بايد سبز زندگي کرد. همه فعاليتهاي ساده در زندگي سبز و در خانه سبز رنگي شاعرانه به خود ميگرفت. اين هنري بود که مسعود رسام براي تبديل روزمرگي به زندگي سبز داشت. امروز ديگر او در ميان ما نيست. چندي پيش با او در رابطه با چگونگي کارگردان شدن و ساخت آثارش گفت وگويي داشتيم و از وي در مورد کودکي ملموس در فيلمها و سريالهاي او مفصل صحبت کرديم. هنوز خندههاي شيرين او را به ياد دارم که ميگفت يک دنيا فيلمنامه خوب در دست دارم و آمادهام تا باز هم رنگي براي زندگي صميمي مردم ايران بسازم و با همين دنياي رنگينكماني به خانه سبز ابدي اثاثكشي كرد. چرا وارد فعاليت هنري شديد؟سؤال خوبي است. من چندي پيش بعد از گذشت 30 سال يکي از دوستان و هممحلهايهاي قديمي خود را به صورت اتفاقي ديدم. ايشان پدرش تاجر فرش بودند و ما در کوچه خودمان با هم فوتبال بازي ميکرديم، به هيأت ميرفتيم اما تفاوت در زمانهايي بود که اضافه ميآورديم. من در اين زمانها سعي ميکردم دور از چشم همه به سينما بروم يا کتابهاي تازه را پيدا و مطالعه کنم و ايشان هم براي کمک به پدرشان به بازار ميرفتند و در حال حاضر ايشان يکي از تجارفرش هستند و من هم يک کارگردان. اهل کدام محله بوديد؟ ما آوارگيهاي زيادي کشيديم. بسيار جا عوض کرديم اما من خودم را اهل 400 دستگاه و ميدان شهدا و پيروزي ميدانم. خاطرات زيادي از دبيرستان آبسردار دارم. در آن سالها يا لااقل در محله ما خيلي کسي اهل مطالعه و سينما نبود اما من و چند نفر از دوستان همسن و سالم بسيار به ادبيات و کتاب علاقه داشتيم. با اينکه در دبيرستان رشته رياضي ميخواندم هميشه نمرات ادبيات و انشاي من بالاترين نمرات بودند، طبيعاً به خاطر رشتهاي که خوانده بودم در کنکور رشته مهندسي شرکت کردم و در رشتههاي مهندسي مختلف همچون راه و ساختمان و... که از رشتههاي مرتبط با ديپلم من بودند چند دانشگاه خوب قبول شدم به اضافه اينکه در رشته کارگرداني در مدرسه عالي تلويزيون نيز قبول شدم البته در آن زمان هنر رشته مخصوص و جدايي نبود. سه شاخه اصلي رياضي، طبيعي يا همان تجربي امروز و ادبيات که امروزه تبديل شده است به رشته انساني، وجود داشت. يکي، دو دانشگاه بودند همچون دانشکده هنرهاي دراماتيک و مدرسه عالي تلويزيون که رشتههاي هنري را پشتيباني ميکردند. در اين ميان مدرسه عالي تلويزيون مزيتهاي بيشماري داشت، اين مدرسه منتسب به تلويزيون بود و خودش رشته فوقليسانس را نيز تدريس ميکرد، با دانشگاه يوسيالاي آمريکا قرارداد داشت و در چند دوره تبادل دانشجو نيز انجام ميگرفت. دورههاي آموزشي به سه دوره تقسيم شده بود که دانشجو ميتوانست يکسوم از درس خود را در ايران، يکسوم آن را در آمريکا و نيمه سوم را نيز دوباره در ايران به اتمام برساند البته اين تحصيل توأمان با انجام کارهاي هنري نيز بود. به هر حال اين همه مزيتهاي مختلف باعث ميشد تا خيلي سريعتر به خواستهها و ايدهآلهايتان برسيد و خود به خود به بازار کار هم وارد ميشديد و پيشرفت زيادي را در پي داشت. اين امتيازها شما را به سمت هنر کشيد؟اول از همه فيلمهايي که در تلويزيون ديدم مرا به سمت هنر کشاند. يادم است بچه که بودم کمتر کسي تلويزيون داشت، ما به همراه خانواده جمعهها براي ديدن تلويزيون به خانه مادربزرگم ميرفتيم. سريالي بود به نام فراري که در دهه 90 يک فيلم سينمايي با بازي هريسون فورد هم از روي آن ساخته شد و ما هر هفته اين سريال را دنبال ميکرديم. بعدها هم فيلمهاي وسترن آمدند که من خيلي علاقه داشتم و آنها را دنبال ميکردم. بعدتر فيلمهاي جيمز باند که خيلي اکشن و جذاب بودند و با واقعيات ما بياندازه فاصله داشتند به نمايش درآمدند. آنقدر اين سري فيلمها بر من تأثير گذاشته بودند که کسي از من پرسيد، ميخواهي چه کاره بشوي و من در کمال کودکي جواب دادم جاسوس دوجانبه. تحت تأثير فيلمها فکر ميکردم جاسوس بودن شغل خوبي است چون آنقدر فيلم ميديدم و در آن دنياها بودم که نميتوانستم تشخيص بدهم چه خوب است چه بد اما ميدانستم که اين دنيا برايم بسيار جذاب است. فيلمها را دنبال ميکردم. بعد از آن فيلمهاي جديدتري را کشف کردم همچون برباد رفته، ميخواهم زنده بمانم و بسياري ديگر.اندکاندک فيلمهايي آمد که ما را درگير دنياي خود ميکرد و من زماني که از سالن سينما بيرون ميآمدم تا مدتها قدم ميزدم و به آنها فکر ميکردم. يادم است فيلم جاده ساخته فدريکو فليني را 20 بار ديدم. برنامهام اين بود که هر روز ميرفتم فيلم را تماشا ميکردم و از سالن بيرون ميآمدم يک ساندويچ سوسيس با نوشابه ميخوردم و در يک پيادهروي طولاني در ذهنم آن را موشکافي ميکردم. بسته به نوع فيلمها که تقريباً از همهگونههاي سينمايي بودند در اغلب سينماهاي آن دوران فيلم ديدهام؛ فيلم جاده ساخته فليني را در سينما شهر قصه يا پرواز بر فراز آشيانه فاخته را در سينمايي ديگر. زمان گذشت و فيلمها و شناخت آنها سخت شد همچون فيلم راکي که از طرفي يک فيلم خوشساخت و از طرفي يک نوع تجاري خاص بود. يکي از مهمترين اتفاقات در فيلم ديدن ما جشنواره فيلم فجر که اوايل به عنوان فيلم تهران شناخته ميشد، بود زيرا به علت بينالمللي بودنش و مهمانان خارجي و فضايي که داشت يک نوع احساس بينالمللي را نيز به همراه خودش منتقل ميکرد و طبيعتاً يکسري فيلمهاي نوگرا که شايد هيچ وقت فرصت تماشاي آنها براي ما پيش نميآمد را معرفي و به نمايش ميگذاشت. در زمان ما دسترسي به فيلمهاي روز مثل الان آسان نبود. همان نوع فيلمي که سينماداران به مخاطب ديکته ميکردند را مجبور بوديم ببينيم. مثلاً اگر فيلمفارسي نمايش ميدادند ما که به سينما علاقهمند بوديم مجبور بوديم آن فيلم را تماشا کنيم. حالا چه بشود يک صاحب سينماي خوبي يک فيلم مثل اشکها و لبخندهها را به نمايش بگذارد و يک عدهاي بروند دور هم جمع شوند و يک کار نويي ببينند. مثلاً در دوره دانشجويي ما براي ديدن فيلم «ضد» که در مرکز دوستي ايران و فرانسه اکران شد داستانهايي پيش آمد که شايد امروز يادآورياش با تعجب و خنده همراه باشد. گارد حمله کرد، شيشهها را شکستند و... همه اينها براي ديدن يک فيلم اتفاق افتاد. در آن زمان براي ديدن اين فيلم چه مرارتها کشيديم و فکر ميکرديم ديدن اين فيلم خودش يک حرکت سياسي است، يک نوعي مبارزه است. آدم سياسي هستيد؟