فاطمه، ۳۴ ساله و معلم دبستان است. وقتی از مهمترین دستاورد سفرش میپرسیم، لبخندی میزند و میگوید: «من فکر میکردم صبر را بلدم، اما اربعین به من فهماند هنوز اول راه هستم.» او از روزی میگوید که در یکی از موکبها، زنی سالخورده ساعتها مشغول شستن ظرف بود، بیآنکه کسی از او تشکر کند یا حتی نامش را بداند جوان آنلاین: چمدانها هنوز گوشه خانهاند. روی یکی از آنها مهر و تربت گذاشته شده و روی دیگری چفیهای که بوی مسیر را هنوز با خود دارد. عکسهای پیادهروی یکییکی در گوشیها مرور میشوند و خاطرات روزهایی که میلیونها زائر، فارغ از زبان، ملیت و جایگاه اجتماعی، در یک مسیر قدم برداشتند، هنوز تازه است. اما با گذشت چند روز از بازگشت، زندگی آرامآرام به ریتم همیشگی خود برمیگردد؛ ساعتهای کاری از سر گرفته میشود، ترافیک خیابانها دوباره اعصاب آدم را بههم میریزد، دغدغههای معیشتی و روزمرگی جای حال و هوای مسیر را میگیرند و سؤال مهمی پیشروی زائران قرار میگیرد؛ از آن سفر بزرگ، چه چیزی واقعاً با ما به خانه آمده است؟
سوغات اربعین را معمولاً با مهر، تسبیح، تربت یا انگشتری که از کربلا خریدهایم به یاد میآوریم، اما شاید ارزشمندترین رهاورد این سفر چیزی نباشد که بتوان آن را در ساک سفر جا داد. اربعین، برای بسیاری از زائران، فرصتی است برای تجربه سبک دیگری از زندگی؛ جایی که خدمت کردن بیمنت، صبر در سختی، همدلی با غریبهها، سادهزیستی و گذشت، نه توصیههای اخلاقی، بلکه بخشی از زندگی روزمره مسیر میشوند. تجربهای که اگرچه تنها چند روز طول میکشد، اما میتواند نگاه انسان را به خودش، به دیگران و به زندگی تغییر دهد.
با این حال آزمون اصلی، نه در مسیر نجف تا کربلا، بلکه پس از بازگشت آغاز میشود؛ وقتی زائر باید این تجربه را به خانه، محل کار، دانشگاه، مدرسه و روابط روزمرهاش ببرد. آیا میتوان همان روحیه خدمت، صبوری و مهربانی را در زندگی عادی هم حفظ کرد؟ کدام عادتها پس از این سفر تغییر میکنند و کدام رفتارها دوباره به زندگی بازمیگردند؟ چه چیزهایی از اربعین در دل آدمها ماندگار میشود و چه چیزهایی، ناخواسته، در همان مسیر جا میماند؟
برای یافتن پاسخ این پرسشها، با چند نفر از زائرانی که تجربه حضور در پیادهروی اربعین را داشتهاند همکلام شدیم؛ کسانی که هر کدام از زاویهای متفاوت، از توشهای گفتند که با خود به خانه آوردهاند؛ از تغییرهایی که در روابط خانوادگی، محیط کار، نگاه به مردم و حتی شیوه مواجهه با دشواریهای زندگی تجربه کردهاند و در کنار آن، صادقانه از حال و هوایی گفتند که حفظ کردنش، شاید سختتر از رسیدن به آن باشد.
خدمت بیمنت و خالصانه
فاطمه، ۳۴ ساله و معلم دبستان است. وقتی از مهمترین دستاورد سفرش میپرسم، لبخندی میزند و میگوید: «من فکر میکردم صبر را بلدم، اما اربعین به من فهماند هنوز اول راه هستم.»
او از روزی میگوید که در یکی از موکبها، زنی سالخورده ساعتها مشغول شستن ظرف بود، بیآنکه کسی از او تشکر کند یا حتی نامش را بداند: «آن صحنه مدام جلوی چشمم بود. با خودم گفتم اگر او میتواند بدون دیده شدن خدمت کند، چرا من در زندگی روزمره اینقدر منتظر تشکر دیگرانم؟» بعد از بازگشت، تصمیم گرفته در کلاس درس کمتر تندی کند. میگوید حالا قبل از هر واکنش، چند ثانیه سکوت میکند.
او میگوید: «قبلاً اگر دانشآموزی بینظمی میکرد، سریع عصبانی میشدم. الان سعی میکنم اول دلیل رفتارش را بفهمم. شاید این تغییر کوچک باشد، اما برای من بزرگترین سوغات اربعین است.»
البته او اعتراف میکند که حفظ این حال آسان نیست: «چند هفته بعد از برگشت، دوباره شلوغی زندگی شروع شد. گاهی احساس میکنم آن آرامش کمرنگ شده، اما هر وقت عکسهای مسیر را میبینم، یادم میافتد قرار نبود فقط زائر جاده باشم، قرار بود زائر رفتارم هم باشم.»
محبت حساب و کتاب ندارد
زهرا ۲۸ ساله، پرستار است. او از تغییری حرف میزند که بیشتر از همه در روابط خانوادگیاش اتفاق افتاده است: «در مسیر، هیچکس از خدمت کردن خجالت نمیکشید. همه دنبال این بودند که بار دیگری را بردارند، حتی اگر کسی متوجه نشود.» میگوید قبل از سفر، همیشه تصور میکرد کارهای خانه وظیفه مشخص هر کسی است و اگر خودش بیشتر انجام دهد، حقش ضایع شده است: «وقتی برگشتم، فهمیدم محبت، حساب و کتاب ندارد. حالا اگر ظرفی روی سینک مانده باشد یا مادرم خسته باشد، منتظر نمیمانم کسی چیزی بگوید.»
او میخندد و ادامه میدهد: «برادرم یک روز گفت از اربعین برگشتی یا دوره مدیریت خانه رفتی.».
اما مهمتر از کارهای خانه، تغییری است که در نوع نگاهش به آدمها ایجاد شده است: «در مسیر، ملیت، زبان، شغل و ظاهر آدمها اهمیتی نداشت. همه فقط زائر بودند. از خودم پرسیدم چرا در زندگی عادی اینقدر زود درباره دیگران قضاوت میکنیم؟ حالا سعی میکنم قبل از هر قضاوت، کمی بیشتر بشنوم و کمتر حکم بدهم.»
کمک به دیگران، فارغ از سود و زیان
سومین روایت، متعلق به مریم ۴۱ ساله و صاحب یک فروشگاه کوچک پوشاک است. او میگوید اربعین نگاهش را به کار و کسب هم تغییر داده است: «در مسیر، میلیونها نفر بدون چشمداشت به هم خدمت میکنند. این سؤال مدام در ذهنم بود که اگر آنجا میشود بدون منفعت شخصی کاری انجام داد، چرا در زندگی روزمره همه چیز فقط با سود و زیان سنجیده میشود؟»
بعد از بازگشت، تصمیم گرفته بخشی از درآمد فروشگاهش را صرف تهیه لباس برای چند خانواده نیازمند کند؛ نه به عنوان یک کار تبلیغاتی، بلکه بینام و نشان: «قبلاً فکر میکردم خیرخواهی باید وقتی انجام شود که درآمدم خیلی زیاد شد. اربعین به من یاد داد بخشیدن، به مقدار پول وابسته نیست.»، اما او هم از چیزی میگوید که نتوانسته با خود به خانه بیاورد: «در مسیر، کسی برای جلو زدن عجله نداشت. همه به هم راه میدادند، اما چند روز بعد از برگشت، پشت چراغ قرمز دیدم دوباره مثل قبل بیحوصله شدهام. همان لحظه با خودم گفتم بخشی از توشهام را همانجا جا گذاشتهام.»
فرصتی برای شناخت خویشتن
علی ۳۹ ساله و کارمند بخش خصوصی، اربعین را سفری برای شناخت خودش میداند: «فکر میکردم آدم صبوری هستم، اما وقتی ساعتها پیادهروی، گرما، خستگی و ازدحام را تجربه کردم، فهمیدم صبر فقط یک شعار نیست.»
او میگوید بعد از بازگشت، تصمیم گرفته در محیط کار کمتر وارد حاشیه و رقابتهای بیثمر شود: «قبلاً اگر همکارم موفق میشد، ناخودآگاه خودم را با او مقایسه میکردم، اما در مسیر فهمیدم هر کسی راه خودش را میرود. حالا بیشتر روی بهتر شدن خودم تمرکز میکنم.»
از او میپرسم سختترین بخش اربعین چه بود؟
بدون مکث پاسخ میدهد: «برگشتن.»
بعد توضیح میدهد: «نه برگشتن از عراق؛ برگشتن به همان سبک زندگی قبلی. سخت است حال و هوای مسیر را وسط قبضها، ترافیک، جلسات کاری و دغدغههای روزمره حفظ کنی.»
تلاش برای حفظ توشه اربعین
میان روایت این چهار نفر، یک نقطه مشترک دیده میشود؛ هیچکدام از آنها از سوغات مادی حرف نمیزنند. نه از مهر، نه از انگشتر و نه از تسبیح. آنچه در ذهنشان مانده، تصویر لبخندهای بیمنت، دستهای خدمتگزار و مردمی است که بدون شناخت قبلی به یکدیگر کمک میکردند، اما همه آنها یک اعتراف مشترک هم دارند؛ نگه داشتن این توشه، دشوارتر از به دست آوردن آن است. زندگی روزمره با همه شتاب و گرفتاریهایش، آرامآرام آدم را به همان عادتهای قدیمی برمیگرداند؛ عجله، بیحوصلگی، قضاوت، خودمحوری و فراموش کردن دیگری.
شاید به همین دلیل، اربعین را باید آغاز یک مسیر دانست، نه پایان آن. مسیر واقعی، از لحظه بازگشت شروع میشود؛ وقتی زائر باید تصمیم بگیرد آنچه را در جاده آموخته، در خانه، محل کار، دانشگاه، مدرسه و خیابان هم زندگی کند. اربعین، اگر فقط خاطرهای از یک سفر باشد، دیر یا زود در میان هزاران عکس و فیلم گم میشود، اما اگر به تغییری هرچند کوچک در رفتار، روابط و نگاه انسان تبدیل شود، آن وقت توشهای است که سالها بعد هم همراه آدم میماند. شاید ارزش واقعی این سفر را نه تعداد کیلومترهای طی شده، بلکه تعداد عادتهایی که تغییر کردهاند نشان دهد؛ عادتهایی که از خدمت بیمنت آغاز میشوند، با صبر و همدلی ادامه پیدا میکنند و در زندگی روزمره معنا مییابند.
سوغات واقعی اربعین، در دل و رفتار انسان است؛ همان چیزی که اگر با خود به خانه بیاوریم، سفر هنوز تمام نشده است.