مطالعه تطبیقی میان نامه امام خمینی (ره) به گورباچف و پیامهای رهبری شهید (قدس سره) خطاب به جوانان غربی، امکان بازسازی خطی فکری را فراهم میسازد که در عین برخورداری از بنیانهای مشترک، طی زمان گسترش یافته و به یک چارچوب کامل در اندیشه سیاسی ـ تمدنی انقلاب اسلامی تبدیل شده است. این خط فکری از نقد بنیادین مدرنیته آغاز میشود، به تبیین ظرفیتهای الهیاتی تمدن اسلامی میرسد و نهایتاً تلاش میکند عاملیت اجتماعی را در سطح جهانی فعال سازد تا زمینه تحقق سیاست متأله فراهم شود. هر دو متن در موقعیتهایی صادر شدهاند که جهان درگیر بحرانهای معنایی، هویتی و معرفتی بوده است و شرایط، بهگونهای رقم خورده بود که بازگشت به حقیقت و بازتعریف انسانیت میتوانست افقهای تازهای برای سیاست و تمدن بگشاید. نامه امام خمینی (ره) در آستانه فروپاشی بلوک شرق صادر شد؛ دورهای که ایدئولوژیهای مادی دچار بحران درونی شده بودند و سیاستمداران جهان، قدرت فهم بحران معرفتی پشت این فروپاشی را نداشتند. امام (ره) با تشخیص این لحظه تاریخی، مسئله را از سطح سیاستورزی روزمره فراتر برد و به سطح بازسازی مبانی معرفت منتقل کرد تا نشان دهد که رهایی از بحران بدون بازگشت به حکمت الهی امکانپذیر نیست. در نقطه مقابل، پیامهای رهبری شهید در دهه ۲۰۱۰ و در اوج جنگ ادراکی و رسانهای علیه اسلام صادر شدند؛ دورهای که جوانان غربی به علت بحران هویت و بیاعتمادی فزاینده نسبت به ساختارهای سیاسی، آماده پذیرش افقهای جدید معنایی بودند. ایشان نیز با تشخیص این لحظه تاریخی، مخاطب را از سطح نخبگان به سطح جامعه جهانی و خصوصاً نسل جوان منتقل کردند تا شبکههای اجتماعی و افکار عمومی به موتور بیداری تمدنی تبدیل شوند.
این یادداشت در پی آن است که نشان دهد چگونه این دو متن، در عین تفاوت مخاطبان و ابزارها به یک فریند واحد کمک میکنند، فرایند توسعه سیاست متأله بهمثابه الگوی قابل تحقق و آیندهگشای حکمرانی معنوی.
بازسازی بنیادهای معرفتی جهان مدرن: نامه امام خمینی (ره) به گورباچف و تکوین سیاست متأله: نامه امام خمینی (ره) به گورباچف را نمیتوان صرفاً واکنشی سیاسی دانست. این متن یک مداخله معرفتی در لحظهای بحرانی است که ایدئولوژیهای مادی توان ادامه حیات معقول خود را از دست داده بودند. امام (ره) در این بستر کوشید نشان دهد که بحران جهان مدرن، ریشه در غفلت از حقیقت و قطع ارتباط عقل با وحی دارد و بازگشت به حکمت الهی تنها راه نجات انسان معاصر است. در این نامه، سه سطح از مداخله معرفتی قابل مشاهده است.
نخست آنکه امام (ره) با نقد بنیانهای مادیگرایانه مارکسیسم و اشاره به اینکه این نظام «پاسخگوی نیازهای واقعی انسان نیست»، نشان داد که مسئله اصلی فروپاشی بلوک شرق، نه یک شکست اقتصادی، بلکه شکست یک جهانبینی است. بدین ترتیب نقد ایشان به سطح ایدئولوژی محدود نمیماند، بلکه متوجه بنیادهای هستیشناختی و انسانشناختی مدرنیته میشود.
دوم آنکه امام (ره) با دعوت گورباچف به مطالعه آثار فیلسوفان اسلامی مانند فارابی، ابنسینا، سهروردی و ملاصدرا، سیاست را به مدار حکمت بازگرداند و نشان داد که بدون بازسازی معرفت، هیچ تحول سیاسی پایدار نمیماند. این فراخوان در واقع پیشنهاد تأسیس یک بدیل تمدنی است، بدیلی که بر یک عقلانیت الهی استوار است و میتواند از بحران مدرنیته فراتر رود.
سوم آنکه امام (ره) در این نامه، سیاست متأله را بهعنوان افقی قابل تحقق معرفی کرد و تصریح نمود که گشودن این افق از تغییر ساختار قدرت آغاز نمیشود، بلکه از تغییر نحوه دیدن و فهمیدن جهان آغاز میشود. بنابراین نامه گورباچف آغازگر مرحلهای است که در آن انقلاب اسلامی تلاش میکند «معنا» را در درجه نخست بازسازی کند تا بتواند سیاست و تمدن را نیز دگرگون سازد.
بیدارسازی عاملیت جهانی: نامههای رهبری شهید و صورتبندی اجتماعی سیاست متأله. در مرحله دوم، سیاست متأله از سطح «مبانی معرفتی» به سطح «تکوین عاملیت اجتماعی» منتقل میشود. نامههای رهبری شهید خطاب به جوانان غرب دقیقاً در این نقطه جای دارند. این پیامها امکانات تمدنی برخاسته از انقلاب اسلامی را برای مخاطبان جهانی و فراتر از مرزهای سیاسی باز مینمایانند و تلاش میکنند سوژهای حقیقتجو و مستقل را در برابر سیطره رسانهای مدرنیته فعال کنند.
نخست آنکه رهبری شهید نشان میدهد که مسئله اصلی جهان معاصر، بحران حقیقت و سلطه روایتهای تحریف شده است. با پرسش «چرا سیاستمداران شما از اسلام هراس دارند؟» مخاطب به جایگاه «فاعل پرسشگر» منتقل میشود. این انتقال نه یک دعوت عمومی، بلکه یک کنش تمدنی است که میکوشد قدرت فهم را از رسانههای مسلط به فرد منتقل سازد.
دوم آنکه ایشان با نقد «دوگانگی در تعریف تروریسم و حقوق بشر» تلاش میکند پرده از تناقضهای اخلاقی تمدن غرب بردارد و نشان دهد که بحران مدرنیته، ریشه در بحران عدالت و معنویت دارد. این نقد، دعوت به نفرت نیست؛ دعوت به فهم است، آن هم فهمی که توان تغییر هویت سوژه را دارد.
سوم آنکه دعوت به «شناخت بیواسطه اسلام» در این پیامها نوعی پیشنهاد معنوی برای بازسازی انسان است. اسلام بهعنوان یک نظام معنایی معرفی میشود که میتواند سوژه جدیدی بسازد؛ سوژهای اهل حقیقت، عدالت و معنا. در این سطح، سیاست متأله در تجربه رهبری شهید بهصورت یک پروژه اجتماعی ظاهر میشود؛ پروژهای که برخلاف نظریههای کلاسیک قدرت، مخاطب را نه شهروند یک دولت، بلکه بازیگر یک تحول تمدنی میبیند. مطالعه تطبیقی این دو متن نشان میدهد که اندیشه سیاسی ـ تمدنی انقلاب اسلامی در دو مرحله اساسی شکل گرفته است. مرحله نخست، با نامه امام خمینی (ره) به گورباچف، بر بازسازی معرفتی جهان مدرن و احیای عقلانیت وحیانی تمرکز دارد. مرحله دوم با نامههای رهبری شهید، بر بیدارسازی عاملیت اجتماعی و فعالکردن سوژه جهانی برای تحقق این افق متمرکز میشود. بدین ترتیب، سیاست متأله در منظومه امامین انقلاب، نه یک الگوی تحققیافته، بلکه یک افق هنجاری و قابل تحقق است که هم نیازمند اصلاح بنیادهای معرفت است و هم متکی بر تحول سوژه اجتماعی. این دو متن وقتی در کنار یکدیگر خوانده شوند، نشان میدهند که انقلاب اسلامی نهتنها پروژهای سیاسی، بلکه طرحی تمدنی برای بازگشت به حقیقت و بازسازی جهان بر مبنای عدالت و معنویت است. سیاست متأله در این چشمانداز، کوششی برای پیوند دوباره انسان با حقیقت و تبدیل این پیوند به نظم اجتماعی و تمدنی است.
* پژوهشگر