کد خبر: 1337800
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۴۰۴ - ۰۰:۴۰
سردار خلیل‌اله همائی‌راد، همرزم سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی:
حاج قاسم برای نیروهایش یک پدر تمام عیار بود پدران نقطه اتکا هستند و سردار سلیمانی؛ برای بچه‌های جنگ یک نقطه اتکا بود. وقتی می‌خواستند به خواستگاری بروند همراهی می‌کرد، در عروسی‌ها شرکت داشت؛ اگر بچه‌ها و خانواده‌های‌شان به اختلاف برمی‌خوردند مداخله می‌کرد و صلح و سازش برقرار می‌کرد، اگر کسی گرفتاری مالی داشت تا حد مقدوراتش کمک و دستگیری می‌کرد، حتی اگر پرونده‌ای در دادگاهی یا پاسگاهی داشتند مساعدت می‌کرد درست مانند یک پدر

جوان آنلاین: هم‌زمان با تقارن ۱۳ رجب، سالروز ولادت با سعادت حضرت علی «ع» و روز پدر با ۱۳ دی‌ماه، ششمین سالروز شهادت سپهبد شهید حاج‌قاسم سلیمانی، سردار خلیل‌اله همائی‌راد، همرزم و دوست این شهید والامقام، طی یادداشتی که در اختیار روزنامه «جوان» قرار داده درباره روحیه پدرانه حاج‌قاسم قلم زده است. متن این یادداشت به شرح زیر است. 
 
سابقه آشنایی بنده با سردار شهید سپهبد سلیمانی به ۱۱شهریور۱۳۶۰ برمی گردد. وقتی که بنده بعد از گرفتن دیپلم با چند نفر از دوستان و هم محله‌ای‌ها عازم جبهه شدیم و قاسم که هنوز به حج هم نرفته بود؛ مربی آموزشی ما بود. جوانی با مو‌های مجعد؛ چشمانی که به چشمان آهو می‌مانست از فرط گیرایی و زیبایی؛ پرجنب و جوش و با تحرک یک جوان عشایر که کوه و کمر و رزم برایش حکایت زندگی روزمره بود و ما بچه‌هایی که از پشت میز مدرسه آمده بودیم و لباس‌هایی در پادگان قدس کرمان به ما داده بودند که چند سایز بزرگ‌تر بود و از ارتش قرض گرفته بودند و پوتین‌هایی که به گفته علی‌آقا مهاجری که آن وقت فرمانده پادگان بود؛ هم نو بودند و هم «۹»! نو بودن پوتین‌های چرم سربازی یعنی خشک و شق و رق و ۹ بودن یعنی برای همه یک سایز آورده بودند. مهم نبود شماره پای ما ۴۰ بود یا ۴۲ یا ۴۴ و پوتینی که در دوره یک هفته‌ای آموزش پوشیدم دو شماره از سایز پایم بزرگ‌تر بود و باید با آنها روزی ۱۰کیلومتر می‌دویدیم و هنگام آموزش و خیز پنج‌ثانیه و میدان تیر؛ با رگبار گلوله‌هایی که قاسم و محرابی و دامغانی و فتحی که مربی‌های ما بودند و کنار پای‌مان شلیک می‌کردند؛ در آن گرد و خاک و بوی باروت یادمان می‌رفت که پوتین ما دو سایز بزرگ‌تر است. هم ۹ و هم نو!
یک روز در آن دوره و در میدان تیر؛ قاسم می‌خواست از کلاشنیکف یکی از بچه‌ها که فشنگ در آن گیر کرده بود؛ رفع گیر کند؛ اما تیر ناگهان در رفت و در بازوی قاسم نشست. او را به بهداری بردند. راستش در دل‌مان خوشحال بودیم یک مربی کمتر شده و فشار آموزش که می‌خواست از بچه مدرسه‌ای‌هایی، چون من و دوستانم و مردانی که از اصناف مختلف بودند؛ یک هفته‌ای مرد میدان بسازد؛ کم می‌شود، اما نشد و قاسم فردا برگشت، اما با یک شلوار کردی که نیاز به فانوسقه بستن نداشت و این بار کلاشنیکف را یکدستی شلیک می‌کرد و ما از ترس می‌دویدیم...
گروه ما جالب بود بچه مدرسه‌ای داشت؛ کارگر و کشاورز و کارمند و معلم داشت و فاصله سنی برخی از ما که در یک گردان برای رفتن به جبهه آموزش می‌دیدیم؛ حدود ۵۰سال بود. مثلاً زادخوش‌ها که بچه‌های خانوک بودند و جواد (شهید) و سلمان (آزاده) با پدرشان که پیرمردی بود با هم آمده بودند و بچه‌ها به پدرشان می‌گفتند: برادر بابا!
دوره یک هفته‌ای ما که تمام شد؛ قاسم و سایر مربیان مرکز آموزش در کرمان ماندند و گردان ما با فرماندهی منصور همایونفر (شهید) و اکبر محمدحسینی (شهید) برای شرکت در عملیات شکست محاصره آبان؛ یعنی عملیات ثامن‌الائمه که ۵مهر ۱۳۶۰ انجام شد؛ عازم جبهه شد و از راهی به آبادان محاصره شده رفتیم که جواد تندگویان (وزیرنفت - شهید) چند روز قبل رفته بود و به اسارت درآمده بود. 
چندی بعد از عملیات قاسم به آبادان آمد و چند نفر را دست‌چین کرد و با خودش برد. مثلاً رضا ذهاب ناظوری (جانباز) و محمد نگارستانی (با یک گلوله مستقیم آرپی‌جی ۷ در عملیات طریق‌القدس شهید شد) و فرماندهی عملیات آزادسازی بستان را قاسم به عهده داشت و دیگر از جبهه برنگشت. جنگ هم که تمام شد؛ قاسم پوتین از پایش در نیاورد؛ چه در جنوب و شرق کشور و برای تأمین امنیت این منطقه و چه در عراق و سوریه که در مقابل طرح تجزیه غرب آسیا ایستاد و نگذاشت داعش به عنوان اسرائیل دوم در قلب کشور‌های اسلامی ریشه بدواند؛ تا نیمه شب جمعه ۱۳دی که صفیر دو موشک هل‌فایر از پهپاد «پهپاد ۱ MQ- C» موسوم به عقاب خاکستری او را آسمانی کرد. 
امسال چه مناسبت زیبایی رخ داده که سالگرد شهادت سپهسالار جبهه مقاومت؛ با میلاد مرد مردان؛ شاه ولایت؛ امیرمؤمنان حضرت علی (ع) تقارن یافته است و روز هم روز پدر است. حقیقتاً رفتار حاج‌قاسم با نیروهایش در لشکر ثارالله پدرانه بود. 
پدران نقطه اتکا هستند و سردار سلیمانی؛ برای بچه‌های جنگ یک نقطه اتکا بود. وقتی می‌خواستند به خواستگاری بروند همراهی می‌کرد، در عروسی‌ها شرکت داشت؛ اگر بچه‌ها و خانواده‌های‌شان به اختلاف برمی‌خوردند مداخله می‌کرد و صلح و سازش برقرار می‌کرد، اگر کسی گرفتاری مالی داشت تا حد مقدوراتش کمک و دستگیری می‌کرد، حتی اگر پرونده‌ای در دادگاهی یا پاسگاهی داشتند؛ مساعدت می‌کرد درست مانند یک پدر. 
حاج قاسم بار‌ها و بار‌ها عصبانی شده بود؛ درست مثل بابا‌ها و از سر دلسوزی و بعد که خشمش فرو نشسته بود؛ دلجویی می‌کرد و قربان و صدقه بچه‌ها می‌رفت تا ناراحتی را از دل‌شان دربیاورد و این مختص زمان جنگ هشت‌ساله نبود. تا انتها ادامه داشت و ما هر سال حداقل یک دورهمی داشتیم. گاهی وقت‌ها هم بیشتر و حاج‌قاسم گرفتار ماجرای سوریه و عراق بود، اما هیچ‌وقت دورهمی‌های دوستانه و صمیمی با بچه‌های جنگ را ترک نکرد و آخرین دورهمی ما بهار ۱۳۹۸ بود. حاج‌قاسم با فرزندان و خانواده شهدا هم رفتاری از جنس پدرانه داشت. اگر شغل می‌خواستند؛ اگر فرزندان و نوه‌های‌شان متولد می‌شدند، اگر بیمار می‌شدند او تکیه‌گاه‌شان بود؛ درست مانند پدر که تکیه‌گاه خانواده است. 
اگر همدلی را یک ویژگی پدرانه بدانیم؛ حاج‌قاسم در اوج بود. او در غم و شادی بچه‌های جنگ و خانواده‌های‌شان شریک بود. مثلاً سال‌ها پس از اتمام جنگ قرار بود ترکشی که در بدن حمید شفیعی جاخوش کرده و آرام‌آرام پیش رفته و می‌خواست کارش را بسازد را جراحی کنند و حمید به یکباره حاج‌قاسم را بالای سر خود در اتاق عمل دیده بود در حالی که یک پای حاجی در سوریه و پای دیگرش در عراق بود و درگیر داعش که بی‌محابا به پیش می‌تاخت. درست شبیه هر پدری که برای بچه‌هایش دلسوزی و همدردی می‌کند و این رفتار‌های او فیلم‌بازی کردن نبود؛ برای نمایش دادن هم نبود. همدلی؛ حقیقت ذاتی حاج‌قاسم بود. 
اگر یک صفت بازر پدرانه را دلسوزی بدانیم؛ سردار شهید به نهایت دلسوز بود. دلسوزی برای همه! نه تنها خانواده تنی و عشایر ایل سلیمانی و بچه‌های لشکر ثارالله و مردم کرمان و ایران؛ بلکه برای همه چنین حس دلسوزی داشت. چه دختران کم‌حجاب و چه مادران شهید و چه مردمی که به ظاهر نمی‌شناخت. مثلاً من بار‌ها با خودم فکر کردم اینکه سه‌بار قسم جلاله خورد و گفت: «برادران، رزمندگان، یادگاران جنگ؛ یکی از شئون عاقبت به خیری «نسبت شما با جمهوری اسلامی و انقلاب» است. والله والله والله از مهم‌ترین شئون عاقبت به خیری همین است. والله والله والله از مهم‌ترین شئون عاقبت به خیری، رابطه قلبی و دلی و حقیقی ما با این حکیمی است که امروز سکان انقلاب را به دست دارد.» بر چه مبنایی بود و هیچ عاملی جز دلسوزی در آن نیافتم. 
قاسم به پول نیازی نداشت؛ پست هم که داشت یعنی گرچه زیر مجموعه فرمانده سپاه بود، اما عملاً رابطه مستقیم با رهبری داشت و بالاتر از آن هم نمی‌توانست برود که فکر کنیم سخنش برای نزدیک شدن و ارج و مقام بوده است. شهرت هم که داشت و این سخن که چند بار قسم جلاله خورد؛ نه بر ثروتش می‌افزود؛ نه بر قدرتش نه بر شهرتش! پس چرا چنین گفت؟ 
کوتاه سخن آنکه حکایت دلسوزی حاج قاسم در نظرم شبیه دلسوزی مؤمن آل‌یاسین آمد که ماجرایش در سوره‌یاسین آمده است. حکایت مردی که شتابان از دور دست شهر می‌آید و مردم را به پیروی از رسولان فرا می‌خواند و ایمان خود را به پروردگار آشکار می‌سازد و می‌گوید: «پیروی کنید از رسولان و پیروی کنید از کسانی که مزدی از شما نمی‌خواهد و رهبرند»؛ و این نهایت دلسوزی بود. شبیه یک پدر که با تمام وجود خود؛ خیر و عاقبت‌بخیری فرزندان و خانواده‌اش را می‌خواهد.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار