سجاد کریمی برادر شهید مهندس مصطفی کریمی از شهدای لشکر فاطمیون علاقه زیادی به کار فرهنگی در حوزه معرفی شهدا دارد. سجاد کریمی برادر شهید مهندس مصطفی کریمی از شهدای لشکر فاطمیون علاقه زیادی به کار فرهنگی در حوزه معرفی شهدا دارد. شهید مصطفی کریمی یکی از نخبگان جامعه افغانستانی مقیم ایران و فارغالتحصیل رشته معماری از دانشگاه تهران بود که در زمان حمله داعش به خاک سوریه داوطلبانه برای دفاع از حریم اهل بیت عصمت و طهارت (ع) راهی سوریه شد. مهندس شهید مصطفی کریمی از یک خانواده تحصیلکرده و نابغه افغانستانی بود که همه خواهر و برادرانش از نخبگان دانشگاهی هستند. برای آشنایی بیشتر با سیره و منش این شهید با سجاد کریمی، برادر شهید همکلام شدیم.
موزه جنگ کابل
سجاد کریمی ابتدا به معرفی مختصری از شهید میپردازد و میگوید: «مصطفی لیسانس مهندس معماری از دانشگاه تهران را داشت و موضوع پایاننامهاش «موزه جنگ کابل» بود. ایشان متولد سال ۱۳۶۶ بود. من چهار سالی از مصطفی کوچکتر هستم. ما چهار خواهر و پنج برادر هستیم. برادرم در شرف ازدواج بود که شهادت قسمتش نشد. پدرمان روحانی و مادرمان خانهدار است.
شهادت در خانواده کریمیها مفهوم غریبی نیست، ایشان به شهادت پدربزرگ و داییاش که از محبان امام خمینی (ره) بود، اشاره میکند و میگوید: «سالها قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، پدربزرگم با امام خمینی (ره) ارتباط داشت و بعد از پیروزی انقلاب، نماینده امام خمینی (ره) در شمال افغانستان میشود و مردم را با آرمانهای انقلاب اسلامی در ایران و مباحث دینی و احکام شرعی آشنا میکند. آن روزها زمینه بیداری اسلامی در افغانستان پایهریزی شده و انقلاب اسلامی ایران به کشور ما هم سرایت کرده بود. فعالیتهای پدربزرگ و داییام، تاب و توان از منافقین گرفته بود، از این رو نقشه ترور ایشان را میکشند. ۱۰ سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در یکی از روزها که پدربزرگ در حوزه علمیهای در شمال افغانستان بود، توسط منافقین وابسته به کمونیستها محاصره میشود و استقامت میکند، اما بعد از اتمام مهماتش منافقین به حوزه هجوم میبرند و براتعلی حمیدی و محمد حمیدی داییام را به شهادت میرسانند.»
فدایی حسین (ع)
ایشان در مورد فضای تربیتی خانواده اینچنین میگوید: «پدرم حوزوی بود. اهل مطالعه و دین. اعتقادات اسلامی داشت و همین پیشینه انقلابی خانواده در تربیت ما هم تأثیرگذار بود. مادرم بانویی مؤمن و متعهد بود و به رزق حلال خانه و نوع تربیت بچهها اهمیت میداد. بچهها زیر نظر چنین پدر و مادری رشد پیدا کردند. مادرم خود فرزند شهید بود و میگفت سجاد جان هر زمان بچهها را شیر میدادم با خدای خود مناجات میکردم و میگفتم انشاءالله فرزندانم، چون پدر و برادرم در راه اسلام شهید شوند و مانند اصحاب امام حسین (ع) فدایی ایشان باشند. این دعای مادر ریشه در تفکرات انقلابی و مذهبی ایشان داشت. به نظر من این عاقبتبخیری مصطفی نتیجه تفکر پدر و دعاهای پدر و مادرم است.»
برادر شهید کریمی به ارادت خانواده به امام خمینی (ره) و ولایت فقیه اشاره میکند و میگوید: «همه اهل خانواده به امام علاقه داشتند. همه این علاقه به ارتباط قلبی پدر بزرگ شهیدمان به امام مربوط میشد. ایشان از مریدان امام بود. پدربزرگ فعالیت زیادی برای انقلاب در کشورمان افغانستان انجام داد. وقتی کنار پدربزرگ مینشستیم از امام و عقایدش برای ما صحبت میکرد. او داستانهای زیادی را برای ما از امام روایت کرد و همین محبت ایشان را به دل ما انداخت. ارادت به ولایت فقیه همان بهانهای بود که مصطفی را از پشت میز دانشگاه و درس و تحصیل به جبهه مقاومت کشاند.»
خادمالحسین (ع)
برادر شهید به چرایی حضور مصطفی در جبهه مقاومت اشاره میکند و میگوید: «مصطفی سال۱۳۹۴ همراه با جمعی از دانشجویان در ایام اربعین حسینی راهی سرزمین عشق، کربلا شد. با توجه به اینکه این اولین سفر آقا مصطفی به سرزمین عشق بود، هیجان و شور خاصی به این سفر معنوی داشت. آن ایام، روزهای اوج جنگ با داعش در سوریه و عراق بود و مصطفی گاهی خبرهای جنگ سوریه را از سایتها و کانالهای فضای مجازی و برنامههای اخبار تلویزیون پیگیری میکرد، ولی زیاد حس خاصی به این مسئله نداشت تا اینکه راهی کربلا شد. اینکه در این سفر چه به مصطفی گذشت و قرار و عهدی با امام حسین (ع) داشت، ما از آن بیاطلاع هستیم، اما همین سفر بهانهای شد تا ایشان تصمیم بگیرد و لباس جهاد به تن کند و به جمع مدافعان حرم بپیوندد. بعدها دوستانش برای ما اینگونه روایت کردند که مصطفی در بدو ورود به نجف از دوستان و همراهانش جدا و بعد از زیارت حرم امیرالمؤمنین (ع) به سرعت راهی کربلا شد و مسیر پیادهروی کربلا را طی یک شبانهروز طی کرد و بعد از زیارت حرمین شریفین اباعبدالله الحسین (ع) و حضرت ابوالفضلالعباس (ع) در یک موکب در ورودی کربلا خادم افتخاری شد. او دراین موکب با یکی از خادمان عراقی که از مدافعان حرم در سوریه و از رزمندگان تیپ حیدریون بود، آشنا میشود.
دوستش میگفت، من و همسفران دیگر، همان ابتدای ورودی کربلا برای استراحت وارد موکبی شدیم که مصطفی در آن خادم بود. مصطفی حال و هوای خاصی داشت. همراه با دوستانش کنارش رفتیم و شروع به گپوگفت کردیم. به او گفتیم: برویم زیارت؟! مصطفی گفت: من دیروز به زیارت رفتهام. دوست دارم اینجا بمانم و خادمی زوار امام حسین (ع) را انجام بدهم. مصطفی کمی هم از رزمنده مدافع حرم عراقی برایمان گفت و ما هم بیتوجه به گفتههای مصطفی راهی حرم شدیم.
بعد از اربعین به ایران برگشتیم و در طول مسیر مصطفی دیگر آن مصطفای قبل سفر نبود، خیلی متفاوت شده بود. این آخرین وعده دیدار ما با او بود تا اینکه خبر شهادتش را شنیدیم و خودمان را به تشییع او رساندیم و در طول مراسم به یاد حرفهای او در موکب کربلا افتادیم که از دوست مدافع حرم عراقیاش میگفت و ما متوجه حرفها و منظورش نشدیم.»
مداد العلما افضل من الدماء الشهداء
برادر شهید میگوید: هر چه بود از همان کربلا آغاز شد، از سفری که مصطفی از قول و قرارهای عاشقانهاش با امام حسین (ع) هرگز صحبتی با ما نکرد. این را هم بگویم که مصطفی زمانی که در موکب مشغول خدمت بود با پدر تماس گرفت تا از همان جا برای دفاع از حرم برود که پدر اجازه نداد و از ایشان خواست برگردد و به تحصیلاتش ادامه بدهد چراکه معتقد بود «مداد العلما افضل من الدماء الشهداء» و این شد که مصطفی به ایران برگشت و بعد از اتمام درسهایش باز هم موضوع رفتنش را با خانواده مطرح کرد. آن زمان پدر و مادر هم تا حدودی راضی شده بودند که مصطفی راهی میدان جهاد شود. تابستان سال ۱۳۹۵ بود که مصطفی برای اولین بار راهی شد. او در همان اعزام اول لیاقت شهادت پیدا کرد و لباس شهادت را پوشید. مصطفی ۲۵ مهرماه سال ۱۳۹۵ به شهادت رسید. بعد از شهادت مصطفی دو برادر دیگرم برای ادامه راه مصطفی راهی جبهه مقاومت شدند. آنها بر این باور بودند که نباید سلاح برادرشان بر زمین بماند.»
داوطلبانه در خط مقدم
ایشان در ادامه به نحوه شهادت مصطفی اشاره میکند و میگوید: «مصطفی زمانی که دانشجو بود، در کنار درس و تحصیل ساختمانسازی انجام میداد و چند پروژه را به اتمام رساند که ازایشان به یادگار مانده است. نحوه شهادتش را از زبان دوستان و همرزمانش برایتان روایت میکنم. گویا ایشان برای کمک به همرزمانش راهی خط مقدم میشود، هر چند آقا مصطفی مسئولیتش نبرد مستقیم با داعشیها نبود ولی داوطلبانه راهی خط نبرد مستقیم شد که حین کمک به دوست مجروحش توسط داعش از ناحیه کمر مجروح میشود و از بلندی به پایین پرتاپ میشود که متأسفانه بعد از سقوط از ارتفاع هم آسیبهای جدی میبیند که به کما میرود و دو روز در کما بود که بعد از آن به شهادت میرسد.»
یادداشتهای مصطفی
برادرم قبل از اعزام به خط نبرد به مادرم گفته بود که من وصیتنامه خود را در دفترچه یادداشتم نوشتم. ما بعد از شهادت مصطفی آن دفترچه را پیدا نکردیم. مادرم هرگز تماس مصطفی را از جوار حرم بیبی زینب (س) از یاد نمیبرد. او میگوید: مصطفی زمانی که اعزام شد و به زیارت عمه جان رفت، با من تماس گرفت و گفت من در جوار حرم بیبی زینب کبری (س) هستم و نایبالزیاره شما و خانوادهام، اینگونه بود که ما متوجه شدیم مصطفی در سوریه است.»
این قربانی را بپذیر!
سجاد میگوید: «ابتدا داییام متوجه شهادت مصطفی شد و مأموریت پیدا کرد که این خبر را به ما بدهد. ایشان در مرحله اول با برادر بزرگم مطرح کرد و ایشان هم پیگیر و قرار شد فردای آن روز به همراه پدر و یکی دیگر از دوستان راهی معراج شهدای تهران شوند تا پیکر مصطفی را شناسایی کنند. این در حالی بود که مادر و بقیه اعضای خانواده از شهادت مصطفی بیخبر بودند، اما در این مدت همه اعضای خانواده خواب برگشت مصطفی را میدیدند که بسیار هم خوشحال بود. همه فکر میکردیم همین روزهاست که مصطفی به خانه بازگردد. هرگز در تصور شهادت ایشان نبودیم. همه خودمان را مهیای بازگشت او کرده بودیم، غافل از اینکه او با شهادت به خانه میآید. روز موعود به معراج شهدا رفتیم. پدرم که پیکر مصطفی را دید، غمی بر چهرهاش پیدا شد، اما استوار ایستاد و گفت خدایا این مصطفای ما را از ما قبول بگردان. ما به قم برگشتیم و آشفته از اینکه چگونه میخواهیم این خبر را به مادر بدهیم. همه جمع شدیم تا آرامآرام این خبر را به مادر بگوییم. وارد خانه شدیم. مادر روی مبل نشسته بود. دامادمان گفت: مصطفی کمی مجروح شده! همین طور داشت شرح ماوقع میداد که مادر که لبخند زیبایی بر لب داشت گفت: من میدانم مصطفی شهید شده. من او را در راه حضرت زینب (س) دادهام، غمی ندارم.».
اما خواهربزرگم خیلی بیتابی میکرد. چند روزی گذشت و هیچ حرفی نمیزد. یک شب خواب مصطفی را دید که مصطفی او را در آغوش گرفته و به ایشان گفته بود: خواهر جان بیتابی نکن! من کنارتان هستم، خیلی جای خوبی دارم و بعد از آن خواب خواهرم آرامش عجیبی پیدا کرد. ما مراسم باشکوهی برای او در قم برگزار کردیم و الحمدلله حضور مردم شهیدپرور در این مراسم یکی از خاطرات آن روزها بود.»
عند ربهم یرزقون...
سجاد در پایان میگوید: «یاد مصطفی قلب من را به درد میآورد و دلتنگ او میشوم. این دلتنگی برای ما همیشگی است، اما میدانیم که او به آرزویش رسید و عند ربهم یرزقون شد. او به وقت نیاز به کمک ما میآید و همان طور که خودش در خواب به خواهرم گفته بود، همیشه در کنار ما حضور دارد. انشاءالله که شفاعت او شامل حال ما شود.»