما، توجه به فرزندآوری بود. چطور این راه را ادامه دادید بدون ترس از مسائل اقتصادی یا حتی تربیت فرزند؟
ما که با نیت عمل به حرف و خواست آقای شهیدمان، فرزندآوری را جدی ادامه دادیم. الحمدلله خداوند شش فرزند به ما داد. سالهای آخر وقتی شاهد بازی بچهها بودیم، با هم خدا را شکر میکردیم که فرزندان زیادی داریم که با اختلاف سنی کم از هم به دنیا آمدهاند. با هم میگفتیم: اگر یک یا دو بچه بودند، برای توانمند شدنشان در حوزههای مختلف باید کلی فکر میکردیم و برنامه میریختیم، اما الان فضای خانه طوری است که به بچهها فرصت رشد میدهد؛ فرصت مسئولیتپذیری، فرصت ایجاد چالشهای خواهربرادری و یادگیری عبور از آن، فرصت مدیریت منابع، فرصت شناخت استعدادها و پرورششان، فرصت شاد بودن و فرصت داشتن عزیزانی که عمیقاً دوستشان دارند و حاضر هستند برای هم از دل و جان مایه بگذارند. بحث اقتصادی هم واقعاً رزق دست خداست و ما تلاش کنیم، خداوند برکت میدهد.
اتفاقاً یکی از همکاران همسرم میگفت: «شهید زهدی اخیراً وارد رده شغلی شده بود که ما فکر میکردیم حقوقش بیشتر از رده قبلیاش است. بعد مدیران گفتند نه، اینطور نبوده! آقای زهدی فقط به این خاطر وارد این شغل شد که کارش در آنجا مفیدتر بود.» از طرفی ما و بچهها منابع را مدیریت میکردیم و نمیگذاشتیم اسراف شود.
اربعین امسال در نبود همسرتان توانستید به سفر اربعین بروید؟
ما هفت بار خانوادگی عازم پیادهروی اربعین شدیم. شش بار از این سفر علیآقا همراهمان بود. اما امسال به یاد شهید در این سفر حضور داشتیم. در تمام مسیر به یاد همسرم بودیم. در موکبهایی که سال گذشته با هم به آنجا رفتیم. من و فرزندانم در این سفر معنوی به نیت شهید زهدی قدم برداشتیم. البته مقام او چنان است که شاید به نیت ما نیاز نداشته باشد؛ اما ما به شریک کردن کسی، چون شهید در این مسیر محتاج بودیم. در واقع تمام زندگی ما مثل همین مسیر است. سختیها و دلتنگیهایی دارد؛ اما همه سختیها و دلتنگیهای پیشرو، برایم ارزشمند است، چرا که در راه عزت اسلام و انقلاب است و چه نعمتی بزرگتر از این که لحظهبهلحظه زندگی کوتاه دنیایی، در مسیر مجاهدت در راه خدا باشد.