کد خبر: 1338105
تاریخ انتشار: ۱۴ دی ۱۴۰۴ - ۰۶:۰۰
دکتر مسعود اسداللهی تحلیلگر مسائل منطقه در گفت‌و‌گو با «جوان»:
اگر سردار سلیمانی نبود، فتوای آیت‌الله سیستانی روی کاغذ می‌ماند اگر سردار سلیمانی نبود، فتوای آیت الله سیستانی در بسیج مردم علیه داعش هرگز از روی کاغذ به واقعیت میدانی تبدیل نمی‌شد. او با بسیج همه امکانات، شبانه‌روز تلاش کرد و تشکیلات قوی به نام حشد الشعبی شکل گرفت؛ نیرویی متشکل از داوطلبانی که توانستند در برابر این تهدید بایستند و در نهایت داعش را در عراق شکست دهند
فائزه سادات یوسفی

جوان آنلاین: با تشدید درگیری‌های چندلایه در سوریه و همزمانی تجاوزات مکرر اسرائیل، بازفعال‌شدن تحرکات داعش و مداخلات مستقیم و غیرمستقیم امریکا بار دیگر مسئله امنیت منطقه و نقش ایران در کانون توجه قرار گرفته است. در چنین فضایی، بازخوانی ضرورت حضور ایران در سوریه و تدابیر راهبردی سردار شهید قاسم سلیمانی، نه صرفاً یک مرور تاریخی، بلکه تلاشی برای فهم پیوند میان تصمیمات دیروز و معادلات پرتنش امروز است. این تصمیمات که به تضعیف داعش و تثبیت نسبی دولت سوریه انجامید، اکنون این پرسش را مطرح می‌کند که بازدارندگی و مقاومت شکل‌گرفته در آن مقطع تا چه اندازه در مهار بحران‌های کنونی و تعریف خطوط امنیتی امروز منطقه نقش‌آفرین بوده است. در همین زمینه، گفت‌وگویی با آقای دکتر مسعود اسداللهی، تحلیلگر ارشد مسائل منطقه داشتیم تا ضمن پاسخ به پرسش‌های مطرح، ابعاد و زوایای کلیدی تحولات سوریه در مقطع موردنظر بازخوانی و تحلیل شود. 

با توجه به اینکه بحران سوریه پیش از ظهور داعش آغاز شد و میدان اصلی در اختیار طیفی متکثر از گروه‌های تکفیری به‌ویژه جبهه‌النصره بود، سردار سلیمانی بر چه اساسی بحران سوریه را یک تهدید فرامنطقه‌ای و سازمان‌یافته تشخیص داد و چه عواملی سبب شد از همان ابتدا نسبت به این پرونده واکنش جدی نشان دهد؟

نکته مهمی که در بررسی تحولات سوریه باید به آن توجه کرد و شما هم به آن اشاره کردید، این است که در ابتدای بحران سوریه چیزی به نام داعش وجود نداشت. بحران سوریه در سال ۲۰۱۱ آغاز شد، در حالی که داعش در سال ۲۰۱۳ شکل گرفت. شش ماه اول بحران بیشتر به تظاهرات و اعتراضات گذشت و از نیمه دوم سال ۲۰۱۱ به تدریج به جنگ مسلحانه تبدیل شد. در ابتدای سال ۲۰۱۲، سردار سلیمانی، سردار همدانی را به عنوان نخستین رئیس مجموعه مستشاران نظامی ایران به سوریه اعزام کرد، یعنی ورود ایران به بحران سوریه زمانی بود که جنگ عملاً آغاز شده بود. 

در آن مقطع، گروهی که نقش محوری در رهبری جریان مسلحانه داشت جبهه‌النصره بود. این گروه از سوی فردی به نام ابومحمد جولانی تشکیل شد، کسی که امروز با نام احمد الشرع از او یاد می‌شود. جبهه‌النصره شاخه رسمی القاعده در سوریه بود و در آن زمان هنوز گروهی به نام داعش وجود نداشت. به همین دلیل، تقلیل همه تحولات سوریه به «داعش» یک اشتباه رایج در رسانه‌هاست که باعث خطای تحلیلی می‌شود. 

در ابتدای بحران سوریه، تعداد زیادی گروه مسلح ریز و درشت شکل گرفت. بسیاری از این گروه‌ها بومی بودند، از میان مردم روستاها، عشایر و مناطق مختلف سوریه که سلاح به دست گرفتند و با نظام درگیر شدند. هر کدام هم نامی برای خود انتخاب کرده بودند و در مقطعی تعداد این گروه‌ها به بیش از ۲۰۰ گروه می‌رسید. این وضعیت در کشور‌هایی با چنین ترکیب اجتماعی پدیده‌ای شناخته‌شده است، اما زمانی که القاعده تصمیم گرفت شاخه رسمی خود را در سوریه ایجاد کند، ابومحمد جولانی که آن زمان در عراق می‌جنگید، مأمور شد به سوریه بازگردد و این شاخه را تشکیل دهد. او اهل سوریه بود، اما در عراق فعالیت می‌کرد. این اتفاق در پاییز سال ۱۳۹۰، یعنی پاییز ۲۰۱۱ رخ داد. جبهه‌النصره از همان ابتدا به عنوان شاخه رسمی القاعده وارد میدان شد. با این حال، حتی در تولیدات رسانه‌ای و سریال‌ها نیز گاهی تفاوت میان داعش و دیگر گروه‌های تکفیری درک نشده و همه این جریان‌ها با یک برچسب نمایش داده می‌شوند، به‌گونه‌ای که برای کسانی که در جریان واقعی تحولات بوده‌اند، این روایت‌ها بیشتر حالت کمدی پیدا می‌کند تا روایت جدی. 

اصل ماجرا داعش به‌تنهایی نیست، بلکه جریان کلی گروه‌های تکفیری است. این جریان‌ها پس از سقوط صدام، عراق را به مرکز تجمع نیرو‌های تکفیری تبدیل کردند. عراق به محلی برای حضور نیرو‌هایی از سراسر دنیا تبدیل شد، پدیده‌ای که خودشان از آن به «مهاجرت مجاهدین» یاد می‌کردند. در شرایطی که امریکا با حدود ۱۵۰ هزار نیرو عراق را اشغال کرده بود، این گروه‌ها به جای تمرکز بر مبارزه با نیرو‌های اشغالگر، عمدتاً مردم عادی، به‌ویژه شیعیان را هدف قرار دادند. اوج این جنایات، انفجار حرم امامین عسکریین در سامرا بود که با هدف شعله‌ور کردن جنگ شیعه و سنی انجام شد. 

اما با درایت مرجعیت، تلاش‌های سردار سلیمانی و همراهی بسیاری از علمای اهل سنت، این پروژه در عراق چندان موفق نشد. ترکیب اجتماعی عراق با سوریه تفاوت اساسی داشت. در عراق حدود ۶۵ درصد جمعیت شیعه، حدود 15 درصد کرد و حدود 20 درصد عرب اهل سنت هستند. در چنین ساختاری، گروه‌های تکفیری امکان رشد گسترده ندارند، اما در سوریه وضعیت متفاوت بود. حدود ۷۰ درصد جمعیت سوریه عرب اهل سنت هستند و بقیه را اقلیت‌هایی مانند کردها، مسیحیان، علویان، دروزی‌ها، اسماعیلی‌ها و شیعیان دوازده‌امامی تشکیل می‌دهند که شیعیان سهم بسیار اندکی، حدود ۲ درصد جمعیت داشتند. 

همین تفاوت ترکیب اجتماعی باعث شد که گروه‌های تکفیری در سوریه سریع‌تر رشد کنند. این اتفاق حتی پیش از شکل‌گیری داعش رخ داد. بعد‌ها داعش تشکیل و به وحشی‌ترین و بدنام‌ترین گروه تکفیری تبدیل شد، بخش‌های وسیعی از خاک سوریه و عراق را تصرف کرد و حتی اعلام تشکیل دولت کرد. داعش که مخفف «دولت اسلامی در عراق و شام» است، شهرت جهانی پیدا کرد و همین موضوع بهانه‌ای شد تا ائتلافی به رهبری امریکا و برخی کشور‌های دیگر، چون انگلیس با ادعای مبارزه با داعش شکل بگیرد، در حالی که خودشان آن را ایجاد کرده بودند. 

بنابراین، هنگام طرح سؤال درباره سوریه باید به این چارچوب کلی توجه کرد که خطری به نام گروه‌های تکفیری وجود داشت و نباید همه چیز به داعش تقلیل داده شود. داعش بعد‌ها به خطرناک‌ترین نمونه این جریان تبدیل شد، اما ریشه بحران گسترده‌تر بود.

یعنی اقدامات گروه‌های تکفیری در عراق و سوریه قبل از داعش موجب شد که تحولات سوریه و ظهور داعش بیشتر مورد توجه قرار گیرد و اقدام سریع برای مقابله شود؟

بله، تجربه عراق نقش مهمی در تصمیم سردار سلیمانی برای ورود سریع به پرونده سوریه داشت. او از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۱ تجربه عمیقی از فعالیت این گروه‌ها در عراق داشت و به‌خوبی می‌دانست این جریان‌ها با نام اسلام و قرآن، مرتکب جنایات بسیار وحشیانه می‌شوند، حتی زمانی که هنوز نام داعش مطرح نشده بود. 

سردار شهید قاسم سلیمانی به‌درستی تشخیص داد که بحران سوریه یک بحران صرفاً داخلی نیست. او می‌دانست که نیرو‌های تکفیری نه فقط از عراق، بلکه از سراسر جهان، از جمهوری‌های مسلمان‌نشین روسیه، شمال آفریقا، تونس، لیبی و مناطق دیگر به سوریه سرازیر خواهند شد. این تشخیص بسیار زود و دقیق انجام شد و نشان می‌داد جهان با نوعی تهدید جدید روبه‌روست؛ تهدیدی که پیش‌تر با چنین ابعادی تجربه نشده بود. 

در نهایت، با کنار هم قرارگرفتن برخی گروه‌های تکفیری، گروهی موسوم به داعش تأسیس شد، اما میان خود گروه‌های تکفیری نیز درگیری‌های شدیدی شکل گرفت. داعش با جبهه‌النصره دشمنی عمیقی داشت، چراکه داعش ادعای خلافت می‌کرد و ابوبکر بغدادی را به عنوان خلیفه مسلمانان معرفی کرده بود. داعش از دیگر گروه‌ها می‌خواست با بغدادی بیعت کنند و در غیر این صورت آنها را تهدید به قتل می‌کرد. همین مسئله باعث شد که درگیری‌های خونینی میان داعش و دیگر گروه‌های مسلح در خاک سوریه، حتی پیش از اقدام علیه نظام سوریه شکل بگیرد، درگیری‌هایی که در نهایت به تقسیم تقریباً دو تکه‌ای سوریه میان آنها انجامید. 

اگر نقشه سوریه را در نظر بگیریم، شرق سوریه یعنی از شمال تا جنوب یک خط فرضی بکشیم، تمام مناطق شرقی، شمال‌شرقی و جنوب‌شرقی عملاً در حیطه انحصاری داعش بود. غرب این خط، یعنی شمال‌غرب، غرب و جنوب‌غرب سوریه، در اختیار دیگر گروه‌های تکفیری قرار داشت؛ از جبهه‌النصره گرفته تا جندالشام، احرارالشام و گروه‌هایی با اسم‌های عجیب و غریب که در ایران چندان شناخته شده نیستند، اما برای کسانی که تحولات سوریه را دنبال کرده‌اند، نام‌های کاملاً آشنایی‌اند. یکی از خشن‌ترین این گروه‌ها، گروه نورالدین زنکی بود که در طول این ۱۰، ۱۱ سال جنایات فراوانی مرتکب شد. آنها اولین گروهی بودند که صحنه سر بریدن را به‌صورت تصویری ضبط و منتشر کردند، اما با این حال بسیاری در ایران حتی نام این گروه را هم نشنیده‌اند و همه این جنایات به نام داعش شناخته می‌شد. 

سردار سلیمانی به‌دلیل تجربه طولانی حضورش در عراق از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۱، یعنی حدود هشت سال، به‌خوبی می‌دانست که تحولات سوریه شبیه مصر و تونس و یک حرکت اعتراضی برای سرنگونی یک حاکم دیکتاتور مثل مبارک یا بن‌علی نیست. او می‌دانست که سوریه بخشی از یک برنامه وسیع‌تر است؛ برنامه‌ای برای سرنگونی کامل یک نظام، ایجاد یک منطقه بحرانی گسترده و شعله‌ور کردن یک جنگ مذهبی. به همین دلیل از همان ابتدا حساسیت بالایی نسبت به سوریه داشت و این حساسیت نشان داد که دید روشنی نسبت به آینده دارد و می‌تواند مسیر تحولات را به‌درستی تشخیص دهد. 

جنگ در سوریه از اواخر شهریور ۱۳۹۰ عملاً آغاز شد و در پاییز همان سال به‌سرعت شعله‌ور شد. در همین مقطع، جبهه‌النصره با یک عملیات انفجاری، یعنی انفجار یک خودروی بمب‌گذاری شده در یکی از میدان‌های اصلی دمشق، رسماً اعلام موجودیت کرد و با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد که گروهی به نام جبهه‌النصره وارد میدان شده است. در آن زمان کسی رهبر این گروه را نمی‌شناخت و بعد‌ها مشخص شد که رهبری آن بر عهده ابومحمد جولانی است. 

چندی بعد در دی ۱۳۹۰، سردار سلیمانی سردار شهید حسین همدانی را به همراه جمعی از مستشاران نظامی سپاه به سوریه اعزام کرد تا به ارتش سوریه در مقابله با این گروه‌های تکفیری کمک کنند. این گروه‌ها بسیار خطرناک بودند؛ نیرو‌هایی که تجربه جنگ در افغانستان، سومالی، یمن و عراق را داشتند و از نظر اعتقادی در چارچوب تفکر تکفیری، خود را مأمور برپایی حکومتی براساس قرائت خاص خود از اسلام می‌دانستند. 

اگر سردار سلیمانی در همان مقطع به موقع وارد عمل نشده بود، به احتمال زیاد نظام سوریه در همان سال‌های ابتدایی سقوط می‌کرد. 

با توجه به ادعا‌های غرب درباره مبارزه با داعش و حمایت از دموکراسی، عملکرد واقعی ناتو و قدرت‌های غربی در قبال این گروه تروریستی چگونه قابل ارزیابی است و این بازیگران، در همراهی با اسرائیل، چه طرح و اهدافی را برای آینده منطقه و به‌ویژه ایران دنبال می‌کردند؟ در این فضا چگونه سردار سلیمانی در برابر غرب وارد نبرد شد و استراتژی‌های او در این مواجهه چگونه شکل گرفت؟

مسئله سوریه از ابتدا مسئله دموکراسی نبود. این گروه‌ها زمانی که بر ۷۰تا ۸۰درصد خاک سوریه مسلط شدند، بیلبورد‌های بزرگی در شهر‌ها نصب کردند با شعاری که کمتر در ایران شنیده شده است: «الدیمقراطیة کفرٌ و الانتخابات حرام.» یعنی دموکراسی کفر است و انتخابات حرام. این گروه‌ها اساساً اعتقادی به رأی مردم و انتخابات نداشتند و می‌گفتند تنها راه مشروعیت، بیعت با فردی است که به قدرت رسیده است. 

با این حال، غرب تلاش می‌کرد این گروه‌ها را به‌عنوان نیرو‌های انقلابی معرفی کند که برای سرنگونی یک دیکتاتور و دستیابی به آزادی و دموکراسی می‌جنگند، اما هرچه زمان جلوتر رفت، چهره واقعی این جریان‌ها آشکارتر شد. با شکل‌گیری داعش، این خشونت‌ها به اوج رسید. داعش با انتشار فیلم‌هایی شبیه تولیدات هالیوودی، جنایات خود را به نمایش می‌گذاشت؛ از زنده‌سوزاندن انسان‌ها در قفس‌های آهنی گرفته تا غرق‌کردن تدریجی افراد و انواع و اقسام سر بریدن‌ها. در این مرحله، برای افکار عمومی جهان روشن شد که مسئله سوریه هیچ ارتباطی با دموکراسی ندارد. 

در همین فضا، کشور‌های غربی با ادعای مبارزه با داعش ائتلافی تشکیل دادند، اما این ائتلاف بیش از آنکه برای نابودی داعش باشد، بهانه‌ای برای تثبیت حضور آنها در منطقه بود. سردار سلیمانی به‌خوبی می‌دانست که این یک توطئه بسیار خطرناک است و فقط سوریه هدف نیست؛ بلکه لبنان، عراق و در نهایت ایران نیز در فهرست اهداف اولیه قرار دارند. اگر در سوریه جلوی این جریان گرفته نمی‌شد، لبنان به‌راحتی سقوط می‌کرد، عراق از دست می‌رفت و پس از آن نوبت ایران می‌رسید. داعش چنان رعب و وحشتی ایجاد کرده بود که حتی شنیدن خبر نزدیک شدن این گروه به یک منطقه، بدون راستی‌آزمایی، باعث فرار مردم می‌شد. 

علاوه بر آن، امریکا، انگلیس و متحدان آنها در شکل‌گیری داعش و گروه‌های تکفیری، به‌ویژه در عراق، نقش کلیدی داشتند. پس از اشغال عراق، آنها سال‌ها درگیر گروه‌های مختلف بودند و بسیاری از این افراد را دستگیر کرده و در زندانی به نام زندان بوکا در نزدیکی بصره، نگهداری می‌کردند. این زندان که محل نگهداری خطرناک‌ترین افراد به‌زعم خودشان بود، از سوی انگلیسی‌ها اداره می‌شد. در میان زندانیان، افرادی مانند ابوبکر بغدادی حضور داشتند. 

اشتباه یا تصمیم آگاهانه غرب این بود که به‌جای نابود کردن جریان تکفیری، زندانیان ضدشیعه را به ویژه از زندان بوکا آزاد کردند و از آنها هسته اولیه داعش در عراق شکل گرفت. همزمان، تکفیری‌های ضدغرب یا در زندان نگه داشته می‌شدند یا تحت فشار قرار می‌گرفتند، بنابراین جریان آزاد شده صرفاً برای شعله‌ور کردن جنگ مذهبی علیه شیعیان به کار گرفته شد. به همین دلیل، وقتی گفته می‌شود امریکا داعش را ایجاد کرد، باید دقیق توضیح داده شود. اینطور نبود که امریکا یا انگلیس مستقیماً به این افراد پول بدهند و بگویند شما مزدور ما هستید و دستور بگیرید. آنها هوشمندانه‌تر عمل کردند و با شناخت دقیق، خطرناک‌ترین عناصر را در جهتی که به نفع‌شان بود، آزاد کردند. بعد‌ها هم وقتی داعش و شخص ابوبکر بغدادی شروع به انجام عملیات‌هایی کرد که امنیت غرب را تهدید می‌کرد، امریکایی‌ها بغدادی را کشتند. چون از مسیری که آنها می‌خواستند منحرف شده بود. هدف آنها این بود که این گروه در منطقه، علیه ایران و کشور‌های پیرامونی فعال باشد، نه اینکه ناامنی را به داخل اروپا و امریکا منتقل کند. 

نقش رژیم صهیونیستی در تحولات سوریه چه بود؟

دو دیدگاه در این رژیم نسبت به جنگ سوریه وجود داشت. یک دیدگاه این بود که جنگ داخلی سوریه فرصت خوبی است تا با کمک به مخالفان مسلح، نظام سوریه که عضو محور مقاومت است، سرنگون شود. دیدگاه دوم، اما محتاطانه‌تر بود و می‌گفت این گروه‌ها شناخته‌شده نیستند و معلوم نیست در آینده چه نیرو‌هایی از دل آنها بیرون بیاید؛ ضمن اینکه اگر اسرائیل به صورت علنی از گروه‌هایی با ادعای اسلامگرایی حمایت کند، این گروه‌ها در جهان اهل سنت کاملاً بی‌اعتبار می‌شوند. 

به همین دلیل، اسرائیل در ابتدا اعلام کرد که در جنگ سوریه بی‌طرف است و از هیچ‌کدام از طرفین حمایت نمی‌کند، اما واقعیت این است که از شکل‌گیری داعش و تضعیف سوریه کاملاً خشنود بود، چون این وضعیت به تضعیف محور مقاومت منجر می‌شد، حتی اگر به‌صورت مستقیم وارد حمایت علنی از این گروه‌ها نشود. 

تحلیل غربی‌ها و اسرائیلی‌ها این بود که چالش و خطری که از ناحیه داعش و جریان تکفیری ایجاد شده، آنقدر بزرگ است که ایران به‌عنوان‌ام‌القرای محور مقاومت، اگر بخواهد با تمام توان وارد مقابله شود، حداقل ۲۰سال زمان نیاز دارد تا بتواند این تهدید را مهار و خنثی کند، آن هم اگر اصلاً موفق شود. بر همین اساس، آنها از شکل‌گیری یک جنگ مذهبی گسترده در سوریه خوشحال بودند و تصور می‌کردند آتشی روشن کرده‌اند که سال‌ها خاموش نخواهد شد، اما در یک بازه زمانی سه تا چهار ساله، به‌طور غیرمنتظره دیدند که سردار سلیمانی موفق شد این گروه بسیار خطرناک را هم در عراق و هم در سوریه شکست بدهد. از همین نقطه بود که موضع اسرائیل تغییر کرد. دیگر ادعای بی‌طرفی نداشت و به‌صورت علنی اعلام کرد، اجازه نمی‌دهد ایران و حزب‌الله در سوریه باقی بمانند. حملات اسرائیل به پایگاه‌های منتسب به سپاه پاسداران و حزب‌الله در سوریه از همین مقطع آغاز شد و وارد فاز جدیدی شد. 

از سال ۲۰۱۷، یعنی پس از آزادسازی بوکمال و فروپاشی دولت داعش در سوریه و همزمان شکست داعش در موصل عراق، عملاً داعش در هر دو کشور از بین رفت. در این مقطع، موضع اسرائیل کاملاً علنی و تهاجمی شد؛ هم علیه نظام سوریه و هم علیه محور مقاومت. حملات متعددی انجام شد که عمدتاً با هدف از بین بردن تجهیزات و ارسال پیام هشدار صورت می‌گرفت. نقش اسرائیل در این مرحله با نقش امریکا تفاوت داشت. 

همچنین، امریکا با حضور در موقعیت راهبردی تنف سوریه و همکاری با کرد‌ها در شرق فرات، قصد داشت بر تحولات سوریه تأثیر بگذارد و یک منطقه حائل وسیع از شمال اردن تا کردستان عراق ایجاد کند. اما سردار سلیمانی با عملیات‌های مؤثر، به ویژه در «جنگ بادیه»، این طرح را شکست داد و مسیر تنف تا بوکمال را تحت کنترل نیرو‌های سوری و مقاومت قرار داد. تا زمانی که نظام سوریه پابرجا بود و سردار سلیمانی حضور داشت، گذرگاه‌های راهبردی مثل بوکمال و قائم در اختیار محور مقاومت باقی ماند و امریکا نتوانست اهداف خود را محقق کند. 

نقش شهید قاسم سلیمانی در ایجاد و اتحاد گروه‌های مقاومت چه بود و چرا این تشکیلات در معادلات منطقه وارد شد؟

در عراق، برخلاف سوریه، تنها گروه فعال تکفیری داعش بود. زمانی که موصل سقوط کرد و داعش به سمت بغداد حرکت کرد، عملاً فاصله‌ای بین این گروه و بغداد، کربلا و نجف باقی نمانده بود. خطر تکرار فجایعی مانند سامرا در کاظمین، کربلا و نجف کاملاً جدی بود؛ یعنی شعله‌ور شدن یک جنگ تمام‌عیار شیعه و سنی. در این شرایط، فتوای تاریخی آیت‌الله العظمی سیستانی صادر شد و جوانان عراقی برای دفاع از کشور، عتبات و دین به سمت پادگان‌های ارتش عراق که به تضعیف شده بودند، حرکت کردند. 

اگر سردار سلیمانی نبود، این فتوا هرگز از روی کاغذ به واقعیت میدانی تبدیل نمی‌شد. او با بسیج همه امکانات، شبانه‌روز تلاش کرد و تشکیلات قوی به نام حشدالشعبی شکل گرفت؛ نیرویی متشکل از داوطلبانی که توانستند در برابر این تهدید بایستند و در نهایت داعش را در عراق شکست دهند. همزمان، سردار سلیمانی در سوریه نیز همین مسیر را دنبال کرد، اما به‌دلیل تفاوت ترکیب اجتماعی سوریه با عراق، ناچار شد از نیرو‌های داوطلب دیگری استفاده کند. حزب‌الله لبنان، رزمندگان افغان که بعد‌ها به فاطمیون معروف شدند، نیرو‌های عراقی و داوطلبان پاکستانی که با نام زینبیون شناخته شدند، ترکیبی از نیرو‌هایی را شکل دادند که برای نخستین‌بار در منطقه در چنین ابعادی کنار هم قرار گرفتند و توانستند در برابر این خطر بزرگ بایستند. 

گروه‌های مختلفی در میدان حضور داشتند که فرماندهی آنها به‌صورت کلی از طریق حلقه وصل نیروی قدس و شخص سردار سلیمانی انجام می‌شد. این نیرو‌ها در کنار ارتش سوریه می‌جنگیدند و بعد‌ها با تشخیص سردار سلیمانی، روس‌ها هم وارد صحنه شدند تا با استفاده از هواپیما‌های پیشرفته، پوشش هوایی مناسبی برای عملیات‌ها ایجاد شود. به همین دلیل، ماهیت جنگ در عراق با ماهیت جنگ در سوریه کاملاً متفاوت بود و این نکته بسیار مهم است. 

در عراق، به دلیل اینکه حدود ۶۵ درصد جمعیت شیعه بودند، پس از صدور فتوا، تعداد بسیار زیادی از جوانان شیعه وارد میدان شدند و عملاً هیچ کمبود نیروی انسانی وجود نداشت. حتی می‌توان گفت که نیروی داوطلب بیش از نیاز هم بود. در عراق، نقش نیرو‌های ایرانی صرفاً نقش مستشاری بود؛ یعنی کمک به سازماندهی، آموزش و شکل‌دهی سریع به تشکیلات، اما خود عملیات‌ها را نیرو‌های عراقی انجام می‌دادند. به همین دلیل هم تعداد شهدای ایرانی در عراق بسیار کم است، چون نیازی به حضور گسترده نیرو‌های ایرانی در میدان نبود. 

اما در سوریه شرایط کاملاً متفاوت بود. سردار سلیمانی با توانمندی بالای خود، به‌صورت همزمان دو نوع جنگ کاملاً متفاوت را فرماندهی می‌کرد؛ یکی در عراق و یکی در سوریه، هم علیه داعش و هم علیه مجموعه گروه‌های تکفیری. 

به دلیل آنکه، در فاصله سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷ تمرکز رسانه‌ای و میدانی بیشتر روی داعش بود، این مقطع به‌عنوان «جنگ علیه داعش» شناخته شد، در حالی که پیش از آن، بسیاری از عملیات‌ها علیه گروه‌های دیگری انجام شده بود. به‌عنوان مثال، شهر حلب ابتدا از دست گروه‌هایی غیر از داعش آزاد شد. یکی از اشتباهات رایج در ایران این است که گفته می‌شود حلب از داعش پاکسازی شد، در حالی که داعش در شهر حلب حضور نداشت؛ حضور داعش در استان حلب بود، اما شهر در اختیار جبهه‌النصره و دیگر گروه‌ها قرار داشت و این گروه‌ها پیش از درگیری اصلی با داعش شکست خوردند. 

از این جهت، سردار سلیمانی خدمت بزرگی هم به منطقه و هم به جهان کرد. امروز امریکایی‌ها مدعی‌اند که با داعش جنگیده‌اند، اما واقعیت این است که ضربه اصلی به داعش ازسوی سردار سلیمانی وارد شد. این گروه که زمانی ادعای تشکیل دولت داشت، آن‌چنان ضربه خورد که به یک گروهک تروریستی پراکنده تبدیل شد. گروهکی که مانند بسیاری از سازمان‌های تروریستی دیگر، فقط توان انجام عملیات‌های محدود و پراکنده را دارد و دیگر آن خطر گسترده گذشته را ندارد. اگر این اقدام‌ها انجام نمی‌شد، همانطور که رهبر انقلاب هم فرمودند، باید در همدان، اصفهان، شیراز و دیگر شهر‌های ایران با همین گروه‌های تکفیری، به‌ویژه داعش، می‌جنگیدیم. سردار سلیمانی با ذکاوت، توانمندی و پیگیری خستگی‌ناپذیر خود این خطر را از کشور و حتی از جهان دور کرد. 

اگر ایران با تدابیر راهبردی سردار شهید قاسم سلیمانی وارد بحران سوریه نمی‌شد، امروز منطقه با چه تحولات و پیامد‌هایی مواجه بود؟ آیا در آن صورت، یک رویارویی گسترده، مانند جنگ ۱۲روزه در همان مقطع زمانی رخ می‌داد و نتایج آن برای ایران چگونه رقم می‌خورد؟

نکته مهم دیگر به سال ۱۳۹۱ بازمی‌گردد، زمانی که چیزی نمانده بود نظام سوریه در همان ابتدای بحران سقوط کند. نیرو‌های مسلح مخالف تا نزدیکی دمشق پیش آمده بودند و گفته می‌شود فاصله آنها با دفتر کار بشار اسد به حدود ۴۰۰ متر رسیده بود. در پاییز ۱۳۹۱، سردار سلیمانی شخصاً وارد میدان شد و فرماندهی عملیات را به‌دست گرفت. با یک عملیات سنگین، این گروه‌های تکفیری – که آن زمان هنوز داعش نبودند – عقب رانده شدند. 

اگر این اقدام در سال ۱۳۹۱ انجام نمی‌شد، وضعیتی که امروز در سوریه می‌بینیم، همان زمان اتفاق می‌افتاد. امروز عملاً سوریه تجزیه شده است؛ شمال در اختیار ارتش ترکیه است، شرق فرات در دست امریکایی‌ها و کردهاست، تنف در اشغال امریکاست و اسرائیل هم دامنه اشغالگری خود را از جولان گسترش داده و به نزدیکی دمشق رسانده است. دولت سوریه عملاً فقط بر مناطق مرکزی و ساحلی تسلط دارد و در بسیاری از مناطق کنترلی ندارد، هرچند امتیاز‌های زیادی هم داده است. 

یکی از دلایل حمله به ایران در جنگ ۱۲ روزه نیز همین بود که دیگر سوریه به‌عنوان خط دفاعی وجود نداشت. اگر در سال ۱۳۹۱ آن اقدام انجام نمی‌شد، چنین جنگی بسیار زودتر رخ می‌داد؛ آن هم در شرایطی که ایران حتی یک‌دهم توان موشکی و دفاعی امروز را نداشت. هر سال توان دفاعی افزایش پیدا کرد تا پاسخ کوبنده به اسرائیل ممکن شود، بنابراین باید ارزش کار سردار سلیمانی را به‌درستی فهمید؛ او خطر بسیار بزرگی را از ایران دور کرد. 

خطر واقعی، خطر جریان تکفیری بود و نباید همه‌چیز را فقط به داعش تقلیل داد، چراکه این کار باعث تطهیر دیگر گروه‌ها می‌شود. جبهه‌النصره، احرارالشام، نورالدین زنکی و تحریرالشام همگی گروه‌های تکفیری هستند. امروز همان جریان‌ها با چهره‌ای جدید و با ادعای دموکراسی در قدرت ظاهر شده‌اند، در حالی که همان جنایت‌ها ادامه دارد. از قتل‌عام در ساحل و سویدا گرفته تا حمله به مناطق شیعه‌نشین مانند مسجد امام علی در استان حمص. اینها همان گروه‌های تکفیری‌اند، فقط با ظاهری متفاوت و با سکوت و حمایت غرب. من معتقدم اگر سردار سلیمانی امروز هم در صحنه بود، همانطور که در سال ۹۱ نظام سوریه را نجات داد، می‌توانست در این مقطع هم مانع فروپاشی کامل شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار