کتاب «دختران آفتاب» با استفاده از سبک «داستانمقاله» به بررسی، نقد، رد و اثبات مؤلفهها و مباحث و شبهات حوزه زن و خانواده و جامعه میپردازد و میتوان گفت از موفقیت زیادی در این زمینه برخوردار است. مباحث حین برگزاری یک اردوی ۱۰ روزه دخترانه دانشجویی از دانشگاه تهران اتفاق میافتد که به قصد زیارت امام رضا (ع) راهی مشهد شدهاند. به مناسبتهای مختلف و اتفاقاتی که میافتد، موضوعات مطرح و بررسی میشوند و به نتیجه میانجامند. راوی داستان دختری است به نام مریم که بهدلیل بیتوجهی مادر به محیط خانه در اثر توجه شدیدش به کار در بیرون از منزل و ایجاد گسست خانوادگی، دچار روحی رنجور و ناآرام شده است و تصمیم میگیرد برای تنبیه والدینش هم که شده، چند روزی آنها را بیخبر رها کند. به ذهنش میرسد که فرار کند، اما خوب که فکر میکند میفهمد آدم این کار نیست. در همین موقع، یاد اطلاعیه اردوی زیارتی دانشگاه میافتد و بدون معطلی ساک مختصری آماده میکند و خود را به جمع زائران میرساند. فاطمه که یکی از مسئولان برگزارکننده اردو است، با اخلاق خوش و آرامش و با وجود فقدان صندلی خالی، موجبات همسفر شدن مریم با آنها را فراهم میکند. او طی سفر با همدلی و همراهی که با احساس بچهها دارد، از بروز جدل و درگیریهای لفظی بین آنها جلوگیری میکند و با استفاده از مطالب مرجع و مستند، به بحثها جهت مثبت میدهد.
نویسندگان این کتاب امیرحسین بانکیپور، بهزاد دانشگر و محمدرضا رضایتمند آن را با روحیه بچههای گرم هیئتی نگاشتهاند و بیشمار از اصطلاحات آنها در مکالمات کتاب بهره بردهاند، البته این مکالمات، محاورات قریب دو دهه پیش است و از این جهت هم نوستالژی خوبی برای کسانی است که در اواخر دهه۷۰ و اوایل دهه ۸۰ در سن راهنمایی و دبیرستان بودهاند و هم برای جوانان امروز این امکان را فراهم میکند که با محاورات آن سالها آشنا و متوجه تغییر این محاورات در این ۲۰ سال شوند و مثلاً بفهمند درگیریهای روحی دختران ۲۰ سال پیش چه بوده و بین آنها چه کلماتی رواج داشته است و به این ترتیب، با دغدغههای آنها به خوبی آشنا میشوند.
این کتاب از فرازوفرودهای خوبی برخوردار است. ریزداستانهای جالبی در زمان اردو اتفاق میافتد و داستان زندگی بچهها و تجربیاتشان دیدنی است. گم شدن عاطفه یا حضور برادرش همزمان با برگزاری اردو در مشهد، داستان بمبگذاری در حرم امام رضا (ع) و شهادت جمع کثیری از مردم در روز عاشورا که مریم آن را اینگونه روایت میکند نیز جالب است:
«چند قدم دیگر رفتم و دوباره برگشتم به سمت فاطمه.
- فاطمه جان!
سرش را بالا آورد، اما این بار نگاهش غریبه بود!
- التماس دعا، فاطمه جان!
- محتاجیم به دعا!
دیگر معطل نکردم و خودم را به کفشداری رساندم. میان دو نیروی متضاد گیر کرده بودم؛ یکی مرا به درون میکشید و دیگری به بیرون هل میداد. نگاهی به برگه زیارت عاشورا کردم. سعی کردم بفهمم فاطمه کجا را میخواند. احساس کردم که حتی صدایش را هم میتوانم بشنوم.
- اللهم اجعلنی فی مقامی هذا ممن تناله منک صلوات و رحمت و مغفره.
کفشها را گرفتم. کفشهای خودم را گذاشتم روی زمین تا پایم کنم. دوباره صدای فاطمه آمد. صاف و شفاف!
- اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.
رویم را برگرداندم به سمت صدا. صدای مهیب شدیدی زمین و زمان را به هم ریخت. یا فاطمه زهرا! احساس کردم چیزی جلوی صورتم منفجر شد. موجی از گرما از روی سروصورتم گذشت. چشمهایم سوخت و گوشهایم تیر کشید. بیاختیار فریاد زدم: یا فاطمه زهرا! تازه بعد از آن بود که فهمیدم صدای انفجار از توی حرم بوده است... به یاد خواب دیشب افتادم. آتش! فاطمه...!»