سوزان بیتس، قهرمان مشعل سنگین دختری نازپرورده است که بر اثر تماشای چند فیلم هوس میکند پرستار شود و جای قهرمان فیلمها را بگیرد، اما آنچه در واقعیت میبیند چیزی متفاوت با رؤیای اوست. در عالم خیال، وی خود را قهرمان فداکار آن فیلمها و به جای فلورانس نایتینگل تصور میکند و جان بیماران را از چنگال مرض و مرگ نجات میدهد، اما بعد از ورود به آموزشگاه پرستاری و طی دوره کارآموزی در بیمارستان وابسته به آن، پرده خیال از برابر دیدگانش پس میرود. شیلا مککی راسل نویسنده رمان «مشعل سنگین» وقایع جالب و آموزندهای را از زبان قهرمان داستان آورده است. این داستان روایت امیدها و آرزوها، مشقتها و مرارتهای دختران بیشماری است که مشعل فروزنده پرستاری را روشن نگه میدارند. رمان مشعل سنگین نوشته شیلا مک- کی- راسل با ترجمه حبیبه فیوضات در ۲۹۷ صفحه از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده است. برای کسانی که امکان خرید و فرصت مطالعه این رمان را ندارند، تصمیم گرفتیم خلاصه آن را طی دو شماره منتشر کنیم. در کاشانه شماره پیشین (شماره ۱۱) بخش نخست را خواندید و امروز بخش دوم و پایانی تقدیم شما میشود.
روزها با سادگیها و سختیهایش سپری میشد و بالاخره روزی رسید که اسم خود را روی ورقهای که به دیوار زده بودند، خواندم و فهمیدم باید به بخش جراحی منتقل شوم. در آنجا اسباب و آلات جراحی و لگنها را میشستم؛ رختهای شستنی را برای بردن به رختشویخانه جدا و سوزنهای بزرگ، کوچک و نوکتیز و پهن را از هم سوا میکردم. معمولاً شبها هم گاهی اوقات ما را سر عمل احضار میکردند. روزی با «دکتر الکوت» در اتاق عمل روبهرو شدم. مریضی را میخواستند جراحی کنند. روپوش به تن، نقاب برصورت و کلاه برسر کنار دکتر ایستاده بودم و در حالی که از سر و پایم عرق سرازیر بود، مرتباً وسایل را اشتباه به دکتر میدادم. وقتی سومین اشتباه را کردم، دکتر گفت: «دختر خانم، آیا هیچ وقت به خاطرت خطور نکرده که حرفه پرستاری را رها کرده و شوهر اختیار کنی؟ این کار برای شما مناسبتر است، شاید شوهرتان اهمیت ندهد که وقتی قاشق میخواهد بیلچه به دستش بدهید» همه خنده سر دادند و من از اتاق خارج شدم.
چند هفته بعد، ضیافت سالانه فارغالتحصیلی فرارسید. این ضیافت که مهمترین واقعه اجتماعی سال بود، در سالن یکی از هتلهای مرکز شهر برپا شد. در آن مجلس من لباس سبز کمرنگی به تن داشتم. از بزرگواری و بلند همتی پدر و مادرم در مورد ولخرجی در خرید این لباس سبز رنگ احساس مسرت میکردم. تنها اتفاقی که در آن شب افتاد، تقاضای ازدواج «دکتر الکوت» از من بود که مرا سخت متحیر کرد. زمانی که به رختخواب رفتم تمام حواسم متوجه این بود که دلایل رفتار دکتر الکوت را برای خود برشمارم. دکتری که قبلاً از او متنفر بودم.
بعد از مدتی به کلینیک بیماران سرپایی منتقل شدم، اوامر صادره را کورکو رانه اطاعت میکردم و در میان آن ولوله و غوغا آنقدر بازوی کسانی را که سوزن میزدند، پاک میکردم و لباس بچهها را در میآوردم یا به تنشان میکردم که خسته میشدم و سر و پشتم درد میگرفت. از شغل پرستاری به تنگ آمده بودم و تصمیم گرفتم شغل پرستاری را رها کنم، ولی باز ادامه میدادم.
بالاخره امتحانات فارغالتحصیلی از راه رسید. دروس سه سال تمام را باید مرور میکردم. گاهی به خود دلداری میدادم که این دروس را عملاً در بخشها آموختهام، اما وقتی تمام جزوهها، یادداشتها و کتابها را روی هم گذاشتم، متوجه شدم که نصف و حتی ثلث موضوعات را هم بلد نیستم. به هر نحوی که بود دوره امتحان را گذراندم و در هر قدم سوگند یاد میکردم که به محض تمامشدن امتحانات جشن و سروری راه میاندازم، ولی وقتی امتحانات تمام شد، بیش از حد تصور خسته شده بودم. وقت خداحافظی فرارسیده بود. هنگام صرف آخرین شام به صورت همکلاسانم نگاه کردم. هیچ کس به من نگاه نمیکرد و پرده اشک چشمانشان را تار کرده بود. سعی خودم را کردم و این جملات را گفتم: «اگر بناست چنین وضعی پیش بیاید، لااقل بیایید هیچ وقت رد همد یگر را گم نکنیم، همیشه از حال هم باخبر باشیم و از یکدیگر حمایت کنیم.» آن شب همه دستمال سفرهها از اشک خیس شد.
سرانجام شب مراسم پایانی، آخرین شب با تمام عظمت خود فرا رسید. قبل از شروع مراسم چه غوغا و آشوبی برپا بود! مملو از جمعیت بود و افراد خانواده، دوستان و آشنایان همه گرد آمده بودند تا شادباش و تهنیت بگویند. خوب به خاطر دارم چگونه همه ایستاده بودیم و یک یک وقتی اسممان برده میشد، برای اخذ دیپلم پیش میرفتیم، به خاطر دارم وقتی از پلهها پایین میآمدم چشمم به پدر و مادرم افتاد و در دیدگان آنها فروغ غرور و افتخار میدرخشید. برای آخرین بار خانم «هاردی» سرپرستار پیشکسوت، ما را کمک و هدایت میکرد. با قیافهای متبسم به ما اشاره کرد تا از جای برخیزیم و هنگامی که به تبعیت از او برخاستیم با صدای رسا گفت: «به زودی شما عهدهدار شغل پرستاری خواهید شد و مثل فارغالتحصیلان قبلی در کمال خلوص و وفاداری خدمت خواهید کرد. بنابراین به جاست به اتفاق من این سوگند این را تکرار کنید: در پیشگاه خداوند و در برابر این جمع رسماً سوگند یاد میکنم که....» به دنبال او این کلمات را به اتفاق تکرار و عزم خود را جزم کردیم که مشعل پرستاری را هر قدر سنگین باشد، همواره بلند نگاهداریم.