کتاب «سرو خزان ندارد» حاوی ۱۰ داستان کوتاه است که به مادران، زنان و دختران شهدای مدافع حرم میپردازد. داستان هفت سلام این مجموعه در دو «جشنواره جوشن» و «کنگره امالبنین» رتبه اول و داستان «بهترین هدیه» رتبه پنجم شکوه شکیبایی زنجان را کسب کرده است. این کتاب به قلم سودابه حمزهای به رشته تحریر درآمده است. معرفی این کتاب را از زبان نویسندهاش میخوانیم. کتاب «سرو خزان ندارد» حاوی ۱۰ داستان کوتاه است که به مادران، زنان و دختران شهدای مدافع حرم میپردازد. داستان هفت سلام این مجموعه در دو «جشنواره جوشن» و «کنگره امالبنین» رتبه اول و داستان «بهترین هدیه» رتبه پنجم شکوه شکیبایی زنجان را کسب کرده است. این کتاب به قلم سودابه حمزهای به رشته تحریر درآمده است. معرفی این کتاب را از زبان نویسندهاش میخوانیم.
تاریخ تکرار شد
با دیدن آرمانها، گذشت و ایثار خانوادههای مدافع حرم و در تقابلشان عدهای هموطن خود گمکرده، بسیار یاد دوران جنگ و سختیهایی که از آن دوران در پسزمینه ذهنم داشتم برایم زنده میشد.
در واقع من همیشه در مرز بین دو تفکر زندگی کردم. محیط زندگیام باعث شده بود تا از نزدیک با مسائل و مصائب خانوادههای نظامی آشنا شوم و با پوست و گوشتم لمسشان کنم. دیدن شهادتها، اسارتها و مفقودیها و آنچه بر سر خانوادهها بعد از این قبیل اخبار میآمد و در تضادش دیدن اقوام و دوستانی که از جنگ هیچ نمیدانستند و به روزمرگیهایشان مشغول بودند، مرا با پارادوکسی عجیب رو بهرو میساخت.
حالا گویی در ماجرای مدافعان حرم تاریخ تکرار شده بود. با این تفاوت که عدهای مأوای امنشان را ترک میکردند تا بار دگر جنگ به سرزمینمان نرسد! غالباً هم کسانی که قبلاً طعم تلخ و بیرحم جنگ را چشیده بودند باز رخت رزم به تن میکردند و به جبههای دیگر میرفتند.
تازیدن دشمن به این مردان خدا جای تعجب نداشت. اما همراهی عدهای با شبکههای بیگانه که با زبان به آزار جسم و روح خانوادههای مدافعان حرم میپرداختند واقعاً برایم زجرآور بود. من مبانی داستان و مبانی نقد را پشت سر گذاشته بودم به امید نوشتن درباره معضلات زنان پیرامونم و تغییر نگاه مردان بر زنان.
پس باید از همین هنر در خصوص مدافعان حرم استفاده میکردم. کتاب «سرو خزان ندارد» رسالتی بود که سنگینیاش را بر شانههایم احساس میکردم. باید به نوبه خود برای روشنگری راه این عزیزان و حال و هوای خانوادههایشان گامی ولو کوچک برمیداشتم که گام کوچک هم بهتر از ساکن و خنثی بودن بود.
در تمام داستانهای این کتاب سعی کردم تقابل دو دیدگاه در یک برهه از تاریخ این سرزمین را به تصویر بکشم. بدون بهجا گذاشتن ردی از نویسنده. از حس و حال همسری که آرامش خانهاش را فدای آرامش مردم کرده بود! از فرزندی که نعمت آغوش پدر را به خاطرهها میسپارد تا مبادا همسنوسالانش کاشانهشان را از دست بدهند یا به اسارت بروند! از مادرانی که با تمام مادرانههایشان ابراهیموار، اسماعیلشان را به امر الهی به قربانگاه میفرستادند تا بقیه مادران آب در دلشان تکان نخورد.
سروهای بیخزان، مدافعان حرم
نوشتم به امید روشنگری برای آیندگان و قضاوتشان و ثبت در تاریخ. اگرچه چندین سال سوژه داغ و بهروزم از طرف خیلی نهادها حتی بنیاد حفظ ارزشهای دفاع مقدس حمایت نشد و بیات شد! اما برای چاپش هدف داشتم و مصمم بودم تا به هر طریق به چاپ برسانمش. عنوان سرو خزان ندارد به شهدای مدافع حرم اشاره دارد.
اگر توان مالی داشتم حتماً به تعداد تمام مادران و همسران شهدای مدافع حرم چاپ و تقدیمشان میکردم تا بدانند امثال من، ایثارشان را فهمیدیم و تا ابد قدردانشان هستیم.
در مقدمه این کتاب آمده است:
همه ما مسافرانی از زمین هستیم که روزی باید سوار آخرین قطار شده و به خانه ابدی برگردیم. گریزی از این مهم نیست، اما اینکه چطور زندگی را سپری کردیم مهم است. زندگی مثل یک صفحه شطرنج است و هرکس با تفکرات خودش زندگی را بازی میکند. برنده کسی است که وقتی خدا از روی صفحه روزگار برش میدارد با رضایت به شیطان بگوید: ببین، یکدست دیگه مات شدی!
تقدیم به سروهای بیخزان، شهدای مدافع حرم.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
سلام دوم
سلام بر مدافع حرم جناب آقای سلمان جان خودم. به حرفت گوش کردم. برای رفع دلتنگی عطرت را بو کردم. این طوری که بدتر شد!
گفتی موقع شیر دادن به حسین یا گریه نکنم یا دلم را به حضرت علی اصغر بدهم. همین کار را میکنم و سوره والعصر را میخوانم.
اما بگو حسنیه را چه کنم؟
یکی از بچههای مهد گفته بابایش عروسک خریده. دخترکم زار میزد به بابا بگو بیاد برام عروسک بخره.
عصری بردمش براش عروسک گرفتم، شام هم بیرون پیتزا خوردیم، اما مطمئن هستم تا بیدار بشود باز هم داد میزند، مامان! بابا کی میاد؟