هنوز یک سال از روی کار آمدن باراک اوباما، رئیسجمهور آمریکا نگذشته است که زمزمههای شکست سیاستهایش دهان به دهان شنیده میشود. حتی برخی از نظرسنجیهای معتبر جهانی به این شکستها و کم شدن محبوبیت مهر تأیید زدهاند.
نظرسنجی اخیر گالوپ نشان میدهد که 54 درصد مردم آمریکا معتقدند که اوباما از نوامبر سال پیش که به عنوان رئیسجمهور ایالات متحده انتخاب شده به جای میانهروی، سیاستهای متفاوتی را در پیش گرفته است و تنها 34 درصد آمریکاییها معتقدند که وی اندیشهها و سیاستهای میانهروانه خود را حفظ کرده است. آنها بر این باور هستند که تضاد در گفتار و رفتار اوباما در این چند وقت شوم و نامبارک بوده است.
این نظرسنجی نشان میدهد اوباما از نویدهایی که در دوره مبارزات انتخاباتی وعده داده بود فاصله گرفته است و این بدقولی روز به روز در حال افزایش است. آمارهای گالوپ نشان میدهد که 65 درصد شهروندان آمریکایی در ماه آوریل گفتهاند که رئیسجمهورشان به وعدههای پیشین خود عمل کرده است اما این ارقام در ماه اکتبر (کمتر از شش ماه) به 48 درصد کاهش پیدا کرده است که نشان میدهد مردم از تغییر در سیاستهای آمریکا ناامید شدهاند.
نگاهی به تحولات چندماهه در سطح بینالملل نیز نشان میدهد که باراک اوباما در سیاستهای خود ناتوان بوده و پلهپله رو به سقوط میرود. مهمترین نشانههای شکست سیاستهای وی را میتوان در جریان مذاکرات صلح خاورمیانه یا بستن زندان گوانتانامو مشاهده کرد.
مذاکرات صلح خاورمیانه که با انبوهی از مشکلات منطقهای گره خورده است همانند دورههای پیشین دنبال میشود و کوچکترین دورنمایی از به نتیجه رسیدن آن دیده نمیشود. اوباما که تأکید کرده بود در پایان اولین سال ریاست جمهوری خود یعنی تا ژانویه 2010 زندان مخوف گوانتانامو را خواهد بست، به گفته خبرگزاری فرانسه در این زمینه با چالشهای جدی مواجه شده است.
نامشخص ماندن سامانه سپر دفاع موشکی و مشکلات حل نشده با روسیه که «دکمه ریست» (reset) را تا کنون ناکام گذاشته است، بحرانی تر شدن اوضاع در پاکستان و افغانستان و ناکامی در چگونگی رویارویی با پدیده طالبان و القاعده، ادامه روند سیاستهای تنش زا با کره شمالی و همچنین کشورهای چپگرای آمریکای لاتین و. . . نشان میدهد که باراک اوباما کوچکترین شانسی در به کرسی نشاندن حرفهای تغییر طلبانهاش ندارد.
اما چرا اینگونه شده است؟ چرا رئیسجمهوری که ریشهاش به آفریقای سیاه میرسد و کودکیهایش را در شرق آسیا سپری کرده و حال سکاندار سیاست آمریکا شده است، نمیتواند موج امیدی را که در دوره مبارزات انتخاباتی در جهان ایجاد کرد، زنده نگه دارد.
اوباما در منگنه خیال و واقعیت
شاید اوباما به گونههایی دچار این گفته نیکولو ماکیاولی، سیاستمدار و نویسنده واقعگرای ایتالیایی شده است که گفته بود در شهر بیقانون هر آنکس که بخواهد براساس قانون رفتار کند خود را به تباهی میکشاند. باراک اوباما با اندیشههای «ایدهآلیستی» و تغییرطلب خود در حالی گام به فضای خشن سیاست گذاشته است که در نظام آنارشیک بین الملل تئوریهای «رئالیستی» هستند که همه رفتارها را تعیین و تنظیم میکنند. در چنین فضایی «رویاپردازی و تخیلگرایی» و «تقسیم منابع و غنائم» بین همه راه به جایی نمیبرد و تنها شکست را برای عامل آن به همراه دارد.
ساخت سیاسی نظام بینالملل از ابتدا واقعگرایانه و پر از برخورد بوده است. تئوریهای ایدهآلیستی تنها گهگاهی توانسته است از شدت این خشونت بکاهد. تا کنون تئوریهای رئالیستی که در سرآغاز عصر مدرن ماکیاولی آن را تشریح و توجیه کرد، همواره در دنیا حاکم بوده است.
ایدهآلیسم تنها در یک مورد و آن هم در مدت کوتاه بین دو جنگ جهانی در دنیا سربرآورد. در این دوره کوتاه وودرو ویلسون، رئیسجمهور وقت آمریکا اندیشههای ایدهآلیستی را هدایت میکرد که منجر به ایجاد جامعه بین الملل شد که در به در به دنبال صلح میگشت. ویلسون به همین دلیل جایزه صلح نوبل را نیز دریافت کرد اما همه تلاشهای رویاگرایانهاش با جنگ جهانی دوم دود شد و به هوا رفت. از آن پس تئوری ایدهآلیسم تنها در دانشگاهها تدریس شد و هیچگاه نتوانست فضای خشن و جدال انگیز نظام بین الملل را به سمت آشتی سوق بدهد.
رئالیسم با بنیان گذاشتن سه اصل خودیاری (Self Help)، دولت گرایی (Statism) و بقا (Survival) در عرصه واقعیت به دنبال «کسب، حفظ و افزایش» قدرت است و برای به دست آوردن آن در زمین واقعیت بازی میکند. یعنی همان چیزی که تاکنون رؤسای جمهور پیشین ایالات متحده همچون بوش کوچک، بیل کلینتون، بوش پدر، ریگان و دیگران در پی آن بودهاند و با اجرای تئوریهای واقع گرا و مبنا قرار دادن مفاهیمی همچون «انسان، دولت و جنگ» توانستهاند هژمونی خود را در جهان بگسترانند.
در عوض اندیشههای ایدهآلیستی که زیر مجموعه لیبرالیسم فلسفی است همیشه با سنت خوشبینی همراه بوده به دنبال صلح جهانی، امنیت جمعی و جهانشمولی دموکراسی در عرصه ملی و بینالمللی بوده است که هیچ وقت به نتیجه نرسیده است.
در این میان باراک اوباما در زمین رئال، به دنبال بازی ایدهآل است و به جای رویارویی با واقعیتهای جهانی که دور و برش ریختهاند، بازی را به درون ذهن خود و صور خیال کشانده است. از سویی دیگر اگر تقسیم بندی آنتونیو گرامشی، نظریهپرداز مارکسیست، و از رهبران و بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا را در مورد ارگانیک و غیرارگانیک بودن روشنفکران بپذیریم، اغلب نظریهپردازان و روشنفکران آمریکا واقعگرا بوده و اندیشههایشان را بر اساس تئوریهای رئالیستی میچینند. ساموئل هانتیگتون ( ۱۹۲۷ - ۲۰۰۸)، فرانسیس فوکویاما و همچنین استراتژیستهایی مثل هنری کسینجر و زیبینگو برژینسکی از جمله آنها هستند.
آنها نمیتوانند به راحتی با سیاستهای آیده الیستی رئیسجمهور جدید کنار بیایند. از این رو اوباما نه تنها در ساخت سیاسی جهان بلکه در درون آمریکا نیز با مشکل تئوریک مواجه است. بنابراین وی در روبهرو شدن با واقعیتی به نام جنگ قدرت در دنیا یا مجبور است سیاستهای اعلانی خود را در دوره مبارزات انتخاباتی کنار بگذارد یا اینکه بر اساس همان اندیشههای خود به طبل تغییر بکوبد که نتیجهای جز شکست برایش به ارمغان نخواهد آورد؛ زیرا رویاهای تغییر زیر فشار واقعیتهای موجود خرد خواهد شد.