کد خبر: 1361947
تاریخ انتشار: ۱۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۱
محسن ردادی

تا همین چند روز پیش، منظره غالب در تجمعات و رسانه‌های سلطنت‌طلب، بالابردن پرچم ستاره‌دار امریکا و عکس‌های دونالد ترامپ بود. آنها از رئیس‌جمهور ایالات متحده، با عنوان خودمانی «عمو ترامپ» یاد می‌کردند و تمنای حمله نظامی علیه زادگاهشان را داشتند. 
با ناکامی پروژه براندازی و فروپاشی جمهوری اسلامی در جنگ تحمیلی سوم و به‌ویژه پس از آنکه ترامپ به‌صراحت از اولویت مذاکره بر جنگ مستقیم با ایران سخن گفت، کعبه آمال سلطنت‌طلبان یک‌شبه فرو ریخت. امروز، همان کسانی که در مدح ترامپ مدیحه‌سرایی می‌کردند، به ناسزاگویی علیه وی روی آورده‌اند. مجری شبکه بیگانه اینترنشنال روی آنتن تلویزیون، ترامپ را دیوانه می‌نامد! در شبکه‌های مجازی، پادشاهی‌خواهان ترامپ را خائن می‌خوانند و با چرخشی حیرت‌انگیز، معبود تازه‌ای برای خود تراشیده‌اند، «بنیامین نتانیاهو.» آنها می‌گویند تنها امیدشان ماشین جنگی تل‌آویو است. 
راز این آوارگی سیاسی و این تغییر قبله از واشینگتن به تل‌آویو کجاست؟ چرا جریانی که ادعای وطن‌دوستی دارد، برای تحقق رؤیاهایش، از یک اجنبی جنایتکار به اجنبی جنایت کارتر پناه می‌برد؟ برای یافتن پاسخ، باید تحلیل‌های رایج سیاسی را کنار گذاشت و این جریان را روی تخت روان‌کاوی بالینی مطالعه کرد. 
در دهه ۱۹۶۰ میلادی، مارتین سلیگمن (Martin Seligman)، روانشناس برجسته امریکایی، طی یک سلسله آزمایش‌های کلاسیک رفتارشناسی روی سگ‌ها، پدیده‌ای شگرف را کشف کرد که بعد‌ها ادبیات روان‌شناسی سیاسی را دگرگون ساخت: «درماندگی آموخته‌شده» (Learned Helplessness). 
آزمایش سلیگمن ساختاری بی‌رحمانه، اما روشنگر داشت. او سگ‌ها را در قفس‌هایی قرار داد و آنها را در معرض شوک‌های الکتریکی مکرر، دردناک و «غیرقابل کنترل» گذاشت. در مرحله اول، حیوان برای فرار از شوک تقلا می‌کرد، به در و دیوار می‌پرید و پارس می‌کرد؛ اما هیچ‌یک از کنش‌های او تأثیری در قطع شوک نداشت. او یاد گرفت که «عاملیت» ندارد و هیچ رابطه معناداری میان تلاش او و تغییر محیط وجود ندارد. 
فاجعه در مرحله دوم آزمایش رخ داد؛ سلیگمن در قفس را باز گذاشت تا سگ‌ها بتوانند به راحتی با یک پرش ساده از منطقه شوک فرار کنند، اما حیواناتی که در مرحله قبل شرطی شده بودند، هیچ تلاشی برای پریدن نکردند. آنها در گوشه‌ای از قفس کز می‌کردند، شوک را می‌پذیرفتند، منفعلانه ناله سر می‌دادند و منتظر می‌ماندند تا دستی از بیرون قفس بیاید و آنها را نجات دهد. سلیگمن اثبات کرد که موجود زنده، درماندگی را «یاد می‌گیرد» و پس از آن، حتی اگر راه فرار و کنشگری مهیا باشد، فلج روانی مانع از حرکت او می‌شود. او تنها منتظر یک «ناجی بیرونی» می‌ماند. 
یافته‌های سلیگمن به شکلی دقیق، رفتار سلطنت‌طلبان را توصیف می‌کند. 
«درماندگی»، حاصل برخورد مداوم با ساختار قدرتمندی است که تمام تلاش‌های سوژه را خنثی می‌کند. برای سلطنت‌طلبان، نقطه صفر این شرطی‌سازی روانی، طوفان انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ بود؛ شوک عظیمی که نتوانستند آن را مهار کنند و آنها را به بیرون از مرز‌های ایران عزیزمان پرتاب کرد، اما این تنها آغاز ماجرا بود. 
سوژه سیاسی برای رسیدن به مرحله نهایی «درماندگی آموخته‌شده»، باید شکست‌های متوالی غیرقابل کنترلی را تجربه کند؛ روندی که در کارنامه رهبر پادشاهی‌خواهان تکرار شده است: 
سال ۱۳۸۸؛ رضا پهلوی در اوج استیصال، تلاش کرد بر موج اعتراضات داخلی سوار شود و رسماً از میرحسین موسوی حمایت کرد تا شاید روزنه‌ای برای بازگشت بیابد، اما این مداخله نه تنها جدی گرفته نشد، بلکه با فروکش کردن التهابات، به شکستی تحقیرآمیز انجامید. 
سال ۱۴۰۱؛ در جریان اغتشاشات پاییز، آنها با تشکیل ائتلاف‌های نمایشی و انتشار سندی تحت عنوان «منشور مهسا»، تمام ظرفیت رسانه‌ای و بین‌المللی خود را برای به زانو درآوردن جمهوری اسلامی به میدان آوردند. این منشور در کمتر از چند ماه، با درگیری‌های درونی مبتذل از هم پاشید و به زباله‌دان تاریخ پیوست. 
دی‌ماه ۱۴۰۴؛ در اوج توهم عاملیت، رضا پهلوی مستقیماً برای کشاندن مردم به خیابان‌ها فراخوان داد؛ این فراخوان‌ها نیز در متزلزل کردن جمهوری اسلامی ناکام ماند. 
اسفند ۱۴۰۴؛ جریان سلطنت‌طلب از حمله نظامی امریکا به ایران حمایت کامل رسانه‌ای و سیاسی به عمل آورد، اما نتیجه چه بود؟ جمهوری اسلامی از این دفاع مقدس سوم نیز سرافرازانه عبور کرد و ساختار نظام، پرقدرت‌تر، منسجم‌تر و رویین‌تن‌تر از گذشته در منطقه قد برافراشت. 
این شکست‌های مکرر و خردکننده، هسته مرکزی اراده این جریان را متلاشی کرده است. آنها در ناخودآگاه خود پذیرفتند که در برابر نظام مستقر در تهران، مطلقاً هیچ توانی ندارند. جالب اینجاست که نفس پناه بردن این افراد به ایدئولوژی «سلطنت»، خود بزرگ‌ترین نشانه بالینی این درماندگی است. پادشاهی‌خواهی یعنی تمنای واگذاری تام و تمام عاملیت خود به یک «فرد برتر» (شاه). آنها، چون در درون خود و مردم، هیچ استقلال و قدرتی برای کنشگری نمی‌بینند، به دنبال قیمی می‌گردند تا بار سنگین مسئولیت و آزادی را از دوش آنها بردارد. 
وقتی سوژه آزمایشگاهی در گوشه قفس فلج می‌شود، چشمانش همواره به دنبال دست آزمایشگر است تا او را از این وضعیت غیرقابل تحمل خارج کند. ترامپ، با ادبیات تهاجمی و خروج یک‌جانبه‌اش از برجام، دقیقاً همان دستی بود که سلطنت‌طلبان گمان می‌کردند قرار است آنها را از قفس حقارتشان نجات دهد. 
آنها تمام عاملیت نداشته خود را به دونالد ترامپ فرافکنی کردند و با حقارتی مثال‌زدنی، او را «عمو ترامپ» نامیدند. خود این عبارت، نشانه دیگری از درماندگی و حس خودتحقیری آنها بود. در ادبیات ایرانیان، کودکان در مواجهه با بزرگترِ خود، او را با لفظ «عمو» مورد خطاب قرار می‌دهند تا ترحم او را جلب کنند. این حس ناخودآگاه سلطنت‌طلبان است زمانی که ترامپ را با پیشوند «عمو» مورد خطاب قرار می‌دادند. 
اما ترامپ، یک سیاستمدار کاسب‌کار امریکایی بود، نه ناجی افسانه‌ای پادشاهی‌خواهان. وقتی او در عمل نتوانست نظام ایران را سرنگون کند و مهم‌تر از آن، وقتی با نگاهی عمل‌گرایانه، دیپلماسی و مذاکره را بر جنگ پرهزینه با یک قدرت منطقه‌ای ترجیح داد، بزرگ‌ترین ضربه روانی را به این اپوزیسیون وارد کرد. 
چرا امروز به ترامپ می‌تازند؟ این فحاشی‌ها و ابراز انزجار، از جنس اختلافات ایدئولوژیک یا سیاسی نیست؛ این «خشم سرخوردگی» است. وقتی ناجی بیرونی نمی‌تواند نیاز‌های سوژه وابسته را برآورده کند، سوژه دچار فروپاشی عصبی می‌شود. آنها در واقع از ترامپ خشمگین نیستند؛ آنها با دیدن عقب‌نشینی ترامپ، بار دیگر با واقعیت ناتوانی خودشان مواجه شده‌اند. ترامپ با ترجیح منافع امریکا بر رؤیا‌های اپوزیسیون، به آنها یادآوری کرد که تا چه حد در معادلات قدرت جهانی بی‌ارزش و نامرئی هستند. 
منطق حاکم بر سندرم درماندگی آموخته‌شده، یک سیر قهقرایی و تاریک دارد. وقتی دست اول (ترامپ) سوژه را از قفس نجات نمی‌دهد، بیمار به جای آنکه تلاش کند روی پا‌های خودش بایستد، به دنبال دستی خشن‌تر، بی‌رحمانه‌تر و مخرب‌تر می‌گردد. 
گذار اپوزیسیون سلطنت‌طلب از واشینگتن به تل‌آویو، نقطه اوج این تراژدی روانی است. وقتی جنگ تحمیلی سوم نتوانست بنای استوار ایران را بلرزاند، روان بیمار جریان سلطنت‌طلب، به دامن منفورترین و خونریزترین چهره خاورمیانه پناه برد. بنیامین نتانیاهو، با پرونده‌ای قطور از نسل‌کشی در غزه و ویران‌سازی منطقه، اکنون آخرین بت پلاستیکی این جریان درمانده است. 
پادشاهی‌خواهان بسیار امیدوارند که با مداخله نتانیاهو، مذاکرات شکست بخورد و آتش جنگ دوباره شعله‌ور شود. 
اپوزیسیون سلطنت‌طلب، تجسم کامل آزمایش سلیگمن هستند. آنها موجوداتی شرطی‌شده با شکست‌های مکرر هستند که در قفس توهمات خویش محبوسند و تنها واکنششان به جهان، التماس برای نجات از این عذاب از سوی بیگانگان است. 
آنها یاد گرفته‌اند که «هیچ کاری از دستشان برنمی‌آید» و تنها راه، «ناجی بیرونی» است. تغییر ناجی از ترامپ به نتانیاهو، نشانه «تعمیق درماندگی» است. این چرخه جست‌و‌جو برای ناجی بیرونی، محکوم به تکرار است و پادشاهی‌خواهان هرگز از آن بیرون نخواهند آمد، زیرا در این ۴۷ سال، «درماندگی آموخته‌شده» روان آنها را تسخیر کرده است.

برچسب ها: ترامپ ، نتانیاهو ، امریکا
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار