سیدابراهیم یزدی مسئول تبلیغات لشکر ۴۱ ثارالله
رازش در اخلاص حاج قاسم است و اینکه او هم هرگز ما را رها نکرد. حاج قاسم وقتی در سال ۷۶ به فرماندهی نیروی قدس انتخاب شد و از کرمان رفت، ارتباطش را با بچههای قدیمی حفظ کرد و در هر فرصتی که به دست میآورد، به کرمان میآمد و با همرزمان قدیمیاش دیدار میکرد. کلاً مردمی بودن یکی از وجوه شهید سلیمانی است که بارها و بارها آن را در زندگی و منش این شهید بزرگوار دیدهایم. محور گفتوگوی ما درخصوص نگاه فرهنگی حاج قاسم است. همین دیدار و رفتار ایشان با خانواده شهدا، ارتباط گرم و صمیمی با مردم و خصوصاً جوانها، بهترین کار فرهنگی است که یک شخص شاخص مثل حاج قاسم میتوانست انجام دهد. قدرت جاذبه ایشان بسیاری از افرادی را که شاید در خط انقلاب نبودند، جذب کرد. هیچگاه پست، مقام و نام و نشان نتوانست ذرهای از تواضع این مرد کم کند. حاج قاسم سردار دغدغهمند جبهه فرهنگی بود.
سردار حسن پلارک، مشاور و دستیار ویژه فرمانده نیروی قدس
این محبوبیت به حضور میدانی ایشان بازمیگردد. ایشان خودش را از بچهها و نیروهای رزمنده در خطوط درگیری جدا نمیدید و در سختترین و بدترین شرایط در کنارشان بود. وقتی بچهها حاجقاسم را کنار خودشان در منطقه میدیدند، میدانستند که حاجی به این جبهه مقاومت اسلامی اعتقاد دارد و این جبهه را جبهه برحق میداند. همین حضور هم باعث میشد بچهها ارادهشان بیشتر شود. حاجقاسم صرفاً یک شخصیت عملیاتی و نظامی نبود که ما بخواهیم دربارهاش صحبت کنیم. ایشان یک شخصیت انسانی، دینی و مذهبی بود. تمام رهبران نهضتها در دنیای اسلام چه در کشورهای منطقه و چه رهبران سیاسی و علمای مذهبی به صداقت و پاک بودنش پی برده بودند. حاجقاسم محبوبیت داشت، با تقوا و با صداقت و سادهزیست بود. فقط دین خدا و پیامبر خدا برای او مهم بود. جایگاه مادی افراد برایش اهمیتی نداشت. ایشان یک کاریزمای خاص داشت که رهبران و افراد مقابل، جذب حاجقاسم میشدند. من در برخی از این دیدارها همراه ایشان بودم. افرادی که تا قبل از دیدار باحاجقاسم برای خودشان یک ژستی میگرفتند و زمانی که وارد میشدیم یک استقبال معمولی انجام میدادند، در برگشت که مذاکره تمام میشد، میدیدیم که آن نفر با چه شعفی حاجقاسم را بدرقه میکند. این تأثیر حاجقاسم را نشان میداد. ایشان انسانی استثنایی بود که خداوند آنچه را لایقش بود، به او داد و انشاءالله دست ما را هم بگیرد.
عباس انجمشعاع از همرزمان حاجقاسم
پس از جنگ که به کرمان آمدیم، همان افتادگی، محبت و مهربانی در وجود حاجی بود. حتی زمانی که درجههای بیشتری گرفت، این حالتهای دوستانه هیچ فرقی نکرد. دو سال قبل که به خانه من آمد و با بچههایم شوخی کرد، من میگفتم حاجی همان حاجی است. هیچ تغییری نکرده است. حتی این مراحل آخر محبتش بیشتر و ارتباط و احترامش بیشتر شده بود. باورتان نمیشود اگر حاجی در مراسمها و میان مردم میآمد، برایمان سخت بود او را از میان مردم بیرون بیاوریم. آنچنان اشتیاق مردم به حاجی بالا بود که اگر واقعاً وقت داشت ساعتها مردم دورش میماندند و برایشان صحبت میکردند و کسی خسته نمیشد. حاجقاسم واقعاً جذابیت خاصی داشت. شخصی از کانادا آمده بود و در پرواز کرمان همسفر حاجی شده بود و میخواست حاجقاسم را ببیند. گفت من از کانادا برای دیدار شما آمدهام و خدا به من عنایت کرده تا شما را ببینم و خواهش کرد عکسی بگیرد. حاجقاسم گفت اگر این عکس را در کانادا ببینند، برایت خوب نمیشود. اوگفت حاج آقا من جانم هم فدا شود اتفاق خاصی نمیافتد. هم از بعد اخلاقی به آن شخص احترام گذاشت و هم از بعد سیاسی فکر او را کرد تا مشکلی برایش به وجود نیاید.