برخي از نوجوانان مسئوليت را ميپذيرند، برخي پرخاشگري ميكنند، عدهاي مقاومت ميكنند جوان آنلاین: مهديه كامليان، كارشناس ارشد روانشناسي و مدرس انجمن روانشناسي تربيتي ايران در گفتوگو با جوان ميگويد: برخي از نوجوانان مسئوليت را ميپذيرند، برخي پرخاشگري ميكنند، عدهاي مقاومت ميكنند، عدهاي مضطرب ميشوند، گاهي نيز شاهد اين هستيم كه نوجوان از پذيرش هر نوع مسئوليت اجتناب و خودداري ميكند اما عوامل مؤثر بر نوع اين برخوردها موارد متعددي ميتواند باشد. به اعتقاد وي يكي از عوامل مؤثر، سبك فرزند پروري والدين است. وي در اين باره اظهار ميدارد: والديني كه «سبك مقتدرانه» دارند هم پيوند خوبي با فرزندان برقرار ميكنند و هم قواعد منصفانه وضع ميكنند اما والدين با «سبك مستبد» بدون برقراري رابطه صميمانه قصد اجراي نظم را دارند. والدين «سهلگير» نيز قوانين و حد و مرزي براي فرزندشان در نظر نميگيرند. و درنهايت والدين «طردكننده» نه صميميتي دارند و نه حد و مرزي براي فرزند در نظر ميگيرند.
اين روانشناس يادآور ميشود: دور از انتظار نيست كه سبك مقتدرانه يكي از عوامل مؤثر بر پذيرش مسئوليت در نوجوانان است. بدين معنا كه والديني كه وقت گذراني كيفي و مثبتي با فرزند نوجوان خود دارند، در رابطه با قوانين با او گفتوگو ميكنند، متناسب با سن او حد و مرزهايي را قائل ميشوند و در كنار مرزها، آزاديهايي را به فرزندشان ميدهند، در واقع نوجوانشان را آماده پذيرش مسئوليت ميكنند.
كامليان عامل مؤثر ديگر در تربيت را سبك دلبستگي نوجوانان دانسته و ميگويد: روانشناسان حوزه دلبستگي مانند جان بالبي معتقدند كه دلبستگي عبارت است از رابطه امني كه كودك با مراقبان اوليه خود كه معمولاً مادر و پدر هستند، برقرار ميكند. اين رابطه بر اساس پاسخدهي و اعتماد اوليه شكل ميگيرد. كودكاني كه سالهاي اوليه كودكي والديني پاسخگو و در دسترس داشته باشند، دلبستگي ايمن در آنها شكل خواهد گرفت. برعكس كودكان داراي والدين مضطرب يا طرد كننده، دلبستگي نا ايمن را تجربه خواهند كرد. نوع دلبستگي كودك با والدين روي تمام روابط بعدي او تاثيرگذار خواهد بود. براي مثال نوجواني كه در كودكي دلبستگي ايمن را تجربه كرده، هنگام اختلاف با همسالان عملكرد متعادلتر و پختهتري نسبت به نوجواني كه دلبستگي نا ايمن دارد خواهد داشت.
وي معتقد است: اگر دلبستگي ناايمن از نوع اجتنابي باشد نوجوان به سمت انزوا ميرود و مشكلاتي در زمينه دوستيابي و صميميت با ديگران خواهد داشت. چنانچه دلبستگي نا ايمن از نوع دوسوگرا باشد فرد همواره براي داشتن احساس امنيت، نيازمند و وابسته به وجود ديگران است.
كامليان عامل سوم را نقش خودكارآمدي و خود نظم دهي در مسئوليت پذيري معرفي و بيان كرد: آلبرت بندورا در نظريه شناختي اجتماعي خود معتقد بوده فرد مسئول كسي است كه باور دارد ميتواند بر رفتار خود كنترل داشته باشد، پيامدهاي رفتار خود را پيش بيني كند و بر اساس استانداردهاي دروني خود رفتارش را تنظيم كند.
وي به معرفي چهار روش براي ارتقاي خودكارآمدي در يك انسان پرداخت و يادآور شد: تجربههاي مستقيم از جمله اين روش هاست، بدين معني كه هدف بزرگ را به اهداف كوچكتر بشكنيم و هر بار يك هدف كوچك را انجام دهيم و بگوييم انجامش دادم. الگوبرداري مناسب روش دوم است، يعني از افراد شبيه به خودمان كه موفق شدهاند الگوبرداري كنيم يا از آنها در رابطه با روند موفقيتشان اطلاعات كسب كنيم.
اين روانشناس تربيتي خودگويي مثبت را روش ديگر عنوان كرد و در توضيح افزود: بازخوردهاي مثبت و در عين حال واقع بينانه ارائه دهيم و روش حالتهاي جسماني و شناختي شيوههاي مراقبت از بدن و راهبردهاي تنظيم هيجان را ياد بگيريم.
كامليان در توصيف روشها گفت: عامل چهارم، پرداختن به ارضای نيازهاي اساسي فرزندان است. رايان و همكاران معتقدند سه نياز اساسي ارتباط، شايستگي و خودمختاري در انسانها وجود دارند. هنگامي كه فرد ياد ميگيرد چگونه نيازهايش را به شيوهاي مسئولانه و كارآمد ارضا كند، هم عزت نفس بالاتري خواهد داشت و هم رضايتمندي بيشتر. نوجواني كه با والدين ارتباط صميمانهاي دارد، در بستري مناسب نياز به خودمختارياش را با انتخابهاي متناسب با سنش ارضا ميكند و احساس كفايت را تجربه ميكند، از نظر تحصيلي عملكرد مطلوبترين خواهد داشت. زيرا ارضای مسئولانه نيازها ميتواند فشارهاي تحصيلي مانند رقابت ناسالم، انتظارات غير واقع بينانه و مقايسه نادرست خود با ديگران را كاهش دهد. هويتيابي يكي ديگر از موضوعاتي بود كه با اين روانشناس درباره آن به بحث پرداختيم. وي درباره تقويت هويت يابي از طريق تربيت در مدارس گفت: در مباحث روانشناسي، نظريه «خود آيينهاي» بيان ميكند كه ما از طريق تعامل با ديگران احساسمان را درباره خودمان شكل ميدهيم. يعني تصور ميكنيم كه ديگران چگونه ما را قضاوت ميكنند و درباره ما چه احساسي دارند تا افكار و احساساتمان را در مورد خودمان شكل دهيم. اين افكار و احساسات، ماده اوليه شكلگيري هويت است. پدر و مادر اولين انعكاس دهندگان به فرزندانشان هستند. هنگامي كه والدين با خوشنودي، نارضايتي، بيحوصلگي يا با علاقه به فرزندشان واكنش نشان ميدهند، درك فرزند از خودش شكل ميگيرد. اگر اين درك، به سمت ويژگيهاي مثبت گرايش داشته باشد، نوجوان احساس كفايت خواهد داشت و براي ورود به جامعه و مشاركتهاي اجتماعي آماده خواهد شد. برعكس چنانچه درك نوجوان از خودش و براساس انعكاسي كه از والدين دريافت كرده، به سمت ويژگيهاي منفي گرايش داشته باشد، ممكن است شاهد كنارهگيري از جمع يا رفتارهاي نامناسب او باشيم.
به اعتقاد وي هويت يابي با كنجكاوي و جستوجوگري همراه است. نوجوان، كنجكاو است تا عقايد و نظرات ديگران را بداند تا بتواند عقيده خودش را در اين جهان بزرگ پيدا كند. والديني كه مانع اين كنجكاوي شوند، موجب شكلگيري هويت زودرس ميشوند كه در اين حالت نوجوان مطيع والدين خواهد بود، اما هويت منسجم نخواهد داشت تا در لحظات بحراني با تمسك به آن، راهي مناسب پيدا كند.
كامليان توضيح داد: همچنين والديني كه نه فرصتي براي كنجكاوي مهيا و نه فرزندشان را ترغيب به اتخاذ رويكردي بر مبناي ارزشهاي زندگي ميكنند، هويتي آشفته و پراكنده را براي فرزندشان خلق ميكنند. در مقابل، والدين آگاه كه هدايتگر و حامي فرزندشان هستند، در كنار مراقبت، فرصت كشف و يادگيري ايجاد و حدود و ارزشها را به فرزندشان گوشزد ميكنند، موجب شكلگيري هويتي منسجم و يكپارچه در فرزند نوجوانشان ميشوند.
وي اظهار داشت: بعد از والدين، معلمان نيز جزو انعكاس دهندگان هويت به نوجوان محسوب ميشوند. نقش معلمان و اوليای مدرسه بسيار حائز اهميت است. به اين صورت كه نسبت دادن شكست و ناكامي دانشآموزان به ناتواني و ضعف آنها بسيار بدبينانه است. چنين انتقاداتي اثرات نامطلوبي روي عزت نفس و روند هويتيابي دانشآموزان خواهد داشت، مانع از تلاش بيشتر آنها ميشود و باعث نااميدي و در نهايت انفعال ميشود. تفاوت زيادي وجود دارد ميان بازخورد سازنده و انتقاد. بازخورد، با بياني محترمانه و لحني دوستانه، ابتدا به بيان موارد مثبت ميپردازد، سپس نقص و نارسايي را روشن واضح بيان ميكند و با پيشنهادي براي بهبود، بحث را به پايان ميرساند. چنين برخوردهايي، نوجوانان را ترغيب به الگوبرداري يك رفتار مسئولانه ميكند و موجب شكلگيري ديدگاهي امن و مثبت نسبت به محيط آموزشي ميشود.
وي سنين نوجواني را دوران سختي براي بچهها دانست و در بيان چرايي آن گفت: در اين دوران نوجوانان زمان زيادي را صرف فهم اينكه «من چه كسي هستم» ميكنند. در اين دوره تلاش ميكنند تا خوب به نظر برسند، خيلي مواقع نگران و مضطرب اين هستند كه ديگران در موردشان چطور فكر ميكنند، همچنين به دليل تغييرات بدني مربوط به بلوغ خجالت و شرم را بيشتر از قبل احساس ميكنند. روانشناسان اين سنين را مرحله «تماشاگران خيالي» مينامند، چون نوجوان تصور ميكند همواره كانون توجه و قضاوت عده زيادي از افراد است. در اين دوره احساساتي مثل غم، تحريك پذيري، خشم، احساس بيارزشي، احساس گناه و نيز مشكل در تمركز فزوني مييابد. سليگمن بنيانگذار روانشناسي مثبتگرا بر لزوم يادگيري شيوههاي تفكر براي والدين و سپس انتقال آنها به فرزندان تأكيد ميكند. او خطاب به والدين بيان ميكند تا هنگامي كه خودتان نتوانيد به راحتي مهارتهاي شناختي مرتبط با خوشبيني را به كار ببنديد، ياد دادن آنها به فردي ديگر بسيار دشوار خواهد بود.
وي ادامه داد: در اين شيوه يادگيري، سليگمن چهار مرحله را براي مديريت اضطراب و افسردگي پيشنهاد ميكند. مرحله ۱ دربردارنده «آگاهي از افكار» است. به اين معني كه فرد ياد ميگيرد نسبت به افكار خودكارش بينش كسب كند. در مرحله دوم فرد ياد ميگيرد افكار را «ارزيابي» كند. در گام سوم، «تبيينهاي درست» را جايگزين تبيينهاي نادرست ميكند و در گام آخر ياد ميگيرد از «فاجعه پنداري» در تجارب شكست يا ناكامي اجتناب كند.
به اعتقاد وي آموزش چنين شيوههايي در تفكر و مديريت احساسات دشوار، هم براي والدين و هم در بستر مدارس مفيد و حتي ضروري به نظر ميرسد. در كنار دروس مهمي چون رياضيات، علوم و ادبيات، يادگيري چنين مهارتهايي موجب مديريت بيشتر افكار و احساسات و در نهايت موجب رشد مسئوليتپذيري فرد ميشود. در نهايت ميتوان گفت مسئوليت پذيري بازتاب خودشناسي است. هرچه نوجوان خودش را بهتر بشناسد، مسئولانهتر رفتار خواهد كرد. منظور از خودشناسي، شناخت ارزشها، تواناييها، ضعفها، نيازها، شيوههاي تفكر و شيوههاي حل مسئله است.