کد خبر: 1140804
تاریخ انتشار: ۰۴ اسفند ۱۴۰۱ - ۰۵:۰۰
حسن فرامرزی

اغلب ما این حالت دلپذیر و شیرین را در اولین لحظات بعد از بیدار شدن از خواب تجربه کرده‌ایم. لحظه‌هایی که انگار درون ما به دریایی آرام و بدون تلاطم و غبار می‌ماند، یک وضعیت درونی که هر تلاشی برای توصیف آن ناقص و ناکام است، اما در عین حال کلماتی مثل آرامش، شادی و عشق نزدیک‌ترین کلماتی هستند که می‌توان در توصیف آن حالت به کار برد.
قلب مطمئنی که ما پیش از روشن شدن ماشین ذهن‌مان یعنی هجوم بی‌امان دلهره‌ها، نقشه‌ها، مقایسه‌ها، تصاویر و سر و صدا‌های ذهنی تجربه می‌کنیم، در حقیقت همه دارایی واقعی ما در این زندگی است. گاهی برخی افراد به قدری ذهن شلوغ و به هم ریخته‌ای دارند که متوجه حضور این قلب مطمئن یا آن دریای صاف بدون تلاطم در وجود خود نمی‌شوند.
اما چرا ما معمولاً چنین حالت دلپذیری را در ساعات سحر درک می‌کنیم و چه کنیم که بتوانیم این دریای صاف بی‌تلاطم را تا حد مقدور برای خود حفظ کنیم؟ مولانا روایت شنیدنی و دلپذیری درباره علت این سبکی و شادی بی‌سبب بیان می‌کند و می‌گوید: خداوند هر شب ارواح را از دام تن، از زیرسنگینی نقش‌ها، از شر سود و زیان و نقشه‌ها و خیال‌ها می‌رهاند، بنابراین جان انسان فرصتی می‌یابد که دوباره بال‌های خود را از زیر لگدکوب خیال‌ها بیرون بکشد:
هر شبی از دام تن، ارواح را / می‌رهانی، می‌کنی الواح را / می‌رهند ارواح هر شب زین قفس/ فارغان، نه حاکم و محکوم کس/ شب ز زندان، بی خبر زندانیان/ شب ز دولت، بی خبر سلطانیان / نه غم و اندیشه سود و زیان/ نه خیال این فلان و آن فلان
از فضای توصیفی که مولانا درباره علت سبکی روح بیان می‌کند، می‌توان متوجه شد که چرا اساساً ما در طول روز فضای جان و روح خود را به تدریج گِل‌آلود و تاریک می‌کنیم. در واقع آنچه در طول روز ما را زخمی و تیره و آشفته می‌سازد پرسه زدن مداوم در خیال فلانی و بهمانی، غم و اندیشه سود و زیان و فرو رفتن و یکی شدن با نقش‌هاست.
پس علت اینکه من آن سکون قلبی را در طول روز به تدریج از دست می‌دهم، حضور در چرخه ده‌ها و صد‌ها عادت‌زدگی و شرطی‌شدگی است و تا زمانی که من در متن آن چرخه‌ها و الگو‌ها باشم، روز من روزی تیره، تار و نامبارک خواهد بود.
هر کسی می‌تواند فضای درون خود را زیرنظر بگیرد که در مغناطیس چه شرطی‌شدگی‌ها و چه عادت‌هایی قرار گرفته است که مثل سیاهچاله‌ای، او را به درون خود می‌کشد. مثلاً من شرطی شده‌ام که هر وقت به محل کارم رسیدم، یکسری گفتار و رفتار سمی را تکرار کنم. مثلاً مرتب درباره کمبود حقوق و دستمزد خود گلایه و ناله کنم. توجه کنید حق من است که دستمزد و حقوق مناسب دریافت کنم، اما باید تأمل کنم: آیا با قرار گرفتن در مدار گلایه، ناله و خشم می‌توان این حقوق را استیفا کرد؟
یا مثلاً فرض کنید که هنوز از خواب بیدار نشده دست من به سمت گوشی تلفن همراه کشیده می‌شود. انگار که این دست، دست من نیست، بلکه بخشی از اجزای همان شبکه‌های اجتماعی است یا مثلاً من عادت کرده‌ام که وضعیت روانی خود را به لایک‌هایی که از شبکه‌های اجتماعی دریافت می‌کنم، گره بزنم.
پس اگر دنبال آن دریای صافی و شکوفایی جان خود هستم، باید دقیق نگاه کنم و ببینم که در طول روز کدام کانون‌های تولید ریزگرد مرا دربرمی‌گیرد و آسمان روان مرا تیره و تار می‌کند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار