کد خبر: 109362
تاریخ انتشار: ۲۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
تازه از مدرسه آمده بود، خسته به آشپزخانه رفت و پشت میز غذاخوری نشست:
- مامان غذا چی داریم؟ خیلی گشنمه.
- همون غذایی که دوست داری، فقط دست و صورتتو بشور عزیزم بعد غذاتو بخور باید زود تکالیفتو انجام بدی.
کریستینا فقط 7 سال داشت و به همراه مادر و برادر کوچکش در هانوور جنوب بوستون در ایالت ماساچوست زندگی می‌کردند. پدرش تاجر بود و برای سفر کاری به انگلیس رفته بود. دختر کوچولو بعد از خوردن ناهار به اتاقش رفت و شروع به نوشتن تکالیف مدرسه اش کرد. ساعتی که گذشت کمی احساس خستگی کرد، دلش می خواست بازی کند:
- مامان اجازه می‌دی برم بیرون دوچرخه سواری کنم؟
- دخترم الان سر ظهره خیابونا خلوته.
- همین جا جلوی در ساختمون خودمون بازی می‌کنم قول میدم جایی نرم.
- تا برادرتو می‌خوابونم برو بازی کن، اما زود برگرد.
- چشم مامان خوشگلم.
دخترک سوار دوچرخه شد کلاه کاسکت عروسکی شکلش را به سر گذاشت و رکاب زد. در خیالات کودکانه اش غرق شده بود و همین که به خود آمد خود را جلوی ساختمان همکلاسی اش در دو خیابان آن طرف‌تر دید. خواست برگرده اما پیش خود فکر کرد حالا که تا اینجا آمده بهتره یه کمی هم با سوزی دوچرخه سواری کنه بنابراین زنگ خانه‌شان را فشرد. مردی سرش را از پنجره بیرون آورد و پرسید: با کی کار داری؟
دخترک خودش را جمع و جور کرد و گفت:با سوزی، شما پدرش هستین درسته؟
مرد کمی به فکر فرو رفت و جواب داد: بله من پدرش هستم سوزی تو اتاقه داره به موش صحرایی که براش شکار کردم غذا می‌ده. تو هم می‌خوایش ببینی؟ حیوون جالبیه؟
کریستینا تا حالا موش صحرایی ندیده بود بنابراین با خوشحالی گفت: البته اگه اشکالی نداره.
مرد در را باز کرد، دخترک با شوقی مضاعف از پله‌ها بالا رفت اما یاد حرف مادرش افتاد «یادت باشه خونه غریبه‌ها نری». کریستینا با خودش فکر کرد درسته که بابای سوزی رو تا حالا ندیدم اما خودشو که می‌شناسم؛ اون دوست و همکلاسیمه پس نباید نگران چیزی باشم. در این فکر بود که خودش را جلوی در نیمه باز دید، داخل شد مرد با دیدن کریستینا جلو آمد و گفت: خوش اومدی دختر کوچولو. سپس او را به داخل اتاقی که می گفت سوزی آنجاست راهنمایی کرد.
کریستینا داخل شد اما اثری از دوستش نبود، دلش هری ریخت برگشت و پرسید: پس سوزی کجاست؟
مرد در حالی که لبخندی به لب داشت جواب داد: همین جاست رفته موش رو از توی قفس بیاره ببینم تو که از موش نمی‌ترسی؟ هان.
کریستینا با همان لحن کودکانه اش گفت: نه آقا.
چند دقیقه گذشت. دختر کوچولو هرچه منتظر شد دوستش نیامد. برگشت که سوال کند سوزی کجاست ناگهان احساس کرد لبه تیزی پشت گردنش قرار گرفته:
«اگه داد و فریاد کنی همین چاقو رو تو گردنت فرو می کنم» این جمله رو مرد به کریستینا گفت.
دخترک از ترس تکان نخورد و شکارچی دستان کوچکش را با طناب بست. به دهانش چسب و به پاهایش زنجیر زد. او سپس آمپولی به خودش زد و سرنگ دیگری را به سمت کریستینا برد. دختر بیچاره از ترس می خواست فریاد بکشد اما دهانش بسته بود و مرد سرنگ را به او تزریق کرد. کریستینا احساس کرد سست شده خوابش می آید اما صدایی مدام در گوش او زمزمه می کرد نخواب کریستی، نخواب. با خود فکر می کرد ای کاش به حرف مادرش گوش داده بود و بدون اجازه او به اینجا نمی‌آمد. خدا خدا می‌کرد، زیرلب دعا می‌خواند و در حال جنگ با سایه خواب بود که متوجه شد مرد روی زمین از حال رفته. تلاش کرد تا دستانش را باز کند و بالاخره موفق شد. آنقدر ترسیده بود که زنجیر پایش را باز نکرد و به سرعت خود را به خیابان رساند.
کریستینا با تمام توان و با همان پاهای زنجیر شده می‌دوید. انگار این خیابان تمامی نداشت و بلندترین جاده زندگی‌اش بود. دوید و دوید چند بار هم به خاطر زنجیر بسته شده به پاهایش زمین خورد. عابر پیاده ای که از آنجا رد می شد وقتی دخترک را در آن وضع دید به سمتش رفت و با دیدن پاهای زنجیره شده اش با تعجب پرسید:
چیزی شده دختر کوچولو؟ کی به دست و پات زنجیر زده؟
دخترک اما توان حرف زدن نداشت انگار دهانش را بسته بودند فقط با دست به آنطرف خیابان اشاره کرد. مرد مهربان او را از جایش بلند کرد و به همان سمتی که کریستینا اشاره کرد به راه افتاد.
بالاخره در خانه شان رسید. در آنجا چند پلیس را دید که دنبالش می‌گشتند. یکی ازماموران با دیدن او گفت: اوناهاش اونجاست. اون برگشته و به سمت کریستینا رفت.
«دختر جان معلومه تو کجایی؟ مادرت از نگرانی داشت سکته می کرد» مامور این سوال را از او پرسید که ناگهان چشمش به پاهای زنجیر شده کریستینا افتاد. نگاهی پرسشگرانه به مرد کرد و او هم ماجرا را برای پلیس تعریف کرد.
کریستینا اما از شدت ترس نمی‌توانست حرف بزند و یکهو زد زیر گریه و گفت: می خواستم با دوستم سوزی دوچرخه سواری کنم که باباش از پنجره سرشو بیرون آورد و گفت میخواد یه موش صحرایی بهم نشون بده.
دخترک در حالی که هق هق امانش را بریده بود، ادامه داد: آخه من تا حالا موش صحرایی ندیدم وقتی وارد اتاق شدم دیدم نه از سوزی خبری هست نه از موش صحرایی.
کریستینا به این جا که رسید با صدای بلند زد زیر گریه. او سپس تمام ماجرا را برای پلیس تعریف کرد و آنان به همراه چند مامور به خانه مرد غریبه رفتند. یکی از ماموران از پله‌ها بالا رفت. در هنوز باز بود، محتاطانه داخل اتاق شد. مرد روی زمین خوابش برده بود. مامور گفت: «بلند شو تو بازداشتی باید با ما به اداره پلیس بیای»
مرد که از دیدن پلیس تعجب کرده بود، گفت: شما کی هستین؟ بعد نگاهی به دور و برش انداخت. اثری از دخترک ندید. فهمید او فرار کرده و پلیس به همین خاطر آنجاست. نگاهی به مامور کرد و ناگهان هلش داد اما مامور زرنگ‌تر از او بود و قبل از اینکه بتواند فرار کند سریع لوله تفنگ رو به سمتش نشانه گرفت.
«جاستین شاین» 26 ساله به اتهام آدم ربایی، تزریق ماده خواب آور و کودک آزاری دستگیر شد. او در دادگاه در حالی که روبه روی کریستینا و مادرش نشسته بود سرش را به زیر انداخته و اعتراف کرد: «من اصلاً هیچ نسبتی با سوزی ندارم و نمی‌شناسمش. اون روز سرگرم تماشای چند فیلم غیر اخلاقی بودم که این دختر(کریستینا) اشتباهی زنگ خونه رو زد. اولش عصبانی شدم اما یه لحظه شیطان تو جلدم رفت و به فکر گناه افتادم برای همین الکی گفتم پدر سوزی‌ام. وقتی کریستینا داخل اتاق شد، دست و پاشو با طناب و زنجیر بستم بعدش به خودم کوکائین تزریق کردم و کمی هم داروی خواب آور به اون، اما همین که خواستم به طرفش برم احساس گیجی کردم و و روی زمین افتادم. وقتی به هوش اومدم فهمیدم اون تونسته فرار کنه و پیش پلیس بره.
با اعترافات مرد جوان او به زندان ایالتی فرستاده شد تا حکم نهایی درباره وی صادر شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار