جوان آنلاین: «وقتی جنگ شروع شد با او تماس گرفتم و گفتم وضعیت خطرناک است، بهتر است چند روزی مرخصی بگیری، اما او گفت نه داداش، من وظیفهام است که به محل کارم بروم. اگر من مرخصی بگیرم، همکارانم هم این حق را دارند که مرخصی بگیرند، آن وقت کارها زمین میماند. ما چنین قراری نداریم، من باید بروم تا ادای دین کنم. انگار به خودش الهام شده بود، صحبتهایش بوی شهادت میداد. با قاطعیت گفت که باید برود و به وظیفهاش عمل کند. حدود ساعت دو بعدازظهر بود که همکارانش با من تماس گرفتند و خبر شهادتش را دادند.» آنچه خواندید بخشی از روایت برادر شهید حسن تکلو از نیروهای پدافند هوایی ارتش بود؛ ادامه همکلامیمان را پیش رو دارید.
حسین تکلو، برادر شهید
لیاقت مقام شهادت را داشت
از دوران کودکی با هم بودیم و از کلاس اول تا سال آخر هنرستان در یک مدرسه درس خواندیم. بعد از گرفتن دیپلم، ایشان به دانشگاه کرمانشاه رفت تا در رشته الکترونیک ادامهتحصیل دهد. از همان زمان تحصیل قبل از دانشگاه، علاقه زیادی به وسایل برقی و قطعات الکترونیکی داشت. وقتی من و بقیه بچهها دنبال بازی و سرگرمی بودیم، او وقتش را صرف باز و بستهکردن وسایل الکترونیکی مثل کنترل تلویزیون، گوشی تلفن یا هر وسیله برقی دیگری میکرد و همیشه با دقت آنها را تعمیر یا بررسی میکرد. برادرم سپس وارد ارتش شد؛ در آنجا هم در همان رشته تخصصی خودش فعالیت میکرد. ورود ایشان به ارتش باعث شد مسیر زندگیمان تا حدی از هم جدا شود.
از دید اطرافیان و کسانی که او را از نزدیک میشناختند، اخلاق و منش ایشان از همان دوران کودکی تا بزرگسالی نمونه و تحسینبرانگیز بود. از زمانی که همکلاس و همبازی بودیم، همیشه آرام، مؤدب و مهربان بود. حتی به قول معروف آزارش به یک مورچه هم نمیرسید. در جمع خانواده و دوستان بیشتر شنونده بود تا گوینده، اهل غیبت و بدگویی نبود و همیشه لبخند بر لب داشت و آرامش در چهرهاش نمایان بود.
او معتقد و مقید به احکام دینی، مؤمن و عاشق پیامبر اسلام و اهلبیت (ع) بود. همان ایمان و نجابت، مسیر زندگیاش را تعیین و روشن کرد و باعث شد به جایگاهی برسد که واقعاً شایسته او بود. در گفتوگوهایی که از روی رفاقت و برادری داشتیم، وقتی صحبت از شهادت میشد، با دقت و اعتقاد میگفت شهادت لیاقت میخواهد و قسمت هر کسی نمیشود. همین نگاه پاک و باور قلبیاش نشان میداد که روح بزرگی دارد و به مفاهیم جهاد و ایثار از عمق دل باور دارد.
به همین دلیل، رسیدن او به چنین عاقبتی که به خیر بود، تصادفی نبود، بلکه حاصل سالها صداقت، ایمان، تلاش و پاکدلی بود که در وجودش ریشه داشت.
او بسیار بیادعا و فروتن بود. هیچوقت درباره کارش، جایگاهش یا کارهایی که انجام میداد صحبت نمیکرد. همیشه آرام و باوقار بود؛ ما تازه بعد از شهادتش فهمیدیم که چقدر به دیگران کمک میکرد و چقدر دستگیر نیازمندان بود. کسانی که بعدها نزد خانواده آمدند، از کارهای خیر او گفتند که خدا شاهد است ما هیچ اطلاعی از آنها نداشتیم. واقعاً هرکس او را میشناخت، میگفت چنین انسانهایی زمینی نیستند، وجودش پاکتر و معنویتر از آن بود که وصف شود.
آخرین دیدارم با او غروب روز جمعه، درست یک روز قبل از شهادتش بود. او در روز شنبه، ۲۴ خرداد، در ظهر روز عید غدیر به شهادت رسید. من عصر ۲۳ خرداد، در پیادهروی او را دیدم. وقتی صدایش زدم، متوجه شدم حالش گرفته است، انگار از چیزی ناراحت است؛ چون از بچگی با هم بزرگ شده بودیم، وقتی ناراحت بود، بهخوبی میفهمیدم. پرسیدم داداش، چی شده؟ چرا ناراحتی؟ به خاطر جنگ است؟ آرام پاسخ داد نه، دیشب سایت ما را بمباران کردند و دو نفر از همکاران ما بدجور سوختند، الان بیمارستان بستری هستند. ناراحتی من برای آنهاست. من که میخواستم به نوعی دلداریاش بدهم، گفتم نگران نباش، به خداوند توکل کن، انشاءالله سلامتیشان را دوباره به دست میآورند. او ادامه داد که ما سالهای زیادی را با هم گذراندیم، در نوبتهای زیادی در طول ایام کنار یکدیگر کار کردیم و سر یک سفره نشستیم، من واقعاً از حادثهای که برای آنها پیش آمد، ناراحتم و حالم خوب نیست و در ادامه با لبخند همیشگیاش گفت: فکر میکنی من برای خودم نگرانم؟ این جمله آخر او، حال و هوای خاصی داشت که هیچوقت از ذهنم بیرون نمیرود، گویی از پیش میدانست رفتنش نزدیک است.
آن روز، آخرین دیدار و خداحافظی ما بود. صبح روز بعد به محل کارش رفت و ظهر همان روز، همکارانش تماس گرفتند و خبر شهادتش را دادند. به نظر من، او واقعاً به جایگاهی رسید که لیاقتش را داشت.
مرتضی، برادر شهید
هرگز نمیگفت به من چه!
حسن شهید ما از من کوچکتر بود، اما دوران کودکی را با هم بزرگ شدیم و خاطرات شیرین زیادی با هم داریم. حسن جوانی فرهیخته، بسیار با تقوا و نجیب بود. او بسیار آرام، کمحرف و ملایم بود و به دلیل همین ویژگیهایی که داشت، به شدت دوستداشتنی بود. همه با او رفیق و صمیمی بودند، چون اهل غیبت کردن نبود. او همیشه صبور بود و در همه حال اهل گذشت بود؛ به راحتی از خودش میگذشت و سعی میکرد فدای اطرافیانش شود.
یک اخلاق خاصی هم داشت و آن این بود که هرگز نمیگفت به من چه؟ همیشه مخلصانه کمک میکرد و دست دیگران را میگرفت و در حل مشکلات دیگران همیشه پیشقدم بود. اهل کار خیر بود و به خیلیها کمک میکرد. بعدها متوجه شدیم به فردی در قم، ماهانه کمک نقدی میکرد تا زندگیاش بگذرد. ما اصلاً خبر نداشتیم و از اینکه چرا به ما نگفته بود، تعجب کردیم.
اخلاق خاص ایشان این بود که واقعاً از همه چیز خودش میگذشت. او هیچوقت به فکر خودش یا مادیات نبود، تمام هم و غمش فقط کمک کردن و ایثار و فداکاری بود.
یکی از بهترین ویژگیهای اخلاقی ایشان، احترام بسیار زیاد به پدر و مادر بود. همچنین به برادرانش احترام میگذاشت و در اقامه نماز و روزه گرفتن بسیار مقید و وقتشناس بود. همچنین خیلی خوشاخلاق بود و هرگز کسی را از خود نمیرنجاند، با همه برخورد خوبی داشت و به ویژه حقالناس را رعایت میکرد.
وقتی جنگ شروع شد با او تماس گرفتم و گفتم که وضعیت خطرناک است، بهتر است چند روزی مرخصی بگیری، اما او گفت نه داداش، من وظیفهام است که به محل کارم بروم. اگر من مرخصی بگیرم، همکارانم هم این حق را دارند که مرخصی بگیرند، آن وقت کارها زمین میماند. ما چنین قراری نداریم، من باید بروم تا ادای دین کنم. انگار به خودش الهام شده بود، صحبتهایش بوی شهادت میداد. با قاطعیت گفت که باید برود و به وظیفهاش عمل کند. حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که همکارانش با من تماس گرفتند و خبر شهادتش را دادند. ابتدا خیلی ناراحت شدیم و بسیار افسوس از دست دادنش را خوردیم، اما بعدها بسیار به این موضوع افتخار کردیم و گفتیم خدا را شکر، برادرمان با افتخار در راه دفاع از وطنش شهید شد.
وقتی جنگ ۱۲ روزه شروع شد و رژیم صهیونیستی به ایران اسلامی حمله کرد، من نگران برادرم بودم. همان روز جمعه به دیدنش رفتم، احساس کردم خیلی بیقرار است. علتش را پرسیدم، گفت شب قبل دو نفر از همکارانش در سایت خنداب به شهادت رسیدهاند.
صبح شنبه که میخواست به محل کارش برود، به او گفتم در این شرایط جنگی بهتر است مرخصی بگیری، اما او با قاطعیت پاسخ داد نه، من باید بروم. کشورم به من نیاز دارد و باید وظیفهام را انجام دهم. رفت و تقریباً هنگام اذان ظهر به درجه رفیع شهادت رسید. برادرمان جانش را در راه دفاع از وطن و ملت فدا کرد.
پرهام تکلو، برادرزاده شهید
بهترین راهنمای من بود
شهادت عمو حسن باعث افتخار خانواده شده است. ایشان برای من فقط عمو نبود، بلکه بهترین دوست و رفیق من بود. هر وقت مشکلی یا سؤالی داشتم و سردرگم میشدم، اولین کسی که با او تماس میگرفتم عمویم بود. او همیشه بهترین راهنمای من بود. هر وقت ایشان از محل کارش برمیگشت، مادربزرگم به من خبر میداد و من با شوق و ذوق برای دیدنش به خانهشان میرفتم. ما همیشه با هم بازی میکردیم و حرف میزدیم. ایشان در همه مسائل زندگی به من کمک میکرد. گاهی اوقات که حالم خوب نبود، میفهمید و با من صحبت میکرد، راهنمایی میکرد و بعد با هم بیرون میرفتیم و قدم میزدیم. خیلی با هم رفیق بودیم. من به ایشان خیلی افتخار میکنم.
دانیال، پسر شهید
پدرم در روز تولد من به شهادت رسید
من ۱۱ سال دارم. پدر شهیدم را خیلی دوست دارم و کلی خاطره خوب با هم داریم. اولین لگویی که برایم گرفت، لگوی آتشنشانی بود. بلد نبودم درست کنم، اما بابا آمد و با هم طبق نقشه درستش کردیم. بعد از آن، لگوهای بیشتری گرفتیم و خیلی با هم بازی میکردیم. او سعی میکرد تا جایی که میتواند مرا سرگرم کند.
بابا خیلی به درسهایم اهمیت میداد. وقتی از مدرسه میآمدم، پیگیر درسهایم بود. اگر تکالیف آخر هفته زیاد بود، میگفت فعلاً تا اینجا را حل کن، بقیه بماند برای فردا. بعد از آن با هم بازی میکردیم.
وقتی به ۲۴ خرداد، سالروز تولدم نزدیک شدیم، مامانم گفت امسال جشن تولدم را زودتر میگیریم، چون قرار است به ملایر برویم. آن روز بابا هم آمده بود و جشن تولد خوبی برایم گرفته شد، به طوری که من شوکه شدم، چون چنین انتظاری نداشتم. مامان به همین مناسبت برایم کنسول PS۴ خریده بود و ما با هم بازی میکردیم. اما درست در روز تولد من، یعنی ۲۴ خرداد، پدرم شهید شد. انگار شهادت، کادوی تولد پدرم به من بود.
من پدرم را خیلی دوست دارم. بابا همیشه سر وقت نمازش را میخواند و روزهاش را میگرفت. خیلی مهربان و آرام بود و کلی خاطره با هم داشتیم و با هم گپ میزدیم و شوخی میکردیم.
من خیلی دوست دارم شبیه خوبیهای پدرم شوم. فهمیدم که عموی پدرم هم شهید شده و پدرم داشت راه او را ادامه میداد و حالا نوبت من است که راه پدرم را ادامه دهم.
مادر شهید
عاشق انقلاب و رهبر بود و فدای میهن شد
زهرا بتویی، مادر شهید حسن تکلو، درباره فرزند شهیدش میگوید: پسرم حسنآقا فرزند چهارم ما بود. سنی نداشت، اما بسیار بزرگوار و باایمان، با نجابت و با معرفت بود. خدا شاهد است که نماز خواندنش چنان حال معنوی داشت که آدم عاشق نمازش میشد، انگار با نماز پرواز میکرد. خیلی با تقوا، پاک، پاکدامن و با حیا بود. آنقدر با حیا بود که وقتی میخندید، سرش را پایین میانداخت و به صورت کسی نگاه نمیکرد. در ماه رمضان همان سالی که ویروس کرونا شایع شد، به دلیل ابتلا به ویروس کرونا نتوانست هشت روز روزه بگیرد، اما بعد از ماه رمضان فوراً قضای روزههایش را گرفت. به مال دنیا علاقه نداشت و بسیار اهل انفاق بود.
بعد از دانشگاه، خودش خدمت در ارتش را انتخاب کرد. وقتی گفتم نرو، ممکن است جنگ شود، پاسخ داد نمیتوانم نروم، مردم تشویق میکنند و میگویند برو، باید بروم. او عاشق انقلاب و رهبر بود و فدای میهن شد. روز شنبه، ساعت حدود ۷:۳۰ صبح با همکارش از خانه بیرون رفت. روز قبل، دوستانش در قم و خنداب شهید شده بودند و عکس آنها را دیده بود و بابت شهادت همرزمانش ناراحت بود. جمعه به او زنگ زدند، گفت استراحت میکند و شنبه سر شیفت است. وقتی برای او صدقه دادم و صلوات فرستادم و از او خواستم نشانهای از رفتن ندهد، شهیدم گفت نه، من میخواهم از آب و خاک و میهنم دفاع کنم. او این راه را راه خدا میدانست و معتقد بود باید برای دفاع از کشورمان بجنگیم.
او میخواست پاسدار مملکت و آب و خاک ما باشد. اینطور نیست که کسی دیگر برای ما از میهن دفاع کند؛ اگر ما محکم نباشیم، علاوه بر خاک، ناموسمان نیز به خطر میافتد. دفاع وظیفه ماست تا بتوانیم با ایمان در اینجا زندگی کنیم. وقتی برایش دعا میکردم، میگفت پشت سر من دعا کن. خدا او را به جایی برد که میخواست، کنار امام حسین (ع) و یارانش، جایی که زندگیشان آسان است، اما ما اینجا سختی میکشیم، اما آنها در آنجا آسوده هستند. شهادت مقامی عالی است، چون شهدا پیش خدا جا دارند، اما سختی برای ما که اینجا میمانیم، ادامه دارد.
ساعت ۱۰ صبح روز شنبه به تلفن همراهش زنگ زدم و پاسخی نگرفتم. ساعت حدود ۱۲ ظهر بود خودش تماس گرفت و گفت مشغول کار بوده و گوشی همراهش نبوده، برای همین جواب نداده است. ظاهراً یکی دو ساعت پس از این تماس، شهید شد. میگویند با لب تشنه به شهادت رسید. پیکرش را بعدازظهر به سردخانه منتقل کردند. من ندیدم، اما برادرانش او را دیدند. در ابتدا که خبر دادند حسن شهید شده است، یک جور آرامش داشتم، چون دیگر نگران احوالش نبودم، اما بعد متوجه شدم که دیگر این فرزندم را برای همیشه در کنارم ندارم. من هنوز انتظار دارم در خانه باز شود و حسنآقا بیاید.
انشاءالله خدا به حق امام زمان (عج)، ایشان را همنشین حضرت علیاکبر (ع) و قاسم (ع) قرار دهد.
ستوان یکم فنی سیدرضا هاشمی
همرزم شهید
همیشه پای کار بود
من از سال ۱۳۹۴ در گردان نگهداری گروه پدافند شهید جهان خنداب با شهید حسن تکلو آشنا شدم. پیش از آن ایشان در گروه فردو خدمت میکرد. نوبتهای کاری ما بیشتر با هم بود و همیشه در کنار هم بودیم، بنابراین شناخت زیادی از ایشان دارم. نمره شهید از نظر اخلاقی بیستبیست بود، انسانیت و اخلاقشان بینظیر بود. ندیدم ایشان به هیچکس، چه من و چه سایر همکاران، بیاحترامی کند. همیشه با احترام صحبت میکرد و اگر نارضایتیای وجود داشت یا اگر کسی مسئله و مشکلی داشت، با نصیحت و راهنمایی آن را حل میکرد و بسیار اهل تعامل با همکاران بود و روابط عالی با ما داشت.
مسئولیتپذیری نظامی ایشان هم کامل بود و نمرهاش ۲۰ بود. هیچگاه از کار اصلی خود غفلت نمیکرد و همیشه پای کار بود. حتی در لحظه شهادت، ایشان به همراه شهید منصور سلطانیفر برای تعمیر رادار به پای دستگاه رفته بودند. میتوانستند یکی دورتر بایستد، اما هر دو در کنار هم کار را پیش بردند. شجاعتشان در این بود که میگفتند باید برویم تا کار مستمر و مؤثر باشد، خصوصاً در دوره آن ۱۲ روز جنگ. آن روز به محض ورود به سایت، شاید فقط ۱۰ دقیقه استراحت کردند و بعد گفتند دستگاه خراب است. ایشان به همراه شهید سلطانیفر رفتند تا رادار را تعمیر کنند. در حین تعمیر، دشمن صهیونی امریکایی دو موشک شلیک کرد و در همان لحظه به درجه رفیع شهادت رسیدند.
مأموریت پدافند، پایش مداوم آسمان کشور است و شهید حسن تکلو و ۳۴ شهید عزیز دیگر، آگاهانه و شجاعانه این مسیر را انتخاب کردند و به شهادت رسیدند.
محمد اربابی، همرزم شهید
خودش پای کار میآمد
ما در گردان پدافند کنار هم کار میکردیم. در مأموریتهای مختلف با هم بودیم، در بخشهای دیگر هم همرزم بودیم. ایشان در کارهای گروهی بسیار فعال بود، بهخصوص در بخش بازسازی که تشکیل داده بودیم. ایشان مانند فرماندهان بزرگ ما، خودش پای کار میآمد و اینطور نبود که دستور بدهد دیگران کار کنند و خودش همراهی نکند. در تخصص خود سرآمد بود و در موارد مختلف به ما کمک میکرد. تأکید ایشان همیشه این بود که سعی کنیم خودکفا باشیم، قطعات را خودمان تعمیر کنیم تا سربار سازمان نباشیم و در هزینههای بیتالمال صرفهجویی شود. صرفهجویی از سفارشهای همیشگی و خصلت اصلی او بود. باید بگویم ویژگی بارز بچههای پدافند، شجاعت است و شهید تکلو و شهید سلطانیفر که با هم به شهادت رسیدند، نماد و مظهر این شجاعت بودند. شهید تکلو با جان و دل پا در رکاب بود و هرگز نمیگفت دیگران بروند و خودش نرود. با احساس مسئولیت بالایی که داشت، تا پایان کار میماند، حتی اگر وقت کار اداری تمام شده بود، میماند تا کار تمام شود. ما کمکاری از ایشان ندیدیم و پیوسته مشوق بچهها بود و با نصیحتهای برادرانهاش ما را راهنمایی میکرد.
او به دلیل احساس مسئولیت بالا نسبت به سیستم و لباس مقدس پدافند، همراه با شهید سلطانیفر برای تعمیر دستگاه رادار رفت و در حین تعمیر، مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و هر دو نفر به شهادت رسیدند. امیدواریم که بتوانیم راه و مسیر این عزیزان را ادامه دهیم و کارهایی که آنها انجام دادند، سرلوحه زندگی کاری و روزمره ما قرار گیرد. آنها در کنار تمام مسئولیتهای فنی و شجاعت نظامی، بسیار مقید به واجبات دینی مثل نماز بودند. در ماه مبارک رمضان، حتی با وجود تعداد کم نفرات حاضر در سایت، همواره مشوق برگزاری نماز جماعت بود. اگر ما گاهی سستی میکردیم، ایشان ما را دعوت میکرد و میگفت بیایید و در ثواب نماز جماعت شریک باشیم. این اخلاقشان نشان میدهد که نه تنها مراقب امور فنی و اداری بودند، بلکه به تزکیه نفس و امور معنوی نیز توجه داشتند و دیگران را نیز به این مسیر دعوت میکردند. این افتخار بزرگی است که شهیدی مانند ایشان را تقدیم انقلاب کردیم. از خداوند میخواهیم که ادامهدهنده راهشان باشیم.
احمد احمدی، همرزم شهید
تخصص و تعهدش مثالزدنی بود
رفاقت من با شهید تکلو بیش از ۲۰ سال قدمت دارد. از همان روز اول استخدام، زمانی که از ملایر همسفر به سمت تهران بودیم، با هم آشنا شدیم و در بخشهای مختلف کاری در کنار هم بودیم. ایشان نفر «تاپ تخصص» ما در زمینه تعمیر و نگهداری دستگاهها، بهویژه سامانههای پاور بود. علاوه بر تخصص فنی بالا، تعهد ایشان به کار هم مثالزدنی بود.
از نظر اخلاقی، انسانی بسیار دوستداشتنی، خوشاخلاق، خوشبرخورد و متین بود و همه دوستان از ایشان به نیکی یاد میکنند. با وجود تخصص فنی برتر، ایشان بسیار شوخطبع نیز بود و در جمع دوستان همیشه با انرژی مثبت حضور داشت.
مسئولیتپذیری ایشان بینظیر بود؛ ایشان هیچگاه کلمه «نه» نمیگفت. در هر زمان، چه روز و چه شب، اگر برای دستگاهی نیاز به کمک بود، فوراً حاضر میشد و نه تنها کار خود را انجام میداد، بلکه به بقیه بچهها در تخصص خود نیز کمک میکرد. در روزی که به شهادت رسید، خطر حمله دشمن کاملاً قابل پیشبینی بود، اما با علم به آن، حاضر نشد از مأموریت خود شانه خالی کند و بهانه بیاورد، بلکه با شجاعت و شهامت و احساس مسئولیت عمیقی که نسبت به وطن و همکارانش داشت، پای دستگاه ماند و حاضر به ترک منطقه نشد.
در آن روزها با علم به خطر حمله دشمن و احتمال شهادت، اما روزهای متمادی برای آمادهسازی دستگاه و دفاع از ایران، خطر را به جان خرید تا گروه پدافند بتواند با حمله دشمنان صهیونی و امریکایی مقابله کند که منجر به آسیب کمتر به کشور شد. در آن روزها هر آن ممکن بود به سایت ما حمله شود. شبها میدیدیم که موشکهای زیادی از بالای سرمان رد میشود و به مراکز اطرافمان اصابت میکند، اما نیروهای متخصص ما با شجاعت خاصی که داشتند، با اینکه میدانستند ممکن است به شهادت برسند، تا آخرین لحظه و تا آخرین قطره خونشان برای دفاع از این میهن پای دستگاه ایستادند و بسیاری از تهاجمهای دشمن را خنثی کردند. ما روزهای زیادی با پدافند خودمان با حملات دشمن مقابله کردیم تا اینکه در آن روز در حالی که شهید تکلو و شهید سلطانیفر در کنار دستگاه حضور داشتند، مورد اصابت موشک قرار گرفت و آنان به شهادت رسیدند و به معنای واقعی، از خودگذشتگی نشان دادند و جانشان را ایثار کردند.