این روزها که سفرمعنوی اربعین شروع شده، جای شهدا خالی است. چقدر بیتاب زیارت بودند. چقدر «کربلا کربلا ما داریم میآییم»هایشان این روزها در اذهان تداعی میشود این روزها که سفرمعنوی اربعین شروع شده، جای شهدا خالی است. چقدر بیتاب زیارت بودند. چقدر «کربلا کربلا ما داریم میآییم»هایشان این روزها در اذهان تداعی میشود. چقدر راحت این روزها برخی از ما بار و توشه سفر اربعین را به دوش میاندازیم و راهی میشویم. فقط یادمان باشد، وسط این رفتنها و کربلایی شدنها یادی کنیم از رزمندگانی که پشت لباسهای رزمشان مینوشتند؛ یا زیارت یا شهادت... شهید عیدیمحمد جعفرخراطی، یکی از شهدای دفاع مقدس بود که وعده باز شدن راه کربلا را به مادرش داد و خودش در عملیات محرم کربلایی شد. برادرش حمزه جعفرخراطی هم در عملیات بدر به او پیوست.
متولد دزفول
شهید عیدیمحمد جعفرخراطی بسیار آرزوی کربلا داشت. هم خودش هم مادرش. او وقتی بیتابیهای مادر را برای زیارت امام حسین (ع) میدید او را به باز شدن راه کربلا وعده میداد.
عیدی محمد متولد پنجم فروردین ۱۳۴۲ در شهرستان دزفول بود. او از طریق بسیج وارد جبهههای نبرد شد و بعد از حضور و حماسه آفرینی در جبهههای جنگ نهایتاً در ۲۲ آذر ۱۳۶۱ در عملیات محرم در منطقه شرهانی در سن ۱۹ سالگی به شهادت رسید.
وعده کربلا!
یکی از همرزمان عیدی محمد از حال و هوای عیدی محمد در ایام محرم و شوق زیارت امام حسین (ع) اینگونه روایت میکند: ایام عملیات محرم بود و در منطقه شرهانی مستقر بودیم. عیدی محمدسر پست بود و مشغول نگهبانی. رفتم سراغش و شروع کردیم به حرف زدن. از هر دری سخنی گفتیم تا اینکه رسیدیم به «کربلا».
عیدی محمد آه سردی کشید و سرش را پایین انداخت. لبه چفیه سیاه رنگش را با یک دست انداخت روی شانهاش و اسلحه را لابلای انگشتهایش کمی جابهجا کرد. خواست حرفی بزند که رگههای بغض در صدایش پیچید: «دیگر خسته شدم! هر بار که میخواهم به جبهه بیایم، وقتی مادرم را میبینم که با چشم و دل نگران دنبالم راه میافتد و از زیر قرآن راهیام میکند، میگویم: «مادر! این بار دیگر راه کربلا را باز میکنیم و از جبهه که برگشتم میبرمت کربلا!»
مادرم هم بغضش را آرام بیآنکه بخواهد من متوجه شوم، قورت میدهد و میگوید: «دا! هِه بِگووی بَرُمِت کربلا! اما هر وقت بِرووی مو ترسُم خودت هم نَوِرگَردی!» (مادر! همیشه میگویی میخواهم ببرمت کربلا! اما من میترسم که خودت هم برنگردی)
دیگر خیلی خسته شدم! خجالت میکشم به مادرم وعده کربلا بدهم، اما راه باز نشود و نتوانم او را به کربلا ببرم.
حالا دیگر اشکهای عیدی محمد بود که نگفتههای دلش را سر ریز میکرد بیرون. با پشت دست چشمهایش را از سنگینی اشکها رها کرد. اما سنگینی بغضش را با خودش برد و دوباره چشمانش را دوخت به خاکهای سرد شرهانی!
شهید حمزه جعفرخراطی
فردای آن شب تک سنگینی شد. به شدت از هر طرف آتش میبارید روی سر بچهها. لابلای آن جهنم بودکه چشمم افتاد به پیکر بیجان عیدی محمد که سر و صورتش مجروح شده بود. او کربلایی شده بود و راه کربلا را باز کرده بود. اما من دلم دنبال بیقراریهای مادری ماند که پسرش به او وعده زیارت حسین (ع) را داده بود. مادری که پیکرکربلایی عیدی محمد را تحویل گرفت و اسلحه شهیدش را به دست حمزه جعفر داد.
حمزه جعفر برادر عیدی محمد بود که بعد از او راهی جبهه شد. او متولد ۱۳۴۸ بود. مدتی بعد از حضور در جبهه در ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ در عملیات بدر و در جزیره مجنون در حالیکه ۱۵ سال بیشتر نداشت به شهادت رسید و کنار برادر شهیدش در گلزار شهدای بهشت علی دزفول به خاک سپرده شد...
کربلا رفتهها این روایت را بخوانند و بدانند که چه دلهایی برای باز شدن این راه میتپید و چه خونهایی فرشِ سرخ راه کربلاییان شد.