کد خبر: 1375327
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۲:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با خواهر شهیده ملیحه قرهی که در جنگ تحمیلی رمضان در حوزه ۱۰۴ رضوان به شهادت رسید
1 امروز بیش از هر چیز، دلتنگ آغوش خواهرم هستم، دلتنگ بغل کردنش، گرفتن دستانش و آن گرما و آرامشی که همیشه در وجودش بود. دیدن جای خالی‌اش برای همه ما سنگین است، اما برای پدرم این داغ سنگین‌تر. او به شدت از نبود خواهرم غمگین است
صغری خیل فرهنگ

جوان آنلاین: امروز بیش از هر چیز، دلتنگ آغوش خواهرم هستم، دلتنگ بغل کردنش، گرفتن دستانش و آن گرما و آرامشی که همیشه در وجودش بود. دیدن جای خالی‌اش برای همه ما سنگین است، اما برای پدرم این داغ سنگین‌تر. او به شدت از نبود خواهرم غمگین است و مدام با حسرت می‌گوید: «آن روز من خودم او را به حوزه رساندم... آرزوی عروس کردنش به دلم ماند...» هر گوشه خانه، هر خاطره، یادآوری هر غذایی که دوست داشت یا نداشت، هر جمله و هر تکیه‌کلامش، دوباره این غم را در دل ما زنده می‌کند، اما مطمئن هستیم که خون شهدا هیچ‌گاه بی‌اثر نمی‌ماند. به باور ما، اثر خون شهدا در جامعه بسیار عمیق و ماندگار است. اینها بخش‌هایی از روایت خواهرانه متینه قرهی، خواهر شهیده ملیحه قرهی است که در جنگ تحمیلی رمضان به شهادت رسید؛ با هم می‌خوانیم. 

یک بسیجی باورمند بود
شهیده ملیحه قرهی متولد ۲۳ تیر ۱۳۶۸ بود. در رشته شیمی محض تحصیل و سال‌ها در مسیر آموزش، فرهنگ و دین فعالیت کرد. معلم خلاقیت در مدرسه غیردولتی شهید مطهری و معلم قرآن در مسجد بود و به عنوان استادیار دروس نبوت و امامت تدریس می‌کرد. همچنین به مدت ۱۵ سال به عنوان یک بسیجی فعال شناخته می‌شد که با نیت خالصانه، فی‌سبیل‌الله در مسیر خدمت به مردم و ترویج ارزش‌های دینی فعالیت می‌کرد، یعنی از دوران دبیرستان بسیجی بود. البته در سال‌های تحصیل، به دلیل مشغله درس، فعالیت‌هایش محدودتر بود، اما پس از پایان تحصیلات، با علاقه و جدیت بیشتری در بسیج فعالیت می‌کرد و حضور فعالی داشت. این مسیر برایش صرفاً یک فعالیت معمولی نبود، بلکه از روی باور و علاقه قلبی در آن قدم برمی‌داشت. 
اگر بخواهم فعالیت‌های بسیجی ایشان را به ترتیب بیان کنم، باید بگویم حدود ۱۵ سال حضور و فعالیت او را می‌توان در چند مرحله خلاصه کرد. نخست فعالیت در پایگاه مسجد المهدی (ع) در سیمین بولیوار بود، پس از آن در حوزه ۱۰۴ رضوان، به فرماندهی خانم مرادی‌فر فعالیت داشت. در ادامه نیز در پایگاه مسجد امام‌حسین (ع) و در همان حوزه ۱۰۴ رضوان با فرماندهی خانم بکایی به فعالیت‌های خود ادامه داد. 

خانواده‌ای مذهبی و پایبند ولایت داریم
خانواده ما از گذشته‌های دور تا امروز خانواده‌ای مذهبی و پایبند به ولایت بودند. از نسل‌های قبل در خاندان ما، باور‌های دینی و محبت اهل‌بیت (ع) ریشه‌ای عمیق داشته و این مسیر تا امروز در زندگی ما ادامه یافته است. شرکت در مراسم‌های مذهبی مانند مراسمات ایام ماه‌محرم، ماه صفر، اربعین حسینی، فاطمیه، مناسبت‌های انقلابی و ملی همواره بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی اعضای خانواده ما بوده و به عنوان یکی از پایه‌های اصلی تربیت ما در خانواده شناخته می‌شود. بزرگداشت این مناسک‌ها همواره در خانواده ما پررنگ بوده است، به‌گونه‌ای که در مراسم‌های مهمی مانند تشییع شهدا، راهپیمایی‌ها، نماز‌های جمعه و دیگر برنامه‌های رسمی کشور و نیز در انتخابات، همواره حضور فعال داشته‌ایم. 

بسیار به پدر و مادر احترام می‌گذاشت
خانواده ما سه فرزند دارد و خواهرم ملیحه، فرزند دوم و دختر ارشد خانواده بود. نکته جالبی که مادرم اخیراً به آن اشاره کرد، این بود که تولد خواهرم همزمان با انتخاب رهبر شهیدمان به رهبری نظام جمهوری اسلامی بود؛ گویی از همان آغاز، سرنوشت او با مسیر ولایت و رهبری شهید گره خورده بود. او همیشه درباره روز‌های رحلت رهبر کبیر انقلاب از مادرم سؤال می‌پرسید و با دقت می‌خواست بداند مردم و خانواده‌ها چگونه با آن فقدان بزرگ کنار آمدند. خواهرم در خانه همیشه مانند یک دختر بزرگ و مسئول رفتار می‌کرد. احترام به پدر و مادر در صدر همه رفتارهایش بود و هیچ‌گاه از او کوچک‌ترین تلخی یا بی‌احترامی نسبت به خانواده ندیدیم. بسیار خانواده‌محور و مسئولیت‌پذیر بود و نسبت به همه اعضای خانواده احساس وظیفه می‌کرد. اگر یکی از اعضای خانواده دچار کسالت می‌شد، لحظه‌ای آرام و قرار نداشت و با تمام وجود برای رسیدگی و کمک به او تلاش می‌کرد. 
حتی در زمانی که بسیار خسته بود، لبخند و ادب از چهره و رفتار خواهرم کم نمی‌شد. بسیار ساده‌زیست بود. مدتی روسری روشنی می‌پوشید و دوستانش به او می‌گفتند همین را همیشه بپوشد. گاهی هم در برخی ایام، لباسش را کمی تغییر می‌داد، اما در همه حال سادگی در ظاهر و رفتار او آشکار بود. 
او بسیار به اصطلاح «بابایی» بود و احترام ویژه‌ای برای پدر قائل می‌شد. حتی کوچک‌ترین بی‌احترامی به پدر را تحمل نمی‌کرد و رابطه‌ای عمیق و صمیمی با پدرم داشت. وقتی امروز این ویژگی‌ها را مرور می‌کنم، ناخودآگاه به خود می‌گویم که او حقیقتاً لایق مقام شهادت بود. 
هم خواهر و هم رفیقم بود
قرائت قرآن در زندگی‌اش جایگاه ویژه‌ای داشت و سوره یاسین را هر شب می‌خواند. از نظر دقت در حق‌الناس و بیت‌المال نیز بسیار حساس بود. دوستانش می‌گفتند اگر در جایی به او تعارف غذا می‌کردند، گاهی نمی‌پذیرفت و می‌گفت: «نمی‌دانم این از بیت‌المال است یا نه و آیا خوردنش درست است یا نه.» در همه امور نیز از اسراف پرهیز می‌کرد و به ساده‌زیستی و رعایت حق دیگران اهمیت زیادی می‌داد. 
دقیق خاطرم نیست چه سالی بود، اما زمان فرماندهی خانم مرادی‌فر، فکر کنم با ایشان به میدان تیر رفتم. تقریباً با تمام دوستانشان آشنا شدم و آنجا اولین باری بود که با هم تیراندازی یاد گرفتیم و خانم نصرآبادی به ما آموزش دادند. البته این نکته را بعد از اینکه خبر شهادت خانم نصرآبادی را شنیدم به خاطر آوردم. 
ما علاوه بر خواهربودن رفیق هم بودیم. او برای من تنها یک خواهر نبود تا حدی حق مادری هم به گردنم داشت. وقتی میان دو خواهر ۹ سال تفاوت سنی باشد، طبیعی است که در بسیاری از لحظه‌ها که مادر حضور ندارد، خواهر بزرگ‌تر هوای خواهر کوچک‌تر را داشته باشد. ملیحه هم همیشه همین‌گونه بود؛ حامی، مهربان و دلسوز. 
من و ملیحه فقط خواهر نبودیم، بلکه رفیق واقعی هم بودیم. گاهی از سر دلسوزی تذکر‌های خواهرانه به من می‌داد و بیشتر تفریحات و وقت‌گذرانی‌هایمان هم با یکدیگر بود. خیلی وقت‌ها با هم گفت‌و‌گو می‌کردیم و از دغدغه‌های مذهبی، اجتماعی، سیاسی و موضوعات مختلف برایم می‌گفت. صحبت‌هایش همیشه از روی فکر، دلسوزی و آگاهی بود. 
رفاقت میان من و ایشان آنقدر عمیق بود که گاهی من به‌خاطر مشغله کاری در تهران بودم و او در شهرستان، ناگهان در دلم احساس می‌کردم که حالش خوب نیست یا مریض شده است. بعد با او تماس می‌گرفتم و می‌فهمیدم که بله واقعاً کسالت دارد. این پیوند قلبی و این نزدیکی روحی از زیبایی‌های رابطه خواهرانه و دوستانه ما بود. 

آرزوی شهادت داشت
بیشتر دوستانش وقتی از او یاد می‌کنند، از لبخند همیشگی و روحیه شاد و بذله‌گویش می‌گویند. حضورش در جمع‌ها معمولاً همراه با مهربانی، صمیمیت و حال خوب بود. 
گاهی به او می‌گفتم در آزمون استخدامی دولتی شرکت کند، اما می‌گفت: «من با محیط کارمندی سخت کنار می‌آیم و راستش کارکردن فقط برای پول برایم معنایی ندارد.» برای او مهم‌تر از هر چیز، خدمت‌کردن از سر اعتقاد و دل بود. 
گاهی به مادرم می‌گفت: «ما که شهید نمی‌شویم، همیشه آقایان شهید می‌شوند.» مادرم هم با لبخند و مهربانی پاسخ می‌داد که شما خانم هستید و اسلام چنین مسئولیتی را بر عهده شما نگذاشته است، اما برای او قانع‌کننده نبود. 
شهریور ۱۴۰۴ خوابی دید که برای مادرم تعریف کرد. در خواب دیده بود لباس عروسی پوشیده است؛ لباسی که دنباله بلندی از پشت‌سر داشت، اما در آن عروسی هیچ‌کس حضور نداشت و او در جایی سرسبز و آرام ایستاده است. مادرم برای اینکه ناراحت نشود، گفت شاید به یک مراسم عروسی دعوت خواهیم شد. با این حال، خود مادر از تعبیر آن خواب آگاه بود و از آن زمان نگرانی خاصی در دل داشت. 
او همیشه یک دعا را زیاد تکرار می‌کرد و بار‌ها از من هم می‌خواست که دعا کنم تا عاقبت‌بخیر بشویم. در دلش آرزوی شهادت داشت، اما در عین حال به سخن حضرت آقا هم اشاره می‌کرد و می‌گفت: «ان‌شاءالله اگر عمرمان هم طولانی شد، حتی بعد از ۱۲۰ سال پایان ما با شهادت باشد.»

ماجرای عینکی  که به کودک عراقی هدیه داد 
زندگی بدون حضور او برای من خیلی سخت است. چون از کوچک‌ترین تفریحات در حد خوردن یک بستنی تا مسافرت‌های طولانی با هم بودیم. ما اربعین ۱۳۹۷ به اتفاق اعضای خانواده به راهپیمایی اربعین رفتیم. در مسیر نجف تا کربلا یک عینک آفتابی داشت. یکی از این کودکان کربلایی برای ما خیلی زحمت کشید و از ما پذیرایی کرد. در حال حرکت بودیم که یک‌باره بدون لحظه‌ای تعلل، عینکش را به او هدیه داد. بعد از چند قدم گفتم: «هدیه را به کسی دیگر هدیه نمی‌دهند!» تازه یادش افتاد که آن عینک را من به او هدیه داده بودم. بعد شروع به عذرخواهی کرد. آنقدر از من عذرخواهی کرد که گفتم: «متوجه شدم چرا هدیه دادی، اما من یکی دیگر به تو هدیه خواهم داد.» او گفت: «احساس کردم آن کودک وقتی چشمش به عینک من افتاد، انگار دلش هم چنین عینکی می‌خواست و من نمی‌خواستم چنین چیزی در دلش بماند.»

منظم و مسئولیت‌پذیر بود 
خواهرم کاملاً خانواده‌محور بود و خانواده برایش در اولویت قرار داشت. در عین حال رابطه‌اش را با بسیاری از دوستان دانشگاهی‌اش از طریق تماس تلفنی حفظ کرده بود. بیشتر دوستان صمیمی‌اش نیز از حوزه و اهل فعالیت‌های فرهنگی بودند و او همیشه با احترام و محبت با دوستانش رفتار و با همه با همان بزرگواری و خوشرویی همیشگی‌اش برخورد می‌کرد. 
از دیگر ویژگی‌های ایشان داشتن نظم در امور و مسئولیت‌پذیری بود. هر قراری که داشت، چه کاری، چه خانوادگی و میهمانی یا حتی تفریح، همیشه زودتر از زمان مقرر آماده می‌شد. گاهی حتی یک ساعت قبل از قرار حاضر بود. آنقدر منظم و دقیق بود که هیچ کاری را نیمه‌کاره رها نمی‌کرد و تا زمانی که آن را به سرانجام نمی‌رساند، آرام نمی‌گرفت. 

دلسوز خانواده‌های شهدا بود
ارادت خاصی به شهدا داشت و خدمت به یاد و راه شهدا را افتخار بزرگی می‌دانست. شهیده ما نسبت به شهدا بسیار احساساتی و دلسوز خانواده‌های شهیدان بود. خبر شهادت هر شهیدی عمیقاً او را ناراحت می‌کرد. گاهی به مادرم می‌گفت: «فلانی که یکی از برادران در حوزه یا پایگاه مقاومت بود، شهید شده است. کاش ما خانم‌ها هم می‌توانستیم به جای برادرانمان جهاد کنیم.» مادرم در پاسخ به او می‌گفت که شما رسالت دیگری دارید و باید در پشت جبهه کمک کنید و نقش خودتان را ایفا کنید. 
گاهی در گروه‌های حوزه یا پایگاه بسیج اعلام می‌کردند که برای ایست‌های بازرسی شبانه غذا نیاز است و از داوطلبان کمک می‌خواستند. خودش هم چند بار در آن شب‌ها برای کمک و پشتیبانی حضور پیدا کرده بود. وقتی خبر شهادت فرماندهان و مردم در آن روز‌ها منتشر می‌شد، بسیار متأثر و اندوهگین می‌شد و نگرانی‌اش بیشتر از همه برای رهبر معظم انقلاب بود. با این حال، با همان روحیه مسئولانه در مراسم‌ها و برنامه‌ها حضور داشت و در تشییع شهدای جنگ ۱۲‌روزه نیز شرکت می‌کرد. 
یکی از دعا‌های همیشگی‌اش نابودی اسرائیل بود. هر زمان که فیلم یا ویدئویی از وضعیت مردم غزه می‌دید تا مدت‌ها منقلب و ناراحت می‌شد و با اندوه می‌گفت: «کاش کاری از دست ما برمی‌آمد.»
او در میان دوستانش، حتی آنهایی که خارج از فضای بسیج و حوزه بودند، با آرامش و استدلال صحبت و تلاش می‌کرد مسائل را برایشان تبیین کند. معتقد بود که بعد از جنگ ۱۲‌روزه ما عملاً در شرایط جنگی قرار داریم و بار‌ها به اطرافیانش تذکر می‌داد که هرکس باید جایگاه خود را در این شرایط بشناسد. تأکید می‌کرد که در سمت درست تاریخ بایستید و مراقب باشید وارد بازی دشمن نشوید. به اطراف خود توجه کنید، رسالت خودتان را پیدا کنید و بدانید در چه مسیری قدم برمی‌دارید. 

همیشه نگران سلامتی و امنیت حضرت آقا بود
خواهرم به شدت نگران سلامتی و امنیت حضرت آقا بود. برایشان زیاد دعا می‌کرد و برای سلامتی ایشان دائماً آیت‌الکرسی و سوره فتح می‌خواند. بسیار ولایی بود. روزی که خبر شهادت حضرت آقا منتشر شد، حال و هوای خانه ما دیگر مثل قبل نشد. هنوز هم هر بار آن لحظه را در ذهنم مرور می‌کنم، تصویر خواهرم در سالن خانه از یادم نمی‌رود؛ با بی‌قراری قدم می‌زد و از شدت ناراحتی آرام و قرار نداشت. در همان حال با خانم بکایی تماس گرفت و با ناباوری چند بار می‌پرسید: «واقعاً آقا شهید شده‌اند؟» گویی دلش نمی‌خواست این خبر را باور کند و تا مدتی در بهت و اندوه عمیقی فرو رفته بود. 
روز قبل از اعلام رسمی شهادت رهبرمان که در واقع همان روز حادثه بود، بسیار نگران و مضطرب به نظر می‌رسید. وقتی صدای انفجار شنیده شد و خبر‌هایی درباره محل مورد حمله منتشر شد، نگرانی‌اش بیشتر شد. مدام پیگیر خبر‌ها بود و دلش آرام نمی‌گرفت. ما برای آرام کردنش می‌گفتیم که آقا اصلاً در بیت حضور ندارند. همین حرف کمی از نگرانی‌اش کم کرد. 
بعد از آن با دوستانش تماس می‌گرفت و جویای حالشان می‌شد تا مطمئن شود همه در آرامش و سلامت هستند. 

روحیه خدمت و جهادی داشت
خواهر شهیدم در طول سال‌های فعالیت خود حضور پررنگی در عرصه‌های فرهنگی و جهادی داشت. مسئولیت‌ها و فعالیت‌های مختلفی را در بسیج بر عهده می‌گرفت؛ از جذب نیرو و همراه کردن افراد جدید گرفته تا پیگیری امور نیروی انسانی و برنامه‌های فرهنگی پایگاه. تلاش می‌کرد افراد بیشتری به‌ویژه جوانان و نوجوانان با فضای معنوی و فعالیت‌های فرهنگی آشنا شوند. 
در کنار این مسئولیت‌ها، در برنامه‌های جهادی نیز فعال بود و برای خدمت‌رسانی در مناطق محروم حضور پیدا می‌کرد. روحیه خدمت در وجودش بسیار پررنگ بود و هرجا احساس می‌کرد می‌تواند قدمی بردارد، با دل و جان حاضر می‌شد. 
در ایام فاطمیه به عنوان «خادم حضرت زهرا (س)» خدمت می‌کرد و در برنامه‌های عزاداری نقش فعالی داشت. در ماه مبارک رمضان نیز خادم مسجد بود و با شور و علاقه در برگزاری برنامه‌های مذهبی کمک می‌کرد. از دیگر فعالیت‌هایش آموزش قرآن به کودکان بود؛ با صبر و محبت به آنها قرآن می‌آموخت و سعی می‌کرد از همان سنین کم، قرآن و محبت اهل‌بیت را در دلشان زنده نگه دارد. 
فعالیت‌های او تنها محدود به یک حوزه نبود؛ در عرصه‌های اجتماعی، فرهنگی و آموزشی همواره تلاش می‌کرد اثرگذار باشد و هرجا نیاز بود با روحیه خدمت حاضر می‌شد. امروز که به گذشته نگاه می‌کنیم، گویی مزد همان خادمی را گرفت، چراکه در نهایت خود نیز به قافله شهدا پیوست. 
جالب اینکه در روز‌های قبل از شهادت، برای شرکت در مراسم یکی از بانوان شهیده جنگ ۱۲‌روزه به بهشت‌زهرا (س) رفته بود. در پایان مراسم همراه با دیگران به قطعه ۴۲ گلزار شهدا رفتند. آنجا به پدرم گفته بود: «این قطعه خیلی خوب است؛ حس و حالش با بقیه قطعه‌های شهدا فرق می‌کند.» گویی دلش با آن فضا پیوندی عمیق پیدا کرده بود. 

شهادت مزد سال‌ها خدمت صادقانه او بود
آن روز، حدود ساعت ۱۲ ظهر، دلهره عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت، حالتی که پیش از آن یا پس از آن هرگز تجربه نکرده بودم. تازه از سمت انقلاب به خانه رسیده بودم و هنوز لباس عوض نکرده بودم که صدای انفجار مهیبی بلند شد. دقایقی بعد خانمی تماس گرفت و جویای حال خواهرم شد. گفتم هنوز به خانه نیامده است. آن خانم بی‌مقدمه گوشی را قطع کرد. دلم گواهی بد می‌داد. بدون معطلی به سمت حوزه مقاومت حرکت کردم. 
وقتی به محل رسیدم و خرابی ساختمان حوزه را دیدم، دنیا روی سرم خراب شد. با اضطراب و گریه خود را به بیمارستان روبه‌روی حوزه رساندم. آنجا شنیدم که در حال احیای قلبی هستند. با برادرم تماس گرفتم و با صدایی لرزان گفتم: «پای آبجی شکسته، خیلی آرام به بابا و مامان بگو.»
بعد از آن، با اصرار و اجبار وارد راهروی بیمارستان شدم. حدود شش یا هفت پیکر شهدا آنجا بود. با دلی پر از رنج، تک‌تک پتو‌ها را کنار زدم. اکثر پیکر‌ها قابل شناسایی نبودند؛ جز فرمانده و خواهرم که البته پیکر او نیز در اثر شدت انفجار متلاشی شده بود. در آن روز بر اثر اصابت موشک امریکایی - صهیونیستی به حوزه مقاومت ۱۰۴ رضوان، خواهرم به همراه جمعی دیگر از نیرو‌های مخلص بسیجی به شهادت رسیدند. این حمله ناجوانمردانه باعث تخریب گسترده ساختمان حوزه شده بود. خواهرم، در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ به درجه رفیع شهادت نائل آمد و مزد سال‌ها خدمت خالصانه خود را گرفت. 
وقتی پدر، مادر و برادرم به بیمارستان رسیدند، از حال و چهره من همه‌چیز را فهمیدند. در آن لحظه، سخت‌ترین و تلخ‌ترین وظیفه زندگی‌ام بر دوش من افتاد، اینکه خبر شهادت آبجی را به خانواده‌ام بدهم. 
بعد از آن، همراه برادرم بار دیگر پیکر خواهر شهیدمان را دیدیم. هنوز باورم نمی‌شد و مدام با گریه می‌گفتم: «باورم نمی‌شود... این پیکر خواهر من باشد....»
پدرم بی‌تاب شده بود، مادرم در حیاط بیمارستان با صدای بلند گریه و شیون می‌کرد و برادرم در بهتی سنگین فرو رفته بود. پدرم با اصرار می‌گفت: «بگذارید برای آخرین بار دست و صورت دخترم را ببوسم.» در نهایت، پدر و مادر را با سختی و به اصرار به داخل بردند تا پیکرش را ببینند و آن صحنه بی‌تابی‌شان را چند برابر کرد. 
در آن لحظات، تنها چیزی که توانستم به پدرم بگویم این بود که «بابا، ببین عمو چطور پسر شهیدش را با صلابت بدرقه کرد. ملیحه اگر شما را اینطور ببیند، ناراحت می‌شود...» و همین جمله، تنها تکیه‌گاه ما در آن مصیبت بزرگ بود. 
تقریباً حوالی ساعت ۱۳:۳۰ بعدازظهر بود که کم‌کم خبر حادثه به همه اعضای خانواده رسید. فضای خانه و بیمارستان پر از اندوه شده بود. با اصرار پدرم، روز قبل از مراسم تشییع، در معراج شهدا فرصتی فراهم شد تا برای آخرین بار با خواهرمان وداع کنیم. با اینکه خودم پیکرش را شناسایی کرده بودم، اما تا آن لحظه هنوز در دلم امیدی بود و باورش برایم سخت بود. وقتی برای آخرین بار صورت خواهرم را بوسیدم، همان بوسه آخر مثل سیلی محکمی بود که حقیقت را در دلم نشاند، اینکه خواهرم واقعاً از میان ما رفته است. 
مراسم تشییع پیکر مطهر شهیده ملیحه قرهی در روز چهارشنبه، ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ برگزار شد. در آن روز، خانواده، اقوام، دوستان، آشنایان و جمع زیادی از مردم با احترام و تکریم فراوان در این مراسم حضور یافتند. پیکر مطهر خواهر عزیزم پس از بدرقه‌ای باشکوه و در میان اشک و دلتنگی حاضران، در قطعه ۴۲، ردیف ۴۰، شماره ۲۷ به خاک سپرده شد؛ یاد و راهش برای همیشه در دل ما زنده خواهد ماند. 

دلتنگش می‌شویم
امروز بیش از هر چیز، دلتنگ آغوش خواهرم هستم، دلتنگ بغل کردنش، گرفتن دستانش و آن گرما و آرامشی که همیشه در وجودش بود. دیدن جای خالی آبجی برای همه ما سنگین است، اما برای پدرم این داغ سنگین‌تر. او به شدت از نبود خواهرم غمگین است و مدام با حسرت می‌گوید: «آن روز من خودم او را به حوزه رساندم... آرزوی عروس کردنش به دلم ماند...» هر گوشه خانه، هر خاطره، یادآوری هر غذایی که دوست داشت یا دوست نداشت، هر جمله و هر تکیه‌کلامش، دوباره این غم را در دل ما زنده می‌کند، اما مطمئن هستیم که خون شهدا هیچ‌گاه بی‌اثر نمی‌ماند. به باور ما، اثر خون شهدا در جامعه بسیار عمیق و ماندگار است؛ خون شهدا موجب انسجام مردم، تقویت وحدت ملت و روشنگری و بیداری در جامعه می‌شود. این ایثار‌ها به مردم یادآوری می‌کند که برای حفظ کشور و وطن‌مان و نیز برپایی امنیت باید پای ارزش‌ها و آرمان‌ها ایستاد. ان‌شاءالله اگر خداوند توفیق بدهد ما نیز ادامه‌دهنده راه این شهیدان خواهیم بود. 
یکی از مواردی که بعد‌ها حکمتش را فهمیدم، مربوط به روز‌های قبل از شهادت خواهرم است. او برای ماه مبارک رمضان، فهرستی از غذا‌های ویژه افطار و سحر آماده کرده بود و برنامه را دقیقاً تا سحر روز دهم ماه مبارک نوشته بود، اما ادامه روز‌های ماه را ننوشته بود. من به شوخی به او گفتم: «پس بعد از سحر دهم چی بخوریم؟» و او خیلی ساده جواب داد: «همین‌ها را تکرار می‌کنیم.» آن زمان این پاسخش برایم عادی بود، اما بعد‌ها حس کردم انگار نشانه‌ای در آن نهفته بود، گویی تاریخ رفتنش به او الهام شده بود. هنوز هم آن لیست افطار و سحر تا روز دهم روی دیوار آشپزخانه باقی مانده و برای ما یادگاری تلخ و پرمعناست.

برچسب ها: بسیجی ، فرهنگ ، شهادت
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار