رضا حسنی از رزمندگان دفاع مقدس است که چندین بار از طریق لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) به جبهههای دفاع مقدس اعزام شده است. خاطره زیر را او از حلالیت گرفتن از یک شهید برایمان تعریف کرده که از زبان ایشان میخوانید. رضا حسنی از رزمندگان دفاع مقدس است که چندین بار از طریق لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) به جبهههای دفاع مقدس اعزام شده است. خاطره زیر را او از حلالیت گرفتن از یک شهید برایمان تعریف کرده که از زبان ایشان میخوانید.
پستهای شبانه
بعد از تشکیل بسیج مدتی طول کشید تا این نهاد انقلابی در مساجد و محلات جا بیفتد. من زمانی که بسیجی شدم ۱۳ سال داشتم. عشق اسلحه بودیم و آرزو داشتیم فرمانده پایگاهمان برای یکبار هم که شده به ما اسلحه بدهد. قبل از شروع دفاع مقدس پایگاههای بسیج آنطور که باید مسلح نشده بودند. بعد که جنگ شروع شد و منافقین در تهران قیام مسلحانه کردند، به اغلب پایگاهها اسلحه دادند و اسلحهخانهها اینگونه در پایگاهها شروع به کار کردند. بعد دیگر پستهای شبانه جزئی از کارمان شده بود و واقعاً با وجود منافقین، همین پستهای شبانه خطرات زیادی داشت.
اعزام به منطقه
شروع جنگ ۱۴ سال داشتم. بعضی از بچهها که قد و قواره بلندتری نسبت به من داشتند زودتر اقدام به اعزام کردند. اما من تا ۱۶ سالگی نتوانستم به جبهه بروم. چون ذاتاً قد کوتاه و چهره بچگانهای داشتم، حتی تا ۱۸ سالگی همه فکر میکردند زیر ۱۵ سال دارم و همین کارم را سخت کرده بود. خلاصه اواخر سال ۶۱ توانستم به جبهه بروم. مدتی نیروی لشکر ۲۷ بودم و بعد که به تهران برگشتم، از سال ۶۲ دیگر نیروی تیپ ۱۰ شدم و اعزامهای بعدیام از طریق همین تیپ بود.
خاطره خاص
خاطره خاصی که از دوران دفاع مقدس دارم مربوط به حضورم در تعاون تیپ میشود. یکی از کارهای تعاون جمعآوری پیکر شهدا بود. نمیدانم ۱۷ سالم بود یا کمتر که بعد از یک عملیات تعداد نسبتاً زیادی شهید آوردند. یادم است زمستان بود ولی روزها آفتاب باعث میشد شهدا را داخل کانتینرهایی بگذارند که یخچال داشتند. ما وسایل شهدا را جمع آوری میکردیم و وسیله هر شهیدی را با پیکرش به شهرش میفرستادیم. یا اگر امکانش بود وسایل را از طریق دوست و آشنایی مجزا به خانوادهاش میرساندیم.
یکبار شهیدی را آوردند که متأسفانه نامش را فراموش کردهام. ایشان داخل ساکش کمی خوردنی فاسدشدنی داشت. منظورم غذایی است که زود فاسد میشد. ما نوجوان بودیم و شکمو. گفتیم اگر این غذا را همراه پیکر و داخل ساک به تهران بفرستیم شاید بین راه از بین برود و اسراف شود پس خودمان آن را بخوریم. خوردیم و شبش من خواب بدی دیدم. در خوابم یک نفر به من گفت چرا از آن غذا خوردی شاید صاحبش راضی نباشد.
حلالیت شهید
صبح که از خواب بیدار شدم موضوع را به دوستم گفتم. او هم گفت که حس بدی پیدا کرده است. تصمیم گرفتیم بعد از بازگشت به تهران به دیدار خانواده شهید برویم و حلالیت بگیریم. آدرس شهید را از بچههای تعاون گرفتیم و رفتیم به آنها سر بزنیم. هنگامی که ما رسیدیم، یکی از مراسم شهید در مسجدی برگزار میشد. بعد هم سفره احسان و خرجی از طرف خانواده پهن شد. ما پیش پدر شهید رفتیم و موضوع را گفتیم و از او خواستیم حلالمان کند. ایشان حرف جالبی زد. گفت دیشب پسرم در خواب گفت فردا دو نفر از دوستانم از منطقه میآیند. به آنها حسابی برسید و بگویید که حلالشان کردهام. با شنیدن خواب پدر شهید جا خوردیم. اینکه میگویند شهدا زندهاند واقعاً صحت دارد. این شهید بزرگوار از آمدن ما به مراسمش خبر داشته و اینطور پدرش را در جریان گذاشته بود.