
در حالی که این روزها در ته بستر خشک زاینده رود اصفهان، آب جاری شده است و قرار است کمتر از یک ماه دیگر این جوی کوچک و باریک نشان دهد زاینده رود زنده باشد، ولی هیچگاه نباید از یاد ببریم این رودخانه زیبای فلات مرکزی اصفهان ماههاست مرده است. این گزارش با وجودی که پیش از جاری شدن این باریکه آب در اصفهان نگاشته شده، ولی نشان میدهد خطری که زاینده رود را تهدید میکند، چیزی نیست که بتوان با چکاندن چند قطره آب در کف این پدیده طبیعی که قسمتی از هویت ملی ما را ساخته است، از بین رفته تلقی کرد. زاینده رود را شاید این روزها به امواج سهمگین نشناسند، شاید ماهیهای پرشمار و خوش گوشتش را به یاد نیاورند، ولی باید در خاطرها سپرد این امانتی است از نسلهای گذشته که به ما رسید و در حق آن جفا شد تا به نسلهای آینده تنها خاطرهاش برسد.
شاید روزی میتوانستی بگویی: «این پایان 23 میلیون سال گذر، 360 کیلومتر پیچ و خم، نوشاندن زمینهای تشنه سه استان تا رسیدن به این چاله سیاه رنگ وسط کویر است. پایانی خیلی متفاوتتر از آنچه لااقل برای هر پدیدهای اتفاق میافتد، پایانی که با سرگردانی از درهای به درهای دیگر تا پای این کوه سیاه نه چندان بلند بالای خارج از شهر ورزنه، واقع در شرق اصفهان کشیده میشد. اینجا زاینده رود به پایان میرسد، چون به تالاب «گاوخونی» قدم گذاشته است. » ولی پایان زاینده رود، دیگر در تالاب گاوخونی نیست؛ چون دیگر گاوخونی، تالاب نیست، حالا شوره زاری شده است اندکی آن سوتر از تپههای رمل روان محمد آباد تا اگر زنان باستانی شهر «ورزنه» با آن چادرهای سپیدشان خواستند یادگاران ایام گذشته را بر چهره کویر ببینند، دیگر رودی نباشد، زنده رودی نباشد، تا در آغوش کویر آرام بگیرد، چون دیرگاهی است زاینده رود مرده است. سخن از یک اتفاق زیست محیطی معمولی نیست که هر روز در گوشهای از این سرزمین بزرگ، اتفاق میافتد و کسی گوشش بدهکار نیست. این یک فاجعه واقعی است: زاینده رود دیگر نمیخروشد.
کارگاه صنعتی در میانه رود
تابلوی «شنا ممنوع» همانجا درست کنار پل آهنی بی قوارهای است که روزگاری کشاورزان جلگه «ناژوان» برای گذشتن زاینده رود از پای تپه آتشگاه اصفهان، بسم اللهی میگفتند و با سلام و صلوات از روی آن رد میشدند و نگران بودند نکند در مسیر 50 متری روی این پل، پایشان بلغزد و در زنده رود غرق شوند، چون درست در عمق 4 متری همینجا، سالی ده دوازده نفر، دنیا را با آب سبز زاینده رود در گلو و ریهها ترک میکردند و به سرزمین باقی شتافتند. ولی الان این تابلوی «شنا ممنوع» به قول آل احمد به تفی میماند روی صورت تازه تراشیدهای! به همان کراهت، چون روی ریگهای درشت پای این پل، حالا مهندس کیوان فولادی کارگاه پل سازی خود را بر پا کرده و زاینده رود شده است کارگاه صنعتی. باور کردنی نیست، ولی باید پذیرفت ورودی زیباترین رودخانه فلات مرکزی ایران در شهر باستانی اصفهان، اکنون در اختیار کارگران شهرداری اصفهان است تا پل سوم عابر پیاده ناژوان را با آن همه میلگرد و آهن و فولاد سرهم کنند. از فولادی میپرسم آیا خوشحال است که آب در بستر برهوت این رودخانه نیست و کارگرانش فارغ از یک قطره نم زاینده رود کار میکنند؟ لبخندش تلختر از اندوه کویری است که حالا پارک بزرگ ناژوان را دو قسمت کرده، کویری که زمانی به آن زاینده رود میگفتند: «به عنوان مسؤول دفتر فنی این پروژه، کارمان راحت تر شده، ولی میدانید به عنوان یک اصفهانی، همه مان از دوری زاینده رود، افسرده شدهایم؟»
می پرسم: «چرا این طور شده؟ زمانی اینجا برای ماهیگیری روزهای جمعه، صف میگرفتند و حالا کلاغ هم دیگر پرنمیکشد؟» میگوید: «حق مردم اصفهان را، آب اصفهان را بردهاند به ناکجاآبادها و همه نشستهایم به پل خواجو نگاه میکنیم که دارد از بی آبی ترک میخورد. » تا میخواهم چیزی بپرسم، سؤالم را با سؤالش قطع میکند: «حقتان را از شما بگیرند، خوشحال میشوید یا ناراحت؟»
تخم ریزی میگوهای گوشتخوار
سد زاینده رود، 80 کیلومتری از اصفهان فاصله دارد. از پیچ و خم رودخانهای که حالا یک بند انگشت آب در ته آن جاری است که بگذری، تا نزدیکی روستای آبادچی، واقع در شهرستان چادگان، باغهای بادام و گردو و مرکبات را میبینی که زیر تیغ آفتاب، له له میزنند، ولی در پستان دره زاینده رود دیگر شیری نمانده تا این اطفال ناخواسته از آن بنوشند و کلاه شکوفه به سر بگذارند. بعد از یک سربالایی تند و تیز که روستای حجتآباد را به آبادچی میرساند، تاسیسات سد پیداست. ناگفته معلوم است که هزار نامه و هماهنگی با مدیرکل آب و فاضلاب استان میخواهد تا بگذارند از سد بازدیدی داشته باشی، ولی از همین جا، داغ آب را میتوان دید که دهها متر بالاتر از سطح فعلی آب روی بتن خشک این سد نه چندان بزرگ، نشان میدهد خشکسالی، توان منطقه را بریده است.
کمی بالاتر، به سمت غرب، روستای جدید آبادچی در درهای ساخته شده که زمانی کلنگ انداز زمینهای آبادچی قدیم بوده است. سد را که میسازند، 40 سال پیش، یا بیشتر، مردم را کوچ داده اند به این سربالایی که حالا شده است «آبادچی جدید». از پیچ و خم جادههای خاکی این ده به لب آب، راهی است گردناک. کناره آب، زمانی خلوتگه رندان بود و حالا شده است پاتوق جوانها و یکی دو خانواده کم جمعیت که آمدهاند در این برق آفتاب برای خودشان گردشی کنند. ولی در کناره یکی از خلیجهای کوچک دریاچه پشت سد، ردیفی از قلابهای ماهیگیری خودنمایی میکند. دو نفرند. با یک جیپ صحرای خاک آلود آمدهاند و حالا 20 تایی قلاب میشود به آب انداختهاند. آن کس که مسنتر است میگوید اسمش «نادر» است که به حرمت موی سپید و سبیلهای بلند این بار شده است «نادرخان». لهجهاش غلیظ اصفهانی است وقتی میگوید: «از صبح تا حالا یک ماهی هم نگرفتهایم. اصلا معلوم نیست چه خبر شده. » میگویم: «قبلا وضع صید چطور بود؟» به قلابهایش که با چوبی در شن نرم ساحل محکم شده، سر میزند، به ردیف، ساعتی 4-5 بار. «بد نبود. کپور میگرفتیم و آمور. ولی از وقتی تخم میگوهای گوشتخوار را ریختهاند به دریاچه، دیگر ماهیها هم به کرم سر قلاب نوک نمیزنند. » بعد، ظرف پلاستیکی یک بار مصرف نوشابه را نشانم میدهد که در لبه آب با نخ نایلونی محکم بسته. چند میگوی کوچک در ته ظرف، شاخک میجنبانند. میگوید: «اینها را ریختهاند بشود خوراک ماهیها، ولی معلوم نیست چرا ماهیها شدهاند خوراک میگوها!» به دوستش که شیرین 50 ساله میزند، اشاره میکند: «جمع کنیم برویم بالاتر، شاید چیزی گیرمان آمد. » همانجا مینشینم لب آب تا جیپ نادرخان و رفیقش زوزه کشان، جاده خاکی را رد کند و در پشت و پس آن همه تپه ماهورهای زرد و خاکستری، گم شود.
دیگر کسی از پل، خندان نمیگذرد
زمانی - نه سالهای سال پیش- شاید همین پارسال بود که تنگ غروب، صدای آواز یکی دو خواننده محلی از طاق چشمههای پل خواجو در میانه شهر اصفهان بلند بود. مردم جمع میشدند و به فراخور آوازی که میشنیدند، دست میزدند یا فقط گوش میکردند تا با نوای «. . . دلم میخواد باز بشینم در کنار زاینده رود. . . » بروند به دوردست خاطراتشان. گاهی هم رندهایی بودند که روی همان پلهها، یکی دو دانگ صدایشان را رها میکردند که: «هر که از پل بگذرد خندان بود. . . » ولی وقتی امسال، آن زمین ترک خورده پای پل را به چشم میبینم، دیگر مطمئن میشوم هیچ گذرندهای از این پل 400 ساله، خندان نخواهد بود. پای پل، تا چشم کار میکند مثل دل کویر، قاچ خورده است. شیارهایی عمیق که اگر حواست نباشد، مچ پایت را به دندان میگیرند و کارت را به دوا و درمان و ارتوپد میکشانند.
به راستی چند قرن گذشته؟ صد سال؟ هزار سال؟ واقعا گذر این روزهای خاکستری اهمیتی دارد؟ فقط یک خاطره کافی است، دیدن دوباره یک حالت در نگاه خیره آن جوان که در خود فرو رفته و با شانههایی آویخته از این پل میگذرد تا غبار از این همه خاطره بزداید. از خاطره زاینده رود، رودی که هیچ کس به یاد نمیآورد چه زمانی آن را دیده است، واقعا مهم نیست که کی و کجا، پایان بندیها گاه، بی سبب زبان بازی و زبان درازی میکنند. برای زاینده رود هیچ پایانی لازم نیست. و هم دیگر هیچ پلی. . . باور کن. . . «زنده»رود، مرده است.