كانال تلگرامي «مصطفي ملكيان» بخشي از گفتههاي او را در جلسه چهارم درسگفتار چارهجويي براي اضطراب به اشتراك گذاشت. ملكيان در پاسخ به سؤال «چرا مدام دلنگرانيم؟» مواردي را برميشمرد.
يك) تكراري بودن زندگي و ملال
خيلي مواقع زندگي را بيمعنا مييابيم و براي آنكه از زندگي تكراري جدا شويم، دست به كارهايي ميزنيم كه دلنگراني ايجاد ميكند. خيلي مواقع انسانها براي دور شدن از ملال زندگي به اعتياد پناه ميبرند كه وضع را بدتر ميكند. اگر زندگي معنادار باشد اصلاً تكراري نميشود مثل غذا خوردن كه تكرار ميشود ولي تكراري نميشود، چون معنادار است.
نگاه فلسفي: غيرتكراري ديدن زندگي
انساني كه نگاه فلسفي دارد بيآنكه خودش هم آن را بداند زندگي را تكراري نميبيند و همه چيز برايش معنادار است. ميتواند ماهها و سالها يك مسير تكراري را برود اما ملالي احساس نكند، چون هرچند مسير تكراري است ولي براي او تكراري ملالآور نيست. انسان بايد بكوشد در تكراري بودن زندگي معنايي بيابد يا آنكه به آن معنا ببخشد.
دو) دانستههاي بيفايده و حتي مضر
بعضي دانستنيها هستند كه اگر شما از آن آگاه شويد ولو رنجي ميبريد اما توانايي داريد كه كاري را هم در قبالش انجام دهيد. اما گاهي مواقع به چيزهايي علم مييابيد كه رنج ايجاد ميكنند و كاري از دستتان بر نميآيد. ما بايد آگاهانه از اين اطلاع يافتنها دست بشوييم. گاهي علم مييابيم كه يك دوست مهم گرفتار بيماري صعب العلاجي است. دلنگران دوستمان ميشويم و در عين حال باعث ميشود كمكي نيز به او بكنيم اما موقعي هست كه اطلاع مييابيم گرسنگان فراواني در جهان روزانه ميميرند، ملال شدن از اين خبر چه سودي دارد. من رنج ميكشم ولي سودي براي گرسنگان وجود ندارد.
اطلاع از برخي خبرها انسان را سنگدل ميكند
سرك كشيدن به امور ديگران كه از همه چيز مطلع بشويم اصلاً چه سودي دارد؟ خيلي از اين امور بيجهت انسان را گرفتار رنج ميكنند و كاري از دست انسان بر نميآيد. اين بحث طول و تفسير زيادي دارد كه از آن ميگذريم. از پيامدهاي ديگر اين است كه اين جور خبرها رفته رفته انسانها را سنگدل هم ميكند و آستانه رقت قلب آنها بالاتر ميرود. ولي خب ما فعلاً اين طرف را مدنظر داريم كه من چرا بيدليل وارد اين بحثها بشوم. اصلاً به من و تو چه؟ در خيلي از امور بايد گفت به من چه؟
سه) خود قرباني پنداري
يكي از منابع دلنگراني اين است كه هميشه خود را قرباني يك مصيبت يا حادثه خاص ميدانيم. من اگر مطلع بشوم كه مبتلا به سرطاني شدهام كه در دنيا حدود 40 ميليون نفر هم به آن مبتلايند، اينجا آسوده خاطر هستم، در مقايسه با اينكه مطلع شوم مبتلا به نوعي سرماخوردگي شدهام كه در طول تاريخ من اولين فردي هستم كه به آن مبتلا هستم ولو اسم آن سرماخوردگي باشد.
منحصر به فرد دانستن رنج موجب دلنگراني
در مورد اول ميگوييم بالاخره براي اين همه مبتلا كاري انجام خواهد شد كه از اين طريق من هم منفعت آن را خواهم ديد، ولي در مورد دوم كدام پژوهشگر ميآيد و وقت خودش را اختصاص ميدهد به تحقيق در مورد بيماري من؟ حالا به نتيجه برسد يا نرسد. يكي از دلنگرانيهايي كه ما داريم اين است كه فكر ميكنيم مصيبتهاي ما، يك مصيبت منحصر به فرد است.
تحمل رنج جمعي آسانتر است
فردي كه گرفتار افسردگي است اوايل خيال ميكند كه ناراحتي او، منحصر به اوست. يك روان درمانگر ميگويد تو منحصر به فرد نيستي و در مدت مثلاً 20 سالي كه روان درماني كردهام به 5هزار نفر مثل تو برخورد كردهام، همين جمله، بار آزار را در شما كم ميكند، زيرا نشان ميدهد تو يك مورد استثنايي نيستيد. ما هميشه گمان ميكنيم در جهان تنها كسي هستيم كه مثلاً برادرمان در حقمان ظلم كرده يا همسرمان به ما خيانت كرده و... اصلاً اينگونه نيست. بلا هر وقت عموميت بيابد خودش تبديل به نعمت ميشود چون ميفهميم كه هم سرنوشتان فراواني داريم.