کد خبر: 109186
تاریخ انتشار: ۲۰ آبان ۱۳۸۸ - ۱۵:۰۹
تجلي جويبار عشق در قلم نويسنده در گفت و گوي «جوان» با محمدرضا يوسفي
آقاي يوسفي بسيار مهربان و فروتن است. اين را در اولين برخوردهايم با ايشان فهميدم. صبور است و اجازه مي‌دهد تا تو حرفت را بزني، سؤالت را بپرسي و با صبر و حوصله هم به تو پاسخ مي‌دهد. اگر در پيدا كردن برخي كلمات در حين گفت و گو با او، واژه‌اي را پيشنهاد كني دست رد به سينه‌ات نمي‌زند و واژه‌هايت را مي‌پذيرد. گرم و صميمي است. انگار تو را مي‌شناسد. شايد هم بشناسد چون آنقدر در زندگي‌اش آدم ديده و آنقدر با افراد مختلف از قشرهاي مختلف برخورد داشته است كه با تجربه، نگاهت مي‌كند. با صداقت حرف مي‌زند و حرف‌هايش را باور دارد. موفقيت خود را مرهون مادر مي‌داند. وقتي از مادر مي‌گويد انگار همين‌جا در كنارش است. مي‌گويد: من همه زندگي‌ام را مديون مادرم هستم. من نه به كلاس ادبي رفتم و نه استاد خاصي داشتم. استاد اول و آخرم، مادرم بود. من شعر كلاسيك را نمي‌شناختم و نمي‌دانستم شعر چيست ولي در كلاس سوم ابتدايي شعر مي‌گفتم. هيچ مشوقي هم نداشتم. آن روزها مجله‌اي هم در كار نبود. يادم مي‌آيد وقتي مادرم در تشت لباسشويي رخت مي‌شست، من كه چهار ساله بودم كنارش مي‌نشستم و به كف‌ها نگاه مي‌كردم و با آنها بازي مي‌كردم و مانع كار مادرم مي‌شدم. آن وقت مادرم برايم قصه مي‌گفت. گاهي عمداً با كف‌ها ور مي‌رفتم تا او برايم قصه بگويد. قصه‌هايش اغلب عاشقانه بود. از باباطاهر، فائز دشتستاني و شعرهاي فولكلور برايم مي‌خواند. حافظه‌اي دريايي داشت. بعدها قصه‌هايي كه مي‌گفت را يادداشت مي‌كردم. اين قصه‌ها تمام نشدني بودند . آقاي يوسفي عاشق روستا، روستاييان و طبيعت است. اين را با خواندن كارهايش يا حتي از گفت‌و‌گو با ايشان هم مي‌توان فهميد. در همه كارهايش طبيعت عنصري فعال است و يك جوري خود را نشان مي‌دهد. مي‌گويد: زندگي صنعتي و ماشيني انسان را به سمت مكانيكي بودن و خشك زندگي كردن هدايت مي‌كند. اين يكي از بحران‌هاي زندگي بشر امروزي است. يك روستايي به مفهوم عشق به مراتب نزديك‌تر است تا يك انسان شهري به همين دليل ميل طبيعي آدمي به سمت طبيعت رفتن است. ما در واحدهاي آپارتماني زندگي مي‌كنيم ولي به محض به دست آوردن فرصتي به طبيعت مي‌رويم. شايد به همين دليل است كه ساده مي‌پوشد، ساده زندگي مي‌كند و ساده هم حرف مي‌زند. سينه‌اش پُر از متل و قصه و ضرب‌المثل است. كلام شيريني دارد. وقتي حرف مي‌زند دلت مي‌خواهد باز هم حرف‌هايش ادامه يابد چون هرآن ممكن است يك قصه يا افسانه يا متل را به عنوان شاهد مثال برايت تعريف كند. حافظه خوبي هم در به يادآوري اندوخته‌هاي ذهني‌اش دارد. آقاي يوسفي پشتكار بسيار خوبي دارد و از كار كردن خلاص نمي‌شود. به قول امروزي‌ها جوان ديروزي است. او بچه‌ها را بسيار دوست دارد و براي آنها هم زياد نوشته است. گاه آنقدر در نوشته‌هايش غرق مي‌شود كه تو مي‌ماني حالا اين خودش است يا شخصيت داستانش. گاه كه به او و برخي استادان ديگر همداني فكر مي‌كنم مي‌بينم چه ديار گوهر خيزي است زادگاه باباطاهر و بوعلي سينا. نكند آب و خاك اين خطه اديب‌پرور است!براي دوستاني كه به ادبيات علاقه‌مند هستند خواندن اين گفت‌و‌گوي خودماني را پيشنهاد مي‌كنم. لطفاً از خودتان براي ما بگوييد. من در سال 1322 در همدان به دنيا آمدم. ديپلم را همانجا گرفتم و بعد از قبولي در رشته تاريخ دانشگاه تهران به تهران آمدم. از سال 1356 نمايشنامه‌نويسي را شروع كردم. كتاب «سال تحويل شد» نخستين كتابم است كه در سال 1357 به چاپ رسيد. سال بعد كتاب قهرمان قلابي را چاپ كردم و همزمان مجموعه كارهايي در زمينه تئاتر خياباني انجام دادم. در سال 1360 با ركود كار تئاتر به خواندن و نوشتن رو آوردم. در سال 1362 ازدواج كردم. تا سال 1365 به صورت پراكنده داستان مي‌نوشتم و از همين سال به بعد به چاپ كتاب‌هايم پرداختم و در حقيقت نوشتن را براي بچه‌ها به صورت حرفه‌اي شروع كردم. از آن زمان تاكنون حدود 230 جلد كتاب از من براي گروه خردسال، كودك و نوجوان و بزرگسالان به چاپ رسيده است. فكر مي‌كنم حدود نصف آنها كار بلند يا رمانند. اميدوارم توانسته باشم كاري فرهنگي انجام دهم. و جوايزي كه تاكنون دريافت كرده‌ايد؟جوايز مختلفي گرفته‌ام. مثلاً ديپلم افتخار از كنگره جهاني كتاب كودك و نوجوان هلند براي كتاب «حسني به مكتب نمي‌رفت» در سال 1996، ديپلم افتخار براي رمان «ستاره‌اي به نام غول» از هندوستان در سال 1998، كانديداي دريافت جايزه‌هانس كريستين آندرسن در سال 2000، جايزه كتاب سال سروش نوجوان براي كتاب «دره آهواندر» سال 1374، جايزه كتاب سال براي كتاب «افسانه بليناس جادوگر» در سال 1387، لوح ويژه كتاب شوراي كتاب كودك براي كتاب
«افسانه بليناس جادوگر»در همان سال، پلاك ويژه شوراي كتاب كودك به عنوان نويسنده برگزيده در سال 1379، لوح ويژه شوراي كتاب كودك براي «دوچرخه سبز» در سال 1380، جايزه كتاب سال مجله سلام بچه‌ها براي كتاب «تا خورشيد راهي نيست» در سال 1381، نويسنده برگزيده جشنواره عذرا در رابطه با روستا در سال 1382، ديپلم افتخار كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و براي قلم زن و آينه در سال 1382، كتاب «افسون و افسانه» منتخب مونيخ در سال 2001، كتاب «دخترك سياره سبز» كانديداي جايزه كرياما آمريكا در 2003 و. . . اخيراً هم تعدادي از آثارم به زبان‌هاي كره‌اي، چيني، ايتاليايي، ارمني و چند زبان ديگر ترجمه شده است. همچنين در حوزه فيلمنامه نويسي براي كارهاي انيميشن صدا و سيما نيز مشغول به فعاليت هستم مانند فيلم سينمايي رستم و برزو، افسانه آرش. لطفا تعريف ويژه خودتان از ادبيات كودك و نوجوان را بگوييد. من به لحاظ ساختار ادبي، گونه ادبي، تخيل، مجموعه عناصر داستان هيچ تفاوتي ميان ادبيات كودكان و نوجوانان و ادبيات بزرگسال نمي‌بينم. اما گروهي تقسيم بندي مبتني بر ويژگي‌هاي ادبيات كودك و نوجوان انجام مي‌دهند و معتقدند چون اين نوع ادبيات صفت مميزه كودك و نوجوان را با خود دارد، خود اين صفت خود به خود آن را از ادبيات بزرگسال جدا مي‌كند و به آن ويژگي خاصي مي‌دهد كه بيشتر، نويسندگان بايد به سمت ادبيات كوششي بروند نه ادبيات جوششي. اين افراد بر اين فرض هستند كه ادبيات بزرگسال، ادبيات جوششي است. ولي من اين تعريف را قبول ندارم. چون ادبيات بزرگسال هم در عرصه ادبيات جوششي آثاري داريم و هم در عرصه ادبيات كوششي. وقتي در مقابل آثار برجسته و گرانسنگي مثل شازده كوچولو، سفرهاي گاليور، تيستو سبز انگشتي يا آثار تاليفي خودمان مثل عمو نوروز صبحي، بابابرفي باغچه‌بان، آبشوران درويشيان يا ماهي سياه كوچولو و. . . قرار مي‌گيريم مي‌بينيم كه آن تعريف رنگ مي‌بازد. مثلاً نمي‌توانيم براي كتاب شازده كوچولو كه كتاب قرن فرانسه مي‌شود بگوييم كه چون اين كتاب براي نوجوانان نوشته شده، با آن تعريف خاص ادبيات نوجوان، پس نويسنده نتوانسته است كار خلاقه‌اي انجام دهد. كساني كه اين تعريف را مي‌كنند، خلاقيت را نمي‌شناسند. ادبيات نوجوان را به عنوان يك گونه ادبي نمي‌شناسند. همانطور كه ممكن است ادبيات عامه‌پسند را نشناسند. هر كدام از ادبيات فاخر، ادبيات عامه پسند، ادبيات فمينيستي، ادبيات برج عاج نشين، ادبيات مدرن و. . . ويژگي‌هاي خاص خود را دارند. پس بهتر است ابتدا از ادبيات در وجه كلي و ساختاري آن صحبت شود سپس وارد حوزه‌هاي گوناگون شويم. مي‌بينيم همان عناصري كه يك داستان كوتاه را خلق مي‌كند يك داستان براي كودك و نوجوان را هم خلق مي‌كند با اين پيش شرط كه در اينجا مخاطب متفاوت است. منظور من از همه اين صحبت، اثر خلاقه است نه اثري كه ادبيات كوششي محسوب مي‌شود. البته بايد بگويم كه آثار كوششي هم مي‌توانند وارد عرصه ادبيات بشوند. بسياري از آثاري كه بعد از جنگ جهاني دوم در روسيه و اروپا نوشته شد، آثار كوششي است گر چه در ميان آنها آثار جوششي هم مي‌توان يافت. مثلاً از طرف نهاد يا مؤسسه‌اي بخش نامه‌اي پخش مي‌شود و نويسنده‌ها در پاسخ به آن تجربياتشان را محك مي‌زنند. ادبيات امروز را چگونه مي‌بينيد؟ادبيات امروز يا ادبيات پست مدرن اساساً ادبيات كوششي است. هنگامي كه نويسنده‌اي تلاش مي‌كند از سه زاويه ديد، داستاني را بنويسد آن تعريف كلاسيكي كه نويسنده در اثر محو مي‌شود و خود را گم مي‌كند كنار مي‌رود. اتفاقا وقتي نويسنده‌اي بخواهد از چند زاويه ديد قصه‌اش را بنويسد بسيار به آن اشراف دارد. يعني كاملا كوشش مي‌كند كه آن سه زاويه ديد را بتواند پياده كند چون يك مسأله تكنيكي است. ممكن است نويسنده‌اي بخواهد اثرش تركيبي از متون كهن و متون معاصر ادبيات داستاني باشد. به خصوص در ادبيات مدرن و پست مدرن به وضوح اين را مي‌بينيم. چون نويسنده از نوعي شيوه روايتي لذت مي‌برد و آن را مبنا قرار مي‌دهد و مي‌خواهد هر سوژه‌اي را در آن فرم قرار دهد. بسياري از نويسنده‌هاي پيش از انقلاب ما آثارشان كوششي است؛ زيرا مبناي نگاهشان به جامعه منفي نگري‌ها، پلشتي‌ها، نهيليسم و. . . است، هدايت مبناي كل ادبيات قرار مي‌گيرد. ببينيد در موج سوم نويسندگان بزرگسال ايران، چقدر داستان متأثر از آثار ماركز مي‌بينيم. به نظر من مهم اين است كه ادبيات خلق شود. يقيناً در پروسه به‌وجودآمدن آثار جوششي ما تلفات زياد خواهيم داشت. به نوعي فرد هم بايد استعداد و عنصر خلاقيت را براي نويسندگي داشته باشد و هم اينكه تكنيك را بداند. در حوزه ادبيات كوششي فرض بر اين است كه نويسنده در حد عالي خلاقه‌اش به تجربه غني رسيده – نه اين كارهاي بازاري و سفارشي كه امروزه در جامعه ما در ادبيات كودك اتفاق افتاده- و مي‌تواند آثار ويژه‌اي خلق كند. از نظر شما يك داستان خوب چه ويژگي‌هايي دارد؟اين نظر شخصي من است. من از داستان‌هايي خوشم مي‌آيد كه مجموعه عناصر آن قدرتمند باشد. داستان اصولاً با يك جرقه آغازين شروع مي‌شود كه مي‌تواند يك تصوير يا خيال، وهم، يك صدا، بو يا هر چيز ديگري باشد. حال قدرت و توان هنرمند در حوزه كاري خودش است كه بتواند به اين جرقه اوليه ساختار ادبي ببخشد. معمولاً آثاري كه آن ساختار ادبي را از منظر عناصر داستان، نوع ژانر و مكتب ادبي كه در آن داستان روايت مي‌شود معيارهاي من براي تشخيص يك داستان خوب است. به توانمند بودن مجموعه عوامل داستان اشاره كرديد، لطفاً در اين زمينه بيشتر توضيح دهيد. مثلاً ما يكسري متل‌هاي انگشتي داريم كه در قديم مادرها مي‌گفتند: اين افتاد توي چاه، اين درآوردش، اين كشتش، اين پختش، اين خوردش. اين گفت بيا بريم دزدي، اين گفت چي بدزديم، اين گفت شال ترمه، اين گفت جواب خدا را كي بده، اين گفت من من كله گنده. همين متل قديمي كه پنج جمله است، در مورد اين پنج جمله و عناصري كه آن را به‌وجود آورده و وقتي براي هر كسي آن را تعريف مي‌كنم تبسمي روي لبش مي‌نشيند، اين تبسم مجموعه آن عناصري است كه در مورد آن مي‌توانيم يك كتاب بنويسيم كه اين عناصر چگونه در اين پنج جمله در همديگر دخل و تصرف كرده‌اند، در هم تنيده شده‌اند تا اينكه متلي به‌وجود آمده كه وقتي مادري آن را براي كودك پنج ماهه‌اش مي‌خواند، آن كودك كه نه واژه‌ها را مي‌شناسد نه انگشت‌ها را و از اين عناصر هم هيچ آگاهي ندارد، دچار هيجان مي‌شود. حال آيا آن ريتم خوانش مادر است يا ريتم روايت مادر يا واژه‌ها هستند يا بر اساس نظرات يونگ آيا اين كهن الگوها هستند كه در ذات آن كودك هست و ما آنها را درك نمي‌كنيم، به هر حال ما نظرات بزرگسالانه‌مان را مي‌دهيم كه با ذات آن كودك متفاوت است. يك داستان خوب داستاني است كه مجموعه عناصرش در آن خوب جا بيفتد. سرانجام يك داستان خوب يك حس رضايت‌پذيري در خواننده به‌وجود مي‌آورد. منظور حس خوشايند يا بدآيند نيست. ممكن است شما داستاني را بخوانيد كه بي‌نهايت تلخ باشد و از كل داستان بدتان بيايد اما گريه‌تان بگيرد؛ اين گريه يعني كه داستان كار خودش را كرده است و نويسنده در انتقال حس مورد نظرش موفق بوده است. براي من ساختار داستان مهم است. اين كه پي‌ريزي درست باشد، عناصر درست باشد. دقيقاً مثل ساخت يك بنا، مثل يك درخت، اگر ريشه درخت قدرتمند باشد ميوه‌هاي بهتري به ما مي‌دهد. چي شد كه شما اين رشته را انتخاب كرديد؛ نويسندگي؟ راستش من انتخاب نكردم. حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم من انتخاب شدم. يقيناً به خاطر كودكي من است. به نظر من نوشتن يك لذت است. ممكن است درد باشد ولي درد هم لذت است. ممكن است لبخند باشد يا نفرت يا هر چيز ديگري ولي همه اينها هم لذت است. من گاه خودم تا مرز سكته پيش مي‌روم. وجودم واقعاً تبديل به يخ مي‌شود و حتي صداي مفصل‌هايم را هم حس مي‌كنم. اين لذتي است كه مرا تا مرگ هم مي‌برد. كار هنري و نوشتن به طور شبانه روزي، فرسايش دارد طبيعي هم هست چون ذهن را به چالش مي‌گيرد اما لذت دارد. در قصه‌هاي شما عشق بسيار پر رنگ است. عشق ميان آدم‌ها، عشق به طبيعت، عشق به نياكان و. . . تعريف شما از عشق چيست؟عشق يكي از واژه‌هاي بنيادين و اصيل فرهنگ بشري است و از قرن‌ها پيش هر كس براي آن تعريفي دارد؛ چه فلاسفه، چه هنرمندان. حتي در عرصه‌هاي روانشناسي، جامعه شناسي و. . . تعاريفي كه تاكنون داده‌اند همگي نسبي بوده و من تا به حال تعريف جامع و كاملي از اين واژه پيدا نكرده‌ام. هر كس تعبير شخصي خود را از اين واژه دارد. به نظر من عشق يك چيز دريافت نشدني و يك مفهوم متعالي‌است. مفهومي كه هر هنرمند خلاقي براي رسيدن به آن پيوسته تلاش مي‌كند، ضمن آنكه احساس مي‌كند در وجودش نيز هست. يعني تو، رشته‌هايي از چيزي را كه در نهاد خود احساس مي‌كني اما تمام تلاشت براي دريافت تمام و كمال است. شما چگونه شروع به نوشتن يك رمان مي‌كنيد؟زماني كه يك رمان را شروع مي‌كنم از همان ابتدا با شخصيت‌هاي رمان خلوت مي‌كنم. مي‌نشينم و با آنها گفت و گو مي‌كنم تا اينكه لحظه‌اي مي‌شود كه حس مي‌كنم آن رمان به حد اعلاي خود مي‌رسد. آن لحظه زماني است كه عشق در وجودم فوران مي‌كند. فكر مي‌كنم روي آن لحظات مي‌توانم معنا و مفهوم عشق را بگذارم. وقتي كتاب دختران خورشيدي را مي‌نوشتم به واقع نمي‌دانستم سرانجام رمان چه مي‌شود. در اين رمان هفت دختر و بعدها دختران ديگري براي قرباني شدن در راه عشق حاضر مي‌شوند. عشقي كه يك سوي آن مردم است. دختري طبق يك روايت سنتي بايد قرباني شود تا دل آسمان به رحم آيد و باران ببارد. قصه فولكلور (عاميانه) است كه ريشه در فرهنگ ما و ملل جهان دارد و فقط مختص ما نيست. هر لحظه كه هر كدام از اين دختر‌ها مي‌آمدند و عشق آنها را به آنجا مي‌كشاند – حالا يا عشق آگاهانه يا به اجبار از روي شرايط – هر كدام را كه مي‌خواستم به مسلخ ببرم تا در آنجا بمانند يا برگردند و نهايتاً امتحان عشق را بدهند براي خودم هم آزمون بود. من نيز آن را احساس مي‌كردم و آنوقت آن افرادي كه در رمان عاشقانه‌تر جلو مي‌آمدند مرا نيز به شوق مي‌آوردند. يعني احساس مي‌كردم كه من هم مثل او در آنجا عاشق تر شده‌ام. در پايان نمي‌دانستم رمان در كجا و چگونه مي‌خواهد تمام شود. با فروغ نهايي عشق دختر خورشيدي كه به كارگاه پسر سفالگر مي‌آيد و عشق و خورشيدي بودن او معنا مي‌يابد، آنجاست كه او احساس مي‌كند اگر بميرد، راحت مرده، عاشق مرده. براي من هم تجلي مفهوم عشق است و آدم اينقدر سبك مي‌شود كه انگار تمام مفهومي كه در وجودش بوده و تفسير آن را نمي‌دانسته با قلم روي كاغذ متجلي شده است. به نوعي خودتان هم با شخصيت قصه‌تان اين را تجربه مي‌كنيد. بله، چون امر خلاقه هنر براي خود هنرمند هم مكشوف نيست و در درگيري‌اي كه انسان با خودش دارد به صورت خلاق توليد مي‌شود و اين خود عشق است. يعني ما به وسيله نوشتن مي‌رويم تا عشق را بفهميم. آن را دريافت كنيم. آن وقت خود با جدال داريم كه در ابعاد مختلف صورت مي‌گيرد. محيط اجتماعي به ما مي‌گويد چه بكنيم و چه نكنيم. در اصل هر جا ما با بايدها مواجه مي‌شويم، ميل دروني‌مان به سمت نبايدها مي‌رود و بايد در وجود خود كنكاش كنيم تا آن نبايدها را بشناسيم و آن نبايدها در حالت بيخودي - در حالتي كه گفتم نمي‌دانستم پايان رمان چه مي‌خواهد بشود – مرا با مفهوم عشق آشنا مي‌كند. پس در هر شرايطي آدمي رابطه‌اي با عشق دارد. يادم مي‌آيد شبي مهمان عشاير كلهر در دشت لار بودم. گفت‌و‌گويي طولاني با آنها درباره زندگي و روزگارشان داشتم. در طول روز هم با بچه‌هايشان حرف مي‌زدم. برايشان قصه خواندم و بازي‌هايشان را ديدم. رابطه‌اي صميمانه بين ما به‌وجود آمد. صبح زود كه از خواب بيدار شدم و از چادر بيرون آمدم از ديدن دشت پر از گل‌هاي زيبا و وحشي مبهوت شدم. بچه‌ها كه زودتر از من بيدار شده بودند هر كدام يك دسته گل برايم آوردند و شرافتمندانه بگويم كه هيچكدام از جوايزي كه تاكنون گرفته‌ام مزه آن دسته گل‌ها را برايم نداشتند. لذتي دروني كه مي‌تواند معادلي براي عشق باشد به مراتب در گل‌هايي كه بچه‌ها به من دادند بيشتر بود. اين مهرباني‌ها، مهرباني‌هايي كه آدم بتواند با مردم همسويي كند، عشق را براي شما به ارمغان مي‌آورد. اين عشق چگونه در متون ادبي ما متجلي مي‌شود؟عشق مفاهيم گوناگوني دارد. در هر شرايط و وضعيتي يك شكل تجلي از خود نشان مي‌دهد. در متون كلاسيك ما شكل تجلي عشق در آثار عرفاني يك جور و در آثار عاشقانه به گونه‌اي ديگر است. من خيلي روي فولكلورهاي ايران كار كرده‌ام تا مفهوم عشق را از آنها به دست آورم. تعابير و تعريف‌هايي كه در آثار كلاسيك عاشقانه مانند حافظ، نظامي و. . . هست، در فولكلور شكل متفاوت‌تري مي‌يابد. در فولكلور كمي به زندگي نزديك‌تر است و كل زندگي را تفسير مي‌كند. وقتي قصه سارا از افسانه‌هاي آذري را مي‌خواندم به غني بودن اين مفهوم پي بردم. البته مردم عشق را در رابطه متقابل ميان يك زن و مرد تعريف مي‌كنند. قصه سرگذشت دختري است كه به چوپاني علاقه دارد و با هم قول و قرارهايي گذاشته‌اند. از طرفي خان گردن‌كلفت، دختر را مي‌خواهد. دختر خود را به رودخانه پرتاب مي‌كند. كار تراژيك است و ترانه‌هاي عاميانه، متون نمايشي و شعر درباره آن نيز كار شده است. قصه كودكانه كدو قلقله زن نيز تعبير و تفسيري از عشق است يا وقتي شاهنامه را ورق مي‌زنيم جابه جايي خطوط عشق و زيبايي را در آن مي‌بينيم. مثلاً اوج عشق در وجود سياوش لحظه‌اي است كه ميان آتش و خون مي‌رود. همينطور در داستان بيژن و منيژه. در هر كدام عشق را به صورت متفاوت مي‌توان ديد. در داستان‌هاي شما اين عشق چگونه حضور مي‌يابد؟براي من كه نوشتن را دوست دارم، عشق در خود نوشتن به‌وجود مي‌آيد. لحظاتي كه داستان خيلي كوتاه (داستانك) يا داستان كوتاه يا داستان بلند يا رمان مي‌نويسم، اگر در هر كدام عشق نباشد- عشق با نوسان‌هاي كم و بيش – اصلا نمي‌توانم بنويسم! دريافت انسان از مفهوم عشق واقعاً بي‌نهايت است. به گردن اين مفهوم نمي‌توان غل و زنجير انداخت و تعريف خاصي به آن داد به همين دليل هيچ‌وقت مفهوم عشق در ذهن من تمام نمي‌شود. مثل خورشيدي است كه هر چه بيشتر نور، روشني و گرما به من مي‌دهد، مرا بيشتر به سمت خود مي‌كشاند ولي خودش تمام نمي‌شود. يعني تشنگي و كشش من به سمت آن افزايش مي‌يابد، زيرا هر چه پديده‌اي را بيشتر بشناسيم بيشتر به آن علاقه‌مند مي‌شويم چون مي‌خواهيم آن را به طور كامل داشته باشيم پس مرتب مي‌نويسيم. مثلاً من دختران هفت آرزو را مي‌نويسم. باز همان مفهوم است يعني ارضا نشده‌ام. دنبال همان عشقم. پنج جلد سپيديال را مي‌نويسم. مي‌نويسم تا به آن مفهوم نزديك‌تر شوم. فكر مي‌كنيد عشق با انسان متولد مي‌شود؟ يعني وقتي نوزادي به دنيا مي‌آيد عشق نيز با او هست يا اينكه در فرآيند رشد، انسان آن را در خود ايجاد مي‌كند؟مي‌توان بررسي كرد كه آيا به لحاظ ژنتيكي، وجود عشق يك مفهوم عزيزي است و آيا در حيوانات وجود ندارد؟ البته اگر عشق را در معناي ابتدايي آن يعني دوست داشتن بدانيم، آن را در حيوانات نيز مي‌بينيم. اگر به جوجه گنجشك يا كلاغ نزديك شويد، مادر جوجه‌ها حتماً به شما حمله مي‌كند. اينها در حقيقت نشانه‌هاي عشق اوليه است. امروزه علم نشان مي‌دهد كه جنين در رحم مادر زبان را مي‌فهمد. آزمايش كرده‌اند كه هر گاه مادر به آن زبان با جنين صحبت كند، جنين واكنش نشان مي‌دهد. ولي اگر به زباني كه برايش آشنا نيست صحبت شود، واكنش نشان نمي‌دهد. به لالايي‌ها دقت كنيد. لالايي دقيقاً متناسب با ريتم قلب مادر است و جنين 9 ماه در رحم مادر آن را شنيده و فهميده است. ممكن است لالايي به لحاظ واژه‌اي براي نوزاد مفهوم نداشته باشد، اما به لحاظ ريتميك براي او مفهوم دارد. بنابراين اگر مادر، بچه را به سمت چپ بدن خود در آغوش بگيرد، كودك آرامش پيدا مي‌كند و راحت به خواب مي‌رود. زيرا ريتم قلب مادر را مي‌شنود. به نظر من مفهوم عشق در بشر نهادينه است يعني با او متولد مي‌شود. در ژن‌هايش وجود دارد. از طرفي عشق در گياه هم هست. داد و ستد پروانه و گل، داد و ستد يك مفهوم است. ما آن را نمي‌شناسيم. زيرا شكل عالي تفسير عشق در هنر است. يعني در هنر است كه انسان طي قرون و اعصار عشق را معني كرده است. عشق منازل گوناگون دارد. حال كي در كدام منزل مي‌خواهد بايستد و يا به كدام منزل مي‌خواهد برود؟ چه راهكاري توصيه مي‌كنيد؟هميشه در بين خانواده‌ها كه قرار مي‌گيرم به مادرها توصيه مي‌كنم براي كودكانشان قصه بگويند. توناليته صداي مادر مي‌تواند كودك را به خواب ببرد. با قصه‌گويي براي آنها، روح بچه‌ها تلطيف مي‌شود و اين روح آماده پذيرايي عشق مي‌شود. از طرفي ارتباط انسان با مفاهيم هنري هم كمك مي‌كند كه عشق در ذهن او رشد كند. نظرتان نسبت به نقد ادبي چيست؟ در ادبيات ساختار داستاني و عناصر داستاني وجود دارد كه بر اساس آن داستان سنجيده و نقد مي‌شود. كسي كه نقد مي‌كند بايد نسبت به اين ساختار بينش داشته باشد. اينكه داستاني از نظر روانشناسي يا جامعه شناسي چگونه است، ربطي به نقد ادبي ندارد. اينها نقد نظريات روانشناسنانه يا جامعه شناسانه بر ادبيات است و نقد ادبي نيست. اين اشتباهي است كه در جامعه ما اتفاق افتاده است. ما منتقد ادبي نداريم يا بسيار كم داريم. مثلاً يك روانشناس در رشته خود مطالعاتي دارد و بر اساس آن قصه را بررسي مي‌كند. يك جامعه شناس يا مردم شناس و. . . هم از منظر حرفه خود به قصه نگاه مي‌كند. نقد ادبي بسيار كار پيچيده‌‌اي است. يك منتقد ادبي بايد به ادبيات مسلط باشد. بايد مكاتب ادبي، عناصر داستان و پيشينه ادبيات را بشناسد و اين كار سختي است. ما حتي در ادبيات بزرگسال هم منتقد ادبي كم داريم. اما منتقد آموزش و پرورش، روانشناس، جامعه شناس، سياستمدار و. . . بسيار داريم؛ زيرا با يكسري معيارهاي از پيش تعريف شده كار خود را انجام مي‌دهند. يادمان باشد در جهان هم نقد ادبي است كه ادبيات آن كشور را متحول كرده است و روي نگاه نويسنده تاثير مي‌گذارد. مثلاً وقتي مرحوم سيد حسيني كتاب مكتب‌هاي ادبي را تاليف مي‌كند زمينه ساز نقد ادبي مي‌شود كه ما به آن نيازمنديم. شما بچه‌ها را خيلي دوست داريد و بخش زيادي از نوشته‌هايتان براي آنهاست. چرا؟بله، من بچه‌ها را خيلي زياد دوست دارم. مثلاً براي بچه خياباني نوشته‌ام: من شنبه كفش واكس مي‌زنم / يك‌شنبه بساط پهن مي‌كنم / دوشنبه سيگار مي‌فروشم / سه شنبه شيشه ماشين‌ها را پاك مي‌كنم / چهارشنبه فال حافظ مي‌فروشم / پنج‌شنبه آشغال مقوا جمع مي‌كنم / جمعه به ياد درس و مدرسه مي‌افتم / حيف كه جمعه مدرسه‌ها تعطيل استيا: پاسباني به بچه‌اي خياباني گفت: بيا قول بده ديگر گوشه خيابان نخوابي وگرنه مي‌اندازمت گوشه زندان! بچه خياباني گفت: قول نمي‌دهم، مرا به زندان ببر! بچه خياباني شبي تا صبح در گوشه زندان راحت خوابيد. من دلم مي‌خواهم همه بچه‌هاي شهرم، كشورم و دنيا خوب زندگي كنند. خوب بپوشند. خوب بخورند و تحصيل كنند. من با ديدن يك بچه در خيابان دلم به درد مي‌آيد. دلم مي‌خواهد همه براي آنها كاري بكنند. من نوشتن براي بچه‌ها را دوست دارم. چه صحبتي با جوانان داريد؟كتاب بخوانند. مقوله كتاب‌نخواني در كشور ما به يك فاجعه ملي تبديل شده است. بچه‌ها بايد اين مسأله را خودشان متوجه شوند و به سمت كتاب و كتابخواني بيايند. من معتقدم شخصيت هر كسي منوط و مشروط به تعداد واژه‌هايي است كه در جهان واژگاني خود را دارد. واژه‌هايي كه به طور كلي از رسانه‌ها غير از كتاب به ما تحويل داده مي‌شود خيلي محدود است. جهان واژگاني كتاب، قدرت تخيل در كتاب خيلي وسيع و گسترده‌تر است. تخيل است كه ذات انسان را مي‌سازد. انسان خلاق، انسان متخيل است. برنامه‌هاي آينده‌تان؟يك رمان و دو فيلمنامه در دست دارم. با بچه‌ها داستانك نويسي مي‌كنم. بيست جلد داستانك نويسي تاكنون از من چاپ شده است. هم خودم براي بچه‌ها داستانك نوشته‌ام و هم داستانك‌هاي بچه‌ها را دارم به چاپ مي‌رسانم. در مدارس كلاس‌هايي برايشان گذاشته‌ام كه براي آنها داستانك مي‌خوانم و خصوصيات آن را مي‌گويم. تاكنون استقبال بسيار عجيبي توسط بچه‌ها شده است كه داستانك‌هاي بچه‌هاي كرمان، بلوچستان و تهران زير چاپ است. امكان بسيار خوبي است كه بچه‌ها با هنر، داستان و نوشتن آشنا شوند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار