دهه سوم شهريورماه هميشه من را به ياد رضا خدري مياندازد. خدا رحمت کند او را كه همين چند ماه پيش از دستش داديم. دهه سوم شهريورماه هميشه من را به ياد رضا خدري مياندازد. خدا رحمت کند او را كه همين چند ماه پيش از دستش داديم. زمان فوت اين خبرنگار پيشكسوت دفاع مقدس، بنا به دلايلي نشد حق مطلب را در مورد او ادا كنم، دنبال فرصتي ميگشتم تا از خدري و زحماتي كه براي مخابره اخبار دفاع مقدس كشيد، بنويسم. نوشتن از او شخصي نيست. مرحوم خدري متعلق به همان نسل همتها و باكريهاست كه صفحه ايثار و مقاومت مزين به ياد و نام آنهاست. انسانهايي كه در مقطع خاصي از تاريخ اين سرزمين، هر چه در توان داشتند به كار بستند تا پايان آن جنگ ويرانگر و تحميل شده، با سربلندي و عزت به ثبت برسد. مرحوم خدري يكي از همين قهرمانهاي جنگ بود. هرچند گمنام، ولي بود و اثرهاي زيادي از خودش برجاي گذاشت. از اهالي خون گرم آبادان و همسايه ديوار به ديوار خرمشهر بود. مثل خيلي از همولايتيهايش يك روز وقتي كه چشم باز كرد، ديد جنگ آمده است پشت دروازههاي شهرش. پس سلاح خودش را برداشت و راهي شد. دوستش با اسلحه به ميدان جنگ رفت و بچه محلش كوكتل مولوتوف آماده كرده بود. او هم كه خبرنگار بود، دوربين و قلم و دفترچهاش را برداشت و قدم به ميدان جنگ گذاشت.
خبرنگار پيشكسوت
خدري خبرنگار بود. سالهاي قبل از انقلاب و شروع جنگ براي كيهان مينوشت. داستان خبرنگار شدنش را بارها برايمان تعريف كرده بود. از اواخر دهه 40 كه به پيشنهاد مرحوم فرامرزي به صورت نيمه وقت در كيهان قلم ميزد و تا زمان شروع جنگ يك خبرنگار كاركشته ميشود. تابستان سال 59 آنقدر در حرفه خبرنگاري با تجربه شده بود كه حدس بزند عنقريب جنگي آغاز خواهد شد.
خودش ميگفت: روزها پيش از شروع جنگ، هر بار كه دشمن مرزها را بمباران ميكرد، سريع خبر تجاوزش را به كيهان مخابره ميكرديم. اما آنهايي كه بايد اين اخبار را ميشنيدند، گوششان بدهكار نبود. هرچه فرياد ميزديم صدايمان فوقش تا دروازههاي خرمشهر و آبادان بيشتر نميرفت. منظور خدري از «آنها» برخي مسئولان بيكفايت بودند كه حضرت آقا هم در خاطراتشان به آنها اشاره كردهاند: «روز 31 شهريور 59 جنگ در واقع آغاز نشد- آن روز تهران بمباران شد- جنگ از پيش شروع شده بود. اگر مسئولانى كه آن روز در رأس كار بودند- همان كسانى كه بعد هم نشان دادند لياقت اداره كشور را ندارند- ميفهميدند، تشخيص ميدادند و آمادگى خود را بالا ميبردند، نه خرمشهر آن جور ميشد، نه قصرشيرين آن جور ميشد، نه برخى از مناطق ديگر مرزى.»
20 شهريور 59
تهديد خرمشهر قبل از شروع جنگ، را خدري به چشم ديده بود. خاطرهاش از روز 20 شهريورماه 59 را بارها برايمان تعريف كرده بود. همين خاطره و يادآوري آن بهانه نوشتن اين مطلب را فراهم آورد. از قرار در آغازين روزهاي دهه سوم شهريور 1359، عراق به مرز شلمچه حمله ميكند و پاسگاه مؤمني را تصرف ميكند. آنجا ما حتي تلفات هم ميدهيم. خدري همه اين وقايع را به چشم ديده بود:
«بيستم شهريور ۵۹ تا به آبادان رسيدم، مادرم گفت يكي از دوستانت دربهدر دنبال تو ميگردد. خودم را به دوستم رساندم. برادرش در پاسگاه مؤمني شلمچه سرباز بود. دوستم گفت شنيده است كه عراقيها به پاسگاه حمله كردهاند و برادرش را به شهادت رساندهاند. روي ترك موتورش نشستم تا برويم پيكر برادرش را بياوريم، اما هنوز چند كيلومتري به پاسگاه مانده بود كه از دور تانكهاي ناشناسي را ديديم. به دوستم گفتم همين جا نگهدار، اينها عراقي هستند. گفت پس چطور جنازه برادرم را بياوريم. گفتم اگر همين طور جلو برويم، چه كسي جنازه خودت را برگرداند! از همان جا ديديم كه چطور نيروهاي دشمن روستاييهاي مرزنشين را ميگرفتند و سوار بر كاميون، آنها را به عراق منتقل ميكردند. به ناچار برگشتيم و خودم را به دفتر روزنامه كيهان در خرمشهر رساندم. چون در بسته بود، با لگد در را شكستم و خبر حمله دشمن را به شوراي سردبيري روزنامه كيهان در تهران مخابره كردم. بچههاي دفتر تهران از حرفم متعجب شدند. با وزارت خارجه تماس گرفتند، ولي كسي كه پاسخشان را داده بود، گفته بود حتماً خبرنگارتان ديشب خوابنما شده است! خلاصه حرفم را قبول نكردند».
تاريخ شفاهي جنگ
رضا خدري تاريخ شفاهي جنگ بود. خيلي از دانستهها را در دل داشت و سعي ميكرديم هرازگاهي در مصاحبه با او، بخشهايي از اين خاطرات گرانقدر را استخراج كنيم. خودش هم دست به قلم بود. كتابهاي متعددي در خصوص دفاع مقدس و خصوصاً مقاومت خرمشهر نوشته بود، اما نميدانم چرا به خاطرات خودش كه ميرسيد آن طور كه بايد توجه نشان نميداد. هرچقدر هم به او ميگفتيم گوشش بدهكار نبود.
آخرين روزهاي شهريور ماه 59 هميشه رضا خدري را ياد نفسهاي شوم دشمن ميانداخت. صداي شني تانكهاي بعثي كه از مرز شلمچه عبور كرده و پاسگاه مؤمني را تصرف كردند. جنگ براي او از 20 شهريور 1359 با جديت شروع شد و هيچ وقت به اتمام نرسيد. هميشه دغدغه آن روزها را داشت. حتي غصه اموال بيتالمال را ميخورد كه در گمرگ خرمشهر صحيح و سالم به دست دشمن افتاده و غارت شده بودند!
پاسگاه مؤمني سقوط كرد!
خدري هر سال همين موقع ما را به ياد شروع جنگ ميانداخت. زنگ ميزد و ميگفت: «عراقيها تا پاسگاه مؤمني آمدند و من چقدر در 20 شهريور 1359 حرص خوردم تا اين واقعيت را به گوش مسئولان بيكفايت وقت برسانم. اما كسي حرفم را گوش نكرد». سالها از آن روز ميگذشت و خدري هنوز حرص ميخورد؛ چرا بايد خرمشهر اينطور بيدفاع رها ميشد؟ چرا مرز شلمچه تقويت نشد؟ چرا بايد جهانآرا و يارانش تنها ميماندند و چراهاي ديگري كه هميشه در ذهن اين خبرنگار جنگي سنگيني ميكرد...
اين روزها جاي رضا خدريها واقعاً خالي است. اينها نسلي دغدغهمند بودند. جنگ تحميلي را با پوست و گوشت و استخوانشان لمس كرده و هميشه در بخشي از ذهنشان به يادگار داشتند. خدري امروز نيست، اما آخرين روزهاي شهريورماه بدون او هم در صفحه تقويم ظاهر ميشود. باز تانكهاي بعثي از خط مرزي شلمچه عبور ميكنند و اگر دير بجنبيم باز هم خرمشهر از دست ميرود...