یک میلیارد شکل، صدها مأمور، سالها برنامهریزی، چهل روز جنگ و در پایان، عکسی از یک زن ایرانی که در جشن عید غدیر پرچم کشورش را در برابر همگان بالا گرفته است. این، خلاصه روایت یکی از گرانقیمتترین و در عین حال شکستخوردهترین پروژههای اطلاعاتی تاریخ معاصر خاورمیانه است. پروژهای که نه از فقر منابع، بلکه از فقر فهم به شکست انجامید. «باراک راوید»، روزنامهنگار برجسته اسرائیلی، روز شنبه پرده از واقعیتی برداشت که اگرچه در کوچههای بیتالمقدس و تلآویو زمزمه میشد، اکنون رسماً به صحنه عمومی آمده است: معاون موساد، که تنها با رمز «الف» شناخته میشود، با بودجهای یکمیلیاردشکلی و تیمی متشکل از صدها نفر، مأموریت داشت رژیم ایران را سرنگون کند. نتیجه، به گفته خود راوید، «چندان قابل توجه نبود، به تعبیری ملایم». اکنون رومن گوفمن، رئیس تازهوارد موساد که حتی پیش از تصدی این پست هیچ سابقه اطلاعاتی نداشت، همان معاون را پس از ۲۲ سال خدمت برکنار کرده است. اما اخراج یک مقام ارشد، هرچند نمادین، مشکل اصلی را پنهان نمیکند. مشکل اصلی این است که چرا کسانی که دههها جمهوری اسلامی ایران را زیر ذرهبین داشتند، در تحلیل ماهیت آن چنین اشتباه فاحشی مرتکب شدند؟
دیوید بارنیا، رئیس پیشین موساد، پیش از آغاز جنگ در فوریه ۲۰۲۶ به نتانیاهو و مقامات ارشد امریکایی وعده داد که سازمان اطلاعاتیاش میتواند اعتراضات مردمی را در ایران شعلهور کند و به فروپاشی حکومت منجر شود. این وعده، به گفته نیویورکتایمز، در متقاعد کردن ترامپ برای همراهی با این جنگ نقش کلیدی داشت. رومن گوفمن نیز، پیش از آنکه به رأس موساد برسد، در مشاورههای درونی به نتانیاهو گفته بود جنگ با ایران میتواند به فروپاشی سریع رژیم منجر شود. مقامات امریکایی، از جمله رئیس سیا، جان راتکلیف و وزیر خارجه مارکو روبیو، این طرح را «مسخره» و «مزخرف» خواندند و اتفاقاً حق با آنها بود. ریشه این شکست را باید در جایی عمیقتر از یک تاکتیک نادرست جستوجو کرد. تلآویو از دههها پیش ایران را در قالب یک معادله ساده میدید: حکومتی ضعیف که تنها با قهر و سرکوب سر پا مانده، و جامعهای بیطاقت در زیر آن در انتظار فرصت برای فروپاشی آن است. اما این برداشت، با نادیده گرفتن لایههای پیچیده هویت ایرانی، تاریخ مقاومت در برابر مداخله خارجی و منطق بقا در جمهوری اسلامی، به تصویری کاریکاتوری از ایران تبدیل شده بود.
ایران کشوری نیست که با بمباران خارجی به جان حاکمیت و رهبرانش بیفتد. تاریخ این سرزمین، از حمله اسکندر تا استعمار روس و انگلیس تا کودتای ۱۳۳۲ و جنگ ایران و عراق، درسی مکرر داده است: مداخله خارجی نه جرقه انقلاب، بلکه سپر مشروعیت را تقویت خواهد کرد. وقتی ترامپ در آغاز حملات از ایرانیان خواست که «به خیابانها بیایند»، با پاسخی معکوس روبهرو شد. موساد، با تمام منابع و مأمورانش، این تمایز ظریف، اما حیاتی را درک نکرد. نتانیاهو نیز سهم خود را در این توهم دارد. او سالهاست ایران را به منزله ابزاری داخلی به کار میبرد: دشمنی که هم پیروزی بر آن آرزوی ملی است و هم تهدید دائمیاش توجیه ائتلافهای سیاسی. این نگاه ابزاری، تحلیل استراتژیک سرد را آلوده میکند. وقتی سیاستمداری منافع انتخاباتیاش به باور به یک گزاره گره خورده باشد، شواهد خلاف آن را نمیبیند. نتانیاهو که خود از هرجومرج سیاسی داخلی در امان نبوده، به یک روایت پیروزی محتاج بود. بارنیا این روایت را فروخت. گوفمن هم همین روایت را تکرار کرد و میلیاردها شکل و دهها مأمور صرف رؤیایی شدند که تحلیلگران بیطرف هرگز باور نداشتند. جنگ چهلروزه اخیر، آخرین آزمون این نظریه بود. ارتش اسرائیل و ایالات متحده اقدام به حمله نظامی کردند و بسیاری را به شهادت رساندند، اما آنچه به دست نیامد، سقوط بود. جمهوری اسلامی، با رهبر جدید و با روایتی از «مقاومت ملی در برابر تجاوز»، سر پا ایستاد. در میادین شهرها، مردم با پرچم ایران شب در صحنه ماندند. این تصویر، پاسخی بود به تمام مدلسازیهای اطلاعاتی. برخی در موساد هنوز میگویند این شکست موقت است. «الف»، همان معاون برکنارشده، در مصاحبهای با کانال ۱۲ گفت برنامه سرنگونی «چند مرحله» دارد و تنها به دلیل توقف زودهنگام جنگ توسط امریکا ناتمام ماند. بارنیا گفته است اگر تحریمها ادامه یابد، رژیم تا پایان ۲۰۲۶ فرو میریزد. اما این پیشبینیها همان منطق معیوبی را دنبال میکنند که پیش از این نیز شکست خورد: تصور اینکه جمهوری اسلامی در حال فروریختن از درون است و تنها یک فشار آخر لازم است. واقعیت این است که جمهوری اسلامی ۴۷ سال است زنده است؛ از جنگ هشتساله با عراق، از تحریمهای فلجکننده، از ترور دانشمندان هستهای، از اغتشاشات و اعتراضات گسترده ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ و اکنون از یک جنگ مستقیم با قدرتمندترین ائتلاف نظامی منطقه.