شهید حمیدرضا کاوه سال ۱۳۴۳ در شهرستان قروه به دنیا آمد. ۱۶ ساله بود که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شد و او با رها کردن درس و مدرسه، به عنوان یک بسیجی راهی میدان جنگ شد. شهرستان قروه در آن سالها یکی از پایگاههای اصلی انقلاب در کردستان به شمار میرفت و سپاه و بسیج قدرتمندی داشت. حمیدرضا دو سال اول حضورش در مناطق عملیاتی را به عنوان بسیجی و سپس از سال ۱۳۶۱ به عنوان پاسدار به جبهههای جنگ رفت. شهید حمیدرضا کاوه سال ۱۳۴۳ در شهرستان قروه به دنیا آمد. ۱۶ ساله بود که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شد و او با رها کردن درس و مدرسه، به عنوان یک بسیجی راهی میدان جنگ شد. شهرستان قروه در آن سالها یکی از پایگاههای اصلی انقلاب در کردستان به شمار میرفت و سپاه و بسیج قدرتمندی داشت. حمیدرضا دو سال اول حضورش در مناطق عملیاتی را به عنوان بسیجی و سپس از سال ۱۳۶۱ به عنوان پاسدار به جبهههای جنگ رفت. پنج سال حضور مستمر در مناطق عملیاتی داشت و هم با ضد انقلاب جنگید و هم با دشمن متجاوز بعثی. نهایتاً ۱۵ مهرماه ۱۳۶۴ در کمین یک گروه ۲۰ نفره ضد انقلاب افتاد و بعد از ساعتی نبرد به شهادت رسید. خاطراتی از او را در گفتگو با علیاصغر طالبی همرزم شهید تقدیم حضورتان میکنیم.
سه روز تا شهادت
دوست دارم خاطراتم از شهید کاوه را از انتهای زندگی زمینیاش آغاز کنم! یعنی سه روز مانده به شهادتش که آخرین گفتگوها را با هم داشتیم. آن روز به او گفتم: حمیدرضا! تو خیلی در این دنیا ماندگار نیستی. احساس میکنم به زودی شهید میشوی. برق شادی را در چشمش دیدم. با حالتی مشتاق گفت خوشا به حالِ من! حالا از کجا میدانی که شهید میشوم؟ گفتم خب تو برای رسیدن به شهادت خیلی عجله داری. موقع عملیات نفر اول هستی که به خط دشمن میزنی. مشخص است که آرزوی شهادت داری و هر کسی که آن را از ته دل بخواهد، خدا شهادت را نصیبش میکند.
کمی که حرف زدیم موضوع بحث را عوض کردم و گفتم راستی حمیدرضا چرا ازدواج نمیکنی؟ ناگهان برافروخته شد و گفت «اصلاً در این مورد حرفی نزن!» نفهمیدم چرا اینطور از پیش کشیدن حرف ازدواج ناراحت شد. گذشت تا سه روز بعد که به ۱۵ مهرماه ۱۳۶۴ رسیدیم. آن روز حمیدرضا برای مأموریتی به محور گویزه کوره رفته بود که خبر آمد در کمین ضد انقلاب به شهادت رسیده است. وقتی خبر شهادت حمیدرضا را شنیدم یاد آخرین دیدارمان و آخرین حرفهایمان افتادم. پیشبینی من از شهادتش به خاطر رفتارها و حرفهایی بود که پیشتر زده بود. یادم است یک روز او را دیدم که در گوشهای تنها نشسته و ناراحت است. غالباً آدم بشاشی بود، اما آن روز افسردگی را از چشمهایش میخواندم. پیشش رفتم و پرسیدم چه شده؟ گفت من زنده هستم، در حالی که تعداد زیادی از دوستانم شهید شدهاند. همان زمان فهمیدم که او در آرزوی شهادت میسوزد و با اشتیاقی که دارد، این اتفاق به زودی خواهد افتاد.
کتابهای شهید مطهری
من از خانواده حمیدرضا شنیدم که ایشان قبل از مدرسه، به مکتب خانه میرفت و در آن جا قرآن و نماز و دیگر احکام را یاد میگرفت. تربیت مذهبی در اخلاق و رفتار شهید ریشه دوانده بود. در مراسم دعای کمیل و نمازهای جماعت، جمعه و همچنین در مراسم عزاداری ماه محرم شرکت فعّالی داشت. شاهد بودم که در اوقات فراغتش کتابهای شهید آیتالله دستغیب و شهیدآیتالله مطّهری و حضرت امام را میخواند. هنرمند هم بود و به رشتههای خطاطی و نقّاشی علاقه داشت و گاهی اوقات به آنها مشغول میشد.
مطالعه آثار شهید مطهری و حضرت امام باعث شده بود که حمیدرضا زودتر از بچههای همسن و سالش وارد جریان انقلاب شود. پایان دورۀ راهنمایی ایشان مصادف با شروع انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) بود. آن زمان حمیدرضا علاوه بر پخش اعلامیههای حضرت امام (ره) در بین مردم، در تظاهرات و راهپیماییها هم شرکت میکرد. از خودش شنیدم در یکی از شبها که به طور مخفیانه برای چسپاندن اعلامیههای امام (ره)، به خیابان رفته بود، با مأمورها روبهرو میشود، اما با زرنگی و اعتماد به نفس از دست آنها فرار میکند. کردستان یک استان مرزی و محروم است، وقتی که میبینیم یک نوجوان ۱۴ ساله اینطور در خط امام و انقلاب قرار میگیرد، باید بدانیم که او تا چه اندازه بصیرت داشت و نسبت به امور سیاسی با آگاهی و چشمان باز توجه میکرد.
انگیزه حمیدرضا برای حضور در صحنه اجتماعات و راهپیماییها این بود که میگفت: امام دستور داده و ما باید شرکت کنیم. ما سرباز امام هستیم و باید تابع دستورات ایشان باشیم. یادم است اوایل انقلاب که شهید کاوه در بسیج خدمت میکرد، حدود یک سال به عشق امام و انقلاب بدون حقوق آنجا مشغول بود. بسیجی رسمی یک نیرویی است که اوایل انقلاب در کردستان و نواحی مرزی وجود داشت. الان هم خیلی از مناطق مرزی بسیجی رسمی دارند. یعنی یک نیروی داوطلبی که به خاطر حضور در مناطق مرزی و عملیاتی و اشتغال تمام وقت در آن، حقوق هم دریافت میکند. حمیدرضا در چنین شرایطی یکسال بدون حقوق کار کرد. چون به امام و انقلاب عشق میورزید. بعد هم که سپاهی شد و حقوق میگرفت، همان حقوق اندک را برای خانوادههای محروم خرج میکرد و خودش به قدر نیازش بر میداشت.
گوسفند قربانی
یکی از خصوصیات شهید کاوه کمک به محرومان بود. اوایل انقلاب محرومیت زیادی در کردستان وجود داشت. جنگ هم مزید بر علت شده بود؛ لذا شهید کاوه تا حد توانش به دیگران کمک میکرد. برای همۀ مردم شخصیت قائل بود و هیچ وقت خودش را بالاتر از دیگران نمیدانست. با وجود اینکه زیر بار ظلم نمیرفت، قلب مهربانی داشت و با دیگران با انسانیت رفتار میکرد. دوست داشت در بیرون از منزل غذا بخورد تا افراد دیگر را همسفره خودش کند.
خاطرهای از شهید کاوه دارم که برادرشان برایم تعریف کرده است. در منطقۀ قروه رسم است وقتی که عروس را به خانۀ داماد میآورند، گوسفندی را زیر پای عروس ذبح میکنند و فردای آن شب گوشت آن را پُخته و به عنوان ناهار به خانوادۀ عروس میدهند. حمیدرضا گوسفندی را که در شب عروسی برادرش قربانی شده بود را مخفیانه در میان خانوادههای فقیر و مستحق شهر تقسیم میکند! فردا که از خواب بیدار میشوند، میبینند که از آن گوسفند چیزی باقی نمانده است. پرسوجو میکنند و متوجه میشوند که تمام گوشت قربانی توسط حمیدرضا بین مستمندان پخش شده است.
پاکسازی توریور
حمیدرضا در بحرانیترین لحظات کردستان جهت شرکت در دورههای آموزشی به شهرستان سنندج اعزام شد. پس از آن جهت انجام مأموریت به شهرستان دیواندره رفت و در قسمت عملیات سپاه آن شهرستان مشغول به خدمت شد. با اینکه سن کمی داشت، ولی با شجاعت در عملیات مختلف حضور پیدا میکرد و همیشه هم نفر اول بود. خستگی نمیشناخت. گاهی عملیات سنگین بود و بچهها کم میآوردند، اما او انگار با خستگی بیگانه بود. حضور در نبردهای مختلف باعث شده بود تا او یک نیروی عملیاتی با تجربه بشود. به همین خاطر فرماندهان از وجود شهید کاوه در قرارگاه فرماندهی استفاده میکردند.
در عملیات پاکسازی روستای توریور از توابع شهرستان سنندج که فرماندهی آن به عهدۀ حمیدرضا بود، من هم حضور داشتم. طرح عملیات به این ترتیب بود که ما باید قبل از سپیدۀ صبح ارتفاعات مشرف به روستای توریور را تصرّف میکردیم و آنجا مستقر میشدیم. روز عملیات بعد از چندین ساعت پیادهروی در کوههای منطقه به نزدیکی روستا رسیدیم. در این موقّعیت حساس ناگهان تیری از دست یکی از برادران شلیک و دشمن از حضور نیروهای خودی در منطقه آگاه شد. در همین حال با هوشیاری و تدبیری که حمیدرضا کاوه داشت، دستور پیشروی سریع به سوی قله را داد که ارتفاع آن از تمامی قلههای منطقه بلندتر بود و نیروها را قبل از دشمن به آن جا رساند. همین امر باعث شد دشمن ناکام بماند و شکست بخورد. ما توانستیم حدود ۴۰ نفر از اعضای گروهکهای مسلح را به هلاکت برسانیم و در نهایت منطقه به تصرف کامل نیروهای خودی درآمد.
چند روز بعد، ضد انقلاب طرح ترور و به شهادت رساندن حمیدرضا را اجرا کردند. او در تاریخ ۱۵ مهرماه سال ۱۳۶۴ از محور گویزه کوره عبور میکرد که به کمین ۲۰ نفر از ضد انقلابیون مسلح کومله افتاد و بعد از ساعتی جنگ نابرابر به شهادت رسید.