کد خبر: 1356149
تاریخ انتشار: ۱۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۳:۲۰
قمار خودشیفتگی ویژگی‌هایی، چون خودشیفتگی، نیاز به تأیید عمومی و تمایل به نمایش قدرت ترامپ، از سطح سبک رهبری فراتر رفته‌اند و به عوامل تعیین‌کننده در سیاستگذاری تبدیل شده‌اند و جهان به صحنه‌ای برای اثبات برتری شخصی تبدیل شده که در آن، سیاست خارجی به یک بازی صفر و یکی تقلیل می‌یابد
داود طالبی

جوان آنلاین: سه هفته از آتش‌بسی می‌گذرد که پس از ۴۰ روز جنگ مستقیم محور امریکایی- صهیونی علیه ایران، برقرار شده است. آتش‌بسی که بیش از آنکه نشانه پایان باشد، مکثی ناپایدار در دل یک بحران عمیق‌تر است. در ظاهر، خطوط تماس آرام شده‌اند و از شدت تبادل آتش کاسته شده، اما در لایه‌های زیرین، بی‌ثباتی همچنان در حال انباشت است. بازار‌های انرژی هنوز به هر نشانه‌ای از تنش واکنش نشان می‌دهند، مسیر‌های کشتیرانی با ریسک‌های جدید مواجه‌اند و فضای سیاسی منطقه به‌طرز محسوسی شکننده‌تر شده است. این نه پایان یک جنگ، بلکه تعلیق موقت آن است. تعلیقی که هر لحظه می‌تواند فرو بریزد. آنچه این جنگ را از بسیاری از درگیری‌های پیشین متمایز می‌کند، فقدان یک هدف روشن و قابل اندازه‌گیری است. نه «بازدارندگی» مورد نظر امریکا و اسرائیل محقق شد، نه «تغییر رژیم» به‌دست آمد و نه حتی یک چارچوب سیاسی پایدار برای پس از درگیری شکل گرفت. آنچه برای طرف‌ها باقی مانده، مجموعه‌ای از هزینه‌هاست. زیرساخت‌های آسیب‌دیده، اقتصاد‌های تحت فشار و مهم‌تر از همه، سطحی بی‌سابقه از بی‌اعتمادی میان بازیگران کلیدی. 

در مرکز این بحران، دونالد ترامپ قرار دارد. اما نه صرفاً به‌عنوان یک تصمیم‌گیر سیاسی، بلکه به‌عنوان نماد نوعی از رهبری که در آن مرز میان تحلیل استراتژیک و ویژگی‌های شخصیتی به‌شدت محو می‌شود. در اینجا، سیاست خارجی نه به‌عنوان فرایندی مبتنی بر ارزیابی دقیق و مشورت نهادی، بلکه به‌عنوان امتداد مستقیم روان‌شناسی فردی عمل می‌کند. برای فهم چرایی و چگونگی این جنگ، نمی‌توان صرفاً به داده‌های نظامی یا معادلات ژئوپلیتیکی اکتفا کرد. باید به سطحی عمیق‌تر رفت، جایی که تصمیم‌ها شکل می‌گیرند، یعنی ذهنیت تصمیم‌گیرنده. 

وقتی سیاست خارجی به آیینه شخصیت تبدیل می‌شود

الگوی رفتاری ترامپ مدت‌هاست موضوع تحلیل بوده است، اما در این بحران، این الگو به‌گونه‌ای بی‌پرده و پرهزینه خود را نشان داد. ویژگی‌هایی، چون خودشیفتگی، نیاز به تأیید عمومی و تمایل به نمایش قدرت، از سطح سبک رهبری فراتر رفتند و به عوامل تعیین‌کننده در سیاستگذاری تبدیل شدند. در چنین چارچوبی، جهان به صحنه‌ای برای اثبات برتری شخصی تبدیل می‌شود، نه فضایی برای مدیریت پیچیدگی‌ها. در این نگاه، سیاست خارجی به یک بازی صفر و یکی تقلیل می‌یابد. یا پیروزی قاطع، یا شکست تحقیرآمیز. چنین چارچوبی، جایی برای ابهام، مصالحه یا حتی صبر استراتژیک باقی نمی‌گذارد. هر اقدام طرف مقابل به‌عنوان چالشی مستقیم تفسیر می‌شود و نیازمند پاسخی سریع و نمایشی است. این همان چیزی است که در طول ۴۰ روز جنگ به‌وضوح دیده شد. چرخه‌ای از کنش و واکنش که بیش از آنکه بر اساس اهداف بلندمدت هدایت شود، از منطق «پاسخ فوری و دیپلماسی توییتری» تبعیت می‌کرد. یکی از خطرناک‌ترین پیامد‌های این نوع ذهنیت، ساده‌سازی بیش از حد واقعیت است. ایران با تمام پیچیدگی‌های تاریخی، ایدئولوژیک و امنیتی‌اش در این چارچوب به یک «حریف» قابل پیش‌بینی تقلیل یافت. حریفی که تصور می‌شد با فشار نظامی شدید، به‌سرعت عقب‌نشینی خواهد کرد. این فرض، نه‌تنها نادرست بود، بلکه نشان‌دهنده درکی سطحی از منطق بازیگران منطقه‌ای است. در واقع، تصمیم‌گیری‌ها بیشتر بازتابی از نیاز به حفظ تصویر «رهبر قدرتمند» بودند تا نتیجه یک تحلیل چندلایه. حملات انجام شد، پاسخ‌ها داده شد، اما در تمام این مدت، یک پرسش اساسی بی‌پاسخ ماند: هدف نهایی چیست؟ این خلأ استراتژیک، همان چیزی است که جنگ را از ابتدا تا انتها تعریف کرد. 

اما تمرکز صرف بر شخصیت ترامپ، خطر نادیده گرفتن یک واقعیت مهم‌تر را به همراه دارد: اینکه چنین تصمیم‌گیری‌هایی در خلأ رخ نمی‌دهند. ساختار سیاست خارجی امریکا بار‌ها نشان داده که مستعد چنین خطا‌هایی است. از جنگ عراق گرفته تا مداخلات طولانی در افغانستان، الگویی تکرارشونده دیده می‌شود. ورود به درگیری با درک ناقص، اتکا به برتری نظامی به‌عنوان جایگزین استراتژی و خروج بدون تحقق اهداف اعلام‌شده ابتدایی. در این چارچوب، جنگ اخیر یک انحراف و تشدید همان روند است. تفاوت در اینجاست که این بار، عامل شخصیتی نقش پررنگ‌تری ایفا کرد و روند‌های نادرست موجود را تسریع و تشدید کرد. وقتی ساختار‌های نهادی ضعیف می‌شوند یا کنار گذاشته می‌شوند، فضا برای تصمیم‌گیری‌های فردمحور باز می‌شود و در چنین فضایی، خطا‌ها نه استثنا، بلکه قاعده می‌شوند. نکته قابل توجه دیگر، نحوه شکل‌گیری و اجرای تصمیم‌هاست. گزارش‌ها و شواهد نشان می‌دهند بسیاری از اقدامات کلیدی در بازه‌های زمانی کوتاه و با حداقل مشورت اتخاذ شده‌اند. این شتاب، نه‌تنها احتمال اشتباه را افزایش می‌دهد، بلکه امکان اصلاح مسیر را نیز از بین می‌برد. در یک محیط پیچیده و پویا مانند خاورمیانه، چنین رویکردی عملاً به معنای حرکت در تاریکی است. 

پیامد‌های این جنگ نیز به همان اندازه قابل پیش‌بینی و در عین حال نگران‌کننده هستند. از نظر اقتصادی، شوک‌های ناشی از درگیری هنوز به‌طور کامل جذب نشده‌اند. قیمت انرژی بی‌ثبات است، سرمایه‌گذاری در منطقه با تردید مواجه شده و زنجیره‌های تأمین جهانی بار دیگر آسیب‌پذیری خود را نشان داده‌اند. از نظر سیاسی، شکاف‌ها عمیق‌تر شده و اعتماد میان بازیگران بین‌المللی بیش از پیش تضعیف شده است. 
اکنون، ویژگی‌های شخصیتی ترامپ مانند خودشیفتگی، نیاز مداوم به تأیید و تمایل به تبدیل هر تعامل سیاسی به یک رقابت شخصی، به‌طور مستقیم بر نحوه تصمیم‌گیری او سایه انداخته است. در چنین چارچوبی، سیاست خارجی از یک فرایند پیچیده و چندلایه به مجموعه‌ای از واکنش‌های فردی تقلیل پیدا می‌کند. جایی که ثبات، پیش‌بینی‌پذیری و تداوم (سه رکن اصلی دیپلماسی) جای خود را به تصمیم‌های ناگهانی، تغییر مواضع و نمایش‌های پرسر و صدا می‌دهند. این وضعیت نه‌تنها باعث تضعیف انسجام استراتژیک امریکا شده، بلکه پیام روشنی به جهان مخابره کرده است: اینکه جهت‌گیری واشینگتن می‌تواند به‌سادگی تابع خلق‌وخو و نیاز‌های روانی یک فرد باشد. 

این بی‌ثباتی رفتاری، پیامد‌های ملموسی در روابط فراآتلانتیک نیز داشته است. بسیاری از متحدان اروپایی، که همواره بر قابلیت اتکای امریکا حساب می‌کردند، اکنون با تردید فزاینده‌ای به این رابطه می‌نگرند. فاصله‌گیری تدریجی کشور‌های کلیدی در اتحادیه اروپا از رویکرد‌های واشینگتن، تنها نتیجه اختلاف‌نظر‌های سیاسی نیست، بلکه بازتابی از بحران اعتماد عمیق‌تری است. برای اروپا، مسئله صرفاً این نیست که با سیاست‌های امریکا موافق باشد یا نه. بلکه این است که آیا می‌توان بر تداوم و ثبات این سیاست‌ها حساب کرد. وقتی تصمیم‌ها به‌جای نهادها، حول محور شخصیتی غیرقابل پیش‌بینی شکل می‌گیرند، حتی نزدیک‌ترین متحدان نیز ناگزیر به بازتعریف فاصله خود می‌شوند. اما شاید مهم‌ترین پیامد، تغییر در هنجار‌های تصمیم‌گیری باشد. وقتی جنگ به ابزاری برای نمایش قدرت فردی تبدیل می‌شود، مرز میان استراتژی و نمایش از بین می‌رود. این خطر وجود دارد که چنین رویکردی به‌تدریج عادی شود، نه فقط در امریکا، بلکه در سایر کشور‌ها نیز. در جهانی که رهبران بیش از پیش به سیاست‌های شخصی‌شده روی می‌آورند، این روند می‌تواند به افزایش بی‌ثباتی در سطحی گسترده‌تر منجر شود. 

در نهایت، آتش‌بس فعلی بیش از آنکه نشانه‌ای از حل بحران باشد، فرصتی است برای بازاندیشی. فرصتی که اگر نادیده گرفته شود، هزینه‌های آن در آینده بسیار سنگین‌تر خواهد بود. سؤال این نیست که آیا چنین بحرانی دوباره رخ خواهد داد یا نه؟ بلکه این است که چه زمانی و با چه شدتی تکرار خواهد شد. اگر سیاست خارجی همچنان به‌عنوان ابزاری برای بازتاب شخصیت فردی باقی بماند و اگر پیچیدگی‌های منطقه‌ای همچنان نادیده گرفته شوند، پاسخ این سؤال چندان امیدوارکننده نخواهد بود. در چنین شرایطی، آنچه «نقطه کور» نامیده می‌شود، نه یک خطای موقتی، بلکه یک ویژگی ساختاری خواهد بود. ویژگی‌ای که بار دیگر، خاورمیانه را به آستانه فاجعه‌ای خواهد کشاند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار