در آستانه انتخابات میاندورهای ۲۰۲۶ در ایالات متحده، بحث اصلی دیگر بر سر این نیست که کدام حزب پیروز میشود جوان آنلاین: در آستانه انتخابات میاندورهای ۲۰۲۶ در ایالات متحده، بحث اصلی دیگر بر سر این نیست که کدام حزب پیروز میشود، یا حتی کدام سیاستها در اولویت قرار میگیرند. پرسش واقعی و عمیقتر جای دیگری است: آیا هنوز میتوان به خودِ سازوکار انتخابات در امریکا اعتماد کرد؟ این پرسش، برخلاف آنچه ممکن است در نگاه اول اغراقآمیز به نظر برسد، دیگر حاشیهای یا صرفاً دانشگاهی نیست. بر اساس دادههایی که در گزارشهای اخیر و از جمله در تحلیلهای نشریه اکونومیست مطرح شده، تنها حدود یکچهارم رایدهندگان امریکایی به سلامت و درستی فرایند انتخابات اعتماد دارند. این عدد، اگر دقیق باشد، صرفاً یک شاخص آماری نیست؛ نشانهای است از تغییر عمیق در روان سیاسی یک جامعه. امریکا، کشوری که برای دههها خود را بهعنوان الگوی دموکراسی لیبرال معرفی میکرد، اکنون با نوعی بحران مواجه است که شاید خطرناکتر از هر بحران اقتصادی یا حتی ژئوپلیتیک باشد: بحران اعتماد.
دموکراسی بدون باور عمومی
دموکراسی، برخلاف نظامهای صرفاً حقوقی یا اداری، بر یک فرض بنیادین بنا شده است: باور عمومی به مشروعیت نتیجه. صندوق رأی، هرچقدر هم دقیق و پیچیده باشد، بدون پذیرش اجتماعی نتیجه، چیزی بیش از یک سازوکار فنی نیست. آنچه امروز در امریکا دیده میشود، نوعی فرسایش همین باور است. حتی اگر هیچ تخلف گستردهای در انتخابات رخ ندهد، حتی اگر تمام نهادهای نظارتی عملکرد دقیق داشته باشند، باز هم بخش قابل توجهی از جامعه ممکن است نتیجه را نپذیرد. این وضعیت یک تناقض خطرناک ایجاد میکند: سیستمی که از نظر فنی کار میکند، اما از نظر اجتماعی در حال از دست دادن مشروعیت است.
در این میان، نام دونالد ترامپ همچنان بهعنوان یک نقطه کانونی در این بحران مطرح است. چه او در قدرت باشد و چه نباشد، اثر سیاسی او بر گفتمان عمومی امریکا همچنان ادامه دارد. ترامپ با زیر سؤال بردن نتایج انتخابات ۲۰۲۰ و ترویج روایتهایی درباره تقلب گسترده، عملاً یک چارچوب ذهنی جدید در بخشهایی از جامعه سیاسی امریکا ایجاد کرد: این فرض که انتخابات ممکن است «دزدیده شود» مگر اینکه نتیجه مطلوب حاصل شود. حتی اگر این ادعاها در سطح حقوقی و قضایی بارها رد شده باشند، اثر سیاسی آنها باقی مانده است. زیرا سیاست، برخلاف دادگاه، صرفاً بر اساس اثبات حقوقی کار نمیکند، بلکه بر اساس باور و روایت پیش میرود.
نتیجه این وضعیت، شکلگیری نوعی «سیاست بدبینی دائمی» است. سیاستی که در آن شکست در انتخابات نه بهعنوان بخشی طبیعی از رقابت دموکراتیک، بلکه بهعنوان نشانهای از فساد سیستم تعبیر میشود. اختلاف سیاسی در هر کشوری امری طبیعی است. اما آنچه امریکا را در وضعیت متفاوتی قرار داده، تبدیل اختلاف سیاسی به بیاعتمادی نهادی است. در گذشته، جمهوریخواهان و دموکراتها بر سر سیاستها اختلاف داشتند، اما کمتر کسی مشروعیت سازوکار را زیر سؤال میبرد. امروز، در بخشهایی از هر دو اردوگاه (هرچند با شدتهای متفاوت)، این سؤال مطرح است که آیا سیستم اساساً قابل اعتماد است یا نه. این تغییر، پیامدهای عمیقی دارد. وقتی اعتماد به نهادها کاهش مییابد، هر بحران سیاسی میتواند به بحران مشروعیت تبدیل شود؛ و وقتی مشروعیت زیر سؤال برود، حتی پیروزی در انتخابات نیز نمیتواند ثبات ایجاد کند.
اقتصاد خشم و بحران اعتماد
نقش رسانهها در این میان قابل چشمپوشی نیست. اما مسئله تنها رسانههای سنتی نیستند، بلکه اکوسیستم اطلاعاتی جدیدی است که بر اساس الگوریتمهای توجه و تعامل کار میکند. در این اکوسیستم، محتواهایی که خشم، ترس یا بیاعتمادی تولید میکنند، بیشتر دیده میشوند. این به معنای آن است که روایتهای افراطی، حتی اگر اقلیت باشند، میتوانند از نظر تأثیرگذاری بسیار بزرگتر از وزن واقعیشان عمل کنند.
در چنین فضایی، نظریههای توطئه دیگر در حاشیه نیستند. آنها به بخشی از جریان اصلی گفتوگو تبدیل شدهاند و وقتی این اتفاق میافتد، مرز میان واقعیت و روایت سیاسی بهتدریج محو میشود. یکی از تغییرات مهم در سیاست امریکا این است که انتخابات دیگر صرفاً رقابت بر سر سیاستگذاری نیست، بلکه به میدان جنگ فرهنگی تبدیل شده است. در این میدان، رأی دادن تنها یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه نوعی اعلام هویت است. این یعنی شکست در انتخابات نه فقط به معنای از دست دادن قدرت، بلکه به معنای تهدید هویت سیاسی تلقی میشود. این وضعیت، سازوکار دموکراسی را پیچیدهتر و شکنندهتر میکند. زیرا در چنین شرایطی، پذیرش شکست به معنای پذیرش مشروعیت «دیگری» است؛ چیزی که در فضای قطبیشده امروز، برای بسیاری دشوار شده است.
البته این بحران اعتماد، الزاماً نیازمند وقوع تقلب واقعی نیست. حتی در غیاب هرگونه دستکاری سیستماتیک، صرفِ باور به امکان تقلب میتواند اثرات سیاسی مشابهی ایجاد کند. این همان چیزی است که برخی آن را «واقعیت ادراکی» سیاست مینامند؛ واقعیتی که بر اساس باور شکل میگیرد، نه صرفاً دادههای عینی. در نتیجه، حتی اگر سیستم انتخاباتی امریکا از نظر فنی یکی از دقیقترین سیستمهای جهان باشد، این کافی نیست. زیرا مسئله اصلی دیگر «دقت» نیست، بلکه «باور به دقت» است.
در این میان، یکی از ویژگیهای دموکراسیهای مدرن این است که نهادها باید فراتر از تغییرات سیاسی عمل کنند. دادگاهها، کمیسیونهای انتخاباتی و ساختارهای اداری باید بیطرف و پایدار باشند. اما وقتی افکار عمومی بهشدت قطبی میشود، این نهادها نیز در معرض تفسیرهای متضاد قرار میگیرند. یک تصمیم واحد میتواند همزمان بهعنوان «اجرای قانون» و «سوءاستفاده سیاسی» تعبیر شود. این وضعیت، نهادها را در موقعیتی دشوار قرار میدهد. هر تصمیمی ممکن است بخشی از جامعه را از خود بیگانه کند.
برخلاف بحرانهای ناگهانی مثل کودتا یا فروپاشی اقتصادی، بحران اعتماد در امریکا از نوعی فرسایش آرام است. این فرسایش ممکن است در کوتاهمدت قابل مشاهده نباشد، اما اثرات آن در بلندمدت بسیار عمیق است. دولتها معمولاً نه با یک ضربه، بلکه با مجموعهای از تضعیفهای تدریجی سقوط میکنند: کاهش مشارکت، افزایش بدبینی، تضعیف نهادها و در نهایت، تبدیل رقابت سیاسی به جنگ وجودی.
امریکا امروز در یکی از همین مراحل میانی قرار دارد؛ جایی که هنوز انتخابات برگزار میشود، اما اعتماد به نتیجه آن وجود ندارد. شاید خطرناکترین بخش این وضعیت، عادی شدن آن باشد. وقتی جامعهای به سطحی از بیاعتمادی میرسد، این بیاعتمادی میتواند به وضعیت پایدار تبدیل شود. در این حالت، هر انتخابات جدید نه بهعنوان یک فرصت برای بازسازی اعتماد، بلکه بهعنوان یک بحران بالقوه دیده میشود و این یعنی سیاست، از یک سازوکار حل اختلاف، به یک چرخه دائمی تنش تبدیل میشود.
بحران کنونی امریکا که در لایههایی از افشاگریهای جزیره اپستین و جنگ علیه ایران سعی در پنهان کردن آن میشود، یک بحران تکنولوژی انتخاباتی یا حتی بحران حزبی نیست. بحران اصلی، بحران اعتماد است؛ اعتمادی که ستون نامرئی هر دموکراسی محسوب میشود. اگر این ستون فرسوده شود، حتی دقیقترین سیستمهای رأیگیری نیز نمیتوانند ثبات سیاسی ایجاد کنند و اگر این روند ادامه پیدا کند، مسئله اصلی دیگر این نخواهد بود که چه کسی در انتخابات پیروز میشود، بلکه این خواهد بود که آیا پیروزی هنوز معنای سیاسی مشترکی دارد یا نه. در چنین شرایطی، شاید مهمترین وظیفه سیاستمداران، رسانهها و نهادهای عمومی نه صرفاً پیروزی در رقابتهای انتخاباتی، بلکه بازسازی چیزی باشد که از همه پیچیدهتر است: باور مشترک به امکان دموکراسی.