«مـــــا هم میجنگیدیم»، در عداد روایتهای زنانهای است که دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، در باب نقش زنان در دوران دفاع مقدس منتشر میکند. این اثر حول و حوش خاطرات بانویی به نام «شمسی خانم» نضج گرفته و از دریچه آن، به تبیین پشتیبانی زنان از دفاع مقدس پرداخته شده است. پژوهش و مصاحبههای این مجموعه، توسط محمد مهدی رحیمی و نرگس توکلی لشکاجانی انجام گرفته است. دیباچهای که در صدر این پژوهش آمده، نمایانگر هویت آن است: «مـــــا هم میجنگیدیم»، در عداد روایتهای زنانهای است که دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، در باب نقش زنان در دوران دفاع مقدس منتشر میکند. این اثر حول و حوش خاطرات بانویی به نام «شمسی خانم» نضج گرفته و از دریچه آن، به تبیین پشتیبانی زنان از دفاع مقدس پرداخته شده است. پژوهش و مصاحبههای این مجموعه، توسط محمد مهدی رحیمی و نرگس توکلی لشکاجانی انجام گرفته است. دیباچهای که در صدر این پژوهش آمده، نمایانگر هویت آن است:
«قصهاش را که گفتم، بهت برشان داشت. میگفتند: داستان زندگیاش چقدر شبیه فیلمهاست! راننده داشت با شتاب از میانبرهای باریک حاشیه شهر عبور میکرد و من شده بودم روای ماجرای شمسیخانم. سال ۱۳۹۵ بود. رفته بودیم به نشست دفتر مطالعات جبهه فرهنگی در مشهد. ترتیبی داده بودند، تا بتوانم با راوی کتابی که نوشتنش به من سپرده شده بود، از نزدیک ملاقات کنم، آن هم در خانهاش. خیلی مشتاق دیدار این زن بودم، زنی که در برههای زندگیاش را وقف انقلاب و تربیت یک نسل کرد، نسلی که بعدها خیلیهایشان شهید شدند و او افتخار میکرد که معلمیشان را کرده است. شمسیخانم از دوران جوانی و قبل از انقلاب، خانهاش را کرده بود کلاس قرآن برای زنان و کودکان روستایش ملارد. چون سخنرانهای سیاسی به جلسه دعوت میکرد، ساواک خانه را زیر نظر گرفته بود. با شروع انقلاب، با همان حلقه منسجم خانمهای کلاس قرآن، اولین راهپیمایی ملارد را شکل داد و در دوران جنگ هم با مدیریت او، روستا شد یکی از مراکز مهم پشتیبانی جنگ. کامیون کامیون نان و مربا و ترشی و خاکشیر و ماست بود، که از ملارد راهی جبهه میشد. خانه و زندگیشان هم شده بود، وقف این کار. مردم میگفتند: فرش خانهشان همیشه آردی بود! حالا چند سالی میشد که به مشهد آمده بودند، با همسرش اکبرآقا که در طول این سالها، به قول شمسیخانم بیشتر از خودش پای کار بود. اکبرآقا، اما دیگر نبود. او را به زادگاهش در آرامستان ملارد برده بودند و حالا شمسیخانم در آن خانه استیجاری کوچک، تنها زندگی میکرد. شمسیخانم روی تخت کوچکی گوشه هال دراز کشیده بود. تازه قلبش را عمل کرده بود و نمیتوانست بلند شود. خانم جوانی توی خانهاش بود، که کارهایش را میکرد. میگفت: حاج خانم اینجا توی مشهد هم برای ما جلسه قرآن میذاره، حالا که عمل کرده، با خانومهای کوچه قرار گذاشتیم، نوبتی میآیم پیشش میمونیم، آخه دختر که نداره!... دو نفری هم که همراهم بودند، با شنیدن سرگذشت و جذبهای که داشت، شیفتهاش شده بودند. وقتی میخواستیم برگردیم، یکی از بچهها گفت: شمسیخانم ما رو نصیحت کنین. شمسیخانم متواضعانه و با لحن مهربانی گفت: شما جوونها که نیاز به نصیحت امثال ما ندارین، نسل شما خیلی پختهتر و بهتر از نسل ماست. بعد هم چند آیه قرآن خواند. از خانه که آمدیم بیرون، برخلاف مسیر رفت، هر سه نفرمان تا مدتها ساکت بودیم. آرامش عجیب او، بدجوری گرفته بودمان. یاد حرف یکی از استادهایم افتادم که میگفت: بعضی از آدمها از دار دنیا هیچی ندارن، اما جوری خودشون رو ساختن، که آدم به آرامششون غبطه میخوره... حالا سالهاست که از آن روز میگذرد. چند ماه پیش که خبردار شدم شمسیخانم دیگر در میان ما نیست، بغض عجیبی به جانم نشست. همیشه میگفت: وقتهایی که تولد ائمه (ع) میشد، اکبرآقا از مغازه برای بچهها نقل و خوراکی میآورد و سعی میکرد هر جور شده، دلشون رو شاد کنه. او هم در چنین روزی به رحمت خدا رفت: روز ولادت امام علی (ع) و روز مرد بردندش پیش اکبرآقا، در آرامستان ملارد...».