من به شخصه نه ولي به هرحال شما وقتي که از يک جرياناتي خبر نداريد و وارد يک فضايي ميشويد يک ابهتي وجود دارد که شما را تحت تأثير قرار ميدهد. اينکه از روي ديوار انجمن به داخل بپريد و بليت گيرتان نيايد و به سختي وارد شويد و داخل سالن روي زمين در گرما بنشينيد، زيرا سالن حرفهاي که اجازه نداشت اين فيلم را نمايش بدهد. عرق بريزيد و سختي بکشيد و اينها همه براي ديدن يک فيلمي است که بسياري از گفتوگوهايش را هم نميفهميد چون فيلم «ضد» به زبان فرانسه پخش ميشد ما هم اغلب به اين زبان آشنايي نداشتيم البته قصه را کم و بيش ميدانستيم، از شوقي ميآيد که ربطي به سياست ندارد اما اين رنگ را به خود گرفته است. مطالعه زيادي داشتيم زيرا هنوز فرهنگ تصويري همچون امروز جا نيفتاده بود ما در بخشهاي ديگر جبران ميکرديم. از اساتيد اطلاعات هنري ميگرفتيم به هم اطلاعرساني ميکرديم، جزوه منتشر ميکرديم. در مورد فيلم« ضد» قضيه جالبي برايم اتفاق افتاد. موسيقي آن فيلم در آن سالها خيلي سرو صدا کرده بود. اولين بار که اين فيلم را تماشا کردم بيصبرانه منتظر شنيدن يک اثر متفاوت بودم اما موزيک متن فيلم يک موسيقي باسمهاي به نظرم آمد آنقدر كه قبلش اين موسيقي را با آگهيهاي مبتذل مختلف ديده بودم. موزيک اين فيلم به نظرم خيلي ساده آمد تا جايي که ديگر روي خود فيلم آن لذت را نداشت. از آغاز به هنر به عنوان شغل فکر ميکرديد؟نه به هيچ وجه. در واقع ريشههاي هنري در من وجود داشت اما خيلي ناگهاني تصميم گرفتم وارد رشته سينما بشوم. هميشه فکر ميکردم قرار است هنر در گوشه زندگيام باشد ولي به يکباره چشمهايم را باز کردم و ديدم وسط ميدان هستم. اوايل کار من مصادف با انقلاب بود؛ زماني که به راحتي ميتوانستيم کارهنري را شروع کنيم زيرا کسي نبود که کاري انجام بدهد. جامعه تشنه کار هنري بود و ما چون تجربه جمهوري اسلامي را قبل از ايران جايي نديده بوديم که بخواهيم از آنجا الگوبرداري کنيم بنابراين خودمان مجبور بوديم همه چيز را کشف کنيم؛ فرمولهايي که چه نوع برنامهاي را ميشود ساخت که با استانداردهاي جمهوري اسلامي جور دربيايد، مسائل اخلاقي در آنها رعايت شده باشد و پيامي براي جامعهاي که حالا انقلاب کرده است و ميخواهد يک حرفه جديدتري را داشته باشد. ما در واقع در اين ميان بيشتر جستوجوگر بوديم براي اينکه بتوانيم يک فرم و ساختاري را براي ارتباط برقرار کردن و حرف زدن با مخاطب پيدا کنيم. اولين کارتان شازده کوچولو بود ؟شما آن را با تکنيک پرده آبي در آن سالها ساختيد؟شازده کوچولو اولين کار من در تلويزيون بود و من سعي کردم براي اولين بار در آن تجربههاي تکنيکي تازهاي را امتحان کنم. در آن روزها تکنيکهاي امروزي وجود نداشت. ما سيستم تدوينمان با يک ثانيه اختلاف انجام ميشد در صورتي که امروزه يک نيم فريم هم در ساخت يک اثر بسيار بااهميت است و محاسبه ميشود. دستگاههاي بزرگي به اسم امپکس بودند که وزن نوار يک ساعتهشان 30 کيلو بود، اينها را روي دستگاههاي بزرگ ميگذاشتند. 5/2 اينچ قطر اين نوارها بود. هنوز تدوين موويلا نيامده بود و با ضبط دوباره نوار اصلي روي نوار تدويني اثر مونتاژ شده توليد ميشد. آن هم با اختلاف 20 فريم و بيشتر برنامه را ضبط ميکرد اين تازه دستگاههايي بود که مونتاژ ميکرد. قبل از خريد و استفاده از آن دستگاه اصلاً برنامههاي تلويزيوني مونتاژ هم نميشدند. من براي ساخت فضاي فانتزي و کودکانه شازده کوچولو از تکنيک نقاشي به عنوان فضاي زمينه بازيگران استفاده کردم که امروزه به پرده آبي مشهور شده است. چگونه؟خانم منيژه ميرعمادي يکي از گرافيستهاي خوب مملکتمان يکسري نقاشي از تمام اين فضاها و سيارههايي که ما نياز داشتيم را روي مقواي پاستل با گچ پاستل طراحي کرده بودند و ما هم با استفاده از نورپردازي کمي به باورپذيري آن افزوديم. اين نقاشيها را ميانداختيم روي زمينه پشت سر بازيگران نمايش و فضاي فانتزي و رؤياگونه رمان را تداعي ميکرد. در شازده کوچولو بازيگران مطرحي همچون پرويز پورحسيني بازي کردند، چطور رضايت ايشان را جلب کرديد؟آقاي پرويز پورحسيني در آن زمان از بازيگران مشهور و جزو بهترين بازيگران تئاتر ايران بودند. ايشان فيلم چشمه را بازي کرده بودند. من براي نقش خلبان ايشان را در نظر گرفته بودم که آدم شاخص و مطرحي بودند، هنوز ريش و سبيلم هم در نيامده بود رفتم نزد ايشان و گفتم من يک جواني هستم که آمدم با سختي بسيار، يک همچنين کاري را آماده کردهام و دوست دارم شما اين نقش را ايفا کنيد ايشان در آغاز راضي نبودند اما بعد که کمي در مورد کار و فضاي ايجاد شده برايشان توضيح دادم علاقهمند شدند و نقش خلبان را بازي کردند. چه مشکلاتي براي ساخت شازده کوچولو داشتيد؟ما محل تمرين نداشتيم. در پارک ساعي يا گاهي اوقات در کافيشاپ انجمن سابق ايران و آمريكا که بعدها به کانون پرورش فکري تبديل شد يک جايي را پيدا ميکرديم تا چهار پنج نفري بنشينيم و تمرين کنيم. برايم بسيار مهم بود که قبل از ضبط برنامه بازيگران صحنهها را تمرين کرده باشند. همينطور جاهاي مختلف تمرين ميکرديم حتي تمرينهاي ما باعث شد تا يک حرکت تاريخي را نيز انجام دهيم. کارگاه موسيقي را ميخواستند منحل کنند که يکي از محلهايي بود که ما در آنجا تمرين ميکرديم و کمک کرديم تا اين محل به مدرسه هنر و ادبيات تبديل شد. بسيار علاقهمند بودم با کارهايي شروع کنم که وسعت فکريام به آنها ميرسيد يا به آنها اشراف داشته باشم يا اينکه ارتباط عميقي با آنها داشته باشم. به نظر بنده انسان وقتي يک مواردي را در زندگي تجربه نکرده است خيلي هم خوب نميتواند آنها را به عنوان يک اثر بسازد. من بعيد ميدانم کسي که تا حدود يک سوژهاي نرفته باشد بتواند از آن سوژه اثر قابل قبولي بسازد همچون يک دعواي ساده زن و شوهري، به هرحال يک آدم متأهل به عنوان کارگردان بهتر ميتواند دربياورد تا يک آدمي که مجرد بوده است. يکي از سختيهاي رشته هنر اين است که شما مجبوريد در فضاي آن بسيار زياد زندگي کنيد يعني شما مجبوريد که پر از تجربه باشيد، پر از حادثه، پر از فراز و نشيب باشيد و اين تلاطمهاي روحي بسيار دردسرهاي زيادي داردکه معمولاً آدمهاي عادي دريک زندگي نرمال اينها را ندارند به همين جهت ميبينيدکه در عالم هنر اتفاقات عجيب و غريب زيادي ميافتد يکي از دلايلش همين فراز و نشيبهاست و عطشي که براي تجربه کردن در هنرمند وجود دارد و ميخواهد هرچه بيشتر و بيشتر زوايا و ارتباطات انسانها با يکديگر، با محيط و جامعه را کشف و شهود کند و بالطبع خيلي زندگي راحتي نخواهد داشت. بسياري از بازيگران در آثار آماتوري به ايفاي نقش ميپردازند، آيا اين يک حرکت حرفهاي است؟اين فرهنگي را که امروزه بر کارهاي هنري و نمايشي حاکم است را زياد نميپسندم. تعريف و تعبيرمان از کلمات درست نيست ما به آن معنا حرفهاي نيستيم چون در يک جامعه حرفهاي قرار نيست هنرمند به صورت روزمزد حقوق بگيرد و اگر يک روز حقوق نگيرد زندگياش با مشکل روبهرو شود. در سينماي حرفهاي دنيا هنرمند اگر يک فيلم خوب بسازد سالهاي سال از قبل آن زندگي ميکند. ما در دوره قبل از انقلاب و تا انقلاب و شايد تا انتهاي دهه 70 يک دوران آماتوري