شهیدی که همیشه شهردار سنگرها بود/ صداقت؛ نخستین پیام نگاه شهید برای مردم بود
کد خبر: 1111171
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004f47
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۴۰۱ - ۱۵:۳۰
در آن روزهای جنگ هر روز از سنگر یک نفر به عنوان شهردار انتخاب می‌شد تا کارهای خدماتی سنگر را انجام بدهد؛ شهید جعفرعلی جعفری همیشه داوطلبانه از خود گذشتگی می‌کرد تا شهردار باشد.
مرگ واقعیتی است انکار ناپذیر که همه، روزی با آن مواجه خواهند شد و شهادت انتخابی است آگاهانه اما بر پایه عشق به محبوب؛ انتخابی که از همان لحظه ای که انسان خدا را ناظر بر اعمال خود می یابد و به جهاد با نفس می رود شکل می گیرد و خداوند تاج بندگی خود را بر سر چنین انسانی می‌گذارد و او را برای سعادتمندانه ترین مقام برمی‌گزیند‌.


زندگی نامه شهید جعفری

جعفرعلی جعفری، چهاردهم مرداد ماه سال ۱۳۲۷ در قلعه گل دیده چشم به جهان گشود؛ او فرزند اول خانواده بود و یک خواهر و یک برادر به نام های شیرین و باقر داشت؛ شغل پدرش، نادعلی، کشاورزی و شبانی بود، جعفرعلی و خواهر و برادرش هنوز سن زیادی نداشتند که پدر خود را از دست دادند.

جعفرعلی از همان کودکی به دلیل مرگ پدر مسئولیت پذیر بار آمد؛ گویا دست تقدیر این گونه خواسته است که انسان‌های بزرگ از همان کودکی با سختی و رنج بزرگ شوند.

هنوز چند صباحی از مرگ پدرشان نگذشته بود که جعفرعلی و خواهر و برادرش باید پذیرای غم بزرگ دیگری می شدند و با مادر نیز وداع می کردند.

غم بی پدری و بی مادری در همان ابتدای کودکی جعفر علی را محکم و صبور بار آورد.

این سختی ها و تجربه زندگی او در زمان طاغوت و درک ظلم های آن زمان باعث شد که او با شروع و پیروزی انقلاب اسلامی به صف رزمندگان و نیروهای سپاه بپیوندد.

زندگی مشقت بار جعفرعلی مانع از این شد که به تحصیل علم بپردازد بنابراین سواد خواندن و نوشتن نداشت اما علاقه وافری به یادگیری مسائل عبادی و عقیدتی و قرآن آموزی داشت به همین جهت در کلاس های امام جمعه شهرستان دره شهر به یادگیری این مباحث و خودسازی می پرداخت.

با شروع جنگ تحمیلی لباس رزم بر تن کرد و به صف بسیجیان جان بر کف پیوست؛ او قبل از آخرین اعزامش که در تاریخ ۱۸ بهمن ماه سال ۱۳۶۰ بود به همه اقوام و دوستان سر زد و حلالیت طلبید و به همه گفت که این بار به شهادت می رسد که سرانجام در تاریخ ۲۲ بهمن سال ۱۳۶۰ به شهادت رسید.


ایثار به نقل از پاپی زینی وند

جوان بودیم و جویای کار؛ آن روزها باقر، برادر کوچک تر جعفرعلی سرکارگر بود و در شهرهای مختلف کار می کرد؛ به هر شهری که برای کار می رفت سعی می‌کرد نیروی کار پروژه ها را از بین جوان های بیکار همشهری انتخاب کند تا دست آن ها را هم به کار بند کند، مثل برادرش، جعفرعلی مرد دلسوزی بود.

من و جعفرعلی حدود ۶۰ نفر از جوان‌های هم شهری در منطقه جم با باقر مشغول به کار شده بودیم؛ شرایط آب و هوایی آن جا طوری بود که فقط سه ماه زمستان را می توانستیم کار کنیم چون از فصل بهار به بعد هوا خیلی گرم می شد و برای ما غیر قابل تحمل بود، جایی که کار می کردیم منطقه ای کوهستانی بود، یک روز یکی از افراد هم شهری مان از بالای کوه سقوط کرد و از ناحیه کمر دچار شکستگی شد؛ هیچ کدام نه جرأت داشتیم و نه توان که برویم کمکش کنیم، کار سختی بود باید او را کول می‌کردیم و بالا می آوردیم.

آن زمان هم که مثل امروز نیروی امدادی به آن صورت نبود اما جعفرعلی هم شهریش را کول کرد و او را به خانه رساند؛ دوا و درمانش را هم او انجام داد چون آن بنده خدا شرایط جسمی مناسبی نداشت و باید به خانه برمی گشت.

بسیار از خود گذشتگی می خواهد که یک نفر را کول گرفته و کیلومتر ها او را جابه‌جا کنی، از آن گذشته تمام هزینه هایش را بپردازی در آن شرایطی که درآمد او فقط یک دستمزد کارگری بود؛ آن زمان حمل و نقل جاده ای زیاد در دسترس نبود و جعفرعلی باید هم شهریش را مسیر زیادی کول می کرد تا به تاکسی یا ترمینال برسد.

جعفرعلی شهر به شهر همشهریش را به دره شهر رساند و تحویل خانواده اش داد، هرگز در چنین شرایط سختی اخم و عصبانیت را در چهره جعفرعلی نمی شد دید؛ آن روز جعفر علی بعد از رساندن آن مرد به خانه بلافاصله همان مسیر را برگشت تا یک لقمه نان حلال کارگری در بیاورد.

از خود گذشتگی به نقل از هم رزم شهید

هر روز از سنگر یک نفر به عنوان شهردار انتخاب می شد تا کارهای خدماتی سنگر را انجام بدهد. کارهایی مثل آوردن غذا، آب، تمیز کردن سنگر و ... تانکرهای آب خیلی دورتر از سنگرها بود و شهردار می بایست می‌رفت و از آن جا آب می آورد.

جعفرعلی علاوه بر این که در نوبت خود مسئولیت شهرداری سنگر را به خوبی انجام می داد همیشه به عنوان کمک شهردار هم با بقیه شهردارها همکاری می کرد و با آن ها برای آوردن آب می رفت؛ جعفر علی بسیار شجاع و اطاعت پذیر بود؛ برای کارهای دشوار همیشه داوطلب می شد، جعفرعلی زندگی را سخت نمی گرفت و سادگی خاصی داشت و خیلی وقت ها برای کمک به اطرافیان از حق خودش هم می گذشت، این سادگی و بی ریا بودن او را در دل همه عزیز کرده بود.

صبوری به نقل از الوان جعفری هم رزم شهید

من و جعفرعلی تقریباً یک ماه در جبهه موسیان در کنار هم خدمت می کردیم، بعد از گذشت یک ماه می خواستیم به مرخصی بیاییم، من و جعفرعلی و چند نفر از بچه های دره شهر با هم به دهلران رفتیم.

حدود چهار ساعت در دهلران معطل بودیم تا ماشین پیدا شود، همه خسته بودیم، کاسه صبرمان لبریز شده بود، شروع کردیم به غر غر کردن که چرا ماشین نمی آید؟ و این چه شانسیه که ما داریم؛ البته کل مرخصی ما پنج روز بود و ناراحتی ما از این بابت بود که یک روز آن هدر رفت اما از میان ما چند نفر، فقط جعفرعلی بود که صبورانه منتظر ماشین نشسته بود و سعی می کرد با شوخی هایش ما را آرام کند؛ می گفت: بابا چه عجله ای دارین؟ حالا انگار زیر بارون موندین! آن روز بالاخره یک ماشین ارتشی آمد و ما را تا مورموری رساند.

صداقت به نقل از حسن زاده دوست شهید

جعفرعلی توجه زیادی به رعایت احکام اسلامی داشت، بسیار مرد پاک دستی بود؛ یک بار که برای کار به تهران رفته بودیم، در یک ساختمان دو سه طبقه کار می کردیم، در همان نزدیکی یک قهوه خانه بود که کارگرها برای استراحت و صرف غذا به آن جا می‌رفتند؛ ما هم که به تازگی رفته بودیم هنوز دستمزد نگرفته بودیم و هیچ پولی هم نداشتیم غذا بخوریم، جعفرعلی رفت و با صاحب قهوه خانه صادقانه صحبت کرد و گفت: ما تازه مشغول کار شدیم.

فعلا به ما پول نداده اند اگر اجازه بدی بعد از کار بیایم و این جا غذا بخوریم، بعد از این که دستمزدمان را گرفتیم با شما حساب می کنیم، صاحب قهوه خانه هم که انگار صداقت را در نگاه جعفرعلی خوانده بود و طرفش را در همان برخورد اول شناخته بود قبول کرد.

