جوان آنلاین: بدنم مثل بید میلرزید. تلویزیون داشت خبر شهادت نامیراترین تصور دسته جمعیمان از یک انسان را اعلام میکرد. هی میخواستم فکر کنم خواب بد میبینم و هی نمیشد. میخواستم توی سرم بزنم بلکه از این کابوس نفسگیر خلاص شوم؛ دستم وسط راه توی دستهای همسرم گیر میکرد و به سرم نمیرسید و کابوس آنقدر کش آمد که حرفهای مجری تمام شد و به جایش صدای موذنزاده مرحوم توی خانه پیچید. سفره نیمهکاره سحری همینطور روی زمین مانده بود و دهنکجی میکرد. توی باورم نمیگنجید همه اینها را توی بیداری پشت سر میگذارم. اشکهایمان بند نمیآمد. حالا باید چکار میکردیم؟ هیچوقت به این جای قصه فکر نکرده بودیم؛ اصلاً دلمان نخواسته بود فکرمان حتی سمتش برود. ما زندگی کردن بدون حضرت آقا را بلد نبودیم. توی سرمان یک رؤیا داشتیم از روز ظهور، که در آن حضرت آقا با همان دست جانبازشان پرچم رهبری را به امام زمان (عج) میدادند و بعد ما به اندازه همه دلهرههایمان نفس تازه میکشیدیم، بعدش هم راه میافتادیم پشت سر امام عصر (عج) و خودمان را به مسجدالاقصی میرساندیم و همانجا دلچسبترین نماز عمرمان را میخواندیم. حالا انگار موشک خورده بود درست وسط بوم رویایمان و هیچ چیزی ازش باقی نمانده بود. آواره شدیم توی خیابانها و هی صدای انفجار پشت انفجار. همه چیز با دفعه قبلی خیلی فرق داشت. آن موقع آقا گفته بودند بمانید و به زندگی عادیتان برسید و ما هم گفته بودیم چشم. اصلاً کجا میرفتیم وقتی آقا اینجا بودند؟ اما حالا... دروغ چرا، ذهنم سمت بستن چمدان و رفتن از تهران هم رفت؛ اما یک تماس تلفنی، همان وسطهای روز، مثل شوک الکتریکی که آدمها را از وسط راه مردن برمیگرداند، تلنگر محکمی به هوش و حواسم زد و همه چیز از همانجا برایم تغییر کرد. آشنایی داشتیم توی مشهد که زنگ زده بودند جویای احوال ما و تهران بشوند. آخر سری که میخواستم قطع کنم، صدایم زدند و گفتند: یادت باشد ستون خانه و خانواده زنها هستند. بچههایت که سر جای خودشان... فکر نکنی همسرت، چون مرد است میتواند همه چیز را تحمل کند. مردها اینجور وقتها بدون اینکه چیزی بگویند به زنشان تکیه میکنند. محکم بایست؛ همه چیز به تو بستگی دارد. این را گفت و خداحافظی کردیم. عجب حرفی زده بود. محکم تصمیم گرفتم که تهران بمانیم و همین را توی خانه گفتم و آنقدر دلیل آوردم که خیال بقیه هم راحت شد که کار درست همین است و همه با هم ماندیم. نمیدانم شاید توی خانههای دیگر هم یک نفر این جمله را به خانمهای خانه گفته بود که خیلیها ماندن را به رفتن ترجیح دادند. حتی حالا که دیگر آقا نبودند که بهانه ماندن باشند. شاید توی میناب هم کسی زنها را جمع کرده بود و با لهجه شیرین جنوبی دم گوششان همین حرفها را برای مادرهایی که در یک چشم به هم زدن دیگر کسی نبود که بهشان مادر بگوید، گفته بود که بعد از آن مصیبت عظیم، شهر از هم نپاشید و به جایش خشت به خشت خانهها شروع کردند به رجز خواندن و بینی دشمن را به خاک مالیدن. شاید کسی همین راز را به حنانه بیست و سه ساله که قرار بود در سومین روز بهار شروع زندگی مشترکشان را جشن بگیرند گفته بود که وقتی توی همان حملات اولیه، تالار عروسیشان با خاک یکی شد و دیگر کسی دل و دماغ شادی نداشت، خم به ابرو نیاورد و به جای زانوی غم بغل گرفتن و سوهان اعصاب همسرش و بقیه شدن، گفت: نباید حرف رهبری روی زمین بماند. زندگی را از سر میگیریم. حالا توی تالار نشد، میرویم کف خیابان و به جای زرق و برقهای مرسوم، پرچم ایران را به دست مهمانها داد و همه با هم راه افتادیم سمت تجمع میدان انقلاب و به جای یک خانواده، یک ملت برایشان کل کشیدند و دعای خیرشان را بدرقه راهشان کردند و توی دلهایشان امید جان گرفت. یا آن خانم بارداری که پزشک برایش استراحت مطلق تجویز کرده بود و با سرمی که به دست و پایش وصل بود توی ماشین نشسته بود، اما آمده بود که تجمع شبانهشان قضا نشود و دل همسرش هم به بودنش قرص باشد؛ هم احتمالاً همین را فهمیده بود.
راستش حالا که هشتاد و چند شب از داستان مقاومت خیرهکننده این سرزمین میگذرد و چشم دنیا مات و مبهوت این خیزش عظیم، آن هم در بحبوحه جنگ و مشکلات اقتصادی مانده است، دیگر مطمئنم یک نفر خانه به خانه چرخیده و به همه زنهای این دیار خبر داده که دنیا دست آنهاست، درست مثل گهواره کودکی که توی دست مادرش تاب میخورد و آرام میگیرد. بعد آنها مثل من به خودشان آمدهاند و فهمیدهاند برای آنکه زندگی توی رگهای وطن وول بخورد، باید لحظه به لحظه تابآوری و مقاومت و امید را بهش تزریق کرد و هیچ چیز مثل یک انقلاب زنانه نمیتواند از پس این امر مهم بربیاید. بعد هر جایی که بودند، مأموریتشان را شروع کردند. توی خانه برای بچههایشان پرچم کشیدند و آنقدر برایشان از اسطورهها گفتند که کودکان خردسال و نوجوانانشان هر کدام به اندازه یک رستم تهمتن جگر شیر پیدا کردند و به جای ترسیدن، شبها توی خیابان برای دشمن رجز خواندند. توی آشپزخانههای مقاومت برای نیروهای داوطلب وعده و میانوعده غذایی آماده کردند و روی هر بسته غذا نامهای گذاشتند پر از واژههای دلچسبی که یک رزمنده جهادی برای ایستادگی به آنها نیاز دارد. گروههای امدادی تشکیل دادند و سر وقت خانهها و خانوادههای آسیبدیده رفتند؛ غبارروبی کردند و فرش و پردهها را شستوشو دادند و پای درد دلشان نشستند و احساس ترس و تنهاییشان را گرفتند و به جایش بهشان قوت قلب دادند و خیالشان را راحت کردند که تنها نیستند. آنهایی که پزشک و پرستار و معلم بودند یا مشاغلشان نباید تعطیل میشد، قوی و پرقدرت سر کارشان حاضر شدند و نگذاشتند نبض زندگی از تپش بیفتد. وقتی چراغ بخشی از کسبوکارها به دلیل شرایط جنگی از فروغ افتاد، به سرانگشت صبر و قناعت امورات خانه را تدبیر کردند و دلگرمی مردشان شدند و آنهایی که میتوانستند، جهاد مواسات و صندوق قرضالحسنه راه انداختند و تا توانستند بار روی دوش دوروبریهایشان را برداشتند. وقتی زیرساختها و نیروگاهها مورد حمله قرار گرفتند، با تغییر در الگوی مصرف، کشور را از فرو افتادن در چالش کم و کاستی عبور دادند. در فضای مجازی و واقعی، بین خانواده و دوست و آشنا و غریبه شروع به جهاد تبیین کردند. با همه بالا و پایینهای روزانه، تجمعات شبانه را زنده و پرشور نگه داشتند و در صف اول مطالبهگری، شانه به شانه مردها علمدار میدان خیابان شدند و دل مردان میدان نظامی را به حمایت و پشتیبانیشان گرم کردند.
تاریخ گواهی میدهد هر جا که زنها نخواستند و نایستادند، نشد و هر کجا زنها محکم پای کار ایستادند، امت جان گرفت و امور به سامان نشست. آشنای مشهدی ما راست میگفت: چشم و قلب مردها بند گفتار و رفتار زنهایشان است. نشان به آن نشان که زنان کوفی از سر ترس و طمع، مردهای جنگیشان را خانهنشین کردند و شد آنچه که نباید میشد.
دختران و زنان ایرانی تصویری باشکوه از زنانگی را به جهان مخابره کردند. تصویری متفاوت از آنچه غرب و غربیها ترسیم و توصیه میکنند. آنها الگوی سوم زن را به نمایش گذاشتند. الگویی که در بستر حیات روزمره جان میگیرد و بلند فریاد میزند که مقاومت یعنی نجات زندگی در دل زندگی...
* نویسنده و پژوهشگر حوزه زنان