را تجربه ميکرديم که مبناي کارهاي هنري آدمها طبيعتاً عشق به کار کردن بوده است. در اين فضا متن يک اثر هنري، پيام آن، ارتباطي را که کارگردان با عوامل و مخاطب برقرار ميکند و توانايي تيم اجرايي تعيين کننده است. اينکه آيا اين کارگردان چقدر ميتواند اثر را از آب و گل دربياورد، مهم قلمداد ميشد اما در شرايط فعلي فقط پول مهم است و اين درست نيست. دير يا زود همه مان به اين نتيجه خواهيم رسيد که کسي که فقط به خاطر پول اين رشته را انتخاب کرده راه غلطي را در پيش گرفته است. راههاي بهتري براي پولدار شدن وجود دارد که اين همه دردسر کار هنري را ندارد. الان يک قصابي که در يکي از ميدانهاي خوب تهران مغازهاي داشته باشد از يک هنرمند درآمدش بهتر است و در ضمن هيچکدام از دغدغهها و مسؤوليتها و استرسهاي يک هنرمند را هم ندارد؛ ميتواند هرجايي که دوست دارد برود، هر اخلاقي که دوست دارد داشته باشد، با هر کسي که دلش ميخواهد معاشرت کند. اما واقعاً ما ميتوانيم اينگونه باشيم؟ وقتي مخاطب به کار شما و به خود شما ابراز علاقه ميکند از همان لحظه شما يک مسؤوليت بزرگ را تعهد ميکنيد که موظفتان ميکند در جامعه جور ديگري حضور داشته باشيد. به هرحال من نظرم اين است که آن دسته از آدمها راه درستي براي پول درآوردن انتخاب نکردهاند. من خودم از زماني کارهايم مورد توجه بيشتر قرار گرفت که احتياج مادي نداشتم. من انگيزهام براي کارکردن پول نيست البته بالاترين دستمزد را هم طلب ميکنم اما اگر بدانم اين کار بهترين کار زندگيام است؛ کاري که جامعه تشنه و ايدهالهايم در آن وجود دارد، اثري است که مسلماً ماندگار خواهد شد و در ذهنها باقي خواهد ماند، حاضرم يک پولي هم از خودم بدهم تا آن ساخته شود. در آنجا ملاک مسائل مالي نيست بلکه ارتباطي است که هنرمند در تمام عمر براي ايجاد آن با مخاطب تلاش ميکند. من فکر ميکنم که الان اين شکل ارتباط درست نيست. چگونه با سن کم اجازه تهيهکنندگي تلويزيون را به شما دادند؟ مخالفتهايي با حضور شما نشد؟پروژه ساخت سريال «برده رقصان» از همان مخالفتها شروع شد. در سال 58 وقتي شازده کوچولو را به تلويزيون آوردم هيچ کدام از تهيهکنندههاي قديمي تلويزيون راضي نشدند با من فسقلبچه کار کنند، به ناچار خودم مسؤوليت تهيهکنندگي را قبول کردم. به هرحال مجبور شدم تهيهکنندهاش خودم باشم و اين خيلي خوب بود. با ماشين خودم ميرفتم کارها را انجام ميدادم، پارچه و رنگ ميخريدم و همه کارها را خودمان گروهي انجام ميداديم. زياد در قيد و بند پول و اينها نبوديم. مناسبات مالي زياد مهم نبود. بعد از اينکه اين برنامه را به اتمام رساندم، مدير گروه کودک وقت تلويزيون آقاي حسن جلاير نسبت به من لطفي پيدا کردند و يکي از متنهايي را که نوشته خودشان به نام کوههاي مغرور بود را به من دادند تا من آن را نمايش کنم. من هم آن را به صورت تئاتر در همين سالن کانون پرورش فکري فعلي به صحنه بردم. ايشان که کار را تماشا کردند پيشنهاد دادند اين تئاتر را ضبط تلويزيوني هم بکنيم که ما آن را آورديم در استوديو و به صورت تئاتر کودکان به اسم کوههاي مغرور ضبط کرديم. يادم است که ترانههاي آن کار را آقاي رضا رويگري برايمان اجرا کردند. بعد از اينکه اين کار را انجام دادم مدير گروه گفت، چرا کار نميکني، مورد خاصي در ذهن داري؟ من هم برده رقصان را پيشنهاد کردم!