با گذشت زمان با صاحب قهوه خانه بیشتر آشنا شدیم و او که با جعفرعلی رفاقت بیشتری پیدا کرده بود، روز به روز اعتمادش به ما بیشتر می شد تا جایی که شب ها خودش به خانه می‌رفت و کلید مغازه را به ما داد، ما شب ها هم آن جا می خوابیدیم و مشتری هایش را هم راه می انداختیم، روز بعد به او می گفتیم که چند تا دیزی، چای و ... فروختیم.

بعد از این که کارمان تمام شد برای خداحافظی و حساب و کتاب رفتیم قهوه خانه، جعفرعلی گفت: حساب ما را بیاور که دیگه رفتنی شدیم، او که حالا شیفته حسن خلق جعفرعلی شده بود از رفتن ما ابراز ناراحتی می کرد، پولی از ما هم قبول نکرد حتی با اصرار کرایه ماشین را تا شمس العماره حساب کرد.

زنجیر بر دوش به نقل از حسن زاده

روز عاشورا بود؛ جعفر علی، امسال هم مثل سال های قبل با یک پیراهن مشکی بلند در صف زنجیر زنان زنجیر می زد، زنجیر زنی او آن قدر خاضعانه بود که متوجه نمی شد با چه شدتی دارد زنجیر می زند؛ بعد از ظهر عاشورا و پس از نماز، همه به منزل برگشتند.

جعفرعلی هم به منزل آمد و وقتی پیراهن مشکی اش را در آورد متوجه شدیم که از شدت ضربه های زنجیرش هر دو کتف او زخم شده و زیر پیراهنش به بدنش چسبیده است؛ همسر جعفرعلی از دیدن این صحنه وحشت کرده بود و دل جدا کردن زیر پیراهن را از بدن خونی اش نداشت اما جعفرعلی با خنده می گفت: نترس از پوست جداش کن! خلاصه چند نفر از همسایه که در خانه جعفرعلی حاضر بودیم به آرامی، طوری که جعفرعلی کم تر درد بکشد زیر پیراهن را از تن خونی‌اش درآوردیم.

صلح طلبی به نقل از رمضان نوردینوند

جعفرعلی انسانی صلح طلب و صبور بود، آن قدر صبور که گاهی اگر به او توهینی می شد سعی می کرد جواب توهین طرف مقابل را با لبخند و نگاهی معصومانه بدهد؛ یک روز یکی از هم محله ای ها با خانواده همسر جعفرعلی، درگیری ایجاد کرده بود.

این خبر به گوش جعفرعلی رسید اما او صبورتر از از آن بود که بخواهد متعصبانه با این قضیه برخورد کند و درگیری را ریشه دار تر کند؛ از آن جایی که مردی صلح طلب بود و دیدن این گونه مسائل برایش ناخوشایند بود سعی می کرد در چنین مسائلی با طرفین دعوا صحبت کند و آن ها را به مصالحه دعوت کند و با میانجیگری ماجرا را ختم به خیر کند.

یک روز جعفرعلی آن مرد همسایه را در کوچه دید که از کاشی ماشین پیاده می شد؛ جلو رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، سر بحث را باز کرد و نصیحت های برادرانه اش را با بیانی شیوا و آرام آغاز کرد و او را به دوستی دعوت کرد اما آن مرد حدود ادب و نزاکت را رعایت نکرد و با لحنی توهین آمیز و خارج از ادب شروع به فحاشی کرد؛ من که شاهد ماجرا بودم تصور می کردم جعفرعلی با توجه به این که قدرت بدنی زیادی داشت حتما حساب آن فرد را می رسد و تنبیه اش می کند اما جعفرعلی فقط سکوت کرد، با لبخندی به لب در چشمان آن مرد خیره شد و راهش را کج کرد و رفت.

وظیفه ما به عنوان کسانی که دستی بر قلم داریم، معرفی و شناساندن این بزرگان به نسل امروز و فردا است؛ بزرگانی که از جان شیرین خود در راه اسلام و انقلاب گذشتند، آن بزرگ مردان و شیر زنانی که افسانه نبودند و خدا می داند که انسان هایی از جنس خودمان بودند اما دل هایشان در عالمی دیگر سیر می کرد.

آن گاه که خود از نسلی باشی که فقط شنیده هایی از جنگ و شهدا، ذهن و دلت را به خود مشغول بدارد، مسئولیتت دو چندان می شود؛ مسئولیت شناساندن نسلی به نسل دیگر، یعنی گام برداشتن در راه بصیرت‌افزایی.

منبع: فارس
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار