کد خبر: 1376078
تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۵:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با پدر پاسدار شهید احمدرضا محبی‌حمزه از شهدای جنگ تحمیلی رمضان
1 احمدرضا دوست‌هایی داشت که همگی آنها به نماز اول وقت و نماز شب اهمیت می‌دادند. از لحاظ معنوی احمدرضا نگاه ویژه‌ای به این مقوله داشت. حتی به مادرش هم می‌گفت رفیق‌هایی که من دارم از خود من خیلی بهتر هستند. می‌توانم بگویم احمدرضا شهیدگونه زندگی کرد و خیلی هم شجاعانه به شهادت رسید
شکوفه زمانی

جوان آنلاین: شهید احمدرضا محبی‌حمزه، نخبه نرم‌افزار سایبری و از پاسداران گمنام کشورمان بود که در جریان جنگ تحمیلی ۴۰ روزه در بمباران دشمن امریکایی- صهیونیستی به شهادت رسید. احمدرضا متولد ۱۳۷۲ در منطقه ۱۴ تهران بود که روز ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ با اصابت پرتابه دشمن به محل کارش به شهادت رسید و پیکر پاکش در قطعه ۴۲ بهشت زهرای تهران خاکسپاری شد. جمشید محبی‌حمزه، پدر شهید در گفت‌و‌گو با «جوان» درباره احمدرضا می‌گوید: «پسرم سه روز بعد از شهادت امام قائدمان با زبان روزه و لب تشنه در کنار همکارانش به شهادت رسید؛ چه سعادتی از این بالاتر.» 
 
شما خودتان سابقه حضور در دفاع مقدس هشت ساله را داشتید، در چه عملیاتی شرکت کردید؟
من سه سال سابقه جبهه دارم؛ از سال ۶۳ تا ۶۶ و نزدیک یک‌سالی مانده بود، جنگ تمام شود که مجروح شدم. در این مدت توانستم در شش عملیات شرکت داشته باشم. از عملیات خیبر گرفته تا عملیات میمک، بدر و عملیات والفجر ۸، کربلای یک و کربلای ۴ و کربلای ۵ حضور داشتم. در عملیات، همیشه در خاکریز اول جنگ شرکت داشتم. در همان عملیات کربلای ۵ زیر آوار ماندم و چند تا از رزمندگان که کنارم بودند به شهادت رسیدند. مجروحیت من در این عملیات رقم خورد و چند هفته‌ای در بیمارستان بستری بودم. 
من خودم نظامی هستم و ۴۰ سال برای مملکت خدمت کردم. جانباز دفاع مقدس هستم و الان هم در حال حاضر مشغول به کار هستم. پسرم احمدرضا فرزند دوم من بود. فرزند اولم دخترم زینب است. احمدرضا مهندسی نرم‌افزار خوانده بود که به لحاظ مهارتی بسیار اثرگذار در حوزه مأموریتش بود و به مدت ۱۲ سال در خدمت نظام بود. 

شهید موقع شهادت چند سال داشت؟
احمدرضا متولد ۲۴ اسفند سال ۱۳۷۲ بود که در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ با دیدن شهادت رهبرمان طاقت نیاورد سه روز بعد از شهادت امام قائدمان به شهادت رسید. احمدرضا فردی بود که توانمندی خوبی به لحاظ مهارت در کارش داشت. این مسئله را زمانی که احمدرضا بچه بود در رفتارش متوجه شده بودم. 
پسرم در خانواده مذهبی به دنیا آمده و با تربیت اسلامی رشد کرده و قد کشیده بود. برای همین مشتاقانه در کنار مسائل مهارتی که داشت، کار‌های مذهبی را نیز دنبال می‌کرد. 
ما هیئت محلی داشتیم و این هیئت محلی‌مان هر سال به صورت منظم هفتگی برگزار می‌شد. 
احمدرضا نیز در کنار من در تمامی این هیئت‌ها شرکت می‌کرد. این بچه با عشق به امام‌حسین (ع) و عشق به اهل بیت (ع) بزرگ شد. در کنار آن با توجه به استعدادی که داشت در رشته مهندسی نرم‌افزار در دانشگاه قبول شد و رشته مهندسی نرم‌افزار را ادامه داد و تبدیل به یک برنامه‌نویس حرفه‌ای شده بود. 

پسرتان چه ویژگی‌های اخلاقی داشت؟
یکی از ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد احمدرضا که می‌توانم از آن یاد کنم، حالا به غیر از مسائل مهارتی که داشت، بحث اخلاقی احمدرضاست. بسیار بچه مهربانی بود. 
الان تقریباً نزدیک شش ماه از شهادت احمدرضا می‌گذرد. در این شش ماه به غیر از چند روزی که برای اربعین به کربلا رفته بودیم یا مراسم چهلمی که برای احمدرضا برگزار کردیم، در تمام مدت شش ماه من و مادرش بعد از ظهر هر روز در قطعه ۴۲ حاضر هستیم و این مسئله را که خدمتتان می‌گویم، من با تمام وجودم حس کردم و این تجربه من به خاطر این است که با شهادت احمدرضا ارتباط خیلی نزدیکی با خانواده شهدا داشتم و یک وجه مشترک را میان این شهدا یافتم و قالب بچه‌هایی که در قطعه ۴۲ و در جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان هستند، در ویژگی خاص بودن اخلاق آنهاست. 
اخلاق ویژه شهدا و احمدرضا این بود که آنها احترام خاصی در زمان حیات به پدر و مادرشان داشتند. 
اگر احیاناً قرار باشد روی اخلاق شهدا بحث و بررسی شود، باید بگویم در دوران دفاع‌مقدس اگر احیاناً خداوند به یک شهیدی نظر می‌کرد، به دل خود شهید نگاه می‌کرد. در مقایسه با شهدای جنگ ۱۲ روزه و شهدای جنگ ۴۰ روزه اگر دقت داشته باشید، متوجه می‌شویم که خداوند به شهدایی نظر داشته است که این شهدا نیز ویژگی بارز شخصیتی همواره با خود داشته‌اند؛ لذا متوجه می‌شویم شهادت او به خاطر حسن اخلاق و رفتاری که شهید در زندگی‌اش داشته، است. بعد خدا به دل مادر شهید نگاه کرده است. این حرفی را که می‌زنم، اعتقاد و تجربه من است که در این مدت گفت‌و‌گو با خانواده شهدا در قطعه ۴۲ داشتم و به راز شهادت آنها پی برده‌ام که واقعیت همین است. 
به خصوص بچه‌هایی که در معرکه نبرد این جنگ اخیر به شهادت رسیدند، مانند بچه‌هایی که در هوافضا یا بچه‌هایی که در ایست و بازرسی به شهادت رسیدند، یا بچه‌های سایبری نیز از این قاعده مستثنی نیستند. 
احمدرضا سرشار از شور و احساس بود. ویژگی خیلی خاصی داشت و خانواده بسیار به او علاقه داشت. 
کل فامیل علاقه خیلی خاصی نسبت به احمدرضا داشتند. این علاقه جوری بود که حتی اگر احیاناً هر خانواده‌ای یا فامیل‌های نزدیک مشکلی در خصوص کار‌های کامپیوتری و گوشی و موبایل و اینجور چیز‌ها داشت، بلافاصله به احمدرضا رجوع می‌کردند و احمدرضا با اینکه حجم کاریش بالا بود و از صبح تا شب مشغول کار خودش بود، ولی خواسته کسی را روی زمین نمی‌گذاشت. با عشق و علاقه می‌رفت کار‌های آن را انجام می‌داد. بچه‌ها خیلی بهش علاقه داشتند. بچه‌های فامیل همه داداش احمد صدایش می‌زدند. 
خیلی برایم جالب است، همین الان بعضی وقت‌ها خیرات می‌گیرم و روی مزار احمدرضا می‌گذارم و یک خورده فاصله می‌گیرم. می‌بینم آنجا هم غالب مشتری‌هایش بچه‌ها هستند و بچه‌ها بلا فاصله می‌آیند و هر چی آنجاست برمی‌دارند و می‌برند. 
آنقدر که احمدرضا به بچه‌ها نزدیک بود و بچه‌ها را دوست داشت و به آنها علاقه داشت. 

چه خاطراتی از احمدرضا در ذهن‌تان نقش بسته است؟
در جشن تولد یکی از بچه‌های فامیل، موقعی که به بچه‌هایی که آنجا حضور داشتند کادو می‌دادند، احمدرضا متوجه شد در زمان کادو دادن به یکی از بچه‌ها کادو نرسیده است و دل بچه شکست. برای همین شبانه رفته بود کادو تهیه کرده بود که بتواند به آن بچه برساند و دل این بچه را به دست بیاورد. 
احمدرضا خصوصیت اخلاقی خیلی خوبی داشت. خیلی خوش‌ذوق و خوش‌سلیقه بود. من خودم هر وقت می‌خواستم لباس تهیه کنم تا تأیید احمدرضا را نمی‌گرفتم لباس نمی‌خریدم. بعد از شهادت احمدرضا متوجه شدم که همکارانش موقعی که می‌خواستند بروند لباس تهیه کنند، حتماً احمدرضا را با خودشان می‌بردند که این لباس را احمد تأیید کند؛ اگر احمدرضا تأیید نمی‌کرد، نمی‌خریدند. 
ایشان در این جور چیز‌ها دقت نظر خیلی خوبی داشتند. بسیار خوش‌سلیقه بودند. احمدرضا عاشق مادرش و خیلی مامانی بود. بعضی وقت‌ها که منزل می‌آمد، با آنکه کلید داشت، زنگ می‌زد که مادرش بیاید و در را باز کند. 
دوست داشت اولین نفر خودش باشد که مادرش را می‌بیند. هر وقت مادرش را می‌دید می‌گفت: «سلام مامان دورت بگردم.» خیلی هم کمک دست مادرش بود. مانند یک دختر برای مادرش کار می‌کرد. بعضی وقت‌ها شب که دیر می‌رسید، اگر خسته هم بود و می‌دید مادرش مشغول کار است، کمکش می‌کرد. 
احمدرضا در سالاد درست‌کردن و در سفره‌آرایی هم خوش‌سلیقه بود و توانایی خوبی هم در این حوزه نیز داشت. 
بعضی وقت‌ها نه تنها من، حتی بعضی از فامیل‌های نزدیک می‌گفتند خوش به حال کسی که با احمدرضا ازدواج بکند. 

پس شهید مجرد بودند؟
ایشان مجرد بودند و مادرش خیلی اصرار داشت که بالاخره دست احمد را بند کند. 
خود احمدرضا به دلایلی و ملاحظاتی که داشت، نمی‌پذیرفت. یک بار متوجه شدم یکی از اصلی‌ترین دلایلی که شاید ازدواج نمی‌کرد، به خاطر عشق به مادرش بود. بعضی وقت‌ها احساس می‌کرد با ازدواج از مادرش دور می‌شود، ولی مادرش خیلی به ایشان فشار می‌آورد که حتماً این اتفاق ازدواج صورت بگیرد. به ما قول ازدواج را داده بود که دیگر قسمتش نشد و به شهادت رسید. 

چطور متوجه شهادت احمدرضا شدید؟
اگر بخواهم از شهادت ایشان برایتان بگویم، باید بگویم لحظه خیلی سختی را ما گذراندیم. 
ماه مبارک رمضان بود، ساعت تقریباً نزدیک سه بعدازظهر بود. خانمم از من خواست که برای افطار بروم خرید کنم. لباس‌هایم را پوشیدم و سوار ماشین شدم. از پارکینگ خواستم بیرون بیایم که یکی از دوستان نزدیک احمدرضا به من زنگ زد. قبلش خدمتتان بگویم احمدرضا یک رسمی داشت در ماه مبارک رمضان همیشه افطاری یک روز از این ماه را بر عهده می‌گرفت و تمام همکارانش را بیرون می‌برد و افطاری می‌داد. این رسمی بود که احمدرضا هر سال برگزار می‌کرد. روز شهادتش هم روزی بود که باید دوستانش را افطاری می‌داد. 
آن دوست پسرم که به من زنگ زد و خبر شهادت احمدرضا را به من اطلاع داد، آن کسی بود که شب در افطاری احمدرضا دعوت بود. داشت پیش احمدرضا می‌رفت که نیم ساعتی پیش ایشان باشد و بعد با همدیگر به افطاری بروند که متوجه شده بود احمدرضا شهید شده است. آن روز پسرم روزه‌اش را با شهادت افطار کرده بود. 
خلاصه موبایلم زنگ خورد و دیدم محمدرضا دوست احمدرضاست. همین دوستش که می‌خواست پیش احمد برود. از پشت تلفن شنیدم که دارد گریه می‌کند. 
گفتم چی شده؟ به من گفت ساختمان احمدرضا را زده‌اند. 
همین که این خبر را به من داد، انگار همه چیز روی سرم خراب شد. 
من تجربه اصابت موشک را در دفاع مقدس هشت ساله داشتم. 
یعنی جایی که تقریباً حدود سه یا چهار ساعت با چند رزمنده دیگر که بغل دستم شهید شده بود، زیر آوار ماندن را تجربه کرده بودم. 
به دوست احمدرضا گفتم: «الان کجایی؟» گفت: «نزدیک ساختمان موشک زده هستم.» 
سریع خودم را به محل حادثه رساندم. در این فکر بودم الان رفیق احمدرضا زنگ می‌زند می‌گوید احمدرضا زنده است و به ایشان آسیبی نرسیده است؛ نهایتاً زیر آوار مجروح شده است. 
سر پل سید خندان رسیده بودم که محمدرضا دوباره زنگ زد و گفت: «حاجی نیا» یهویی گفتم: «محمدرضا تمام» گفت: «آره تمام شد. حاجی احمدرضا شهید شده است.» گفتم: «پیکرش را خودت دیدی» گفت: «آره پیکرش را اولین نفر بیرون آوردند.» 
خودم را هر طوری بود، رساندم، ولی متأسفانه، چون با اولین آمبولانس احمدرضا را منتقل کرده بودند، آن لحظه موفق نشدم پیکرش را ببینم. 
نفهمیدم چه جوری به خانه رسیدم. با خود می‌گفتم الان چطور این خبر را به اهالی خانه برسانم. 
ما که این همه سال با دل خوش و با خوشی با همدیگر زندگی کردیم... باید بگویم این شرایط فقط برای من نبود. برای همه خانواده شهداست. 
با خودم کلنجار می‌رفتم چطور خبر را بدهم که یهویی به خودم آمدم دیدم دارم دور خیابانی که خانه ما آنجاست می‌چرخم، بدون اینکه خودم متوجه باشم. دیگر هر طوری بود به دامادم زنگ زدم و گفتم خودت را با دخترم منزل ما برسان که احمدرضا مجروح شده است. گذشت تا اینکه شب همکاران محمدرضا خبر شهادت پسرم را به خانواده دادند. 

احمدرضا چه نظری در مورد شهادت داشت؟
در کل بگویم احمدرضا دوست‌هایی داشت که همگی آنها به نماز اول وقت و نماز شب اهمیت می‌دادند. از لحاظ معنوی احمدرضا نگاه ویژه‌ای به این مقوله داشت. حتی به مادرش هم می‌گفت رفیق‌هایی که من دارم از خود من خیلی بهتر هستند. می‌توانم بگویم احمدرضا شهیدگونه زندگی کرد و خیلی هم شجاعانه به شهادت رسید. 
موقعی که فرمانده‌اش آمد و با من صحبت می‌کرد، می‌گفت: «احمدرضا سر پنجه عملیات بود.» احمدرضا ترسی از شهادت نداشت و می‌توانست آن لحظه در آن ساختمان نباشد، چون دستور تخلیه آن نیز داده شده بود. 
ولی با توجه به اینکه عملیات داشت، خودش خواسته بود که با تیمش بماند و کار را تمام کند. احمدرضا شجاعانه به شهادت رسید. نگاهش کاملاً نگاه شهیدگونه‌ای بود. حتی یکی از دوستانش موقعی که برگشته و گفته بود یک خرده نگران هستم، احمدرضا به ایشان گفته بود: «چی می‌گویی از شهادت می‌ترسی؟»

چه پیامی برای کسانی که در تجمعات شبانه شرکت می‌کنند، دارید؟
تجمعات شبانه خیلی مهم است. نقشی که الان در حال حاضر مردم در کف خیابان هستند و دارند ایفا می‌کنند، از بچه‌هایی که در دفاع مقدس بودند و بچه‌هایی که به عنوان مدافع حرم در جبهه‌ها بودند و شجاعانه با داعشی‌های وحشی‌صفت جنگیدند و رزمندگانی که در جنگ ۱۲ و جنگ رمضان با دشمن صهیونیست و امریکا جنگیدند، اگر اجرشان از آنها بیشتر نباشد، مطمئن باشید از آنها کمتر نیست. چون الان ما در بزنگاه هستیم. یعنی در شرایطی قرار گرفتیم که در بحث تاب‌آوری قرار داریم. الان دشمن در شرایطی قرار گرفته است که «نه جنگ است و نه صلح»؛ به معنی این نیست که جنگ تمام شده باشد. هر کس تاب‌آوری بیشتری داشته باشد، پیروز این جنگ است. بنابراین کسانی که کف میدان قرار گرفته‌اند، مخلصانه پای این خاکریز ایستاده‌اند. مطمئن باشید اجرشان مانند شهداست. اگر بیشتر از آنها نباشد، کمتر از آن نیست و این قضیه تعیین‌کننده است. هر کس تاب‌آوری بیشتری داشته باشد، ان‌شاءالله پیروز این جنگ خواهد بود. برای ظهور آقا امام زمان (عج) دعا می‌کنیم که ان‌شاءالله هر چه زودتر فرج حاصل شود. الهی آمین.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار