سعدي در گلستان براي اينكه اهميت حياتي تأمل و سعه صدر از يكسو و تأثير مرگبار شـتـاب و عصـبيـت در تصميمگيري و واكنش را نشان دهد مثال ملموس و زيبايي ميزند: «در كشتن بنديان تأمل اوليتر است، به حكم آن كه اختيار باقي است: توان كشت و توان بخشيد. وگر بيتأمل كشته شود، محتمل است كه مصلحتي فوت شود كه تدارك مثل آن ممتنع باشد.»
نكته مهمي كه سعدي روي آن انگشت ميگذارد اين است: در تأمل و شتاب نورزيدن، اختيار شما كه در واقع خانه تصميمها و موضعهاي شماست به حيات خود ادامه ميدهد. مثل اين است كه كسي جرمي مرتكب شده و در اسارت شماست. تا زماني كه شما درباره او حكم نداده و اجرا نكردهايد اختيار شما به حيات خود ادامه ميدهد و ميتوانيد كيفر او را متناسب با آن جرم تعريف كنيد.
فرض كنيد كسي به من فحش ميدهد. تا زماني كه من واكنشي نشان ندادهام و چيزي نگفته و عكسالعملي نشان ندادهام در واقع اختيار من در انتخاب طيف وسيعي از عكسالعملها در من به حيات خود ادامه ميدهد اما زماني كه دست به واكنش ميزنم در واقع اختيار خود را خرج ميكنم. مثل مثالي كه سعدي ميزند: «توان كشت و توان بخشيد.» اين يعني هنوز اختيار خرج نشده است و در اين فضا و فرصت آگاهي من ـ و نه هيجانها و احساسهاي نسنجيده و نپخته ـ ميتواند مقدمات واكنش در خور و به اندازه نسبت به يك رفتار را فراهم كند اما وقتي شتاب ورزيده ميشود و تأمل كنار ميرود همان اتفاق مهلكي ميافتد كه سعدي نسبت به آن هشدار ميدهد: «گر بيتأمل كشته شود محتمل است كه مصلحتي فوت شود كه تدارك مثل آن ممتنع باشد.»
اين يعني وقتي شما تأمل به خرج ميدهيد و اختيار خود را هدر نميدهيد در واقع حيات و ممات در اختيار شما قرار ميگيرد. مثال سعدي راهگشاست: من ميتوانم با شتاب و پيش داوري و خشم، حياتي را از كسي ـ در اصل از خود ـ بگيرم، اما وقتي اين اتفاق افتاد ديگر نميتوانم حيات را به آن فرد برگردانم. اين طور بگوييم ميتوانم كسي را بكشم اما نميتوانم او را زنده كنم.
مولانا در داستان طوطي و بازرگان از زبان بازرگان ميگويد:
من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود
ليك چون گفتم پشيماني چه سود
نكتهاي كان جست ناگه از زبان
همچو تيري دان كه آن جست از كمان
وا نگردد از ره آن تير اي پسر
بند بايد كرد سيلي را ز سر
مثالهايي كه حكماي ما ميزنند قابل لمس و راهگشاست. مولانا زبان را به كمان و سخن را به تير تشبيه ميكند. وقتي كسي سخني ميگويد در واقع مثل اين است كه تيري از كمان رها ميكند. به محض اينكه تير از چله يا كمان رها شد ديگر آن تير را نميتوان برگرداند و سخن در اختيار فرد نيست، در حالي كه درست چند لحظه پيش در اختيار او بود.
وقتي ما به كسي توهين ميكنيم، وقتي نسبت ناروايي به كسي ميدهيم آن توهين و آن نسبت ناروا تيرهايي هستند كه از كمان رها شدهاند و ديگر نميتوان آنها را برگرداند، به خاطر همين است كه خيلي وقتها از افراد ميشنويم:«او را ميبخشم اما فراموش نميكنم.»
اي بسا زندگيها كه با شتاب در موضعگيري به آتش كشيده شده است، روابطي كه ميتوانست با تأمل در دوراهيهاي اختيار سالها تداوم يابد و بركت و خير از دل آن رابطه به بيرون سرايت كند با بيتأملي به فروپاشي رسيده است. از اين زاويه مسئوليت سياستمداران، رسانهها و ستارههاي دنياي هنر و ورزش و... بسيار سنگينتر از افراد عادي است، چون اولاً آنها مدام در معرض قضاوت، ارائه نظر و موضعگيري هستند و در ثاني عكسالعملهايشان به مدد تحولات فناوري بسيار زود در محافل ميپيچد و آثار خود را بر جاي ميگذارد.