کد خبر: 1347608
تاریخ انتشار: ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۱:۴۳
 محمدرضا کائینی

انسان چگونه می‌تواند، دستِ کم با چهل‌وچهار سال از زندگی خود وداع کند؟ نَسل ما که در سال پنجاه‌ونُه و شَصت، از اطراف خود باخبر شد؛ او را از خطابه‌های پرشورش شناخت و بعد داستانِ ظُهر خونین مسجد ابوذر، که یادم هست در عالم کودکی، شبَش خودم رو به مقابل تلویزیون سیاه‌وسفید و قدیمیِ خانه انداختم، که خبرِ زخم‌خوردنش را دقیق بشنوم! بعد‌ها محافظش -که شخصا وی را از پشتِ تریبون مسجد به دوش انداخت و به آمبولانس رساند- به این قلم گفت: فشار خونش به شش رسیده بود، اولین معاینه‌کنندگان علاجی برایش نمی‌یافتند و رفته‌اش می‌انگاشتند؛ خیلی معجزه آسا نجات یافت!... بله، او لااقل در شصت و پنج سالِ پایانی حیات، بار‌ها شهید شده بود! شهیدِ بمبِ ضبط صوتِ فرقانیان؛ شهید زخمِ‌زبان دوست و دشمن؛ شهیدِ خیانت و نادانیِ همراهانِ قدیم و جدید. او برای نخستین بار، وعده شهادتش را در نوجوانی و از سید مجتبی نواب صفوی شنید. آنگاه که قاشقی شربت به کامش ریخت و گفت: «میل کن برادر، ان شاا... هر کس از این شریت بنوشد، شهید می‌شود!»

در این لحظات، سخت بتوان فکر را متمرکز کرد و متنی درخور نگاشت. ما نسلی بودیم که در دهه شصت، تصاویرش را به عنوانِ یارِ مجاهد امام و «شهید زنده»، به در و دیوار مدارس و کلاس‌های درس می‌زدیم؛ یا در راهپیمایی‌ها به دست می‌گرفتیم و شعارگویان در خیابان‌ها به راه می‌افتادیم. در دهه هفتاد، با بودن و رَه‌نمودنش هویت یافتیم. اِعزاز و اِکرامش شادمان می‌کرد؛ رذالتِ دشمنانش خشم و حرص به جانمان می‌ریخت. در هرچه گفتیم و کردیم، رضایتش را می‌جستیم. من یکی که بی تعارف و در سی سال اخیر، هر چه قلم بر کاغذ گذاشتم، برای تقویت جبهه‌ای بود که او راهبری‌اش را داشت. ما به تمامی از او سرشار بودیم؛ دل و روح‌ِمان مبهوتش بود؛ بی‌اختیار و در هر واقعه کوچک و بزرگی، به سوی او سر می‌چرخاندیم؛ ما جز او کسی را نداشتیم! ما تا ساعت ده و بیست دقیقه صبحِ شنبه نُه اسفند، در همین مدار زیستیم.

دیروز و به گاه سَحَر، خبر آمد که مرشدِ ما مظلومانه و با زبانِ روزه به خاک افتاده؛ ساعت‌هاست که ما را ترک گفته و در میعادگاه همیشگی با یارانش، حلقه بر درِ دوست زده است! خبری که ما را به بی وزنی بُرده، به تعلیق، به نگاه‌های بی هدف، به زبان قفل شده، به چیزی شبیه به نبودن! در غیابِ کسی که «همه» بود و دیگر نیست، تنها احساسات و ادراکاتِ دم‌دستی را می‌توان نگاشت. او خود انتخاب کرد که برود؛ وگرنه با هوش و نبوغی که داشت، می‌دانست که این بار و در آغاز، دشمن از خانه و دفترش سراغ می‌گیرد. او به بزرگی، سترگی و جاوانگی به دلِ تاریخ رفت. سال‌ها باید بگذرد، که دوست و دشمن مکانتش را دریابند و در جایگاه واقعیِ باور بنشانندش...

این زمان بگذار تا وقتِ دِگر...

برچسب ها: رهبر ، ایران ، شهادت
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار