از چه سالی همراه و همسر یک شهید شدید؟
من و اکبرآقا سال ۱۳۸۲ ازدواج کردیم و ماحصل زندگی مشترکمان هم سه فرزند است. همسرم سال ۱۳۹۳ به عنوان فرمانده گردان به جنوب شرق کشور اعزام شد که در ۷ دی ۱۳۹۳ در درگیری با اشرار مسلح به شهادت رسید. من متولد سال ۱۳۶۱ و هفت سال از شهید کوچکتر بودم. اگر بخواهم دقیقتر بگویم، من و همسرم شهریور سال ۱۳۷۹ عقد و سال ۱۳۸۲ به طور رسمی ازدواج کردیم. اکبرآقا از ۱۰ سالگی پدرشان را از دست داده بود. مرحوم پدرشوهرم یک کارگر ساده بود. خانواده همسرم اصالتاً اهل استهبان استان فارس بودند، اما خود شهید در شیراز بزرگ شده بود. کتابی در مورد شهید اکبرنژاد با عنوان آوریل ۳۰۱۵ به نویسندگی مریم شیدا از سوی انتشارات روایت فتح چاپ شده است.
نحوه آشناییتان با شهید چگونه رقم خورد؟
زمانی که من ۱۷ ساله بودم، اکبرآقا در یک مراسم عروسی مرا دیده بود. واسطه ازدواجمان خواهر شهید بود. قصد ازدواج نداشتم، وقتی اخلاق و منش ایشان را دیدم، اصلاً نتوانستم نه بگویم. یادم است وقتی که در مراسم خواستگاری با من حرف میزد، کف دستش را جلوی من گرفت و گفت صاف و صادق جلو آمدم، انشاءالله اگر وصلتمان جور شد، خوشبختتان میکنم. مراسم عقدمان بعد از ۴۰ روز انجام شد و خدا را بابت انتخابم شکر میکنم.
سالهایی که با شهید زندگی کردید، خصوصیات اخلاقیشان چطور بود؟
خیلیها میپرسند شهدا چه خصوصیات اخلاقی دارند که باعث میشود به شهادت برسند. چه مراحلی را طی کردهاند که به یکباره اخلاق و رفتارشان عوض میشود و شهادت نصیبشان میشود؟ من میخواهم بگویم اولاً شهدا اینگونه نیستند که از یک کره دیگر آمده باشند. شهدا مثل ما زندگی و از اول روی رفتار و اخلاقشان کار کردهاند. طوری که خدا خریدارشان شد؛ شهدا با نیت خالص و برای رضای خدا کار میکردند.
یکی از خصوصیات مشترک شهدا خوش اخلاقی و خوش رفتاریشان است که همسرم این خصوصیات را داشت، یعنی کافی بود کسی ایشان را ببیند و شیفته و جذب اخلاقشان شود. رفتارش با من خیلی خوب بود و احترام زیادی به بزرگترها مخصوصاً مادرش داشت. به یاد ندارم به منزل مادرشان رفته باشیم و دستشان را نبوسد. حتی خم میشد روی زمین و پای مادرش را هم میبوسید. هرگاه مادرش مانع میشد، میگفت اگر به جایی رسیدم از دعای خیر مادرم است.
زمانی که به خواستگاریام آمدند، دانشجوی دانشکده افسری امامحسین (ع) تهران بودند. وسایل ارتباطی آن موقع تلفن بود و مثل الان موبایل و شبکههای اجتماعی نبود و بیشتر از طریق نامهنگاری بود. به مناسبتهای مختلف برایم نامه مینوشت، زمانی که این نامه را مینوشت یک جوان ۲۵ ساله بود. برایم جالب است که با آن سن کم چه تفکراتی داشت که بعد از چند سال خدا خواست شهادت نصیبش شود.
در یک نامه برایم این چنین نوشته بود: «مریمجان! تو را سفارش میکنم به دعا و دعا و باز هم دعا! برای خوشبختی در زندگیمان و پیشرفت در اموراتمان. باشد که در زندگی بندگانی خوب برای خدایمان باشیم. همسرم هر از چند گاهی با دلت خلوت کن و در مورد حرفهایی که میزنیم راههایی که برای اهدافمان در نظر گرفتهایم، فکر کن و به مسیری که زندگی نامش نام نهادند. در نظر داشته باش خداوند برای یک زن مسلمان چه برنامههایی در نظر گرفته است و در اجرای آن کوشا و مطمئن باش. من از چنین همسری راضی هستم، بلکه به او افتخار هم میکنم.»
اکبرآقا بر اثر چه حادثهای به شهادت رسیدند؟
سال ۱۳۹۳ مأموریتهای لشکر ۱۹ فجر استان فارس گذاشته بود که به سراوان منطقه شرق کشور میرفتند. دفعه اول ۷ دی ۱۳۹۳ به مأموریت رفتند و برگشتند. دفعه دوم وقتی رفتند وظیفهشان این بود به پاسگاهها سرکشی کنند. یکی از روستاهای زاهدان آب نداشت. همسرم دوست داشت مثل شهید شوشتری به مردم سیستانوبلوچستان خدمت کند. مردم آن منطقه دوستش داشتند و به همراه همکارانش شهید موسی نصیری و شهید قدرتالله ماندنی پمپ آب برمیدارند و به پاسگاه میبرند تا مردم پمپ آب را به سر چاههایشان بگذارند و بتوانند از چاه آب بکشند. در بین راه گروهی به نام جیشالظلم به آنها کمین میزنند و همینطور که در ماشین پادگان بودند هر سه نفر آنها را به رگبار میبندند و همسرم و دو همرزمش به شهادت میرسند.
خبر شهادتشان را چگونه شنیدید؟
همسرم قبل از اینکه به شهادت برسد، اکثراً در منطقه صفرمرزی بود. آنجا نمیتوانست با من تماس بگیرد. معمولاً چشم به راه بودم ساعت چهار عصر به من زنگ بزند. یک روز ساعت ۷ عصر زنگ زد. هیچ وقت امکان نداشت آن ساعت بتواند با ما تماس بگیرد. با مادرم و مادرشان که منزل ما بودند، صحبت کردند. با هر سه بچههایمان هم صحبت کرد، چند بار گفت خانم تو را خدا مرا حلال کن. خیلی تنهایت گذاشتم، ولی قول میدهم این دفعه که آمدم همیشه کنارت بمانم. گفتم قول میدهی! گفت قول میدهم. به قولش هم عمل کرد. فردا عصر منتظرش ماندم با من تماس بگیرد هر چه منتظر بودم تماس نگرفت. گوشی را جواب ندادند! پیامک عاشقانه برای او فرستادم هیچ وقت به دستش نرسید. چون ساعت چهار و نیم عصر شهید شده بود. بچههایم کوچک بودند. پسر کوچکم محمدحسن شیرخوار بود. یکی از پسرها پنج ساله و پسر دیگرم ۹ ساله بود. شوهرم شهید شده بود، اما ما خبر نداشتیم. پسر کوچکم همان لحظات شهادتش آنقدر گریه کرد که دیگر کلافه شده بودم. تلویزیون را خاموش کردم. شبکه خبر اعلام کرده بود سه نفر از بچههای استان فارس شهید شدهاند. به خاطر گریه بچه خبر را نشنیدم. بچهها را آرامکردم تا محمدحسن بخوابد. خیلی استرس داشتم دلیل استرسم را نمیدانستم. سراغ کمد لباس همسرم رفتم. لباسها و شیشههای عطر همسرم را مرتب کردم. خانه را تمیز کردم. مادرم گفت چرا این کار را میکنی؟ گفتم اکبر گفته هفته دیگر برمیگردم. میخواهم خانه مرتب باشد، اضطراب دارم و با کار خانه آرام میشوم. فردا صبح پسرم مهدی را به مدرسه فرستادم. تقریباً یک ساعت بعد زنگ خانه به صدا درآمد. در را باز کردم، دو آقا با لباس نظامی از همکاران اکبر بودند و گفتند ما برای سرکشی از خانواده آمدهایم. گفتم این موقع صبح! ساعت هفت و نیم بود. گفتم اجازه بدهید با آقای عبداللهنژاد تماس بگیرم هر چه تماس گرفتم، جواب ندادند. با همکارم تماس گرفتم جواب نداد. خواهرم از شهرستان به خانه ما آمده بود. به ایشان گفتم اتفاقی برای اکبر افتاده اینها آمدهاند به من خبر بدهند! خواهرم گفت به دلت بد راه نده! سؤالاتی در ذهنم بود. چایی دم کردم، دستم میلرزید، چایی را روی میز گذاشتم. باز در خانه به صدا درآمد. برادرشوهرم و بستگان گریان آمدند. از سالن پذیرایی به سمت کوچه دویدم. به سرم میزدم. گفتم بگویید چه اتفاقی افتاده؟ دایی شوهرم گفت اکبر فقط تیر خورده! گفتم دایی! اکبر فقط تیر خورده شما لباس مشکی پوشیدید! همان موقع بود که فهمیدم خدا اکبرم را از من گرفته است.
همرزمان همسرتان از لحظات آخر عمر ایشان برایتان تعریف کردهاند؟
یکی از همکارانش بعدها تعریف میکرد اکبر شب قبل از شهادتش همه همکاران را روی پشتبام پاسگاه جمع کرد و به آنها گفت، بچهها دوست دارید چطور شهید شوید؟ همکارش میگفت ما به شوخی گرفتیم و گفتیم مگر قرار است شهید شویم. به او گفتیم شما دوست دارید چطور شهید شوید؟ مکثی کرد و گفت من دوست دارم تیر در سرم بخورد و شهید شوم. بعد از نردبان پشتبام پاسگاه پایین آمد. از همه ما خداحافظی میکنی و نگاهی به همه ما انداخت. گفتیم اکبر چرا اینطوری خداحافظی کردی. یکی از همکارانش گفت برای استراحت به اتاق اکبر رفتم جانمازش پهن بود. گفتم اکبر نوربالا میزنی، شهید نشوی! تا این جمله را گفتم زد زیر گریه و گفت دعا کنید شهید شوم.
همسرم درخواست اینکه دعا کنید، شهید شوم زیاد داشت. خیلی وقتها به من میگفت تو را خدا دعا کن من شهید شوم. میگفتم انشاءالله شهید شوی، ولی نه در این سن! دلت میآید بچههایمان کوچکند. وقتی پیر شدی شهید شو. میگفت خانم شما کاری نداشته باش. برای خدا تعیین تکلیف نکن چه موقع شهید شوم. یادم است مشغول آشپزی بودم اکبر در خانه را زد از همان در سالن که وارد شد، گفت شهید سعید است و شهادت سعادت! خانم دعا کن تا من شهید شوم. من از همان آشپزخانه گفتم انشاءالله اکبر شهید بشود، ولی خدایا اکبر من را در این سن و سال شهید نکن. گفت برای خدا تعیین تکلیف نکن. وسط سالن ایستاد و گفت خانم میدانی چقدر تند تند رانندگی کردم تا به تو برسم. دلم برایتان تنگ شد. گفتم تندتند رانندگی کردی نگفتی اتفاقی میافتد. دست راستش را مشت کرد و چندبار محکم توی سینهاش کوبید. گفت این تن نه با تصادف نه با مرگ و نه در رختخواب نمیرود. گفتم قرار است بعد از ۱۲۰ سال چطور بروی؟ گفت خدا بهتر میداند. خیلی دلش میخواست شهید شود. چند ماه آخر موقع نماز برای شهادتش گریه میکرد. عادت داشت وقتی با دیگران احوالپرسی میکرد، میگفت عاقبت بخیر شوید.
با سه فرزند کوچک چطور با نبود همسرتان کنار آمدید؟
من خیلی به همسرم وابسته بودم. نه نانوایی رفته بودم نه کار اداری انجام داده بودم. همیشه همسرم کمکم میکرد. وقتی شهید شد، نمیتوانستم گریه کنم دچار شوک شده بودم. به من گفته بود چرایی در کار خدا نکن، اما شوک بزرگی برایم ایجاد شد. ۴۰ روز در اتاقم بودم. حتی پرده را کشیدم نور وارد اتاقم نشود. دست نوشتههای شهید را بیرون آوردم و خواندم. احساس میکردم اکبر این نوشتهها را الان برای من نوشته نه آن زمان، حضورش را حس میکردم. بعدها که پسرانم بزرگ شدند، یک شب محمدحسن رفت پارک و برگشت و هر سه برادر در اتاق گریه میکردند. محمدحسن میگفت من بابای داخل قاب عکس نمیخواهم. بابای خودم را میخواهم. جلوی قاب عکس اکبر ایستادم. گفتم اکبر دست رو دل بچهها بکش آرامشان کن. با حالت گریه خوابیدم. صبح دیدم محمدحسن بالای سرم ایستاده و گفت مامان بابا دیشب از توی قاب عکس بیرون آمد و خیلی با من بازی کرد. مدام قسم میخورد. پسرم چهار سالش بود. همسرم قول داده بود، اگر شهید شود تنهایمان نمیگذارد. وقتی مشکلی پیش میآید، احساس میکنم کنارمان است.