گفتند اين رمان در سال 1870 است. بچهاي راه ميافتد و به آفريقا ميرود. در آنجا بردهها را سوار کشتي ميکنند و به درياي کارائيب ميروند. کشتي غرق ميشود، تو چگونه ميخواهي اينها را در استوديو اجرا کني؟ من نقشههاي خودم را داشتم و مصمم به اجراي اين برنامه بودم. براي تحقيق آن کار يادم است اغلب کتابخانههاي تهران را زير پا گذاشتم. طرح کشتيهاي مختلف را بررسي کردم چون با خانم ميرعمادي در شازده کوچولو کار کرده بودم وکار خوبي هم از آب درآمده بود، ايشان من را به بيژن حدادي از بهترين دکوراتورهاي آن زمان معرفي کردند و گفتند، رسام جوان ولي کارش قابل قبول است. آقاي حدادي زماني که طرحها و تحقيقات من را ديد براي همکاري با من وسوسه شد. از طرفي اين کارهاي من بر گروههاي ديگر هم تأثير گذاشت. هنگامي که مشاهده کردند ما ايناندازه انرژي گذاشتيم و تحقيق کرديم، سر شوق آمدند و به ما کمک کردند. براي پروژه برده رقصان نزديک به شش ماه پيشتوليد داشتيم. يادم هست براي آوردن بردههاي سياهپوست من بازيگر سياهپوست ميخواستم چون به نظرم با رنگ کردن و اين گونه تمهيدات سينمايي نتيجه قابل ملاحظهاي به دست نميآيد. رفتم از حوزه علميه يک تعدادي از دانشجويان طلبه را براي بازي در اين نقش آوردم که آن هم مشکلات و شيرينيهاي خودش را داشت. اين دوستان با رقصيدن مشکل داشتند که بالاخره اين کار انجام شد و جزو آثار مطرح زمان خودش به شمار آمد و به عنوان اولين سريال نمايشي بعد از انقلاب خيلي سر و صدا کرد. يادم است عکسش روي جلد مجله جوانان آن زمان چاپ شد و اين خيلي مهم بود چون ما خيلي نشريات مثل حال حاضر نداشتيم. مجموعاً 10 مجله داشتيم همچون اطلاعات هفتگي و اطلاعات جوانان، کيهان بچهها، زن روز، جدول و دانستنيها و. . . خلاصه عکسمان رفت روي جلد مجلهها وبه عنوان جوانترين کارگردان و تهيهکننده ايران مطرح شديم. بعد از آن يک سريالي را به نام «از نو بسازيم» به کارگرداني خانم مينا تقوي تهيه کردم و يک فيلم کوتاه به اسم «کيف» که عکسش را هميشه در دفتر کارم دارم و بسيار دوستش دارم و در آن با رضا ژيان و خانم آهو خردمند همکاري کردم. بعد از ساخت دو سريال يک فيلم کوتاه ساختيد؟داستانش در واقع متفاوت است. در واقع سريال و کارهاي من قبل از فيلم کيف همه ويدئويي و استوديويي بودند و فرصتي پيش آمده بود که من به دنياي فيلم وارد شوم. در محيط بيرون از استوديو من هم تجربه کار سينمايي نداشتم. در واقع از قبل يک گروهي آماده شده بودند که اين کار را بسازند. کارگردان اين پروژه هم من نبودم، آقاي فرهودي بودند اما مدير گروه کودک به دليل اعتمادي که به من پيدا کرده بود به بنده گفت که شما بايد اين کار را انجام بدهيد. اين بود که من براي ساخت اين فيلم اقدام کردم كه خوشبختانه فيلم خوبي هم از کار درآمد. هر سال زمان بازگشايي مدارس که ميشد اين فيلم را نمايش ميدادند شايد اين فيلم تا به حال 15- 10 بار از تلويزيون پخش شده باشد و هنوز هم جاي پخش دارد چون قصه قشنگي را روايت ميکند، اثر خوشساختي هم از آب درآمده است. خانم برومند چطور وارد گروه شما شد؟براي تمريناتمان به واحد نمايش ميرفتيم. واحد نمايش هم واحدي بود که از قبل از انقلاب يک عدهاي مثل آقاي پورصميمي و رضا بابک و شاه محمدلو، خانمهاي راضيه و مرضيه برومند وداود رشيدي در آنجا کار ميکردند. ايشان شاهد اين همه زحمت و تلاش ما براي به ثمر رسيدن اين پروژهها بودند. روزهاي آخر که به ضبط استوديويي نزديک ميشديم من رفتم و از اين دوستان طلب کمک کردم و گفتم ما شش ماه است که زحمت ميکشيم شما هم يک کمکي به ما بکنيد که همهشان آمدند در صحنه بازار «برده رقصان» به عنوان سياهي لشكر بازي کردند. در طراحي و دوخت لباسها خانم برومند خيلي کمک کردند. يادم است ما پارچهها را با هم ميخريديم و در واحد نمايش داخل وان با آب ميجوشانيديم و لباسها را رنگ ميکرديم چون بودجه چنداني نداشتيم و به اين شکل و با اين کمکها بود که ميتوانستيم اين کارها را به سامان برسانيم. آشناييتان با بيژن بيرنگ چگونه پيش آمد؟پس از ساخت سريال از نو بسازيم و فيلم «کيف» به اتفاق همکاران به ديدار يکي از مديران گروه کودک آقاي نکاء که آن زمان از تلويزيون خارج شده بودند رفتيم تا سري به او بزنيم. ايشان از تأسيس شبکه دو که شبکهاي با اهداف آموزشي بود صحبت کردند و از ما خواستند تا با همکاري هم گروه کودک آن را راه بيندازيم اين شد که ايشان به عنوان مدير گروه، من به عنوان کارگردان و آقاي بيرنگ که بعد از انقلاب به ايران برگشته بودند و در چند پروژه در گروه کودک همکاري کرده بودند به عنوان نويسنده سريال «محله بروبيا» را شروع کرديم. چگونه با اينکه «محله بروبيا» يک سريال سفارشي بود نوعآوريهاي تازهاي داشت؟اغلب بازيگران «محله بروبيا» هيچ کدام در تلويزيون کار نکرده بودند. داستان اين بود که برنامهاي آموزشي در رابطه با قوانين راهنمايي و رانندگي براي کودکان توليد شود. طبيعتاً اين موضوع در وهله اول ما را ارضا نميکرد چون ما با دنياي نمايش آشنا بوديم و دلمان ميخواست کارمان شکل نمايشي به خودش بگيرد. پس بايد به اين موضوع راهنمايي و رانندگي يک قالب نمايشي ميداديم، از طرفي بچهها را نميشد به خيابانها ببريم چون از لحاظ تربيتي کاردرستي نبود ضمناً در آن صورت اين پروژه استوديويي و نمايشي نميشد. ما يک محله طراحي کرديم تا با حضور بچهها در اين مکان، محلهاي فرضي را به عنوان بستر اصلي ماجر داشته باشيم و قوانين راهنمايي و رانندگي را هم با يک شخصيتي که به اصطلاح پاسبان محله است و با اينها برخوردهاي زيادي دارد شروع کرديم اما اينها به تنهايي کافي نبودند پس در هرقسمت داستان خاصي را روايت کرديم همچون قصه چرخ که اصلاً چرخ چگونه اختراع شد؟ براي جذابتر کردن اين قسمت آن را به يک شکل استريپ مانند ساختيم و با حضور يک صدا به عنوان راوي مسير اين روايات را مشخص کرديم. يک بخشي اضافه شد به اسم آقاي شمعداني که قرار شد با عکس بيان بشود. اينها هرکدام يک ساختاري داشت که به کارهاي نمايشي ما اضافه ميکرد و اين قسمتهاي مختلف با تمهيداتي مثل استفاده از عکسها، صداي راوي و. . . به اضافه پيامهايي که به صورت منقطع در لابلاي بخشهاي مختلف بيان ميشد پيامها را در ذهن مخاطب ماندگار ميکرد. اندکاندک موسيقي به برنامه اضافه شد که در آن شرايط که موسيقي حرام بود و خيلي حدواندازه استفاده از آن مشخص نبود و فقط سرودهاي انقلابي ساخته ميشد کار بسيار سختي بود. ما با استفاده از موسيقيهاي فانتزي از تئاترهاي خارجي يا موسيقي باروک موسيقي فولكلور خارجي قديم که از آرشيوهاي تلويزيون گير آورده بوديم پيش برديم البته بعدها در سريال «محله بهداشت» ديگر اندکاندک موسيقي را ساختيم مثل شعر «صبح و ظهر و قبل از خواب مسواک بزن مسواک» و ... که خودمان آنها را طراحي و ساختيم. اين سريال با اين شرايط در شبکه 2 شکل گرفت و ساخته شد و استقبال قابل توجهي هم از آن شد، سري دومش هم به همين شکل ساخته شد. ايراداتي هم از شما گرفته ميشد؟اغلب از اين برنامهها خوششان آمده بود و مورد استقبال مردم بود اما ما يک مشکلي در پخش اين برنامه داشتيم چون بقيه گروههاي نمايشي تلويزيون هنوز شکلي به خودشان نگرفته بودند تنها سريال سال يک شبکه «محله بهداشت» يا محله بروبيا ميشد!سؤالي که اغلب از ما ميشد اين بود که آيا موضوع مهمتري در مملکت براي گفتن وجود ندارد، در صورتي که اين موضوعات مهمتر به ما سفارش داده نشده بودند. به عنوان مثال چون در گروه سياسي، اجتماعي و خانواده برنامه نمايشي توليد و عرضه نشده بود همه از ما توقع داشتند. در صورتي که اولويتهاي ما را سازمان تعيين ميکرد. به ما سفارش داده بودند و ما هم برنامه را ساخته بوديم و بقيه هم بايد موضوعات خودشان را ميساختند تا در مجموع يک پيام جامع و کاملي توليد ميشد. به هرحال اين مشکلات بود و بعد از آن چند کار عروسکي کار کرديم همچون چاق و لاغر و هاچين و واچين البته هنوز هم در اين جا با آقاي بيرنگ همکاري مستمري را شروع نکرده بوديم. من کارگردان و تهيهکننده بودم و ايشان بيشتر کار نويسندگي ميکردند. بعد از اينکه در پخش «محله برو بيا» يک مقدار مشکلات به وجود آمد و به صورت کامل پخش نشد، ما چندسالي کار جدي انجام نداديم تا اينکه يکي از طرحهايي که قبلاً تصويب کرده بوديم ولي در آن زمان بودجهاي که به آن اختصاص داده بودند بسيارکم بود و ما از ساختن آن منصرف شده بوديم را بهانه شروعي دوباره کرديم تا با هر بودجهاي ولو کم به توليد سريال دست بزنيم. اين شد که سريال «درخانه»را ساختيم كه داستان سه بچه بود با يک طوطي و صاحبخانهاي به نام عزيز خانم که خانم شهلا رياحي نقش آن را ايفا ميکردند به همراه همسايهاي با بازي اکبر عبدي. در آن زمان اکبر عبدي وارد سينما شده بود، چگونه او به تلويزيون و به يک کار کودک بازگشت؟اکبر عبدي به علت اينکه با سريال «محله برو بيا» و «محله بهداشت» اوج پيدا کرده بود و در آن زمان فيلم آقاي مهرجويي را بازي کرده بود به يک سوپر استار شماره 1 سينماي ما تبديل شده بود چون احساس کرد ما در تنگنا هستيم آمد و گفت اگر مجاني هم بشود من با شما کار ميکنم و آمد وکمک کرد تا هنرپيشههاي ما در اين سريال شکل حرفهايتري پيدا کنند اما چون زمان کمي را به علت بودجه کم در اختيار داشتيم تصميم گرفتيم که به صورت مشترک با آقاي بيرنگ همه کارها همچون تهيهکنندگي و کارگردان هنري و تلويزيوني و نويسندگي و. . . را خودمان به عهده بگيريم و اين شروع همکاري مشترک من با آقاي بيرنگ بود حتي در نگارش اين سريال هم يک تيمي متشکل از بيرنگ و فريدون فرهودي و مجيد راستي و بنده تشکيل شد تا ظرف يک يا دو هفته طراحيهاي اوليه را انجام دهيم. هرکدام 3-2 قصه نوشتيم و نگارش نهايياش را هم آقاي بيرنگ انجام داد و به سرعت سر صحنه رفتيم. سر صحنه همه کارها را با هم انجام داديم. طبيعتاً نتيجه به دست آمده بسيار قابل قبول بود به دو علت اول اينکه ما توانسته بوديم با يک بودجه کم يک سريال قابل توجه و پر بيننده بسازيم و ديگر اينکه ما توانسته بوديم يکسري از سدها را بشکنيم.